نوشته: علی فراستی
عضو سابق هیئت علمی دانشگاه ایالتی کالیفرنیا
بیش از 46 سال است که آمریکا ایران را به حمله نظامی تهدید میکند و بالاخره این تهدید را با کمک اسراییل و چند کشور حاشیه جنوبی خلیج فارس عملی کرد. پس از 40 روز بمباران کشور و به شهادت رساندن بیش از 3000 نفر ایرانی منجمله 175 نفر در مدرسه ابتدایی "شجره طبیه" در شهر میناب استان هرمزگان و زخمی نمودن دهها هزار نفر، خواهان آتش بس شد. برای تحقق این خواسته از دولتهای چین و پاکستان خواست برای قبول آتش بس به ایران فشار بیاورند. همزمان رئیس جهمور آمریکا با رکیک ترین کلمات، منجمله تهدید بازگرداندن ایران به "عصر حجر" و بمباران زیر ساخت های آب و برق کشور، برای قبول آتش بس مهلت تعیین کرد. همه آن تهدیدات توخالی صرفا برای برقراری آتش بس و کشاندن ایران به پای میز مذاکره بود تا آنچه را که نتوانست از طریق نظامی بدست بیاورد، پای میز مذاکره به ایران دیکته کند.
شکست سه دور مذاکرات مسقط، ژنو و اسلام آباد تنها متوجه دولت آمریکاست که با زیاده خواهی، خواهان تسلیم بدون شرط ایران شد. تجربه سه دور مذاکرات با آمریکا این سوال پایه ای را در برخی محافل تصمیم گیری در ایران مطرح کرده است که آیا دکترین بازدارندگی ایران بی فایده بوده یا نه؟
مدتی پس از پایان جنگ ایران و عراق در سال 1367، دکترین بازدارندگی ایران بر پایه رسیدن به آستانه اتمی شدن استوار بود، بدین معنا که ایران به لحاظ علمی به مرحله ساخت سلاح هسته ای برسد ولی در عمل از آزمایش بمب اتمی خودداری کند. بعدا تجربه دو کشور پاکستان و کره شمالی نشان داد که صرف داشتن سلاح هسته ای مانع تجاوز بیگانگان به آن دو کشور شد ولی تجربه ایران، با وجود امضاء معاهده منع گسترش سلاحهای اتمی (که اتفاقا آمریکا مبتکر آن بود) و قرار گرفتن در تحت شدید ترین بازرسی های سازمان بین المللی انرژی اتمی، مانع از تجاوز دو کشور اتمی به کشور نشد.
برآورد می شود که تا امروز بیش از 260 میلیارد دلار به کشور خسارت وارد شده است و همزمان تهدید رئیس جمهور آمریکا به محو تمدن کشور تنها با سلاح اتمی میسر است. آمریکا تنها کشور جهان است که از بمب اتمی علیه ژاپن استفاده کرد تا این کشور را وادار به تسلیم کند. متقابلا در شرایط فعلی، که شاهد جهان تک قطبی هستیم، استفاده احتمالی این کشور از بمب اتمی برای تسلیم ایران خارج از انتظار نیست.
به همین دلیل هم اکنون در برخی محافل تصمیم گیری در کشور موضوع بازنگری در "دکترین بازدارندگی" مطرح شده و برخی معتقدند که ایران با داشتن 400 کیلو گرم اورانیوم غنی شده توان ساخت 12 کلاهک اتمی را دارد و برای ممانعت از مواجه شدن به شرایطی همچون ژاپن در پایان جنگ جهانی دوم، باید ایران اقدام به ساخت بمب اتمی بنماید.
در مقابل افرادی در درون هیئت حاکمه استدلال میکنند که بنا به فتوای آیت الله علی خامنه ای، ساخت سلاح کشتار جمعی شرعا مجاز نیست. متعاقبا عده ای استدلال میکنند که بنا به فقه شیعه، فتوا یا فتاوی یک آیت الله و یا یک مرجع تقلید تنها تا زمانی معتبر است که آن مرجع در قید حیات باشد. با فوت یک مرجع تقلید، تمامی فتواهای آن مرجع باطل می شوند. بنابراین فتوای ممنوعیت ساخت بمب اتمی با فوت آیت الله علی خامنه ای دیگر فاقد اعتبار است.
اینک باید دید آیا آیت الله مجتبی خامنه ای فتوایی شبیه آنچه پدرش داد،صادر میکند یا نه. اگر طبق طرح پیشنهادی تعدادی از اعضاء مجلس شورای اسلامی، ایران از معاهده منع گسترش سلاحهای اتمی خارج شود (کاری که کره شمالی انجام داد)، این اقدام به معنای حرکت کشور به سمت ساخت بمب اتمی است. باید توجه داشت که داشتن بمب اتمی به معنای استفاده از آن نیست بلکه، بنا به استدلال موافقان این نظریه، داشتن بمب اتمی بعنوان مهمترین عامل بازدارندگی عمل خواهد کرد. از این منظر، امکان بازنگری ایران در دکترین هسته ای اش قوت گرفته است.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
اخلاق چند نبشه ای!
دروود بر کیانوش عزیز،
اندکی تامّلات پرسشی در باره مطلب آقای فراستی گرامی و خطاب به مشارالیه.
در نوشته شما، با دقت و حساسیّت، از مدرسهای در میناب و مرگ کودکان سخن گفته شده است؛ از رنج، از ویرانی، و از فاجعهای که هر وجدان انسانی را به درد میآورد، هر چند پرونده آن مدرسه، هنوز گشوده است و پسزمینه ها و مقصّرین اصلی هنوز معلوم نیستند. این اشاره شما، در ظاهر، نشانهای از انسانیت و همدلی است. اما درست در همین نقطه است که من میخواهم بپرسم که چرا در روایت شما، مرگ آن کودکان با چنین تاکیدی بازگو میشود، اما وقتی به قتل عام هزاران دختر و پسر جوان و زیبا و رشید در فاجعه دیماه میرسید، سکوتی سنگین و معنادار بر نوشته شما سایه میافکند؟. این سکوت، یک فراموشی ساده است یا انتخابی آگاهانه و مغرضانه و استتاری؟. مسئله اینجا صرفاً یک اختلاف نظر سیاسی نیست، بلکه یک بحران اخلاقی است؛ زیرا اگر درد و رنج انسانی، معیار قضاوت است، این معیار نمیبایست گزینشی و جانبدارانه باشد. نمیشود برای قربانیانی که از سوی مثلا دشمن خارجی کشته میشوند اشک ریخت و در برابر قربانیانی که در درون یک نظام قدرت طلب و به شدّت خونریز و پلید، جانشان را از دست میدهند، خاموش ماند و حرفی نزد. چنین سکوتی، نه بی طرفی است و نه احتیاط؛ بلکه نشانه نوعی همدستی معنادار و تائیدی با مواضع قدرت حاکم است،؛ یعنی همدستی که خودش را پشت واژههای ملّیگرایی و شیک و پیک یا دفاع از میهن پنهان میکند.
در روایت شما، شجاعت به وضوح در برابر آمریکا ظاهر میشود؛ زبانتان تند، بی پروا و قاطع است. اما همین زبان شما، وقتی به قدرت داخلی نزدیک میشود، ناگهان محتاط، نرم و مطیع و ساکت میشود. این دگرگونی لحن، پرسشی جدی در باره ماهیت شجاعت مطرح میکند. آیا شجاعت فقط زمانی معنا دارد که در برابر دشمنی دور دست قرار گیرد؟. یا شجاعت واقعی، آن لحظهای سنجیده میشود که انسان جرأت کند در برابر قدرتی که به او نزدیک تر است، موضعی انتقادی بگیرد؟. در حقیقت، محکوم کردن خشونت، اگر قرار است معنایی اخلاقی داشته باشد، باید جهانشمول باشد. اگر خشونت، هنگامی که از سوی دشمن خارجی اعمال میشود، جنایت است، پس همان خشونت، هنگامی که از درون ساختارهای قدرت داخلی نیز زاده میشود، باید محکوم شود. در غیر این صورت، آنچه «اخلاق» نامیده میشود، به ابزاری سیاسی تبدیل میشود که نه برای دفاع از انسان، بلکه برای دفاع از یک جبهه و گرایش دلخواه به کار میرود.
روایت شما، تقریباً تمام خشم خود را متوجه دشمنی با آمریکا کرده است؛ گویی تمام رنجهای این سرزمین، از بیرون آغاز شدهاند و در بیرون پایان مییابند. اما تاریخ ملتها نشان میدهد که بسیاری از عمیق ترین زخمها، نه از حمله بیگانه، بلکه از تصمیمهای زمامدان و حاکمین داخلی و ساختارهای قدرت خودشان زاده شدهاند. من میپرسم که چرا روایت شما فقط به بیرون نگاه میکند و از درون میگریزد؟. آیا این تمرکز بر آمریکا، نوعی سپر ذهنی نیست که مانع از دیدن واقعیتهای تلخ میهنی میشود؟. اشاره به یک مدرسه و کودکان کشته شده، بدون تردید میتواند وجدان عمومی را تکان دهد. اما وقتی چنین اشارهای با حذف رنجهای دیگر همراه شود، خطر آن وجود دارد که این تصویر به ابزاری عاطفی تبدیل شود؛ ابزاری برای شکل دادن به احساسات مخاطب در مسیری از پیش تعیین شده. آیا انتخاب برخی قربانیان و حذف برخی دیگر، نوعی مهندسی احساسات نیست؟. آیا ممکن است آمریکا، در این روایت، بهانهای باشد برای فرار از نقد قدرت خونریز و هرگز لژیتیم نبودن داخلی و هرگز هیچ حقّانیّتی نداشتن بر سرنوشت ایران و ایرانیان؟. بی شک، رفتار قلمی و موضعی شما از اینجا نشات میگیرد که نقد آمریکا و ترامپ و نتانیاهو، هر چند مهم، اغلب هزینهای ندارد؛ اما نقد قدرت سفّاک داخلی، همواره با خطر و دشواری همراه است. به همین دلیل، سکوت در برابر قدرت نزدیک، بسیار معنادارتر از فریاد علیه دشمن دوردست است. در چنین شرایطی، باید پرسید هدف نهایی این روایت شما چیست؟. کشف حقیقت یا ساختن روایتی که برای یک جبهه سیاسی خاصّی مفید باشد؟.
اگر حقیقت هدف است، چرا همه حقیقت گفته نمیشود؟ .چرا فقط بخشی از رنجها برجسته میشوند و بخشهای دیگر به حاشیه رانده میشوند؟. حقیقت، اگر تکه تکه شود، دیگر حقیقت نیست؛ بلکه به تبلیغات تبدیل میشود و تبلیغات، هر چقدر هم پر شور و پر هیجان باشد، نمیتواند جایگزین صداقت اخلاقی شود. اگر قرار است برای کودکان میناب سوگواری کنیم، آیا نباید برای جوانانی که در خیابانهای همان سرزمین، جان دادند نیز سوگواری کنیم؟. اگر سوگواری برای یکی، وظیفه اخلاقی است، سکوت در برابر دیگری چگونه توجیه میشود؟. آیا ما واقعاً در جست و جوی دادگزاری هستیم، یا فقط به دنبال ذکر روایتی هستیم که آمریکا را محکوم کند و جبّاران داخلی را تبرئه؟. دادگزاری اگر جهانشمول نباشد، دیگر دادگزاری نیست؛ بلکه تنها نامی زیبا برای دفاع از قدرت حاکم است و شاید شجاعت واقعی نه در فریاد علیه آمریکا و اسرائیل، بلکه در لحظهای آشکار میشود که انسان بتواند در سکوت خود، حقیقتی را ببیند که پیش از آن، از دیدنش گریخته است.
و امّا بقیه صحبت شما. بزرگترین خطر برای یک ملت، همیشه دشمن خارجی نیست. تاریخ بارها نشان داده است که خطر واقعی، اغلب از درون آغاز میشود؛ از لحظهای که ترس، آرام و بی صدا، به ایدئولوژی تبدیل میشود و جای اندیشیدن را میگیرد. متعاقبش نیز تصمیمها نه بر شالوده خرد و حمایت از مردمان جامعه خویش، بلکه از اضطراب زاده میشوند و اضطراب، هرگز مشاور خردمندی و بیدارفهمی نبوده است. در این میان، ایدهای شکل میگیرد که به ظاهر عقلانی و حتّا ضروری جلوه میکند؛ آنهم معضل بازدارندگی. بازدارندگی هستهای، در نگاه نخست، شبیه راهی برای حفظ صلح است؛ اما در عمقش، چیزی بسیار هولناکتر را پنهان میکند. این ایده، در حقیقت، افقی خاموش برای زیستن در سایه مرگ است. منظورم جهانی که در آن امنیت، نه از بستر اعتماد، بلکه از ترس متقابل زاده میشود. اگر امنیت بر پایه تهدید نابودی جمعی بنا شود، آیا هنوز میتوان آن را امنیت نامید؟ یا این فقط شکل پیچیده تر و متمدّن نمایی از همان ترسی است که انسانهای اولیه را به خشونت وامیداشت؟. بمب اتمی، در این معنا، فقط یک سلاح نیست. یک نماد است؛ نماد لحظهای که انسان تصمیم میگیرد برای زنده ماندن، امکان نابودی أبناء بشر را مُجاز بداند. در چنین لحظهای، مسئله دیگر صرفاً نظامی یا سیاسی نیست؛ مسئله، ماهیت انسان است. آیا انسان، در نهایت، موجودی است که برای بقا، هر حدی و مرزی را میشکند؟ یا موجودی است که میتواند مرزی برای قدرت خودش تعیین کند؟.
یکی از خطرناکترین جملاتی که در چنین مباحثی تکرار میشود، این است که «داشتن بمب، به معنای استفاده از آن نیست». این جمله، در ظاهر آرامش بخش است، اما در ژرفایش، نوعی فریب روانی است؛ زیرا چیزی ساخته نمیشود مگر اینکه امکان استفاده از آن در نظر گرفته نشده باشد. آیا دیگ و قابلمه را به دلیل استفاده نکردن از آنها میسازند؟. حتّا اگر هرگز استفاده نشود، نفس وجود آن، تهدیدی دائمی است و تهدید به نابودی جمعی، خودش شکلی از خشونت است؛ ولو هیچگاه عملی نشود. جهانِ مملو از سلاح هستهای، جهانی نیست که از خشونت رها شده باشد؛ بلکه جهانی است که خشونت در آن به حالت تعلیق در آمده است. هیچ ملتی با نیت تبدیل شدن به هیولا آغاز نمیکند. همه چیز معمولاً با جملهای ساده شروع میشود: «ما فقط میخواهیم زنده بمانیم.» این جمله، در ظاهر، بی گناه و مجاب کننده است، اما تاریخ نشان داده است که همین جمله، بارها به سلاح توجیه بزرگترین فجایع تبدیل شده است؛ زیرا وقتی بقا به هدف نهایی بدل شود، هر وسیلهای میتواند توجیه پذیر جلوه کند. در چنین شرایطی، مرز میان دفاع و تهدید به تدریج محو میشود،و آنچه روزی ابزار دفاع بود، به ابزار ترس جهانی تبدیل میشود.
تناقضی عمیق در این منطق توجیهی پنهان است. در صحبتهای شما از یک سو، استفاده از بمب اتمی در گذشته محکوم میشود و به عنوان جنایتی تاریخی اتیکت زده میشود. اما از سوی دیگر، همان ابزار به عنوان راه نجات پیشنهاد میشود. من میپرسم که اگر بمب اتمی جنایت بود، چگونه ساختن آن میتواند فضیلت تلقی شود؟. آیا اخلاق، تنها زمانی معتبر است که علیه دشمن به کار رود، اما وقتی به خودمان میرسد، به مصلحت تبدیل میشود؟. بزرگترین فریب دوران مدرن شاید همین باشد که نابودی جمعی، با واژههای عقلانی و علمی شما توصیف میشود. در زبان نظامیگری، انسان به «هدف» تبدیل میشود، شهر به «نقطه استراتژیک»، و مرگ به «خسارت جانبی». اما پشت این واژهها، واقعیتی ساده و بی رحم مستتر است و آنهم اینکه هر تصمیم هستهای، در نهایت، به معنای پذیرش مرگ بی گناهان است. باید پرسید که چه تعدادی از انسانها باید نابود شوند تا یک ملتی، احساس امنیت کند؟ و آیا امنیتی که بر مرگ میلیونها انسان بنا شود، هنوز ارزش حفظ شدن دارد؟.
در نهایت، همه این استدلالها به مسئلهای اساسی بازمیگردند؛ آنهم بقا. اما بقا، خودش به تنهایی ارزش نهایی نیست؛ زیرا باید تامّل کرد که زنده ماندن برای چه؟. برای ساختن جهانی انسانی تر، یا برای حفظ چرخهای بی پایان از ترس و تهدید؟. اگر بقا به قیمت از دست رفتن آدمیگری و أبناء بشر به طور کلّی باشد، آنچه باقی میماند، فقط زندگی زیستی است، نه زندگی انسانی. در جهان سلاحهای هستهای، انسان، دیگر یک چهره منحصر به فرد با ارجمندی شاهنشاهی و خدایی نیست؛ بلکه او به عدد محاسبه ای تبدیل میشود. در محاسبات نظامیگری، عبارتی وجود دارد که شاید یکی از خطرناکترین مفاهیم تاریخ بشر باشد: «تلفات پذیرفتنی». در لحظهای که مرگ انسانها پذیرفتنی شود، آدمیگری از معنا تهی میشود. تمدّنی که بتواند مرگ میلیونها انسان را در قالب یک محاسبه منطق ریاضی بپذیرد، شاید هنوز از نظر فنی پیشرفته باشد، اما از نظر اخلاقی، به مرز فروپاشی نزدیک شده است. مسئله نهایی این نیست که کدام کشور حق دفاع از خود را دارد؛ زیرا این حقّی، بدیهی است. مسئله واقعی این است که آیا دفاع از خود میتواند تا مرز نابودی جمعی پیش رود و همچنان اخلاقی باقی بماند؟. اگر پاسخ مثبت باشد، اخلاق به ابزاری تزئینی تبدیل شده است که تنها برای آرام کردن وجدان به کار میرود. اما اگر پاسخ منفی باشد، آنگاه باید شجاعت آن را داشت که بپذیریم برخی ابزارها برای بقا نباید ساخته شوند. شاید عظیم ترین تهدید برای بشریت نه یک کشور خاصّ باشد، نه یک ایدئولوژی خاص، بلکه نوعی عقلانیت باشد؛ عقلانیتی که نابودی جمعی را به عنوان راه حل منطقی میپذیرد [ = شعار حکومت الهی آخوندها: اسرائیل و یهودیان باید از روی کره زمین محو شوند]. چنین عقلانیتی، در ظاهر سرد و محاسبهگر است، اما در عمق، نشانه نوعی شکست اخلاقی است. شکست در یافتن راههایی برای زیستن بدون تهدید متقابل. آیا ما واقعاً از دشمنان خود میترسیم، یا از این حقیقت که ممکن است روزی، در مسیر دفاع از خود، آرام آرام شبیه همان چیزی شویم که از آن نفرت داریم؟ و شاید سرنوشت واقعی تمدّنها نه در میدانهای جنگ، بلکه در پاسخ آنها به همین پرسش تعیین میشود.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان