بدون پاسخ گوئی به سوال چرائی ومبنای این جنگ خانمان سوزحکومت اسلامی با اسرائیل وامریکا ، محکوم کردن حمله خارجی وبسیج کردن مردم زیر شعار خاتمه جنگ از طرف نیروهائی که سنگ ملت پرستی بر سینه می زنند دقیقا همان خواستی است که جمهوری اسلامی بعد بوجود آوردن این همه ویرانی ونابودی جسمی وروانی بر مردم
خواهان آن است.صلحی که یک معنی بیشتر ندارد عقب نشینی اسرائیل وامریکا ! ادامه حیات رژیم . تثبیت آن بعنوان یک مبارز جدی دنیای اسلام و کوبیدن مهر پیروزی "حق بر باطل ".
شعاری که تمام دنیای فکری خمینی و خامنه ای را بعنوان ناجیان اسلام و شکل دادن بیک مقاومت اسلامی متشکل از مسلمانانی که نماز گذار این کعبه جدید شده بودند را تشکیل می داد.
از روزی که خمینی جام زهر نوشید .تمام ظرفیت رژیم نه در راستای سازندگی ادعائی، بل در جهت ایجاد سپاهی نیرومند چه در داخل وچه خارج بود که نمود آن نیروهای نیابتی در شکل مشخص در سوریه ،عراق ،ولبنان و تشکیلات مافیائی عظیم بنام سپاه وبسیج درداخل کشور بود! ببهای میلیارد ها دلار که از سفره مردم ایران کم می شد و صرف پروار کردن هر چه نیروی متعصب مفت خور در هر کجای جهان که بودند می گردید ." مقایسه شود برفشار وستمی که بر میلیون ها جوان خلاق وپویای ایرانی میرفت که شب وروز زحمت می کشیدند تا باچهره معاصر در جامعه حضور یابند " .
فضا، فضای قدرت نمائی سربازان گمنام امام زمان بود که زیر عنوان سپاهی ، بسیجی ،آتش به اختیار،لباس شخصی و .. نسق از مردم می کشیدند .
حکومتی که هرگز مردمی نبود.حکومتی بود از آغازو از دیر باز در فکر یک جنگ صاحب الزمانی .
این تونل های احداث شده در عمق پانصد متری خبر از چه تفکری میدهد؟
همراه با تلاش برای دست یافتن به سلاح اتمی . همه توان وسرمایه کشور در جهت قدرت بخشیدن به چنین تفکری بود .تفکری که بیشتر از آن که منافع ملی وآینده ایران مد نظرش باشد . مبارزه با اسرائیل وامریکا برایش اولویت داشت و تمام این سال ها هر کجا که توانست به اسرائیل ضربه زد .
وظیفه اصلی سپاه وفرماندهانی چون سلیمانی شکل دادن به این نیروهای بی کله بیخ گوش اسرائیل بود .همراه با آن بالا بردن توان موشکی و اتمی .
سقوط اسد ،کشته شدن نصرالله ،داغون شدن حماس و هر روز محدود شدن دامنه نفوذ جمهوری اسلامی این منجی بزرگ اسلام برای خامنه ای ودار ودسته او بسیار سخت تر از نوشیدن جام زهر بود .
دیدن این که چگونه بساط جهان تشیع بهم می ریزد واعتبار جمهوری در بین هواداران زیر سوال می رود .همراه با آن شکل گرفتن جنبش های اعتراضی در سیمای "زن ،زندگی ،آزادی " بالا رفتن محبوبیت دوران پهلوی واقبال وسیع مردم به گذشته دوران پهلوی ،فعال شدن شاهزاده رضا پهلوی بعنوان چهره ای مطرح در میان مردم .برای حکومت وحاکمی که می خواست زعامت مستضعفان جهان رادر دست داشته باشد! بسیار سخت ودردناک بود .از این رو شمشیر از رو بست وچهره آخر الزمانی خود را با قتل عام حداقل پنجاه هزارنفر از برومند ترین فرزندان این آب وخاک نشان داد وقدرت نمائی کرد . اما این کافی نبود !
او زعیم بزرگ اسلام بود ووحشت داشت از افول روزانه نام خود و از دست دادن افکار میلیونی جهان اسلامی که در سیمای او یک ناجی میدید . شتاب دادن بر برنامه هسته ای وهمزمان تشدید بی سابقه گسترش صنعت بهپادی وموشکی عملا اعلام جنگ به اسرائیل بود .جنگ آخر الزمانی .
رژیمی که می خواست با این بازی خطرناک، فعال کردن نیروهای نیابتی ،حمله به کشور ها ی عربی که همیشه از نظر جمهوری اسلامی دست نشانده امریکا بودند. حمایت نیروهای مخالف حکومت ها را با بالا بردن جنگ وگسترده کردن آن بعنوان قدرت نمائی و در گیر کردن این حکومت ها که نگران وضع داخلی خود نیزهستند از یک سو و مقاومت به هر بهائی که شده از سوی دیگر،حتی ببهای نابودی کامل ایرا ن ! وجه آسیب دیده در افکار عمومی مسلمانان متعصب را احیا کند.
جنگ با شیطان بزرگ قبل از هر چیزماحصل چنین تفکری است .
واکنش ونگاه خشمگین خامنه ای به قدرت یابی کسانی که او سال ها شعار مرگ بر آنها داده بود همراه با ترس از یافتن عاقبتی چون صدام ،قذافی وبشار که عاقبتی محتوم بود.اورا مجبور می کرد که در پوست شیربرود ودرسیمای یک مباز نستوه خود را نشان دهد.
عملی که مورد تحسین کسانی می شد که خود را در جبهه ضد امپریالیستی وضد استکباری می دیدند. بخش های ناراضی مردمانی که ستایشگران مبارزه جوئی وکرکری خواندن وضربات کوچک تروریستی زدن بر پیکر اسرائیل وفرو نشاندن خشم خود بودند . خشمی که نخستین قربانیان آن مخالفان جوان درون کشور بودند که سلاخی شدند سپس نوبت جنگ بزرگ بود . جنگی خانمان سوز ادامه دارد.ابوالفضل محققی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
جناب ابوالفضل محققی شما یک…
جناب ابوالفضل محققی
شما یک روایت مفصل از رفتار و اهداف جمهوری اسلامی ارائه میکنید. در این بخشها تصویر شما قابل بحث است. اما نتیجهای که میگیرید، یعنی اینکه حمله خارجی میتواند به سرنگونی حکومت منجر شود، بدون مبنای روشن باقی میماند.
نخست باید روشن کنید این نتیجه دقیقاً بر چه سازوکار عملی استوار است
حمله خارجی چگونه به فروپاشی ساختار قدرت منجر میشود
کدام نهاد کلیدی از کار میافتد
چه نیروی داخلی جایگزین میشود
این انتقال قدرت چگونه مدیریت میشود
هیچکدام از این مراحل در متن شما توضیح داده نمیشود. شما از یک تحلیل سیاسی به یک نتیجه قطعی میرسید، بدون اینکه مسیر تحقق آن را نشان دهید.
دوم باید به تجربههای واقعی نگاه کنید
در موارد متعدد، حمله خارجی نهتنها به سرنگونی سریع منجر نشده، بلکه به تقویت انسجام درون حکومت انجامیده است. ساختارهای امنیتی در شرایط جنگی بستهتر و خشنتر عمل میکنند. جامعه نیز زیر فشار خارجی، به سمت بقا و نه تغییر، حرکت میکند. شما این سناریو را نادیده میگیرید.
سوم باید به ریسک شکست این فرض پاسخ دهید
اگر حکومت باقی بماند چه میشود
اگر همان الگوی سرکوب گسترده مانند آبان تکرار شود چه میشود
در این نقطه یک پرسش جدی مطرح است
جایگاه شما در قبال مردمی که به سمت چنین وضعیتی سوق داده میشوند کجاست
چه مسئولیتی میپذیرید
چه تضمینی میدهید که این هزینهها بر جامعه تحمیل نشود
بدون پاسخ به این پرسشها، دعوت ضمنی به پذیرش جنگ، یک موضع پرهزینه و بدون پشتوانه میشود.
چهارم شما میان دو موضوع متفاوت خلط ایجاد میکنید
تحلیل علتهای رفتار جمهوری اسلامی
توجیه پیامدهای یک جنگ خارجی
اینکه حکومت سیاستهای پرهزینه و تنشزا داشته، میتواند درست باشد. اما این گزاره بهتنهایی هیچ مجوزی برای پذیرش یا توجیه حمله خارجی ایجاد نمیکند. این دو را باید از هم جدا کنید.
پنجم شما به شعار پایان جنگ انتقاد میکنید و آن را همراستا با خواست حکومت میدانید
اما جایگزین شما چیست
ادامه جنگ تا کجا
با چه معیار موفقیتی
و با چه هزینهای برای جامعه
اگر پایان جنگ بد است، باید دقیق بگویید ادامه آن چه دستاورد مشخصی دارد و چگونه از فروپاشی اجتماعی جلوگیری میکند.
ششم در تحلیل شما، مردم بیشتر بهعنوان ابزار فشار دیده میشوند تا موضوع اصلی تصمیم
در حالی که هر جنگی قبل از هر چیز زندگی، امنیت و آینده همین مردم را هدف میگیرد. هر موضع سیاسی که این هزینهها را کمرنگ کند، از نظر راهبردی ناقص است.
جمعبندی روشن است
شما در توصیف رفتار حکومت مفصل مینویسید، اما در توجیه نتیجهای که میگیرید، یعنی پیوند جنگ با تغییر قدرت، استدلال عملی و قابل سنجش ارائه نمیدهید
سناریوی شکست این فرض را بررسی نمیکنید
هزینه انسانی و اجتماعی را در تصمیمگیری وارد نمیکنید
و مسئولیت پیامدها را روشن نمیکنید
اگر قرار است از چنین موضعی دفاع کنید، باید دقیق و شفاف پاسخ دهید
مکانیسم تغییر چیست
ریسکها چگونه مدیریت میشود
و اگر نتیجه معکوس شد، چه کسی پاسخگو است
با احترام، مرادی
آچمزهای حاشیه نشین!
دروود بر ابوالفضل عزیز،
مختصری بر تکرار روضه های رضوانی در حضور صُم بُکم ها!
من سالها پیش، در سنجشگریِ رفتار و گفتار و کردارِ طیفی که بی هیچ مسمّایی بر پیشانی خویش مُهر «روشنفکری» کوبیده بودند - چنانکه گویی حقیقت را نباید جستجو کرد و کاوید و در بستر مجهولاتش زیست؛ بلکه باید نامش را بر پیشانی خود داغ زد - قلم را تا سرحدّ فرسودگی فشردهام. گفتهام و باز میگویم: مسئله آنچه «روشنفکری» نامیده شد در جامعه ایرانی، نه کمبود دانسته ها بود و نه فقر واژگان؛ فاجعه در ناتوانیِ اندیشیدن بود. آنان هرگز از دلِ این خاک و تاریخ و فرهنگش، از رنجِ این مردم، از گره های تاریخی و زخمهای انباشته این سرزمین نیندیشیدند؛ بلکه مسائلِ دیگران را- مسائلِ زاده بسترهای تاریخی و فرهنگی و تمدنیِ بیگانه- چون جامهای عاریتی بر تن جامعهای پوشاندند که نه آن قامت بود و نه آن اقلیم. آنچه که رخ داد، نه ترجمه اندیشه؛ بلکه تقلیدِ بی ریشه بود؛ نه تفکر؛ بلکه طوطیوارگیِ مفاهیم. ذهنی که باید به ژرفای واقعیتِ زیسته فرو رود، به سطحیترین بازیهای مفهومی دل بست و در یاس و طوبا بافی، عالمی موهوم برای خود ساخت. عالمی که در آن، واژه ها از معنا تهی بودند و مفاهیم، بی آنکه هضم شوند، چون بارِ اضافی بر دوشِ زبان سنگینی میکردند و در این میان، آنچه مغفول ماند، «میهن» بود - نه به معنای شعار؛ بلکه به مثابه مسئلهای زنده، سوزان و فوری. غفلت از مسائلِ حادّ این سرزمین، خلائی پدید آورد که بی درنگ با نیروهایی پر شد که زبانِ قدرت را بهتر میشناختند. اسلامگرایان، نه از سرِ نبوغ؛ بلکه از سرِ هوشیاری نسبت به این خلأ، میدان را تصاحب کردند و جامعه را به تدریج در دیگی از شریعتِ تصلّب یافته و تخیّلِ ایدئولوژیک فرو بردند؛ دیگی که در آن، انسان نه اندیشنده؛ بلکه ماده خامِ «ساختنِ مؤمن» بود.
در این هیر و ویر، آنکه میبایست دیدهبانِ حقیقت باشد - آنکه وظیفهاش پرسش، سنجش و روشنگری بود - خودش به آژیتاتور و مروّج بدل شد؛ به مبلّغِ ایدئولوژیهایی که نه فهمیده شده بودند و نه با زیستِ این مردم نسبتی داشتند. مارکسیسم، نه بهعنوان یک دستگاهِ فکریِ نیازمندِ فهم عمیق؛ بلکه به مثابه شعار، بهمثابه ایمانِ جایگزین، به میدان آمد و چنین شد که «روشنفکر»، به جای آنکه نقّادِ قدرت باشد، حاملِ ایدئولوژی شد؛ بهجای آنکه مسئله بسازد، نسخه پیچید.
فرجامِ این بی فکریِ مزمن، آن فاجعهای شد که در سال 1357 بر گردنِ تاریخ مردمان این سرزمین همچون طوق لعنت آویخته شد- نه بهعنوان حادثهای ناگهانی؛ بلکه بهمثابه نتیجه منطقیِ سالها تغافل، تقلید و خیانت به وظیفه اندیشیدن. این فاجعه، تنها یک رخداد سیاسی نبود؛ بلکه سقوطِ یک امکان بود. امکانِ اینکه جامعهای، خودیشتن اصییل خود را بفهمد. امّا دردناکتر از خودِ فاجعه، تداومِ همان وضعیّت است. هنوز هم، آن طیفِ بیمسمّا، نه از گذشته درسی گرفته و نه حتّا پرسشی طرح کرده است. گویی بنیانیترین پرسش—اینکه «اندیشیدن چیست و چگونه ممکن میشود؟»—اصلاً هرگز به ذهنشان خطور نکرده است. آنان همچنان در همان کوره مذابی میجوشند که نطفه عقیدتیشان در آن بسته شد. آمیزهای از شریعتِ تصلّب یافته و ایدئولوژیِ ترجمه شده. نه از آن بیرون آمدهاند و نه حتّا ارادهای برای خروج دارند.
از چنین بستری، انتظارِ کنشِ خردمندانه داشتن، انتظاری عبث است. آنچه میبینیم، تکرار است - تکرارِ بیوقفه همان خطاها، در جامههایی تازه. اعلامیههایی که بی هیچ نسبتی با واقعیتِ زیسته صادر میشوند، مواضعی که بیش از آنکه از فهم برخاسته باشند، از ژست روشنفکری تغذیه میکنند. گویی «مسئله»، نه رنجِ انسانِ ایرانی؛ بلکه حفظِ انسجامِ ذهنیِ یک ایدئولوژی است و شاید تراژدیِ اصلی همین جاست. اینان نه تنها درد و رنج و اضطرابِ مردم را نفهمیدهاند؛ بلکه تصمیم گرفتهاند که نفهمند؛ زیرا فهمیدن، مستلزم فرو ریختنِ آن بنای ذهنی است که سالها با آن زیستهاند و چه دشوار است ویران کردنِ «کعبهای» که خودت، سنگ به سنگش را چیدهای به همین دلیلم، حضرات، همچنان طواف میکنند - نه به گرد حقیقت؛ بلکه به دورِ تصوّراتِ بسته خویش - و این طواف، نه عبادتِ از سر آگاهی؛ بلکه آیینِ تکرارِ جهل است؛ آیینی که تا لحظه فرو افتادن در گور، ادامه خواهد یافت، مگر آنکه لحظهای، جسارتِ پرسیدن فرا رسد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان