این ماجرا به اوائل سال ۲۰۱۰ میلادی برمی گردد.
دوستی داشتم که دریکی شهرهای نزدیک شهرما زندگی می کرد، اواز آن تیپ آدم هائی بود، که اگرکسی کمکی نیاز داشت و به اومراجعه می کرد، هیچ وقت، نه، نمی گفت. برای او اصلا فرقی نمی کرد که این آدمِ نیازمند، چه کسی است؟ آشناست یا غریبه. این مسئله اصلا برای او مهم نبود.
او درکناراین خصوصیات انسانی قوی و قابل ستایش، روحی ناآرام داشت. آدمی پرجنب جوش که هیچ وقت یک جا بند نمی شد، وهمه اش دراین فکر بود که جابجا شود، ازاین شهربه آن شهر، ازاین کشور به آن کشور. پرحرف بود و بی قرار. ناپیگیروبی بند وبار، هم درنوع زندگی وهم درداشتن یک فکر و اندیشه. انگاری شیرازه شخصیت او را با نوعی آلیاژجیوه ساخته بودند، با روحی سرگردان و بی قرار. خلاصه اینکه برای خودش اعجوبه ای بود.
ازمحل زندگی او تا شهری که ما زندگی میکردیم، با ماشین و یا قطار، حدود نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه راه بود. این دوست من، هروقت که هوس نوشیدن یک آبجو«گینٍس» یا آبجو سیاه ایرلندی میکرد، تلفن می کرد و خیلی راحت و بدون تعارف می گفت :
«بهروز، امروز میخوام بیام آبجو سیاه بخورم»
طبیعی است که من هم می گفتم :
«خوب، بیا...!».
و او باشنیدن «خوب بیا...»ی من، پس ازچند ساعت خودش را میرساند. گاهی، وقتی می آمد، از ریخت و قیافه اش معلوم بود که خیلی خسته و آشفته و پریشان است، و من می فهمیدم که اوازشهرخودش تا محل زندگی ما را پیاده گزکرده است.
تاریخ دقیقش را به خاطر ندارم، اما اوائل یا اواسط بهارسال ۲۰۱۱، ساعت یازده - دوازده ظهر بود که زنگ زد و مثل همیشه گفت می خواهد بیاید وآبجو سیاه بخورد. تا گفتم «باشه، بیا» بلافاصله افزود:
«ولی یه نفردیگه هم همراه من هست، عیبی که نداره؟...»
و قبل ازآنکه بپرسم همراهش کیست، افزود :
«نمی شناسی اش، اما یه مشکلی داره که شاید تو بتونی بهش کمک کنی»
گفتم :
«عیب نداره، مهم نیست، بیائید، فقط امروز نه، امروزکاردارم، اگرمی شود لطفا فرداعصربیائید»
فردای آن روز بعد ازظهر، دوسه ساعت زودترازهمیشه کارم را تعطیل کردم و به خانه رفتم. داشتم دست و صورتم را می شستم که زنگ درخانه را زدند. در را که بازکردم، دیدم خودش است، به همراه یک جوان سفید روی چاق و چله، که اصطلاحأ چهره ای شیرموزی داشت و دست و صورت و لب و دهانش طوری برق میزد که انگار درهمه عمرش دست به سیاه وسفید نزده است.
تعارف کردم. هردو داخل خانه شدند، نشستیم و دوست من درمعرفی همراهش گفت :
«ایشون ازدوستان کُرد است، اسمش عرفان است، عرفان قانعی فرد، نویسنده است، میگوید درحال نوشتن خاطرات و زندگی نامه جلال طالبانی رهبراتحادیه میهنی کردستان عراق است، می گوید دراین مورد با خیلی ها دیدار و مصاحبه کرده، اما الان به یک مشکل برخورده و تا به حال نتوانسته برای یک مصاحبه، ازآقای غنی بلوریان وقت ملاقات بگیرد، بهش گفتم شاید تو بتوانی کمکش کنی و یک وقت ملاقات برایش بگیری، آیا می توانی این کار را بکنی؟»
من که قبلا آن جوان کُرد “شیرموزی” را ندیده و او را اصلا نمی شناختم رو به دوستم گفتم :
«راستش من خیلی وقت است که کاک غنی را ندیده ام و تماس مستقیم هم با او ندارم، ولی شاید ازطریق یکی از رفقای کُردم که با او تماس دارد بتوانم کاری بکنم. اما قول صد درصد نمی دهم، ازاوخواهش می کنم تا ازکاک غنی بپرسد، اگرموافقت کرد، آن وقت به شما اطلاع می دهم»
دوست من وهمراهش عرفان خان، یعنی همان جوان شیرموزی، هردو تشکرکردند. پس ازآن، کمی در باره مسائل متفرقه گفت و گو کردیم و درپایان هم چون درخانه نمی توانستم ازآنها پذیرائی کنم، ازآن دو دعوت کردم تا به کافه «آیریش پاپ» که ازخانه ما فاصله زیادی نداشت برویم تا هم یک چیزی بخوریم و بنوشیم و هم دوستمان به «آبجو سیاه» اش برسد. هردوموافقت کردند وازجا بلند شدیم.
درفاصله ای که آن دو، کفش هایشان را بپوشند وازدرخانه بیرون بروند، من ازکتابخانه ام دراطاق دیگر، کتاب کوچک و کم حجم «پێکەنینی گەدا» (خندهی گدا)ی زنده یاد حسن قزلجی که حاوی چند داستان کوتاه کُردی ازاو بود ومن سال های زیادی آن را درکتابخانه ام نگه داشته بودم، برداشتم و درجیب گذاشتم و به آن دو پیوستم.
بیرون، هوا بسیارعالی بود. نسیم ملایمی می وزید. نرسیده به کافه ی ایرلندی«آیریش پاپ»، جلو یکی از رستوران هائی که پشت پنجره ی رو به خیابانش پرازسبزه و گل های تازه شکفته رنگارنگ بود، چند عکس یادِ «گاری» گرفتیم و صحبت کنان به «آیریش پاپ» رفتیم.
داخل کافه «آیریش پاپ» درجای دنج و خلوتی نشستیم. غذا و مشروب ومخلفات لازم را سفارش دادیم و سپس گرم بحث شدیم. بحث بیشتربین من وعرفان خان جریان داشت. مسائل مورد بحث مان هم بیشتر حول وحوش سیاست، نارضایتی مردم ازحکومت، و بویژه رابطه حکومت ایران با مردم بود، و اینکه چگونه مردم ایران جانشان ازاستبداد و خفقان جمهوری اسلامی به لب رسیده است.
من، با اشاره به خیانت رهبران جمهوری اسلامی دربه شکست کشاندن انقلاب بزرگ مردم ایران درسال ۵۷، و فاصله عمیقی که بین حکومت اسلامی ومردم ایران ایجاد شده وهمینطورجنایت نابخشودنی فاجعه ملی کشتار زندانیان سیاسی ایران درسال ۱۳۶۷ پرداختم و توضیح دادم که اگراین حکومت و یا هرحکومت دیگری دراثرمجموعه ای ازاعمال و کردارضد مردمی خود با جامعه و مردم خود بیگانه شود، بین خود و مردمی که می خواهد برآنان حکومت کند فاصله ایجاد کند، به جای رسیدگی به خواست های مردم، براختناق و فشار و زورگوئی خود بیفزاید، سرانجامی خونین و فاجعه بارخواهد داشت، زیرا وقتی نفرت وخشم مردم ازحکومت ازحد بگذرد، مردم دیگرآن حکومت را ازآن خود نخواهند دانست، نسبت به آن کینه خواهند داشت وبا قلبی پرازکینه ونفرت به خصومت با او خواهند پرداخت وسرانجام نیز، این آتش گداخته زیرخاکستر و نفرت انباشته شده دردل ها، به یک آتشفشان خانمانسوز بدل خواهد شد، آتشفشانی که بالاخره یک روزسربازخواهد کرد وفوران خواهد نمود.
آری، این نفرت پنهان و انباشته شده، می تواند درلحظه ای سربازکند و به صورت شورش های کور ولجام گسیخته، ویا انقلابی تمام عیار، آتش به هستی حکومت وعوامل ریز ودرشت آن بزند، تا جائی که حتینه از تاک نشانی بماند و نه تاک نشان.
من درپایان بحث، برای تاکید بردرستی استدلال هایم، به یک تجربه عینی خودم، یعنی به حادثه وحشتناکی که دریکی روزهای پرجوش و خروش انقلاب بهمن ۵۷ و دریکی ازشهرهای شمالی کشورمان شاهد عینی اش بودم اشاره کردم. من دراشاره به آن تجربه خود ازجمله گفتم :
«ببینید، من دریکی ازآن روزهای پرتب و تاب انقلاب بهمن ۵۷، که متاسفانه روزش را دقیق به یاد ندارم، ولی حوالی بیستم تا بیست وپنجم بهمن ماه باید باشد، برای اجرای یک قرارازپیش تعیین شده، با یکی ازرفقایم، به یکی ازشهرهای شمال کشور رفته بودم. یکی ازهمان شهرهائی که مردم خشمگین آن، تعدادی ازماموران سفاک «ساواک» را به قتل رسانده و ازاین طریق خشم فرو خورده خود را بروز داده بودند.
آن روزمن درفاصله نسبتا دوری ازمحل قرار، طوری که بتوانم هم محل قراررا کنترل کنم وهم رفیق مورد نظر را چِک کنم، داخل ماشین نشسته بودم. باد شدیدی میوزید، خیابان و دور و اطراف میدان محل قرارما نسبتا خلوت بود. آدم ها به صورت تک و توک درحال رفت وآمد بودند، هوا هنوزکاملا تاریک نشده بود.
من که همه حواسم به آن سمتی بود که آن رفیق باید ازآنجا به محل قرارمی آمد، ناگهان چشمم به خانمی افتاد که خود را درچادرسیاهی پیچیده بود وداشت به آرامی به سمت من می آمد. آن خانم چادری وقتی به فاصله ده پانزده متری محلی که من درماشین نشسته بودم رسید، درکنار یکی ازدرخت های کنارخیابان توقف کرد. من که تا آن لحظه به آن درخت و درخت های کنارآن توجه چندانی نداشتم، تازه متوجه جنازه مثله شده ای شدم که وارونه ازدرخت آویزان بود. جنازهی آش ولاش و دِفورمه شده ی یکی ازهمان ساواکی های سفاک بود که بدست مردم خشمگین و متنفرازحکومت ستم شاهی و ماموران بیدادگرساواکش به قتل رسیده بود.
معلوم بود که ازمرگ آن ساواکی دو سه ساعتی بیشترنمی گذشت، ازلباس های پاره پوره اش هنوزخون می چکید، هیچ جای سالمی دربدنش مشاهده نمی شد، سروصورتش چنان آش ولاش بود که به هیچ وجه قابل شناسایی نبود، چوب بلندی مانند یک دسته بیل را هم درماتحت اش فرو کرده و او را وارونه از درخت آویخته بودند.. .
آن زن چادری وقتی به کنارجنازه ساواکی به دارآویخته شده رسید، کمی این پا وآن پا کرد، چپ و راست خود را نگاه کرد، دور واطراف خود را خوب ازنظرگذراند، سپس دست راستش را از زیرچادر بیرون آورد و چیز ی که در دست داشت و بیشترهم شبیه یک میل بافتنی بود را، با خشم ونفرت دربدن جنازه فرو کرد. اواین کاررا چند بارپشت سرهم تکرارکرد، سپس راهش را گرفت و رفت.
من پس ازاجرای قرار، ازطریق اطلاعاتی که آن رفیق ارائه داد، تازه فهمیدم که آن ساواکی منفور، فرزند نوجوان آن زن را در زیر شکنجه کشته است.
خلاصه درآن یکی دوساعتی که ما، درآن کافه نشسته بودیم. من این نکات را دقیقا توضیح دادم و تاکید کردم که وقتی بین مردم و حکومت، خصومت و بیگانگی شکل بگیرد واین نفرت در ذهن و جان مردم ته نشین شود، واگرحکومت ها، بین خود و مردمی که برآنها حکومت می کنند باد بکارند یقین باید بدانند که عاقبت، فقط طوفان درو خواهند کرد.
سرانجام پس ازصرف غذا و مشروب و دوسه ساعت گپ و گفت بین من و آن دوستم و آشنای او جناب عرفان قانعی فرد، من با این تصورکه این آقای عرفان خان قانعی فرد کُرد است و نویسنده است و اهل کتاب و آدمی روشنفکر، کتاب «پێکەنینی گەدا»ی حسن قزلجی را که به زبان کردی بود امضا کردم و به رسم یادگار به او دادم. آن دو خداحافظی کردند و رفتند.
فردای آن روز من به یکی از دوستان کُرد خود که می دانستم با رفیق غنی بلوریان تماس دارد تلفن کردم و توضیح دادم که کسی به نام عرفان قانعی فرد، که می گوید درحال نوشتن کتاب خاطرات جلال طالبانی است، خواهش کرده است تا یک وقت ملاقاتی به او بدهید.
دوسه روز گذشت، و بالاخره آن دوست من تلفن کرد ودرپاسخ تقاضای ملاقات عرفان قانعی فرد ازغنی بلوریان گفت :
«بهروز جان، کاک غنی سلام رساند و گفت «اگرآن عرفان قانعی فردِ جاشِ و مادر... ازده کیلومتری خانه من رد بشود، به پلیس زنگ می زنم!»
من با شنیدن پیام کاک غنی بلوریان، به قول معروف تازه دوزاریم افتاد و شستم خبردار شد که باید “کاسه" ای زیر نیم کاسه این جناب عرفان خان قانعی فرد باشد.
من پس ازشنیدن پیام تند و تیز وقاطع کاک غنی بلوریان، هرچه فکرکردم، چگونه و به چه شکل آن پاسخ تند و تیز را به اطلاع دوستم برسانم، عقلم به جائی نرسید، تا اینکه فردای آن روز به آن دوستی که واسطه شده بود تلفن کردم و سربسته گفتم "متاسفانه کاک غنی وقت ندارد و نمی تواند با ایشان دیدارکند".
ظاهرا قضیه مختومه اعلام شد و من هم دیگرچیزی دراین مورد ازدوستم و دوستش عرفان خان قانعی فرد نشنیدم تا اینکه...
تا اینکه یک روز که من برحسب اتفاق به شهرمحل زندگی آن دوست رفته بودم، ازفرصت استفاده کرده و سری هم به مغازه او زدم.
اوتا مرا دید با خوشحالی گفت که کتاب خاطرات جلال طالبانی، نوشته عرفان قانعی فرد منتشرشده، این را گفت و از قفسه کوچک پشت سرش که تعدادی کتاب درآن چیده شده بود، یک کتاب کت و کلفت را بیرون کشید وبه دستم داد. صفحه اول کتاب را که ورق زدم چشمم به یاداشت ودست نوشته جناب قانعی فرد افتاد که با یک خودکار آبی رنگ آن را به آقای... اهدا کرده و درعین حال از راهنمایی های او برای تهیه این کتاب تشکرکرده بود.
کتاب را همینطوری سرسری ورق زده واصطلاحا چند جای آن را نوک زدم. کتاب هزار و پنجاه و شش صفحه بود و برروی جلد آن هم با تیتر درشت نوشته بود :«پس ازشصت سال» - زندگی و خاطرات جلال طالبانی.
برای اینکه نگاهی دقیق تربه کتاب بیندازم به دوستم گفتم :
«ببین من این کتاب را با خودم میبرم، نگاهی به آن می اندازم و برمیگردانم»
دوستم گفت :
«نه... نمیشه، این کتاب را او برای آقای... داده و امضا هم کرده...بعدا یکی هم برای تو می گیرم!»
گفتم :
«هرکاری میخواهی بکن، من این را میبرم، هروقت کارم تمام شد برمی گردانم. خوب، آن یکی دیگر را که میخواهی برای من بگیری، بگو برای آقای ... امضا کند و بهش بده،...»
خلاصه، هرطورکه بود، با سماجت، کتابی که برای آقای ... امضا شده بود را با خود آوردم تا نگاهی به آن بیندازم و ببینم آقای قانعی فرد چه تخم دو زرده ای گذاشته است. (درهمینجا بگویم که آن کتابی که عرفان خان برای آقای ...امضا کرده بود هنوزهم پیش من است).
خلاصه، به خانه که رسیدم، با کنجکاوی شروع کردم به ورق زدن کتاب. نویسنده، یعنی آقای قانعی فرد دراین کتاب قطورخود، با کلی داستان سرایی به سبک “جرج ارول”، سرانجام میرسد به اواخردهه پنجاه میلادی وکودتای ۱۹۵۸ درعراق.
عرفان خان، پس ازتوصیف شرایط وحشتناکِ کشت و کشتاروحمام خونی که توسط کودتاچی ها درعراق راه افتاده بوده، دست آخردرصفحه ۴۶۷ کتاب خود می نویسید :
«... یکی از ماموران نظامی را به تیر چراغ برق آویخته بودند. مرده بود وازلباس هایش هنوزخون می چکید. شاید ازاعدامش یکی دو ساعت بیشترنمی گذشت. نزدیکی های غروب بود ودیگرکسی درآن منطقه پرسه نمیزد. ناگهان زنی چادری را دیدم که جلوجنازه به دارآویخته شده ایستاد، اوگاه دورو برش را خوب نگاه می کرد وآنگاه چیزی شبیه یک میل بافتنی را از زیر چادرش بیرون می آورد و دربدن جنازه فرو می کرد. بعدها متوجه شدم که آن مامورقبلا فرزند نوجوان این زن را ترورکرده بود. درکودتاها وانقلاب ها، آتش کینه و ترکیدن عقده و تسویه حساب های شخصی جامعه را فرا می گیرد...»
جملات و کلمات این بخش ازکتاب عرفان خان، به نظرم خیلی آشنا آمد، یادم آمد که همه این ها را خود من درآن بحث کافه «آیریش پاپ» ایرلندی به ایشان گفته بودم و حال می دیدم که ایشان چه استادانه حرف های آن روز خود مرا در کتابش، ازایران به عراق منتقل کرده و به نام کاک جلال طالبانی سرهم بندی و مونتاژنموده است. جل الخالق!
راستش را بخواهید اول کمی گیج شده بودم، باورم نمی شد که کسی نام خودش را نویسنده و تاریخ نگار بگذارد و شهامت نوشتن خاطرات بزرگانی چون جلال طالبانی را داشته باشد وآن وقت دست به چنین ابتکارشیادانه ای بزند، حرف های فرد دیگری را به نام فرد دیگری مونتاژ کند و آن ها را اززبان کسی بیان کند که به هرحال آدم شناخته شده ای بود ودرآن زمان رئیس جمهورکشوراشغال شده عراق بوسیله رئیس هفت تیرکش چاله میدان جهان، یعنی ایالات نامتحد بود.
سرتان را درد نمی آورم، پس ازمشاهده این دزدی آشکار«ادبی – کلامی» ازسوی تاریخ نگار شیادی بنام آقای قانعی فرد، برای اطمینان بیشترازاین که حق با من است، به آن دوستی که مرا با این شارلاتان آشنا کرده بود تلفن کردم. وقتی او تلفن را برداشت، گفتم :
- ببین... من الان یک قسمت ازصفحه ۴۶۷ کتاب دوستت عرفان خان قانعی فرد، یعنی «پس ازشصت سال» زندگی و خاطرات جلال طالبانی» را برایت میخوانم، لطفا دقیق گوش بده تا بعدا درباره اش حرف بزنیم. او بلافاصله گفت بخوان. و من شروع کردم به خواندن :
«... یکی ازماموران نظامی را به تیرچراغ برق آویخته بودند. مُرده بود وازلباس هایش هنوزخون می آمد. شاید ازاعدامش یکی دوساعت بیشترنمی گذشت. نزدیکی های غروب بود ودیگرکسی درآن منطقه پرسه نمیزد. ناگهان زنی چادری را دیدم که جلوجنازه به دارآویخته شده ایستاد و گاه دور و برش را خوب نگاه می کرد وآنگاه چیزی شبیه یک میله بافتنی را از زیرچادرش بیرون می آورد و دربدن جنازه فرومی کرد. بعدها متوجه شدم که آن مامورقبلا دو جوان فرزند این زن را ترورکرده بود.درکودتاها واتقلاب ها، آتش کینه و ترکیدن عقده وتسویه حساب های شخصی جامعه را فرا می گیرد....».
به این قسمت ازکتاب که رسیدم، دوستم با صدایی حاکی ازبهت وتعجب کفت :
«ای بابا، این ها که همان صحبت های خود تودرآن رستوران است، این ها همان حرف های تواست که آن روز درکافه ایرلندی «آیریش پاپ» برای عرفان تعریف کردی».
و من پس ازشنیدن حرف ها وعکس العمل او، بی آنکه چیزی بگویم. کتاب را بستم. اما دردرون خویش، ازوقاحت و پر رویی شارلاتان و شیادی به نام عرفان قانعی فرد خشمگین بودم، و ازسادگی خودم برای دادن کتاب گرانقدر«پێکەنینی گەدا» ی زنده یاد حسن قزلجی به چنین حقه بازی آزرده و پشیمان.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!