تاریخ نگارش: 22/03/2026
دست افشان و پایکوبان به سوی ایرانِ آزاد و آباد
ما گلهای خندانیم /// فرزندان ایرانیم
ما سرزمین خود را /// مانند جان میدانیم
ما باید دانا باشیم /// هوشیار و بینا باشیم
از بهر حفظ ایران /// باید توانا باشیم
آباد باش ای ایران /// آزاد باش ای ایران
از ما فرزندان خود /// دلشاد باش ای ایران
چرا باید سرود گلهای نسل شیک پاسارگادی را از نو خواند و گوارید و فهمید؟؛ زیرا زیباترین و دلرباترین و جوانترین دختران و زنان و رشیدترین پسران و مردان سرزمین مرا، سفّاکان الهی در سبیل اجرای آمریّت انحصاری قدرت و اقتدار و امتیازخواهی قتل عام کردند. امّا من هرگز خاموش ننشستم و به پا خاستم و بر رنج و غم و درد عمیق بیدادگری به دست آزارندگان جان و زندگی رقصیدم و سوگواری کردم تا به خاصمان و جهانیان نشان دهم که آنچه قداست دارد، «جان و زندگی» است؛ نه اعتقاداتی که زندگی را خاموش میکنند تا رذالتها را مراقبت و شایع و اخلاق حسنه قلمداد کنند. زیباییهای شعله ور و جهان آرا این سرزمین، در چهره جوانانی که میتوانستند آینده را معنا کنند نه به سبب تقدیر؛ بلکه در سایه أراده هایی که قدرت را بر حقیقت و سلطه را بر زیستن ترجیح دادند، خاموش شدند؛ آنهم به دست دژخیمانی که با نامهای مقدس؛ امّا با نیّتهای تاریک بر بستر تاریخ ایران، سایه انداختند، پیکر زندگی را دریدند تا تصویر خود را بر آینه جهان حک کنند. امّا من، در میان این ویرانی، خاموش نشدم؛ زیرا که سکوت در برابر چنین زخمی، خود نوعی مرگ است. من برخاستم، نه برای نفی رنج؛ بلکه برای گواهی دادن به آن؛ برای اینکه درد را نه پنهان کنم و نه به نفرت بدل کنم؛ بلکه آن را به آگاهی تبدیل کنم. من با تمام وجودم گریستم، نه از ضعف؛ بلکه از شناخت عمیق پیوندی که میان انسان و زندگی وجود دارد. پیوندی که در هر اشک چکیده، حقیقتی نهفته دارد.
آموختم که آنچه قداست دارد، نه در اعتقادات بسته و تفسیرهای تحمیل شده؛ بلکه در گوهر و ذات زندگی است. در تپش قلبی که میخواهد باشد، در نَفَسی که میخواهد آزادانه جاری شود. در انسانی که میخواهد خود را در افق انتخاب و معنا بیافریند. هر چیزی که زندگی را خاموش کند، هر نظام سیاسی که انسان را به ابزار بدل سازد، در ذات خودش از حقیقت خالی است، هر چند در ظاهر به نام حقیقت سخن بگوید. من از میان خاکسترهای فقدان، نه برای انتقام؛ بلکه برای تداوم، بذر امید کاشتم. اشکهایم را به آب بدل کردم و اندوه را به زمین سپردم تا با یقین در سکوت ریشه ها، حیاتی دوباره سر برآورد؛ زیرا زندگی، اگر چه زخمی میشود، اما نابود شدنی نیست. ریشههایی دارد که در ژرفای معنا گستردهاند، فراتر از زمان، فراتر از سرکوب و اگر روزی تمامی شاخهها را ببُرند، اگر تنه را به زوال بکشانند، آنچه باقی میماند، همان ریشهای است که در ژرفای هستی امتداد دارد؛ ریشهای که از حافظه رنج، آگاهی میسازد و از ویرانی، امکان دوباره بودن را. به همین دلیل، انسانِ ریشهدار، نه با مرگ خاموش میشود و نه با حذف، پایان میپذیرد؛ بلکه در هر فروپاشی، امکان زایشی دیگر را در خود حمل میکند. تولّدی که شاید آرامتر، امّا عمیقتر و اصیلتر از پیش باشد.
چه چیزهایی در «مایِ ایرانی» فرو ریختند، پیش از آنکه دیوارهای میهن شکاف بردارند؟ کدام گسستِ نادیدنی در جانها رخ داد که بعدها به پاره پاره در خاک میهن انجامید؟ آیا ویرانیِ سرزمین، چیزی جز تجسّدِ بیرونیِ فروپاشیِ درونیِ انسانها نیست؟. چرا هر سرزمینی آنگاه به تلی از خاک بدل میشود که ساکنانش، پیشتر، در سکوتی نامرئی، به تخریبِ خویش تن دادهاند؟ آیا خودویرانگری، لحظهای ناگهانی است یا رسوبِ آهسته سالیانِ بی اعتنایی، سازش و فراموشی و خصومت و کینه توزی و عقده ای بودن و انتقامجویی در حقّ یکدیگر؟. چرا اندیشیدن به این حقیقت چنین دشوار است که سرچشمه ویرانی، نه در مرزهای خاکی؛ بلکه در «مرزهای درون» ما شکل گرفته است؟ مرزهایی که میان صداقت و مصلحت، میان مسئولیّت و گریز، میان حقیقت و عادتخوارگی کشیدهایم. چرا پذیرفتن این درد تا این اندازه سنگین است و نمیخواهیم بپذیریم دستهایی که میتوانستند نگاه دارند، خود را رها کردند. زبانهایی که میتوانستند بیدار کنند، به توجیه خو گرفتند و کردارهایی که میتوانستند بسازند، به فرسایش تن دادند؟.
آیا ما میراثدار بودیم یا صرفاً مصرفکنندگانِ بی حافظه و بی مسئول در قبال آنچه که به ما سپرده شده بود؟. چرا فرهنگِ جهانآرا که میتوانست افقها را پیوند دهد، در زیستِ روزمره ما به عادتهایی بی جان تقلیل یافت؟. چه شد که «باهمزیستی» از یک فضیلتِ زنده، به واژهای خالی بدل گشت؟ کدام دانه های پوسیده مغز نامرئی در ما کاشته شد که به تدریج، ریشههای درختِ میهن را از درون پوساند؟. آیا دانهها، نامی جز خودفریبی، بی اعتمادی، ترس و عادت به سکوت داشتند؟. آیا اینها همان نیروهایی نیستند که شاخ و برگهای زندگیِ مشترک را زرد، نحیف و بی ثمر کردند؟. شاید ویرانی، از جایی آغاز شد که ما دیگر نخواستیم ببینیم؛ یعنی از جایی که حقیقت را به تعویق انداختیم و کتمان کردیم. از جایی که مسئولیت را به دیگری سپردیم و اکنون پرسش اصلی این نیست که «چه بر سر میهن آمد و می آید؟»؛ بلکه این است که چه بر سر «ما» آمد که میهن، دیگر نتوانست بر شانههای ما استوار بماند؟. شاید پرسشی که از همه سنگینتر است، هنوز ناگفته مانده است. آیا ما واقعاً خواستیم که این ویرانی را متوقف کنیم یا در ژرفای ناپیدای وجودمان، به آن خو گرفتیم؟. چه لحظهای بود که دردِ فروپاشی، دیگر ما را به اعتراض وادار نکرد؛ بلکه تنها به آهی کوتاه و سپس به ادامه همان مسیر همیشگی تقلیل یافت؟. آیا عادت به زیستن در میانه ویرانی، خودش بزرگترین ویرانی نیست؟. چه بر سر شاخکهای حسّاسیّتِ ما آمد که زشتی و پلشتی و نکبت را دیدیم و تاب آوردیم. بیدادگریها و نامهربانیها را لمس کردیم و گذشتیم و چشم پوشیدیم و بانگ بلند حقیقت را شنیدیم؛ امّا به سکوت رضایت دادیم؟. آیا ما به تدریج، نه قربانیِ ویرانی؛ بلکه همزیستِ با آن شدیم؟. آیا همزیستیِ خاموش، همان جایی نیست که ویرانی ریشه میدواند و توجیه پذیر میشود؟. چه چیز در ما شکست که دیگر میان «بودن» و «باید بودن» تمایزی باقی نماند؟. چه شد که آنچه هست به سادگی جای آنچه باید باشد را گرفت و ما، به جای آفرینش معنا، به توجیهِ وضعیّت بسنده کردیم؟. شاید باید پرسید آیا میهن، پیش از آنکه در خاک فرو بریزد، در زبانِ و ذهنیّت و قلب ما فرو نریخت؟. آنجا که واژهها از معنا خالی شدند، که «مسئولیّت» به شعار بدل شد و «حقیقت» به کالایی معامله پذیر. شاید ویرانی، نه با فریادی بلند؛ بلکه با زمزمهای آرام آغاز شد. زمزمهای که به ما گفت «اینبار مهم نیست» و ما، بارها و بارها، آن را پذیرفتیم و اکنون، اگر هنوز رمقی برای پرسش باقی مانده باشد، باید از خود بپرسیم آیا میتوان از دلِ خودویرانگری، بار دیگر امکانی برای ساختن آفرید؟. یا آنچه که از دست رفته، تنها در خاطرهها زیستپذیر است؟. شاید پاسخ، نه در امیدی سادهلوحانه؛ بلکه در شهامتی نهفته باشد که بار دیگر، انسان را وادار کند پیش از ساختنِ میهن، خود را از نو بسازد.
آنانی که میتوانند میهنِ ویران را بازآفرینند، نه صرفاً دوستدارانِ نام و نشانِ آن؛ بلکه انسانهایی هستند که از وسوسه مالکیّتِ انحصاری حقیقت برگذشتهاند؛ زیرا آنگاه که حقیقت به «ملک» بدل شود، انسان ناگزیر به «خاصم دیگران» فروکاسته میشود. میهن، در ژرفترین معنای خود، نه سرزمینی است محدود به مرزهای خاکی؛ بلکه میدانی است که در آن، انسان میآموزد دیگری را نه به مثابه مانع؛ بلکه در مقام شرطِ امکانِ خویش بفهمد. ویرانی از جایی آغاز میشود که انسان، برای اثباتِ خویش، به حذفِ دیگران رو میآورد. چه خطای سترگ و حقیری است پنداشتنِ اینکه حقیقت در انحصارِ ذهنیّتی خاصّ یا آیینی معیّن یا دینی ایمانخواه یا ایدئولوژیی علم نما یا اعتقاداتی سمنتی آرام گرفته است. چنین پنداری، در بنیان خودش، انکارِ کثرتِ هستی و بستنِ راهِ تجربه است و هر جا که راه تجربه بسته شود، خشونت، نه یک استثنا، بلکه ضرورتی پنهان خواهد شد. آنانی که در پیِ آبادانی هستند، پیش از هر چیز، باید چرخه نفرت و کینه توزی و انتقامجویی و خصومت و حسادت را در خود بشکنند؛ یعنی چرخه ای که اعتقادات را به سلاح کشتار و اسارت در زنجیرهای عقیدتی محکوم میکند. هیچ سلاحی برّندهتر از ایمان کوری نیست که انسان را از پرسش، معاف بداند. عبور از ایدئولوژی، از أصول دین ایمانخواه، نه به معنای بی اعتقادی؛ بلکه به معنای رهاییِ اعتقادها از خصلتِ تهاجمیِ آن است؛ یعنی آن لحظه که انسان درمییابد حقیقت، نه آن چیزی است که باید تحمیل شود؛ بلکه افقی است که تنها در باهمزیستی و گفت و شنود گشوده میشود. در این افق، لبخند، دیگر واکنشی و کنشی سطحی نیست؛ بلکه نشانهای است از تعلیقِ خشونت و خنده، گشایشی است بر اینکه انسان، دستکم در لحظهای کوتاه، از وسوسه قضاوت و حذف دیگران رها شده است. اگر اصلِ مقدّسی در کار باشد، آن اصل، نه در گزارهها؛ بلکه در «زیستن» نهفته است؛ زیستن، بهمثابه حقیقتی اصیل که همواره در خطر است و دقیقاً به همین دلیل، محتاج نگاهبانی و مراقبت. هیچ اعتقادی، اگر به بهای ریختنِ خونِ انسانی دیگر بخواهد تثبیت شود، دیگر اعتقاد نیست؛ بلکه صرفاً صورتی است از اراده معطوف به قدرت و اقتدار و امتیاز. میهنی که ویران شود، پیش از آنکه در واقعیّت فروبپاشد، در ساحتِ ادراک و معنا از هم گسیخته است. آنجا که انسانها، بهجای دیدنِ یکدیگر، تنها بازتابِ اعتقادات و أصول و مبانی ایدئولوژیها و مذاهب و ادیان ایمانخواه خویش را در دیگری میجویند. پس بازسازی، ناگزیر، باید از همین جا آغاز شود. از بازگشودنِ امکانِ دیدنِ دیگری، آنگونه که هست، نه آنگونه که باید باشد. ایرانِ آینده، نه موضوعی مقدّر؛ بلکه رخدادی است که در شیوه بودنِ ما شکل میگیرد؛ در نحوه اندیشیدن، در چگونگیِ مواجهه با اختلاف و در جسارتِ پذیرشِ این حقیقت که هیچکس، بهتنهایی، حاملِ تمامِ حقیقت نیست. هر انسان، خشتی است؛ اما نه خشتی خاموش؛ بلکه آگاهیی زنده که یا میتواند کاخی از همدلی برپا کند یا دیواری دیگر بر دیوارهای جدایی بیفزاید و آنگاه که انسان، مسئولیّتِ حقیقتِ خویش را نه در تحمیل؛ بلکه در گفت و شنود بجوید، میهن، از نو زاده خواهد شد؛ نه بهمثابه تکرارِ گذشته؛ بلکه به حیث امکانی تازه برای زیستن در کنار یکدیگر. در آن هنگام، آزادی، دیگر مفهومی انتزاعی نخواهد بود؛ بلکه نحوهای از بودن خواهد شد که در آن، هیچ انسانی برای «حقّ داشتن» به حذفِ دیگری محتاج و ملزوم نیست و شادی، نه گریز از رنج؛ بلکه ثمره آشتیِ انسان با کثرتِ جهان مردمان خواهد بود.
1- مردمان ایران و معادلات سیاسی
از روزگارانِ ساسانیان تا اکنونِ زخمی و بیدارشونده، مردمان ایران، نه در متنِ معادلات قدرت؛ بلکه در حاشیههای تحمیلیِ آن زیستهاند؛ گویی «مردم» نه حقیقتی زنده؛ بلکه ارقامی بودهاند در دستگاه محاسباتیِ اقتدار و قدرت. ارقامی که هر گاه لازم بوده است بر آن تأکید شده و هر گاه خطرناک گشته، به فراموشی سپرده شده است. مرمان این سرزمین، قرنها شاهد آن بوده اند که چگونه زمامداران به جای شنیدن صدای مردمان، پژواک تصوّرات خویش را حقیقت پنداشتهاند و بر اساس توهّماتشان، سرنوشت یک ملّت را رقم زدهاند. مردمان، در این میان، همچون گلّهای فرض شدهاند که باید هدایت شوند، نه همچون آگاهیهایی که خودشان، جهت را میآفرینند و این دقیقاً همان لحظه انحطاطِ سیاست است؛ یعنی آنگاه که «انسان» از مصدر فاعلِ اندیشنده به شیءِ ابزاری فروکاسته میشود. در چنین وضعی، دیگر سخن گفتن از «حقّانیّت/لژیتیماتسیون» چیزی جز بازی با الفاظ نیست؛ زیرا لژیتیماتسیون، نه از بالا اعطا میشود و نه با نام بردن از مردم تحقّق مییابد؛ بلکه از دلِ حضورِ واقعی و اراده زیسته آنان میجوشد.
تاریخ ایران، اگر از ورای نقابِ روایتهای رسمی نگریسته شود، تاریخِ یک شکاف است. شکافی میان آنچه به نام مردمان انجام شده و آنچه مردمان واقعاً خواستهاند و این شکاف، هرگز خاموش نمانده است؛ بلکه در لحظات بحرانی، خود را به صورت قیام، اعتراض، انقلاب و یا حتّا سکوتهای معنادار نشان داده است. هیچ جامعهای علیه خویش برنمیخیزد، مگر آنکه پیشتر از معادلاتی حذف شده باشد که باید در آنها سهیم میبود. آنجا که مردمان هزینه میپردازند؛ امّا در تصمیمگیریها غایب هستند. آنجا نه «نظم»؛ بلکه نوعی بیگانگیِ، سازمان یافته حاکم است. بیگانگیی که در آن، انسان از سرنوشت خویش جدا میشود و به حاملِ نتایجی بدل میشود که هرگز در شکلگیریشان نقشی نداشته است. این وضعیّت، نه یک تصادف تاریخی؛ بلکه محصول تداومِ نگاهی است که مردمان را نه منشأ، بلکه موضوعِ سیاست میداند.
امّا اکنون، پس از این همه رنجهای انباشته. از تحقیر و چپاول و تجاوز گرفته تا زجر و جانفشانی، چیزی در ژرفای این ملّت در حال دگرگونی است. این دگرگونی، صرفاً خشم نیست؛ بلکه نوعی آگاهی است که دیگر نمیپذیرد به نامش تصمیم گرفته شود. مردمان ایران، در حال عبور از «موضوع بودن» به «فاعل شدن» هستند؛ گذاری که نه با یک انقلابِ صرف؛ بلکه با یک تحوّل در فهمِ خویشتن تحقق مییابد. دورانی که قدرت میتوانست در خلأ اراده و خواست مردمان، برای آنان نسخه بپیچد، به پایانِ تاریخیِ خود نزدیک شده است. نه صرفاً بهدلیل فروپاشی یک ساختار خاصّ؛ بلکه به سبب فروپاشیِ بنیانهای عقایدی که چنین ساختاری را ممکن میساخت. دیگر نمیتوان مردمانی را که رنج را تا نهایتش زیستهاند با همان معادلاتِ کهنه تعریف کرد.
آینده ایران، اگر قرار است آیندهای اصیل و بار آور باشد، نه در دستِ نمایندگان؛ بلکه در آگاهیِ خودِ مردمان ایران، شکل خواهد گرفت. این به آن معنا نیست که ساختارها بی اهمیت میشوند؛ بلکه بدان معناست که هیچ ساختاری، بدون ریشه داشتن در فهم و خواستِ مردمان، پایدار نخواهد ماند. سیاست، دیگر ترفندهای تحمیل و تلقین نخواهد بود؛ بلکه هنرِ باهمبودگی و برآمدن از درونِ یک زیستِ مشترک خواهد شد و در نهایت، آنچه که تاریخ را دگرگون میکند، نه صرفاً تغییرِ حاکمان؛ بلکه تغییرِ نسبتِ انسان با خویشتن است. مردمانی که خود را در مقام سرچشمه معنا و حقّانیّتدهی و آفرینگویی دریابند، دیگر اجازه نخواهند داد که به ارقامی در معادلات سیاسی فروکاسته شوند. آنان، خودشان، معادله خواهند شد؛ یعنی معادلهای که نه بر پایه قدرت؛ بلکه بر شالوده آگاهی و بیدارفهمی و مسئولیّت، ارجمندی و حضورِ زنده انسان بنا شده است و شاید، برای نخستین بار، تاریخ این سرزمین نه به نام مردمان؛ بلکه بهدستِ آنان نوشته شود.
2- ذهنیّت اسلامی چپِ ایدئولوژیک
در تاریخ معاصر ایران، از لحظه گشوده شدن افق مشروطیّت تا اکنون، آنچه بیش از هر چیز در هیئت یک تراژدی تکرار شونده رخ نموده، نه صرفاً شکست یک ایدئولوژی یا افول یک نحله فکری؛ بلکه سرنوشت پیچیده و چند پاره انسانهایی است که در جستجوی معنا، دادگزاری و رهایی، به نامها و برچسبهایی آویختند که در بطن خود، با تجربه زیسته و خاک تاریخی و فرهنگی مردمان این سرزمین، غریبه و بیگانه بود. در این میان، آنچه به نام «چپ» در ایران پدیدار شد، نه یک تکوین ارگانیک از دل سنّتهای فکری و اجتماعی و تاریخ و فرهنگی این جامعه، بلکه بیشتر نوعی ترجمه شتابزده و گاه بی واسطه از منظومههایی بود که در زمینههای تاریخی و فرهنگی دیگران زاده شده بودند. این ترجمه، در غیاب یک برآیند ژرفِ بازاندیشی و نقد درونی، به تدریج به تکرار بدل شد و تکرار، هر گاه از سنجشگری خالی شود، به صورت ایدئولوژی سخت و صُلب درمیآید. با این همه، تراژدی نه در «وارداتی بودن» صرف؛ بلکه در ناتوانی از تبدیل این ورود به گفت و شنودی آفریننده با بستر بومی نهفته است؛ جایی که اندیشه به جای ریشه دواندن در تجربه زیسته مردمان، در سطح شعار و ادّعا و تبلیغات باقی ماند. در چنین وضعیتی، آنچه باید به مثابه نیرویی برای گشودن افقهای تازه عمل کند، خودش به ساختاری بدل میشود که در برابر پرسشگری مقاومت میکند.
از سوی دیگر، ذهنیتی که در بسیاری از کنشگران این طیف شکل گرفت، نه حاصل یک تربیت انتقادی و فلسفی مستقل، بلکه اغلب در امتداد همان ساختارهای اقتدارگرایانهای بود که در اشکال دیگر اجتماعی نیز حضور داشتند. در نتیجه، بهجای آنکه «چپ» به مثابه پروژهای برای نقد ریشهای قدرت و بازاندیشی در نسبت انسان با جامعه و تاریخ عمل کند، در مواردی به بازتولید همان الگوهای انقیاد، امّا در پوششی دیگر، نزدیک شد. بدینسان، تراژدی واقعی نه صرفاً در ناکامی یک ایدئولوژی، بلکه در فاصلهای است که میان «ادّعای رهایی» و «شیوه زیست و کنش» پدید آمد؛ فاصلهای که در آن، زبان آزادی بر زبان وابستگی و تکرار سایه انداخت و شاید عمیقترین نقدی که میتوان بر هر تشکیلات عقیدتی ملزوم دانست، نه صرفاً رد یا پذیرش آن، بلکه پرسش از میزان تواناییاش در شنیدن و بازاندیشی کردن و دگرگون شدن در مواجهه با واقعیّت است. در نهایت، اگر بخواهیم از سطح داوریهای شتابزده عبور کنیم، باید پذیرفت که هر اندیشهای، چه بومی و چه برآمده از ترجمه، تنها زمانی به حیات معنادار دست مییابد که از مرزهای جزمیّت عبور کرده و در گفت و شنودی مداوم با تاریخ، فرهنگ و تجربه زیسته انسانها قرار گیرد؛ در غیر این صورت، به جای آنکه نیرویی برای گشودن افق باشد، به نشانهای از تکرار و ایستایی بدل خواهد شد.
میتوان این وضعیت را از منظری ژرفتر نیز نگریست. از حیث نسبت میان «اندیشه»، «تجربه» و «هویّت فرهنگی- تاریخی». مسئله تنها در این نیست که یک ایدئولوژی از بیرون آمده و در این سرزمین کاشته شده است؛ بلکه در این است که بستر پذیرش آن، پیشاپیش دچار نوعی گسست درونی بوده است؛ گسستی میان تاریخ و فرهنگ و مردمان در تقابل با برآیندهای تاریخی و فرهنگی دیگران، میان حافظه فرهنگی - تاریخی و میل به گسستن از آن، و میان نیاز به معنا و شتاب برای دستیابی به صورتهایی آماده و از پیش ساخته. در چنین خلأیی، اندیشههای وارداتی نه به مثابه امکانهای تازه برای اندیشیدن؛ بلکه بهعنوان جایگزینهایی برای فقدان اندیشه بومی تجربه میشوند. به همین سبب، آنچه که در ظاهر «اقتباس» است، در باطن به «واگذاری مسئولیّت تفکّر» بدل میشود. انسان، به جای آنکه در نسبت با جهان تجربیات تاریخی و فرهنگی مردمان خویش به پرسشگری برسد، خود را در چارچوب مفاهیمی مینشاند و مقیّد میکند که پیشاپیش برای او تعریف شدهاند و در این جایگیری، نوعی آرامش کاذب حاصل میشود که بهای آن، از دست رفتن امکان تأمل و تفکّر و فلسفیدن اصیل است.
از این لحاظ، بحران نه صرفاً بحران یک نگرش اعتقادی؛ بلکه بحران «نحوه اندیشیدن» است. هنگامی که اندیشه از تجربه زیسته جدا شود و به مجموعهای از گزارههای حفظی و اکتسابی و البسه عاریّتی فروکاسته شود، دیگر نه ابزار فهم جهان؛ بلکه ابزاری برای تثبیت موقعیتهای روانی و اجتماعی خواهد شد. در این حالت، وفاداری به ایدئولوژی جایگزین مواجهه با حقیقت میشود و حقیقت، به تدریج در سایه تعلّقات و پیشفرضها محو میشود. امّا شاید عمیقترین لایه این تراژدی وطنی در این نکته نهفته باشد که هر نظام عقیدتی، حتّا در صورت ضعف یا انحراف، حامل نوعی وعده است؛ وعده معنا، دادگزاری یا رهایی و انسان، در مواجهه با این وعدهها، بیش از آنکه به ارزیابی دقیق آنها بپردازد، به امکان تحقّق آرزوهای خود در آنها دل میبندد. متعاقبش، فروپاشی یا ناکامی یک ایدئولوژی، تنها فروپاشی یک دستگاه نظری نیست؛ بلکه فروپاشی بخشی از امیدهایی است که انسان، آرمانها و آرزوهایش را بر آنها بنا کرده بود. در نتیجه، اگر بخواهیم از داوریهای سطحی فراتر برویم، باید بپذیریم که مسئله نه صرفاً «درستی» یا «نادرستی» یک تشکیلات و گرایشی، بلکه کیفیّت پیوندی است که انسان با اندیشه برقرار میکند. اندیشه، اگر به تجربه زیسته پیوند نخورد و در مسیر نقد مداوم قرار نگیرد، بیش از آنکه بر جهان مناسبات انسانها پرتوی افکند، آن را در هالهای از پیشفرضها و اعتقادات تثبیتشده پنهان و مستتر میکند. شاید پرسش بنیانیتر این باشد که چگونه میتوان اندیشید بیآنکه در دام تقلید افتاد و چگونه میتوان از میراث دیگران بهره برد بیآنکه هویّت اندیشیدن را به آنان واگذار کرد؛ زیرا که در نهایت، هر اندیشهای تنها زمانی به بلوغ میرسد که بتواند از خود فاصله بگیرد، خود را نقد کند و در آینه واقعیّتِ زنده جامعه، بار دیگر خویشتن را بازآفرینی کند.
3- بازتاب واقعیّتها در تحلیلگاه کانالهای اعتقاداتی
واقعیت چیست و ما هنگامی که از «واقعیتها» سخن میگوییم، دقیقاً به چه اشاره داریم؟. آیا واقعیت را باید در پیامدهای کنشها و واکنشهای انسانی جست و جو کرد یا آن را در بنیانهایی یافت که امکان کنش و واکنش را فراهم میکنند؟. اگر واقعیت را صرفاً مجموعهای از رخدادهای مشاهده پذیر در بستر تعاملات انسانی بدانیم، آنگاه با لایهای از پدیدارها رو به رو هستیم که در سطح، آشکار میشوند؛ اما آیا سطح، تمام حقیقت است یا تنها پردهای از آن؟. مسئله اساسی نه فقط «چیستی واقعیت»، بلکه «چگونگی دسترسی به آن» است؛ زیرا هر گونه فهم از واقعیت، ناگزیر از گذرگاه ادراک انسانی عبور میکند؛ ادراکی که خودش آمیختهای است از تجربه، پیشفرض، میل، ترس و ساختارهای اعتقادی فردی و جمعی. بنابر این، واقعیت آنگونه که تجربه میشود، همواره با نوعی تفسیر همراه است و تفسیر، خودش بخشی از واقعیتِ زیسته ما را تشکیل میدهد. در این میان، خطر اساسی آن است که واقعیتها را نه در خودِ جلوه های ظهورشان؛ بلکه در آینه پیش ساخته اعتقادات و ایدئولوژیها ببینیم. هر گاه واقعیت از خلال نظامهای اعتقادی عبور کند، رنگ میپذیرد، شکل میگیرد و گاه حتّا تحریف میشود؛ به گونهای که آنچه دیده میشود، بیش از آنکه بازتاب واقعیت باشد، بازتاب نحوه دیدن ماست. در چنین شرایطی، واقعیت به جای آنکه موضوعی مستقل باشد، به موضوعی تأویل شده و وابسته بدل میشود. اکنون این پرسش مطرح میشود که آیا امکان آن هست که واقعیت را تا حدّ ممکن، در اصالت و بی واسطگیاش مشاهده کنیم؟. یا هر نوع مشاهدهای، ذاتاً در شبکهای از پیشفرضها و ساختارهای ذهنی گرفتار است؟. اگر پاسخ دوم را بپذیریم، آنگاه حقیقت نه در حذف کامل واسطهها؛ بلکه در آگاهی نسبت به آنها و نقد مداومشان نهفته خواهد بود.
از این لحاظ، فهم واقعیّت مستلزم نوعی «هوشیاری فلسفی» است؛ هوشیاریی که نه در پی نفی کامل تفسیر است و نه در پذیرش بی چون و چرای آن؛ بلکه در تلاش است تا مرز میان واقعیت و تفسیر را تا حد امکان روشن کند. شاید بتوان گفت که حقیقت، نه در یک نقطه ثابت و نهایی؛ بلکه در پروسه ای پویا از کشف، بازنگری و تصحیح مداوم شکل میگیرد.
در نهایت، پرسش این نیست که آیا میتوان بدون واسطه به واقعیت دست یافت یا نه؛ بلکه این است که چگونه میتوان با آگاهی از واسطهها، به گونهای اندیشید که کمترین میزان تحریف و بیشترین میزان صداقت در مواجهه با واقعیت حاصل شود. شاید حقیقت نه یک «چیز»، بلکه یک «نسبت» باشد؛ نسبتی میان ما و آنچه میکوشیم آن را بفهمیم، نسبتی که در آن، آگاهی از محدودیتها، خودش بخشی از مسیر نزدیک شدن به واقعیت است.
در امتداد همین تأمل، شاید بتوان یک گام ژرفتر نیز برداشت و خودِ «خواستِ دست یافتن به واقعیتِ خالص» را به مثابه یک موضوع شایان پرسیدن مطرح کرد. آیا میل به عینیتِ مطلق، خودش برخاسته از نوعی پیشفرض پنهان در باره امکان جدایی کاملِ ذهن از جهان نیست؟. گویی در پسِ این کنکاوی، این فرض نهفته است که میتوان بر نقطهای ایستاد که در آن، مشاهدهگر و مشاهده شونده از یکدیگر کاملاً تفکیک شده باشند؛ حال آنکه به نظر میرسد خودِ آگاهی، همواره درگیرِ نوعی درهمتنیدگی با آن چیزی است که ادراک میکند. از این چشم انداز، واقعیت نه صرفاً «چیزی بیرون از ما»؛ بلکه در نسبتِ میان ما و جهان شکل میگیرد؛ نسبتی که نه کاملاً ساخته ذهن است و نه مستقل از آن. بنابر این، شاید به جای کاویدن واقعیتی که عاری از هرگونه تفسیر باشد، باید به سوی گونهای از «تفسیرِ آگاهانه» حرکت کرد؛ تفسیری که نه در پی انکار پیشفرضهای خود است و نه در آنها غرق میشود؛ بلکه آنها را در معرض دید نقّاد قرار میدهد و پیوسته بازاندیشی میکند. در این معنا، صدق و اصالتِ فهم نه در حذف کامل واسطهها، بلکه در شفّاف سازی آنهاست. انسان هر چه بیشتر به ساز و کارهای درونی ادراک خود آگاه شود، کمتر در دامِ بداهتهای بی پرسش و پیشداوریهای ناپیدا گرفتار میآید. چنین آگاهیی، نوعی فاصله درونی ایجاد میکند؛ فاصلهای که امکان تأمل را فراهم میکند و میگذارد تا واقعیت نه به حیث موضوعی بدیهی و نهایی؛ بلکه بهعنوان موضوعی پرسش انگیز، چند لایه و همواره در حال گشودگی تجربه شود. شاید بتوان گفت که «نزدیکی به واقعیت» بیش از آنکه یک رسیدنِ نهایی باشد، یک حرکت بی پایان در جهت پالایشِ ادراک و تعمیقِ پرسش است؛ حرکتی که در آن، انسان نه به پایانِ فهم، بلکه به ژرفای ناتمامی آن آگاهتر میشود.
4- در آینده با شیعه گری چه باید کرد؟.
در ایران امروز، آنچه به نام «نظام جمهوری اسلامی» شناخته میشود، بیش از آنکه یک ساختار زنده و بالنده باشد، به پیکرهای فرسوده و از همگسیخته شباهت دارد؛ پیکرهای که ریشههای خود را در پیوندی گسسته با تاریخ، فرهنگ و زیستجهان مردمان این سرزمین از دست داده است. هر نظامی که نتواند میان «حقّانیّت/لژیتیماتسیون» و «زیست واقعی جامعه» آشتی برقرار کند، دیر یا زود در درون خودش دچار فرسایش میشود؛ زیرا حقّانیّت/لژیتیماتسیون نه موضوعی تحمیلی؛ بلکه برآیندی زاینده و وابسته به رضایت و همزیستی آگاهانه انسانهاست. آنچه که امروز به نام بقای این ساختار مشاهده میشود، بیش از آنکه نشانهای از پایداری باشد، بازتابی از استمرار ساز و کارهایی است که در گذر زمان، حقّانیّت/لژیتیماتسیون خود را از دست دادهاند و تنها از طریق ابزارهای قدرت، کنترل و بازتولید ترس یا انحصار، به حیات خود ادامه دادهاند. امّا هیچ نظمی که بر حذف گفت و گو و تعلیق پرسش بنا شده باشد، نمیتواند در برابر زمان و آگاهی جمعی تاب آورد. در افق پس از این وضعیت، آنچه اهمیت مییابد نه صرفاً جایگزینی یک قدرت با قدرتی دیگر؛ بلکه بازاندیشی بنیانی در نسبت میان انسان، قانون، اعتقادات و جامعه است. در چنین افقی، نهادهایی که بر تمایزگذاریهای ایدئولوژیک و مذهبی و دینی و اعتقاداتی و سلسله مراتبهای غیر پاسخگو استوارند، باید جای خود را به ساختارهایی دهند که بر شفافیت، پاسخگویی، و خردورزی تکیه دارند. این مسئله نه از سر نفی مطلق گذشته؛ بلکه از سر ضرورت عبور آگاهانه از الگوهایی است که دیگر توان پاسخگویی به احتیاجات اکنون را ندارند.
در این میان، بازتعریف نقش نهادهای دینی/مذهبی/اعتقاداتی نیز ضرورتی انکارناپذیر است؛ بهگونهای که از جای قدرتمحور و مداخلهگر در عرصه عمومی، به حوزهای فرهنگی، تاریخی و اختیاری منتقل شوند. اعتقادات، اگر اصیل باشند، محتاج اجبار نیستند و اگر با اجبار همراه شوند، از جوهر خود خالی و مُضر میشوند. آموزش نیز باید به جای بازتولید ایمانهای تحمیلی به پرورش توان پرسشگری، منطق و سنجش انتقادی بپردازند؛ زیرا جامعهای که در آن، اندیشیدن مهارت بنیانی نباشد، ناگزیر در برابر هر گونه سلطهای صدمه پذیر خواهد بود. در چنین نگرشی، ارجمندی انسان نه از ذهنیّتهای ایدئولوژیک؛ بلکه از خودِ انسان بودن او سرچشمه میگیرد. در حقّ هیچ فردی نباید بر اساس اعتقاداتش، تبعیض قائل شد؛ بلکه معیار داوری باید رفتار، مسئولیّت پذیری و تأثیر او بر دیگران باشد. قانون، اگر دادگزار باشد، باید میان اندیشه و عمل تمایز بگذارد و تنها عمل را، آن هم در چارچوب صدمه به دیگری یا جامعه، موضوع قضاوت قرار دهد. همزمان، بازتعریف فضاهای عمومی و نمادین نیز میتواند به جای حذف صرف، در مسیر تبدیل آنها به حافظههای تاریخی و فرهنگی پیش برود؛ حافظههایی که نه ابزار تحمیل معنا؛ بلکه بستری برای تأمل در گذشته و فهم تنوّع تجربه انسانی باشند. جامعهای که بتواند در آن، مکانهای مختلف اعتقاداتی [= کلیسا، مسجد، کنیسه، آتشکده، بتکده و امثالهم] در کنار یکدیگر بدون سلطه و حذف همزیست شوند، به بلوغی از مدارا و درک متقابل دست یافته است. در نظام آموزشی، جایگاه «منطق و سنجشگری» باید بهعنوان یکی از کلیدیترین ستونهای پرورش و آموزش انسانی تثبیت شود؛ زیرا که بدون پرورش، توان تفکّر نقّاد، هیچ اصلاح پایداری در سطح اجتماعی امکانپذیر نخواهد بود. انسانِ سنجشگر، نه به سادگی فریب میخورد و نه به راحتی به بازتولید بی چون و چرای قدرت تن میدهد.
در نهایت، مسئله دادگزاری اجتماعی باید از الگوهای تبعیضآمیز فاصله بگیرد و به سوی ساز و کاری حرکت کند که در آن، حمایت از صدمه دیدگان و بازتوانی افراد، نه در قالب امتیازهای نابرابر؛ بلکه در چارچوبی فراگیر و انسانی تعریف شود. منابع عمومی نیز باید در جهت بهبود آموزش، رفاه و توسعه متوازن به کار گرفته شوند، نه در مسیر بازتولید وابستگیهای خاصّ. حتّا در مواجهه با جرم و خطا، میتوان به جای تکیه بر حذف نهایی، به امکان بازگشت، اصلاح و بازسازی انسان اندیشید. ایدههایی مانند حذف مجازاتهای مرگ و حرکت به سوی نظامهایی که بر اصلاح و بازپروری تأکید دارند، نه از سر سادهانگاری؛ بلکه از درک این حقیقت ناشی میشوند که انسان، موجودی ایستا و نهایی نیست؛ بلکه در بستر تجربه، امکان دگرگونی و بازتعریف خود را دارد. این مسیر، اگرچه دشوار و پر ابهام است، اما میتواند همچون افقی راهنما، جامعه را به سوی نظمی سوق دهد که در آن، آزادی، مسئولیّت و خرد، نه در تقابل با یکدیگر؛ بلکه در باهمتنیدگی، معنا یابند.
در امتداد همین افق فکری، شاید لازم باشد در باره نکته ای اساسی نیز تأمل شود. هیچ دگرگونی واقعی، صرفاً با جا به جایی ساختارهای بیرونی تحقّق نمییابد، مگر آنکه در لایههای درونیِ آگاهی جمعی نیز تحوّلی رخ دهد. هر جامعهای که در آن، میل به سلطه، قضاوت شتابزده و تمایل به حذف «دیگری» همچنان در ناخودآگاهبود افراد، زنده و کارگذار باشد، حتّا در صورت فروپاشی کامل ساختارهای پیشین، خطر بازتولید همان الگوها را در لباسی تازه در خود حمل میکند. از این نظر، آزادی نه صرفاً یک وضعیّت حقوقی یا سیاسی؛ بلکه یک کیفیّت وجودی است؛ کیفیّتی که در آن، انسان میآموزد با ابهام، تفاوت و حتّا تضاد، به جای ترس و انکار، مواجههای آگاهانه و مسئولانه داشته باشد. جامعهای که آزادی را تنها در نبودِ قید بیرونی تعریف کند، امّا در درون خودش هنوز اسیر عادتهای ذهنیِ انحصارطلبانه باشد، در واقع از سطحی به سطح دیگر منتقل شده است بی آنکه به عمق تحوّل رسیده باشد. بنابر این، آنچه بهعنوان «اصلاح» یا «بازسازی» یک سرزمین مطرح میشود، در حقیقت، برآیندی دو گانه است از یک سو بازآرایی نهادها و ساختارها و از سوی دیگر، پالایش تدریجی شیوههای اندیشیدن، داوری کردن و زیستن است. در این میان، نقش گفت و گو به مثابه یک کنش اساسی اهمیّت مییابد؛ گفت و گویی که نه برای غلبه بر دیگری؛ بلکه برای گشودن افقهای تازه و فهم عمیقتر از حقیقت شکل میگیرد.
حقیقت، اگر به راستی موضوعی زنده و پویا باشد، در انحصار هیچ فرد، گروه یا ایدئولوژیی باقی نمیماند؛ بلکه در میان کنشهای انسانی، در تجربههای زیسته و در رویارویی دیدگاههای متفاوت، به تدریج، خودش را آشکار میکند. در نتیجه، هر گونه نظام فکری یا سیاسی که خود را بهعنوان پایان حقیقت معرفی کند، ناگزیر در برابر پویایی واقعیت، دچار انسداد خواهد شد. شاید بتوان گفت که مسیر پیشِ رو، نه یک مقصد نهایی و قطعی؛ بلکه نوعی «شدنِ بی پایان» است؛ حرکتی مداوم به سوی تعادل میان آزادی و مسئولیّت، میان فرد و جمع و میان گذشته و آینده و در این حرکت، آنچه بیش از هر چیز اهمیّت دارد، حفظ توان پرسشگری، فروتنی در برابر نادانسته ها و آمادگی برای بازنگری در اعتقاداتی است که زمانی بدیهی به نظر می آمدند.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!