رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 - Sunday, 17 May 2026

پیام بهار اگر چه لب آن خندان نیست

پیام بهار اگر چه لب آن خندان نیست

عجیب بود چرا امسال  مانند سال های قبل  اصلا متوجه بازشدن شکوفه های گیلاس روبروی پنجره اطاقش نشده بود. وقتی پنجره اطاق را باز کرد عطر ملایمی در فضا پیچید. عطری پیچیده در نسیم صبحگاهی. بیرون همه چیز در آرامش بود. از گوشه ایوان نخستین شعاع آفتاب را دید. نور زرد کم رنگی که بر غنچه های گیلاس تابیده بود قلبش را لرزاند. چطور این همه شکوفه را ندیده بود؟ آن هم شکوفه های گیلاس ر! دسته کوچکی از زنبورهای عسل دور شکوفه های گیلاس می چرخیدند. به دقت نگاهشان کرد. با چه شتاب و حرارتی داشتند شهد غنچه ها را می مکیدند. کندوها، شانه های عسل، تلاش بی وقفه؛ فکر می کند بسیاری از این زنبورها با همین بهار زاده شده اند، بیشتر از یک بهار و یک تابستان زنده نخواهند ماند. اما باید این عسل را بسازند. این وظیفه آن هاست. بوی عسل در مشامش می پیچد. این بو او را تا کجاها که نمی برد؛ به دو دکان در دهانه بازار شیشه گر خانه تبریز. آن جا که خیابان فردوسی پایان می گرفت و دو دکان چسبیده به هم عسل با شیربرنج و خامه می فروختند. به خانه ای کوچک در انتهای سیلاب قوش خانه که او مستاجر یک اطاق آن بود با درخت گیلاسی در کنار پنجره. دخترک صاحب خانه آرام در حیاط می چرخد و او از پنجره نگاهش می کند. دست هایش را به دور درخت حلقه می کند. سرش را بر تنه آن می گذارد گوئی او را در آغوش گرفته است درخت گیلاس شکوفه می زند. . بوی عسل در فضا می پیچد

زنبورهای عسل در فضا می چرخند و صدای وز وز آرامشان حیاط را پر کرده است. او چگونه این همه زیبائی و تازه شدن حیات را ندیده است؟ درخت گیلاس شکوفه داده بی آن که او متوجه شود! آیا پیر شده است؟ چرا امسال بهار دلگیر است .چرا نمی تواند با همان لذت سال ها قبل در حیاط خانه بچرخد دست بر پوست نمناک درختان که هنوز سردی زمستان با خوددارند بکشد ،لرزشی آرام را دربدن خود حس کند لرزشی که می داند دیر پا نیست و گرمای تابستان تا بن استخوان این درختان نفود خواهند کرد .این چرخه زندگیست همین سرما همین سردی وبرودت نفوذ کرده بر جان درخت خود تا مدتها اوا از هجوم گرما حراست خواهد کرد . این اعتدال حیات است در چرخه طبیعت .ا ما دریغ و درد که این اعتدال در زندگی انسان ها بدست خود انسان در سیمای قدرت واستبداد از مدار طبیعی خود که می تواند توالی یک زندگی با نشاط توام با خلاقیت وسازندگی باشد خارج می شوند . مستبدان حاکم خشونت را بجای مدارا ،جنگ ،خون ریزی وکشتار را بجای ملاطفت واعتدال بر جامعه حاکم می سازند .انسان این شاهکار طبیعت را چنان در چنبره کینه ونفرت غرق می کنند که او دیگر قادر بدیدن زیبائی های طبیعت وشنیدن نیوش باد صبا نمی شود .بجای نوا والحان بلبلان صدای انفجا بمب ها وفریاد درد آور انسان ها از زیر آوار،فریاد جانهای گلوله نشسته بر قلب ها صدای دیگر نمی شنود .
روزگاری بود که جرعه ای آب مستش می کرد و پاره ای نان سیرش می نمود. نوای زندگی را با کوچک ترین ترنم می شنید و ضرب آهنگ آن را حس می کرد. حال  آن شیدائی جای خود را به آرامشی پیرانه داده است. بندهای محکم گشته زندگی بر دست ها و پاها مانع از آن می شود که همراه ضرب آهنگ تند حیات حرکت کند. با مشت بر دروازه سنگین تاریخ بکوبد. فریاد سر دهد:"آی آزادی سرانجام ترا خواهم گشود! حتی اگر ببهای جان باشد ." اما دریغ که امسال بها ر  نه با پیراهن سفید وسبز خود بل با پیراهن خونین جوانان این سرزمین .با فریاد تلخ مادران وپدران فرزند از کف داده از راه رسید.
نفس باد صبا مشگی نیفشاند جز بوی گلاب برخاسته از مزار زیبا ترین فرزندان کشته شده این سرزمین .
بانگ هزار دستانی در فضا نپیچید. جز مرغوای جغدی .
جز فریاد پدری که در جستجوی جنازه فرزند خود بود "سپهر بابا کجائی "فریاد شادمانه ای بر نخاست .
آری امسال بهار با جامه خونین وصدای محزون یک ملت از راه رسید .
"...چه بی‌نشاط بهاری که بی‌رخِ تو رسید
نشانِ داغِ دلِ ماست لاله‌ای که شکفت
به سوگواریِ زلفِ تو این بنفشه دمید
بیا که خاکِ رهت لاله‌زار خواهد شد
ز بس که خونِ دل از چشمِ انتظار چکید..."
در هفتادپنج سالگیش بر رگ های خود نظر می کند بر دیواره های سخت شده آن! بر خون غلیظ شده ائی که به سختی درون آن جاری است! بصدای نسل جوانی که در جستجوی زندگی با بهاری شادی بخش وامید آفرین قدم بصحنه نهاده است . آواز خوان هائی با حنجره های زخمی اما سرشار از زندگی .آواز خوان های این نسل .
به تک تک  عکس هایشان می نگرد .به ندای درون خود گوش می دهد .غمین نباش که این روز ها خواهند گذشت .
تو بایستی که در این پیر سالی خود نیزتسلیم غم زمانه نشوی .تو اگر نتوانی بپا خیزی !گرعافیت طلبی پیرانه سری مانع از آن شود که نتوانی رگ خود بگشائی وخون خود را با خون روشن جوانانی که آزادی را فریاد می زنند  پیوند دهی، یاری رسان درخت شاداب اودیسه نخواهی بود!
اودیسه شور و نیرو را از مردم خود، از نسل جوانی که پسرش نماد آن بود می گرفت و آنرا با خرد و امیدی که هرگز نقصان نیافت در هم می آمیخت و شادی نهفته دربطن درخت زندگی را تضمین می کرد. اودیسه در وجود هر انسان تا زمانی که پیکار می کند زنده است .این است پیام هرنو شدن طبیعت ، پیام بهار!
پیام تسلیم نشدن ،ساختن و تداوم بخشیدن به  زندگی . زندگی که قبل از ما با تلخی وشیرینی آن زیسته شده ! وحال نیز باید زیست .

ابوالفضل محققی

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!