تاریخ نگارش: 14/04/2026
از هزارچهرگی وحشتهای ایرانیان و کشمکش قدرتها
[ ..... تواناییِ گوش سپردن و فهمیدن گفتارهای دیگران، ارزشی بسیار والا دارد. اگر دو انسان، دست کم، یک بار بتوانند احساسی یکسان را تجربه کنند، آنگاه همواره خواهند توانست حرفهای یکدیگر را درک کنند و بفهمند حتّا اگر یکی در عصر یخبندان زندگی کند و دیگری در عصر اتم. راستش را بخواهید، من خودم را از زمرهٔ کسانی میدانم که اندیشههایشان را بیش از هر چیز در جدال و مناظره پرورش میدهند و با این دیدگاه که حقیقت در کشاکش و رویارویی زاده میشود، کاملاً موافقم.]
[Die versiegelte Zeit – Andrej Tarkowskij (1932 - 1986) – Ullstein Verlag– Berlin - 2000 – S. 12/13]
همبستگی نه موهبتی است که ناگهان از آسمان فرو افتد و نه رویشی است که بی رنج و آگاهی از قعر زمین سر برآورد. همبستگی، زایش فردیّتهایی است که جرأت کردهاند «خود» باشند و در عین حال آموختهاند که چگونه «با دیگران» زیستن را به هنر بدل کنند؛ یعنی فردیّتهایی که همچون مرغان جستجوگر در «منطقالطّیر عطّار»، بالهای خویش را نه برای گریز از جمع؛ بلکه برای پیوستن به افقی مشترک میگشایند و درمییابند که پرواز حقیقی، تنها در همپروازی معنا مییابد، نه در انزوای مغرورانه و خودبسنده. همبستگی، پیوند دستهایی است که از ژرفای فهم و شعور و آگاهی نیرو گرفتهاند. دستهایی که در آنها مسئولیت پذیری، بیدارفهمی، دلاوری و رادمنشی نه واژههایی زیبا و دلکش؛ بلکه شیوهای برای بودن و زیستن است. از درهمتنیدگی دستهاست که تار و پود باهمستان شکل میگیرد. باهمستانی که در آن «برای یکدیگر بودن» نه یک فضیلت تزئینی؛ بلکه ضرورتی حیاتی است. ضرورتی که نبودش، هر جامعهای را به مجموعهای از جزایر پراکنده بدل میکند. جزایری که هر چند بر خاک واحدی ایستادهاند، امّا از درون تهی و از بیرون شکنندهاند.
نمیتوان بر داشتن آلاچیق حقیر خویش سماجت ورزید و در عین حال ادّعای تصاحب جهان را داشت. جهان، میراث کسانی نیست که در حصار تنگ خود پناه گرفتهاند؛ بلکه جهان، افق کسانی است که خویشتن را جزئی از اقیانوس دانستهاند و دریافتهاند که عظمت، نه در انباشت مرزهای فردی؛ بلکه در گشودن آنها به سوی افقهای مشترک است. یا باید خویشتن را موجی از اقیانوس عظیم مردمان میهن دانست که در حرکت جمعی معنا مییابد، یا سرنوشتی جز افتادن در گوشهای و بخار شدن در بی نامی و بی اثری نخواهد بود. سرنوشتی که از بیرون تحمیل نمیشود؛ بلکه از درونِ تنگنظرانه و خودمحورانه زاده میشود. همبستگی برای تحلیل رفتن فردیّت نیست؛ بلکه برای خودگستری است. برای پهناور شدن گستره وجودی انسان. در همبستگی، انسان کوچک تر نمیشود؛ بلکه بزرگوارتر میشود؛ زیرا در آن، «دیگری» از مقام بیگانگی فرود میآید و به بخشی از جان آدمی دگردیسه میشود. در چنین افقی است که دردها و رنجها و آرزوها و امیدها، رؤیاها و آرمانها از پراکندگی بیرون میآیند و به پروسه ای واحد بدل میشوند. پروسه ای که نامش آزادی است. آزادی، رودخانهای نیست که از قطرهای تنها بجوشد. آزادی از همپیوستگی قطره هایی زاده میشود که دریافتهاند قدرتشان در جمع شدن است، نه در پراکنده ماندن.
اما همبستگی اصیل - نه شعاری و مکتوبی -، بی آگاهی و پاسخگویی، چیزی جز همنشینیِ سطحی و بی ریشه نیست. همبستگی باید با دریادلی و گشوده فکری درآمیزد. با شهامت شنیدن نقد و توان اصلاح خویش در گفتار و کردار و رفتار فردی و جمعی پیوند بخورد؛ زیرا ارزشهایی که شالوده باهمستان انسانی را نگاه میدارند، تنها در پرتو واقعیّت پذیری و صداقت در بازنگری دوام میآورند، نه در سایه تعصّب، جمود و خودفریبی. هر جامعهای که نقد را دشمن بداند، دیر یا زود از درون فرو میریزد؛ زیرا از توان اصلاح خویش محروم مانده است. هر گسستی که راه هر گونه همبستگی را ببندد، در حقیقت، گسستی است که آینده خویش را به دست حوادث ناگوار و مجهول میسپارد. چنین گسستی، پیش از آنکه دشمنان بیرونی را نیرومند کند، بنیان درونی جامعه را فرسوده و آن را در برابر کوچک ترین طوفانها بی پناه میکند. تاریخ هر ملّتی، بیش از آنکه میدان کشمکش قدرتها باشد، میدان آزمودن بلوغ ملّتهاست و ملّتی که از همبستگی میگریزد، در حقیقت از بلوغ خویش میگریزد و سرنوشتش را به دست تصادف و حادثه میسپارد.
برای نگاهبانی از آزادیهای فردی و جمعی باید آموخت که چگونه بالهای خویش را کشف کنیم. بالهایی که نه برای پرواز فردی و خودخواهانه؛ بلکه برای حرکت در افقی معنا مییابند که نامش میهن و آدمیگری است. هنر بالگستری، آنگاه به کمال تاثیرگذار میرسد که در خدمت مردمدوستی و نیکی برای همگان قرار گیرد. آنگاه که شادی، نه امتیازی فردی؛ بلکه دستاوردی مشترک شود و هر کامیابی، پژواکی از کامیابی جمعی باشد؛ زیرا حقیقتی بنیانی در ژرفای همه این اندیشهها نهفته است. هیچ ملّتی با تفرقه و گریختن از یکدیگر، بزرگ و ارجمند نشده و هیچ آزادی در سایه پراکندگی پایدار نمانده است. آزادی، فرزند بلوغ جمعی است و بلوغ جمعی، ثمره شهامت عبور از «من» های پراکنده به سوی «ما»یی است که از آگاهی، مسئولیت و همدلی زاده میشود. تا زمانی که هر کس خود را محور عالم بداند، جهان مشترک ساخته نخواهد شد و تا زمانی که جهان مشترک ساخته نشود، آزادی نیز جز واژهای زیبا و دور از دسترس باقی نخواهد ماند.
من میپرسم که در هنگامههای خطیر، آنگاه که سرنوشت مردمان در چنگال سفّاکی و تباهی گرفتار است، چه چیز را باید در صدر نشاند و اولویّت و ارجحیّت داد؟. رهایی میهن و ارجمندی انسان، یا پافشاری لجوجانه بر اعتقادات خشک و نصوصی و وابستگیهای حزبی و گروهی و فرقهای؟. آیا ما جرأت آن را داریم که از حصارهای تنگ وابستگیهای خودساخته عبور کنیم و به «ما»یی آگاه و مسئول بدل شویم؟. یا همچنان در پناه «من»های پراکنده خواهیم ماند تا روزی که تاریخ، ما را نه به نام مردمانی همبسته؛ بلکه به نام قطرههایی پراکنده و بخار شده در فراموشی ثبت کند؟.
1- دیدن بی واسطه و دیدن پرداخت شده
خطایی سترگ و لغزشی کلیدی، زمانی رخ میدهد که انسان گمان برد «دیدن»، فقط کار چشمان اوست؛ گویی حقیقت، در حدّ تصویرهایی است که بر پرده شبکیّه مینشینند. حال آنکه دیدن، رخدادی است در سراسر وجود انسان. انسان با همه شاخکهای حسّی جان و تن میبیند. با حافظهاش میبیند. با تجربههای انباشتهاش میبیند و حتّا با ترسها و امیدهای پنهانش میبیند. آنگاه، از میان انبوه دادههای حسّی، دست به گزینش میزند و آنچه را برگزیده، در کارگاه فهم و اندیشه به صورتی خاصّ بازمیآفریند. صورتی که نه صرفاً بازتاب جهان؛ بلکه آمیزهای از جهان و ذهنیّت اوست. دیدنی که در آغاز، بی واسطه و ناب مینماید، اگر از «شابلون اعتقادات نصوصی و قالبهای ایدئولوژیک» عبور کند، ناگزیر رنگ میگیرد؛ نه به رنگ تجربه زیسته؛ بلکه به رنگ اعتقادات از پیش تثبیت شده. در چنین وضعی، آنچه پدیدار میشود، دیگر واقعیّت نیست؛ بلکه نسخهای رنگ شده از آن است. نسخهای که پیش از آنکه از تجربه جهان برخیزد، از ذهنیّت قالببندی شده سرچشمه گرفته است.
تا زمانی که انسان در بند ذهنیّتهای قالبی و شابلونی باقی بماند، خواه ناخواه توان دریافت «چیزها چنانکه هستند» از او سلب میشود. هر دادهای - حتّا اگر از دل تجربه محسوس یا تأملی ژرف برخاسته باشد - در دیگ رنگرزی اعتقادات از پیش ساخته غوطه ور میشود و آنچه که سرانجام بر زبان عبارتبندی و در تصویر ذهنی ترسیم میشود، سیمایی مسخشده و تقلیبی از واقعیّت است. واقعیّتی که به جای آنکه کشف شود، از نو، ساخته و تحریف شده است. رهایی از این بند، تنها با شکستن چارچوبهای ذهنی ممکن نیست؛ بلکه با جرأت دیدنِ بی پناه و بی پشتوانه اعتقادی ممکن میشود. عبور از ذهنیّتهای بسته، در گرو آن است که انسان بخواهد آنچه را بی واسطه یا با واسطه، حسّ و تجربه میکند، مطابق با صداقت تجربههای خویش ببیند؛ نه مطابق با اصول و مبانی از پیش مقبول و تثبیت شده. این عبور، نوعی مخاطره است. مخاطرهای که در آن، انسان باید جرأت کند اعتقادات عزیز خود را نیز به محک تجربه بسپارد و از نو بسنجد.
آگاهیِ فرهیخته، آنگاه ارزشمند، ماندگار و مردمی میشود که از رنگ پذیری کور رها گردد. نه اینکه فاقد باور باشد؛ بلکه اسیر باور نباشد؛ نه اینکه تهی از اندیشه باشد؛ بلکه اندیشهاش پیش از آنکه به ایدئولوژی بدل شود، در برابر واقعیّت سر تعظیم فرود آورد. آگاهی اصیل، همچون آینهای است که هر چه شفّافتر باشد، کمتر رنگ میگیرد و بیشتر بازمیتاباند. امّا ژرفترین خطر، آنجاست که انسان نه تنها با عینک اعتقادات خود میبیند؛ بلکه به عینک اعتقادات و مبانی ایدئولوژیکی خو میگیرد و آن را جزئی از چشمان خویش میپندارد. در چنین حالتی، دیگر حتّا به ذهنش خطور نمیکند که آنچه میبیند، ممکن است تصویری تحریف شده باشد. از همینجا، جمود فکری آغاز میشود. تعصّب زاده میشود و حقیقت - که همواره نیازمند دیدنی تازه است - در حصار قطعیّتهای کهنه به اسارت درمیآید. آگاهیِ رهاییبخش، نه در انباشت پاسخها؛ بلکه در شجاعت برای طرح پرسشهای نو زاده میشود. انسانی که میخواهد جهان را چنانکه هست دریابد، باید پیوسته آماده باشد که حتّا مسلّم ترین اعتقادات خویش را دوباره بیازماید؛ زیرا حقیقت، نه هدیه ای موروثی؛ بلکه دستاوردی است که در میدان تجربه و تأمل پیوسته زاده میشود. آیا ما واقعاً جهان را میبینیم یا تنها بازتاب اعتقاداتی را که پیشتر در ذهن خود کاشتهایم و اگر روزی جرأت کنیم عینکهای دیرینه اعتقادات خود را برداریم، آیا هنوز توان آن را خواهیم داشت که حقیقت را، عریان و بی پیرایه، تاب بیاوریم؟.
با این تفاصیل، مسئله فقط «دیدن» و «چگونه دیدن» نیست؛ بلکه مسئله اساسی تر، «توانِ تحملِ آنچه که دیده میشود» است؛ زیرا چه بسیار انسانها که نه از ناتوانی در دیدن؛ بلکه از ناتوانی در تاب آوردنِ حقیقت، به دام قالبها و شابلونها پناه میبرند. ذهنیّت قالبی، تنها یک خطای معرفتی نیست، بلکه گاه سپری روانی است در برابر هراسی که از فرو ریختن یقینهای دیرینه در دل انسان خانه کرده است. در حقیقت، ذهنیّتهای شابلونی نه فقط ابزار تحریف واقعیّت؛ بلکه پناهگاههایی هستند که انسان در آنها از اضطراب بی پایان «ندانستن» میگریزد؛ زیرا دیدنِ بی واسطه، اگر اصیل باشد، همواره با نوعی لرزش در بنیانهای پیشین همراه است. هر کشف اصیل، اندکی ویرانگر است؛ زیرا پیش از آنکه چیزی نو بسازد، ناگزیر باید چیزی کهنه را فرو ریزد و این همان لحظهای است که بسیاری از انسانها، به جای پذیرش لرزش حقیقت، به ثباتِ مصنوعی اعتقادات تثبیت شده پناه میبرند. در ژرفای این ماجرا، باید به این نکته اندیشید که ایدئولوژیها و اعتقادات خشک، تنها بر ذهن انسان سایه نمیاندازند؛ بلکه بر زمان او نیز سایه میافکنند. انسانی که در بند شابلونهای ذهنی است، نه تنها اکنون و اینجا را تحریف میکند؛ بلکه آینده را نیز از زایش تجربههای تازه محروم میکند؛ زیرا هر تجربهای که در قالب از پیش تعیین شده ریخته شود، دیگر توان زایش معناهای نو را از دست میدهد. چنین انسانی، هر چند در ظاهر زندگی میکند، امّا در حقیقت، تکرار گذشتهای منجمد شده را ادامه میدهد.
رهایی از ذهنیّتهای قالبی، تنها یک وظیفه معرفتی و انتقادی نیست؛ بلکه یک مسئولیّت وجودی است. رهایی از غُل و زنجیرهای اعتقاداتی به معنای ایستادن در آستانه نادانستهها و پذیرش مخاطره بی پناهی است. انسانی که میخواهد حقیقت را بی واسطه دریابد، باید آماده باشد که گاه بی هیچ تکیه گاهی بر زمین ناشناخته گام نهد؛ زیرا حقیقت، اغلب در جایی رخ مینماید که یقینهای کهنه پایان یافتهاند و شاید ژرفترین فاجعه انسانی، نه در نادانی؛ بلکه در توهّم دانایی نهفته باشد. نادان، هنوز میتواند بیاموزد؛ امّا آن که میپندارد میداند، در برابر هر آموختن تازه، دیواری از قطعیّت برپا میکند. چنین انسانی، نه جهان را میبیند، نه خویشتن را؛ بلکه تنها پژواک اعتقادات خودش را میشنود و آن را صدای حقیقت میپندارد. از این منظر، آگاهیِ اصیل، نه انباشتی از مفاهیم؛ بلکه نوعی «لایروبی مداوم» است. پالایش پیوسته ذهنیّت از رسوبات باورهایی که دیگر با تجربههای زنده همخوانی ندارند. آگاهی، اگر زنده باشد، همواره در حال پوست اندازی است. هر باوری که از پوست اندازی سر باز زند، دیر یا زود به زنجیری بدل میشود که اندیشه را از حرکت بازمیدارد. در نهایت، باید دریافت که حقیقت، نه در بیرون از انسان و نه صرفاً در درون اوست؛ بلکه در نقطه تلاقی تجربه بی واسطه و ذهنیّت رها از پیشداوری زاده میشود. حقیقت، رخدادی است که تنها در ذهنی آزاد و شجاع مجال ظهور مییابد؛ یعنی ذهنی که از فرو ریختنِ یقینهای دیرین نمیهراسد و از ساختنِ معناهای نو استقبال میکند. آیا ما حقیقت را نمیبینیم یا از دیدن آن میگریزیم؛ زیرا میدانیم که اگر حقیقت را بی پرده ببینیم، ناگزیر خواهیم شد خودِ کهنه خویش را ویران کنیم و انسانی تازه از نو بسازیم؟.
2- شکفتن در شوره زار
هیچکس بهسادگی باور نمیکند که در دلِ شوره زار، بتوان بذرِ زندگی را کاشت؛ به ویژه جایی که منطقِ ظاهر، تنها مرگِ رویش را فریاد میزند و زمین، به جای وعده باروری، طعمِ تلخِ بی ثمری را تداعی میکند. امّا دُرُست در همینجا، باید پرسید که چگونه است که در شوره زارهایی که به دستِ حکومتگران نالایق، بی فرّ و بی افق از خاکِ عزیز ایران ساخته شد، همواره جوانههایی از زندگی، زیبایی و شکوه سر برکشیدهاند؟. چه رازی در ژرفای گوهرِ ایرانی نهفته است که ضدّ را نه به مثابه دشمن؛ بلکه به مثابه امکانِ دگرگونی درمییابد و از دلِ نفی، آریِ تازهای به هستی میبخشد؟. این چه شیرازه پنهان و آفرینندهای است که تاریکی را انکار نمیکند، امّا آن را به ماده خامِ روشنایی بدل میسازد بی آنکه در پیِ نابودیاش باشد؟. گویی در این سرزمین، زندگی صرفاً یک وضعیت نیست؛ بلکه یک اراده متافیزیکی است. ارادهای که حتّا در دلِ فروپاشی نیز از تداومِ خویش دست نمیکشد.
اگر شوره زار محصولِ جهل و جباریّت است، شکفتن در آن، محصولِ امتناعِ روح از تسلیم است. امتناعی که نه از سرِ لجاجت؛ بلکه از سرِ دلباختگی به خودِ زندگی برمیخیزد. برای ایرانی، زندگی صرفاً زیستن نیست؛ بلکه نوعی تعهد است به معنا. به زیبایی. به بازآفرینیِ جهان حتّا در لحظهای که جهان فرو میپاشد. به همین دلیل، گاه از دلِ صخرهها، آبشارهایی گوارا بیرون کشیدند که نه فقط آب، بلکه امید را حمل به زیستن را بارور میکنند و از دلِ شوره زارها، گلستانهایی که منطقِ ویرانی را رسوا میکنند. تاریخِ کهنسال و معاصر این سرزمین نیز شاهدی بر همین جدالِ عمیق است. جایی که در کمتر از نیم قرن، دستِ حکومتگرانِ خونریز و اعتقادات فرسوده و مسموم، چهره زمین و جان را به برهوتی هولناک بدل کرد، امّا روحِ جمعیِ ایرانی، هرگز در آن فرو نرفت. زخمی شد. تیره شد. فرسوده و آزرده شد، امّا منحل نشد؛ زیرا در ژرفترین لایه خود، چیزی دارد که از جنسِ بقا نیست. از جنسِ معناست و معنا را نمیتوان تبعید کرد؛ ولو خاصمان جان و زندگی، زمین را به تباهی بکشانند.
آیا آنچه که «گوهر ایرانی» نامیده میشود، صرفاً توانِ زیستن در خاکِ حاصلخیز است یا حقیقتِ عمیق تر آن است که ایرانیان اساساً برای شکفتن در شوره زارها آفریده شده اند؟. اگر اندکی در عمق این معنا مکث کنیم، روشن میشود که مسئله تنها «ایستادگی در برابر شوره زار» نیست؛ بلکه مسئله، نوعی بازتعریفِ خودِ شوره زار است؛ یعنی جایی که عقلِ سطحی، زمین را پایانِ امکان میبیند، امّا روحِ ایرانی، آن را آغازِ یک امکانِ دشوار تر میفهمد. امکانِ دگرگونسازیِ امرِ ناممکن. در اینجا، شوره زار دیگر صرفاً محصولِ سیاستِ نالایقان یا تاریخِ منحرف شده نیست؛ بلکه به صحنهای برای آشکار شدنِ نسبتِ انسان و زندگی بدل میشود. گویی هستی، خود را در سخت ترین شکلِ ممکن مینمایاند تا میزانِ وفاداریِ انسان را به زندگی بیازماید و دُرُست در همین نقطه است که «گوهر ایرانی» از سطحِ یک ویژگیِ قومی/ملّی یا تاریخی فراتر میرود و به یک نحوه بودن تبدیل میشود. نحوهای از بودن که در آن، انسان نه با جهانِ آماده؛ بلکه با جهانِ فروپاشیده وارد گفت و گو میشود. از این لحاظ، شکفتن در شوره زار، نه یک معجزه بیرونی؛ بلکه یک رخدادِ درونی است. رخدادی که در آن، انسان به جای تسلیم در برابر بی معنایی، خودش به تولیدِ معنا تن میدهد. اینجا دیگر طبیعت، تعیین کننده نیست؛ آگاهی است که طبیعت را بازآفرینی میکند و شاید همین، عمیق ترین وجهِ تراژیک و در عین حال با شکوهِ این سرنوشت ایرانیان باشد. اینکه زیستن، در این افق، نه پذیرفتنِ جهان تحمیلی؛ بلکه واداشتنِ جهان به پذیرشِ امکانِ زندگی است که از مرزِ تاریخ و هویّت فرهنگی و تاریخی فراتر میرود و به قلبِ فلسفه وجود نزدیک میشود. اگر شوره زار نه یک استثنا؛ بلکه یکی از چهرههای دائمیِ جهان باشد، آیا رسالتِ انسان، چیزی جز این است که بیاموزد چگونه در دلِ ناممکن، امکان را از نو اختراع کند؟.
3- وفاداری به خویشتن؛ برغم شکستها
نیکی و نیکمنشی، در ظاهر، همواره در نخستین برخورد با واقعیتّهای زُمُخت و سرد، گویی در هم میشکنند؛ گویی جهانِ عریان، مجالِ بقا به لطافت و ظرافت نمیدهد و حقیقتِ بی پرده، مهربانی را به حاشیه میراند. امّا این تنها ظاهرِ قضیه است، نه ژرفای آن. در ساحتِ ژرفترِ اندیشه و حافظه اسطورهای ایرانیان، نیکی نه یک تاکتیکِ گذرا؛ بلکه یک «هویّتِ هستی شناختی» است؛ پرنسیپی که حتّا در آستانه شکست نیز از خویشتن دست نمیکشد. تصویرِ ایرانیِ اصیل - آنگونه که در روایتِ ایرجِ شاه در شاهنامه بازتاب یافته - نه از ناتوانیِ خیر در برابر شرّ؛ بلکه از «سرپیچی اخلاقیِ خیر از تبدیل شدن به شرّ» سخن میگوید. او میداند که ممکن است شکست بخورد، امّا نمیپذیرد که به دلیل ظفریابی، از گوهرِ خویشتن تهی شود. اینجاست که تفاوتِ بنیانی ایرانی با دیگران آشکار میشود. ایرانی اصیل، شکست را میپذیرد، امّا سقوط را نه. واقعیّت را میپذیرد، امّا تسلیمِ رذالت را هرگز و این پذیرشِ آگاهانه شکست، خودش گونه ای صلابت و بزرگواری گوهر وجودی در مرتبهای عمیقتر است. عظمت و چیرگی انسان بر وسوسه فروکاستنِ خویش به ابزارِ بقا.
از دلِ چنین نگرشی است که جهاننگریِ کیهانی و گیتاییِ ایرانیان اصیل به جای تکیه بر شمشیر و گیوتین خونریز به مثابه حقیقتِ نهایی، بر «سخن»، «نیکی»، «ایثار» و «بیداریِ اخلاقی» تکیه میکند. در این منظومه، بذرِ نیکی حتّا در شوره زار کاشته میشود، نه از ساده دلی؛ بلکه از نوعی یقینِ هستی شناختی. یقین به اینکه حقیقت، هر چند دفن شود، از خاک برمیخیزد و جوانه میزند و شکوفا میشود. آنچه که در تاریخ به نام ایران ثبت شده، همواره خالص و یکدست نیست؛ چنانکه هیچ تاریخِ انسانی چنین نیست. امّا باید میان «ایرانِ زیسته در وجدانِ اخلاقی» و «ایرانِ تصاحب و تسخیر شده در منطقِ قدرت» تمایز گذاشت. آنانی که به نام این سرزمین دست به ویرانی، خونریزی و غارت زدهاند، نه حاملانِ گوهرِ آن، بلکه انقطاع یافتگان از آن بودهاند و هستند. کسانی که به جای اتّصال به ریشه معنوی، در سطحِ میل و قدرت متوقف ماندهاند.
رازِ پایداریِ ایرانی نه در زرّادخانهها، نه در ساز و کارهای سلطه و نه در خشونتِ سازمان یافته بوده است؛ بلکه در نوعی «سرپیچی درونی از تسلیم نشدن به منطقِ خشونت» نهفته است. این امتناع، نه ضعف؛ بلکه شکلی از قدرتِ متافیزیکی است؛ قدرتی که حتّا در شکست، خود را بازتولید میکند و در فروپاشی، معنا میآفریند. شاید به همین دلیل است که هیچ قدرتِ مستبدی در طول تاریخ، این حقیقت را به تمامی درنیافته است. اینکه گوهرِ ایرانی، اگر اصیل زیسته شود، نه تصرف و تسخیرپذیر است و نه حذف و نابود شدنی؛ زیرا گوهر وجودی ایرانی اصیل در جغرافیای خاک نمیگنجد؛ بلکه در افقِ معنا گسترده است و آنچه در افق گسترده است، با هیچ دیواری محصور نمیشود. باید پرسید که اگر نیکی، حتّا در شکست، خودش را نفی نکند و اگر حقیقت، حتّا در سرکوب، خاموش نشود، آیا اساساً «قدرت حاکم» میتواند معنای واقعیِ «تسلّط» را بفهمد یا همواره در سطحِ سایهها درگیرِ فتحِ چیزی خواهد بود که ذاتاً تسخیرناپذیر است؟.
اگر اندکی ژرفتر به این افق بنگریم، مسئله دیگر صرفاً تقابلِ نیکی و شر، یا شکست و ظفر نیست؛ بلکه پرسش از خودِ «امکانِ اصالت در جهانی ناپایدار» است. جهانی که در آن، قدرت همواره خود را به صورت حقیقت جا میزند و حقیقت ناگزیر در هیئتِ صدمه پذیری ظاهر میشود. در چنین جهانی، نیکی اگر صرفاً یک «انتخاب اخلاقی» باشد، به راحتی شکست پذیر است؛ امّا اگر نیکی را به مثابه «ساختارِ وجودیِ انسان» بفهمیم که ایرانی اصیل دقیقا چنین ساختاری دارد، آنگاه شکستِ بیرونی تنها رخدادی سطحی در برابر یک پایداریِ درونی خواهد بود. اینجاست که ایرانیِ اصیل - در معنای اسطورهای و نه قومی یا تاریخی - نه از سرِ ضعف؛ بلکه از سرِ فهمِ عمیقِ نسبتِ میان هستی و اخلاق، به نیکی وفادار میماند؛ حتّا آنگاه که نیکی او را بی پناه و تنها میگذارد.
وفاداری، نوعی «ریاضتِ وجودی» است؛ امتناع از این وسوسه که برای زنده ماندن، نباید از انسان بودن دست کشید و شاید همینجا پارادوکسِ بنیانی تاریخ مردمان ایران آشکار شود. بسیاری از آنچه که پیروزی نامیده شده، در سطحِ اخلاقی، نوعی فروپاشی بوده است و بسیاری از آنچه که شکست پنداشته شده، در عمقِ وجودش، نوعی بیداری. از این چشم انداز، قدرتهای سلطه گر بر ایران و مردمانش با تکیه کننده به أنواع و اقسام سلاحهای مرگبار همواره یک خطای متافیزیکی را تکرار کردهاند. آنها گمان بردهاند که میتوانند «ریشه معنا» را با حذفِ حاملانش نابود کنند، در حالی که معنا، نه در بدنها؛ بلکه در امکانِ تکرارِ حقیقت در وجدانِ انسانهاست. در نتیجه، خشونت هرگز موفق به حذف نیکی نشده؛ بلکه تنها آن را از سطحِ آشکار به لایههای پنهانترِ تاریخ رانده است.
شاید رازِ ماندگاریِ آنچه که «ایرانِ اصیل» خوانده میشود، در همین باشد. در تبدیل شدنِ نیکی از یک رفتارِ اجتماعی به یک «نحوه بودن». جایی که انسان دیگر نیک نیست چون انتخاب کرده؛ بلکه نیک است چون اگر غیر از آن باشد، از خودش تهی میشود. در این افق، حتّا شکست نیز دیگر پایان نیست؛ بلکه نوعی استمرار است. استمرارِ امکانِ انسان بودن در دلِ جهانی که دائماً انسان را به چیزی کمتر از خود فرامیخواند و اینجاست که تاریخ، از سطحِ روایتِ قدرت، به سطحِ پرسشِ هستی سقوط میکند یا شاید صعود. اینکه چرا نیکی شکست میخورد، پرسش تعیین کننده نیست، بلکه باید در این باره اندیشید که اگر نیکی حتّا در شکست نیز از خویشتن دست نمیکشد، آیا ممکن است که «پیروزیِ واقعی» اساساً در جایی رخ دهد که هیچ قدرتی توانِ دیدنش را ندارد؛ یعنی در سکوتی که در آن انسان، علیرغم همه باختها، هنوز انسانی اصیل و ظریف و لطیف و مهربان باقی میماند؟.
آنانی که در طول تاریخ کهنسال ایران و مردمانش به نام «ایران عزیز»، خونریزیها و چپاولها و غارتها و تجاوزها و ویرانگریها و شکنجه ها و صدمات جبران ناپذیر مادّی و انسانی و معنوی مرتکب شدند، هرگز ایرانی نبودند و نیستند؛ بلکه مهاجمان و غارتگران و متجاوزین و اشغالگرانی بودند و هستند که به دنبال ترضیه سوائق و غرائز و امیال خود به هر جنایتی دست زدند و همچنان مصدر جنایتها هستند. شکست ناپذیری ایرانی اصیل در طول تاریخ پُر فراز و نشیبش نه به دلیل زرّادخانه ها و تسلیحات رنگارنگ؛ بلکه به دلیل هرگز مسلّح نبودنش بوده است که توانسته بر تمام مهاجمان خونریز و سفّاک و جبّار حاکم بر میهن، ظفر یابد. این راز را تا امروز هیچ مستبدی نفهمیده است تا دریابد که گوهر ایرانی به وسعت کهکشانهاست و مرزی ندارد تا کسانی بخواهند آن را تسخیر ابدی کنند.
4- بی اخلاقی چپ ایدئولوژیک
نظر «کارل مارکس [1818 - 1883]» در باب «اخلاق» و نسبت آن با «زیربناهای اقتصادی»، یکی از بحث برانگیزترین نقاط در دستگاه ایدئولوژیکی اوست. جایی که او اخلاق را نه موضوعی مستقل و خودبنیان؛ بلکه پدیدهای «روبنایی» تلقی میکند؛ یعنی بازتابی و آینه ای از ساختارهای اقتصادی، مناسبات تولید و روابط مادّی قدرت. در این تلقی، آنچه اخلاق نامیده میشود، نه سرچشمهای در وجدان مستقل انسانی دارد و نه ساحتی فراتاریخی و جهانشمول؛ بلکه همچون سایهای است که از پیکره اقتصاد بر دیوار تاریخ و مناسبات اجتماعی افتاده است. امّا باید پرسید که آیا میتوان اخلاق را صرفاً به «سایه مناسبات اقتصادی» فروکاست؟. آیا آنچه که انسان را انسان می آفریند؛ یعنی امکان داوری، مسئولیّت پذیری، شرم، انتخاب و تعهّد و غیره و ذالک، فقط انعکاسی منفعل از مناسبات تولیدی است؟ یا اینکه اخلاق، خودش یکی از ژرفترین نیروهای سازنده تاریخ است؛ یعنی نیرویی که نه در حاشیه،؛بلکه در متنِ زیستن انسانی تنفّس میکند؟.
اگر از استعاره خود مارکس؛ یعنی تمثیل «زیربنا و روبنا» مدد بگیریم و آن را به معماری یک خانه فروکاهیم، آنگاه ناگزیر باید با دقّت بیشتری بیندیشیم. روبنا صرفاً تزئینی بیرونی نیست؛ صرفاً گنبدی بر فراز سنگ و سیمان نیست. روبنا همان «سکونت» است. همان جایی است که انسان در آن زندگی میکند. نفس میکشد. عشق میورزد. رنج میبرد و معنا میآفریند. اگر زیربنا امکان ایستادن را فراهم میکند، روبنا امکان «بودن» را شکل میدهد. پس چگونه میتوان آن را به سطح یک پیامد ثانوی و بی ارزش فروکاست؟. در چنین نگاهی، اخلاق نه زائدهای بر زندگی؛ بلکه شیوه زیستن است. نه انعکاس اقتصاد؛ بلکه نحوه حضور انسان در جهان است. اگر اخلاق از جهان، حذف شود، آنچه که باقی میماند صرفاً مناسبات قدرت است؛ نه زیست انسانی.
با این حال، نقد جدّی تر نه فقط به نظریّه ایدئولوژیکی مارکس؛ بلکه به پیامدهای تاریخی و فرهنگی آن بازمیگردد. در بسیاری از قرائتها و تفسیرهای مارکسیستی؛ به ویژه در بسترهای ایدئولوژیک، نوعی تقلیلگرایی اخلاقی پدید آمد؛ گویی که اخلاق نه یک مسئله فلسفی؛ بلکه صرفاً ابزاری در خدمت مبارزه طبقاتی است. نتیجه چنین تقلیلگرایی، گاه بی توجهی به استقلال وجدان فردی و گاه جایگزینی اخلاق با «ضرورت تاریخی» بوده است. ضرورتی که میتواند هر کنش را توجیه پذیر کند. امّا آیا میتوان جهانی انسانی ساخت بی آنکه پیشاپیش در باره «خودِ اخلاق» نیندیشیده باشیم؟. آیا میتوان عدالت/دادگزاری را طلب کرد، در حالیکه خودِ مفهوم عدالت/دادگزاری به موضوعی صرفاً تابع ساختار اقتصاد فروکاسته شده است؟. از این نظر، مسئله تنها نقد ذهنیّت ایدئولوژیکی مارکس نیست؛ بلکه پرسش از امکان هر نظریّهای است که بخواهد انسان را بدون اخلاق بفهمد؛ زیرا انسان، پیش از آنکه موجودی اقتصادی یا تاریخی باشد، موجودی است که میپرسد: «چه باید کرد؟» و این پرسش، خودش از دلِ اخلاق برمیخیزد، نه از دل مناسبات اقتصادی. تناقض عمیقتر آنجاست که هر نظام فکری که اخلاق را انکار یا تضعیف کند، ناگزیر برای تنظیم رفتار انسانها به نوعی «اخلاق جایگزین» متوسل میشود. اخلاقی پنهان، ایدئولوژیک و اغلب سختگیرتر از اخلاقی که نفی کرده است. اگر اخلاق را از بنیانهای هستی شناختی انسان حذف کنیم، چه چیزی از انسان باقی خواهد ماند جز یک ساز و کار تولید و قدرت؟ و در نهایت، آیا ممکن است جهانی عادلانه ساخت، بی آنکه پیشاپیش به این پرسش پاسخ داده باشیم که خودِ «انسان اخلاقمدار»، پیش از هر اقتصاد و هر تاریخی، چگونه ممکن میشود؟. اگر این بحث را بخواهیم عمیقتر مطرح کنیم، مسئله دیگر صرفاً نقد یک نظریّه ایدئولوژیکی یا دفاع از ساحتی غفلت شده به نام «اخلاق» نیست؛ بلکه مواجهه با یک پرسش ریشهای تر هستیم. اینکه اساساً «انسان» در کدام سطح از واقعیّت، معنا مییابد؟. در گستره «روبنا» یا زمینه «زیر بنا»؟. آیا انسان صرفاً محصولی است از انباشت نیروهای مادّی یا موجودی است که در درون خودش شکافی دارد که هیچ اقتصاد و هیچ ساختار تولیدی قادر به پر کردن آن نیست؟؛ زیرا انسان، برخلاف اشیاء، تنها در «بودن فیزیکی» تعریف نمیشود؛ بلکه در «باید و چگونه بودن» نیز حضور دارد. این «باید»، نه از بیرون بر او تحمیل میشود و نه صرفاً از مناسبات اجتماعی استخراج میشود؛ بلکه از دلِ همان شکاف درونی برمیخیزد که او را از هر موجود طبیعی دیگر متمایز میکند. انسان میتواند علیه وضعیّت خودش داوری کند. میتواند آنچه را که هست، حتّا انکار کند و آنچه را که «نباید باشد»، تصوّر و ترسیم کند. توانایی انکار و امکانِ فراروی، دقیقاً همان جایی است که شالوده های اخلاق انسانی آغاز میشوند.
تقلیل اخلاق به روبنا، نه فقط یک خطای نظری؛ بلکه نوعی فروبستن افق امکانهای انسان است؛ گویی انسان را در حصار ضرورتهای بیرونی محبوس کنیم و سپس از او انتظار کنش آزاد داشته باشیم. در حالیکه آزادی، پیش از آنکه اقتصادی یا سیاسی باشد، یک رخداد اخلاقی است. لحظهای که انسان میگوید: «میتوانم متفاوت باشم، حتّا اگر جهان، مرا به تکرار فرا بخواند». افزون بر این، هر نظام فکری که اخلاق را صرفاً تابع اقتصاد بداند، ناخواسته دچار نوعی «کورشدگی نسبت به رنج» میشود؛ زیرا رنج انسانی، همیشه به صورت عدد و ساختار، تقلیل پذیر نیست. رنج، درونیترین تجربه انسان از ناعادلانگی و بیدادگری در جهان است. تجربهای که پیش از هر تحلیل اقتصادی، فریادی اخلاقی است. اگر فریاد دادخواهی شنیده نشود، هیچ نظریّهای؛ ولو از نظر ساختاری منسجم نیز باشد، نمیتواند مدّعی فهم وجود انسان باشد. از همینجا میتوان فهمید که اخلاق، نه زائده تاریخ و مناسبات اقتصادی؛ بلکه حافظه زنده انسان است. حافظهای که اجازه نمیدهد قدرت، خود را به حقیقت تبدیل کند. هر جا که اخلاق، حذف میشود، قدرت، بی واسطه سخن میگوید و خودش را «ضرورت» مینامد و این دقیقاً همان لحظهای است که اندیشه به ایدئولوژی مخرّب فرو میغلتد. آیا حذف اخلاق از تحلیل چیستی انسان، در نهایت به حذف خودِ انسان نمیانجامد؟؛ زیرا انسانی که نتواند بپرسد که «آیا هر رفتار و گفتار و کردار و تصمیم و گزینش من، دّرُست است؟»، دیر یا زود به موجودی بدل میشود که فقط میپرسد «آیا این، ممکن است؟» و این انتقال ظریف از «دُرُستی» به «امکان»، همان نقطهای است که در آن، جهان از معنا میتواند تهی یا سرشار شود. شاید مسئله، این نباشد که اخلاق در کجای ساختار وجودی آدمی قرار دارد؛ بلکه این باشد که بدون اخلاق، هیچ ساختاری اساساً «انسانی» باقی نمیماند. اگر اخلاق را از افق فهم انسان حذف کنیم، آیا هنوز میتوان از «انسان»، سخن گفت یا تنها با سایهای از او در میان مناسبات قدرت و اقتصاد رو به رو خواهیم بود؟.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
تذکری از پشت کلاه پاپ شیعه شده!
دروود!
تذکری کوتاه.
خوشبختانه نظر من در باره مطلب آقای تجلّی مهر در سایت ایران امروز منتشر شده. من هیچوقت و هچ جا، قضاوتی تا امروز در باره مدیر محترم سایت ایران امروز نکردم. ایشون کاملا در باره منع و نشر مطالب ارسالی مختارند. دیگر مدیران سایتها نیز به همینطور. ولی اگر قرار است که ما به آفرینش فضای دمکراتیک و گفت و شنود بارآور دست یابیم، باید از همین گامهای تقابل نظرات آغاز کنیم و تاکید کنم که نظردهی را نباید با «مجلس عربده»، عوضی گرفت.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
خطا در موضع عقیدتی و لغزیدن در دام «ابتذال شرّ».
مطلب ذیل را در پای مقاله آقای تجلّی مهر در سایت ایران امروز نوشته بودم که منتشر نشد. جهت اطّلاع عموم، آن را در ایینجا بازنشر میدهم. لینک مقاله آقای تجلّی مهر را نیز در خاتمه مطلبم گذاشته ام.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
دروود بر آقای تجلّی مهر گرامی،
تحشیه ای برای عمیقکاوی
صرف نظر از برگردان نادقیق و ناقص و مسبّب کژفهمی عنوان کتاب «هانا آرنت» باید عرض کنم که بحث آرنت در باره «شرّ» به معنای رایج و شناخته شده شرارت نیست؛ بلکه معنای خیلی عمیق از لحاط روانی و فلسفی دارد و بر گرداگرد فقدان «تفکّر انتقادی» در وجود بشر میچرخد. منظورم نیز از تفکّر انتقادی هرگز «تئوری انتقادی مکتب فرانکفورت نیست که به ایدئولوژی مخرّب مارکسیسم آلوده است و خودش خلاف تفکّر انتقادی» است. بین این دو مقوله باید با هوشیاری تفاوت گذاشت. مغزه دیدگاه «آرنت» معتقد است که خطرناکترین شرّ، لزوما عمیقترین نفرت در وجود انسان نیست؛ بلکه شرّی است که از نیندیشیدن و عملکرد نداشتن عقل سلیم و معمولی انسانها سر میزند. به این معنا که انسانها از روی عادت عمل میکنند و حرفها و اوامر را بدون پرسش و چون و چرا میپذیرند و خودشان نمیکوشند که قضاوت فردی و اخلاقی کنند و همچنین قطع شدن گفت و گوی درونی انسان با خودش («من دارم چه کار میکنم؟») . در هر صورت بحث در این خصوص زیاد است و من فعلا از آن میگذرم و میپردازم به مطلب شما.
چیزی که در مطلب شما بیش از هر چیز جلب توجه میکند، نه صرفا دغدغه اخلاقی آن؛ بلکه شتاب در داوری اخلاقی و اطمینان مطلق به حقّانیّت موضع عقیدتی خویش است. شما کلامتان را با ادّعای هشدار در باره «ابتذال شر [Banalität des Bösen]» آغاز کرده اید، امّا در روند صحبتتان به گونهای پیش رفته اید که گویی حقیقت اخلاقی، پیشاپیش، موضوعی شفّاف است و تنها وظیفه شما، افشای «آیشمنهای پیرامونی» است. دُرُست در همین نقطه است که ضعف کلیدی موضع انتقادی شما آغاز میشود؛ زیرا فلسفه، از همان سنگبنای آغازینش، همواره هشدار داده است که یقین اخلاقی بدون هیچگونه تردیدی، نه نشانه آگاهی؛ بلکه اغلب نشانه توقّف و انسداد اندیشیدن است. مفهوم/اصطلاح «ابتذال شر» در تفکّرات «آرنت» هرگز یک برچسب سیاسی نبود. این مفهوم قرار نبود که ابزاری برای نامگذاری مخالفان یا تحقیر جمعی باشد. «آرنت »کوشیده است تا نشان دهد که شرّ میتواند نه از موجودات هیولا صفت؛ بلکه از وجود انسانهای عادی سر بزند؛ یعنی انسانهایی که از اندیشیدن دست کشیدهاند و کاربست عقل سلیم خود را منجمد کرده اند. امّا آنچه که در نوشته شما موج میزند، دقیقا وارونه این هشدار است. مفهوم فلسفی آرنت در قلم و زبان شما به یک «چماق اخلاقی بدل شده است». به ابزاری برای محکوم کردن گروههای گسترده، نه برای فهمیدن ساز و کارهای شرّ و پیامدهای آن. در نوشته شما، هر سکوتی نشانه همدستی، هر اشتباه سیاسی نشانه خیانت، و هر همراهی جمعی نشانه سقوط اخلاقی تلقی میشود. امّا این نوع داوری، نه تنها ساده انگارانه؛ بلکه از لحاظ تفکّر فلسفی، خیلی خطرناک است؛ زیرا اخلاق، اگر قرار است معنایی داشته باشد، باید بر تمایزهای دقیق استوار باشد. تمایز میان جهل و جنایت، میان خطا و شرّ، میان ترس و همدستی. وقتی این تمایزها از میان بروند، آنچه باقی میماند نه اخلاق؛ بلکه خشونت مفهومی است؛ یعنی خشونتی که پیش از آنکه به عمل برسد، در زبان و قلم شکل میگیرد.
بزرگترین لغزش در نوشته شما، تبدیل یک هشدار فلسفی به یک حکم جمعی است. هزاران نفر به سادگی «آیشمن» نامیده میشوند، بی آنکه شرایط فردی، سطح آگاهی، یا پیچیدگی موقعیّت تاریخی آنان بررسی شود. چنین تعمیمی، از منظر فلسفه اخلاق، خودش نوعی بی مسئولیّتی است؛ چونکه اگر همه انسانها مقصّر باشند، دیگر هیچکس به طور واقعی مسئول نیست. مسئولیّت اخلاقی دقیقا از آنجا آغاز میشود که فرد، نه جمع، موضوع داوری قرار گیرد. شما هزاران نفر را با یک حکم کلّی محکوم میکنید. در حالیکه گناه، همیشه فردی است، نه جمعی. اگر هر شرکت کننده در یک تجمّع، «آیشمن» است، پس تفاوت میان آگاه و ناآگاه چیست؟. تفاوت میان خطا و جنایت چیست؟. تفاوت میان اشتباه و شرّ چیست؟. نوشته شما عملا این تفاوتها را از بین میبرد و حذف تفاوتها، نخستین گام به سوی خشونت مفهومی است.
لازم میبینم بر نکته ای مهم تاکید کنم. اخلاقی که به ابزار سیاست تبدیل شود، دیگر اخلاق نیست؛ بلکه ایدئولوژی است. هنگامی که مفاهیم اخلاقی برای حذف یا تحقیر دیگران به کار روند، همان لحظه از معنا تهی میشوند. بسیاری از خشونتهای دهشتناک در جوامع بشری، نه به نام شرّ؛ بلکه به نام خیر انجام شدهاند و همچنان میشوند. این همان نقطهای است که مفهوم «ابتذال خیر» معنا پیدا میکند. لحظهای که انسان خودش را در مصدر خیر مطلق و موضع به حقّ مینشاند و دیگر هیچ لزومی به اندیشیدن انتقادی، تردید داشتن یا بازنگری احساس نمیکند. در نوشته شما، خشم اخلاقی جای تفکّر اخلاقی را گرفته است. خشم، هر چند میتواند واکنشی طبیعی در برابر بیدادگری و شرارتهای دیگر باشد، امّا اگر خردمندانه، مهار نشود، به سرعت به داوریهای شتابزده میانجامد و داوری شتابزده، همان چیزی است که اندیشه انتقادی در برابرش، صف آرایی چون و چرایی میکند. فلسفه، بر خلاف خطابه، وظیفه دارد پیچیدگیها را حفظ کند، نه اینکه آنها را در قالب شعارهای ساده فرو بکاهد و به ابزارهای زرّادخانه ای علیه مخالفین عقیدتی خود تبدیل کند.
از سوی دیگر، تناقضی بنیانی در عبارتبندیهای شما وجود دارد. شما علیه استبداد و فاشیسم سخن میگویید، اما لحن کلام شما، انباشته از قطعیّت، تحقیر و حذف است. این تناقض را نمیتوان نادیده گرفت؛ زیرا استبداد، پیش از آنکه در ساختارهای سیاسی ظهور کند، در شیوه سخن گفتن و داوری کردن ریشه میدواند. زبانی که امکان گفت و گو را از میان ببرد، دیر یا زود به همان ساختارهای سرکوبگر نزدیک میشود که ادّعای مبارزه با آنها را دارد. شما در مطلب خودتان، خطر واقعی را نادیده گرفته اید و آنهم اینکه خطر اصلی در جهان مدرن، فقط «ابتذال شر» نیست؛ بلکه ابتذال داوری شتابزده است؛ یعنی دقیقا لحظهای که انسان، به جای فهمیدن و سپس سنجیدن، شروع به برچسب زدن میکند. لحظهای که پیچیدگیهای رفتار و گفتار و کردار انسانی به چند تصویر ساده تقلیل داده میشوند. لحظهای که اخلاق، به جای آنکه راهی برای فهمیدن و سنجشگری باشد، به ابزاری برای محکوم کردن تبدیل میشود.
نکته ای دیگر را نیز اضافه کنم. اگر «ابتذال شر» به معنای ناتوانی در اندیشیدن با مغز خویش است، آنگاه هر اندیشهای که خود را از نقد، مصون بداند، به همان خطر ابتذال شرّ نزدیک میشود. انسانی که گمان میکند تنها دیگران میتوانند دچار ابتذال شوند، دقیقا در لبه همان سقوط به اعماق درّه ابتذال شرّ ایستاده است؛ زیرا خودآگاهبود اخلاقی، نه از طریق محکوم کردن دیگران؛ بلکه از طریق تردید در مواضع عقیدتی خویشتن آغاز میشود. آنچه که نوشته شما به آن محتاج است، نه تندی بیشتر؛ بلکه دقّت بیشتر است. نه محکومیّت گسترده؛ بلکه فهم عمیقتر. نه یقین مطلق؛ بلکه تردیدی زاینده و پرسنده. اگر قرار است از مفهوم «ابتذال شر» چیزی بیاموزیم، نخست باید بپذیریم که هیچ انسانی - نه مردم عادی، نه فعّالان سیاسی، و نه حتّا خود شما - از خطر سقوط به بی اندیشگی مصون نیستید. شرّ معمولا از نفرت آغاز نمیشود. گاهی از یقین و اطمینان صد در صد آغاز میشود. از لحظهای که انسان میپندارد حقیقت را در اختیار دارد و به پرسیدن و شکّ کردن و کاویدن و بازنگری و تردید و نااطمینانی محتاج نیست و دقیقا از همین لحظه است که نخستین گام به سوی هر نوع شرّی برداشته میشود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک مطلب آقای تجلّی مهر: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/127049/
برجسته کردن تفاوتها و تجربه های زیسته
مطلب ذیل را در پای مقاله آقای مصباحی در سایت ایران امروز نوشته بودم که منتشر نشد. جهت اطّلاع عموم، آن را در ایینجا بازنشر میدهم. لینک مقاله آقای مصباحی را نیز در خاتمه مطلبم گذاشته ام.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
دروود بر آقای مصباحی گرامی،
تحشیه ای برای عمیقکاوی و تامّلات پیگیر.
من بارها در نظر داشتم که در ذیل نوشته های شما، دیدگاههای انتقادی خودم را به رشته تحریر درآورم؛ امّا هر بار که یکی دو بند مینوشتم، ناگهان رشته سخن را رها میکردم و از ادامه بازمیایستادم. این توقف، نه از سر بی میلی؛ بلکه از سر دشواری کلیدی بود که در متن گفتار شما نهفته است. دشواری از آنجا آغاز میشود که سخنان شما، هر چند از زمینهای ایرانی شروع میشوند، امّا به سرعت در دامنه هایی گسترش مییابند که با تجربه زیسته ایرانیان، سنخیّت عمیق و ارگانیک و اینهمانی ندارند. مراد من از این سخن آن است که هنگامی که شما بحث در باره مسئلهای، موضوعی، یا دقیق تر بگویم «تجربهای» را در بستر تاریخ و فرهنگ ایرانی میگشایید و سپس از این بستر، به گستره هایی چون یونان یا دیگر حوزههای فلسفی جوامع دیگر گذر میکنید، غالباً نکتهای کلیدی از یاد میرود و آنهم توضیح تفاوت و حتّا تضادِ نقش «تجربه ایرانی» با «تجربه یونانی» یا دیگر جوامع است. البته تضاد نه به معنای نفی متقابل؛ بلکه به معنای تمایز در بنیانهای زیستن و فهمیدن.
من در اینجا قصد ندارم در باره برداشتهای شما از اصطلاحات و مفاهیم یونانی - به ویژه مفاهیمی که در دستگاههای فکری افلاطون و ارسطو صورتبندی شدهاند- به تفصیل سخن بگویم؛ زیرا این عرصه، در اصل، میدان تجربه زیسته مردمانی است که در بطن اساطیر، تاریخ و روان جمعی خاصّ خود بالیدهاند و فهم عمیق آن مفاهیم، بدون مشارکت در آن چندلایگیهای اسطورهای و تاریخی، کاری بس دشوار و گاه حتّا - اگر نخواهم اغراقگوی کنم-، ناممکن است. با این همه، من فرض را بر این میگذارم که شما و دیگر پژوهشگران، با نهایت کنجکاوی میکوشید تا به معنا و مقصود آن مفاهیم نزدیک شوید. امّا حتّا با پذیرش این فرض، نمیتوان در مرز بازگویی آنچه که یک فیلسوف یا متفکّر گفته است، متوقف ماند. وظیفه اندیشیدن، فقط نقل اقوال دیگران نیست؛ بلکه کوششی است برای برجسته سازی تفاوتها - تا آنجا که ممکن است - و برای توضیح نتایجی که از تجربههای متفاوت در جوامع گوناگون سر برمیآورند. این برجسته سازی، نه صرفا برای ثبت تفاوتها؛ بلکه برای فهم این پرسش اساسی است که چرا ایرانیان، دیگرگونه زیستهاند و می زییند؟ و چگونه دیگرگونه زیستن، در تقابلی نامتعارف با شیوههای زیستن یونانیان یا دیگر جوامع شکل گرفته است؟.
من هر بار که میکوشیدم در حاشیه سخنان شما، «تجربه ایرانی» را از دیگر تجربهها منفک کنم و سپس تفاوتهای آن را با تجربه یونانی یا دیگر سنّتها در جوامع باختری توضیح دهم، درمییافتم که این کار، مرا به سرودن مثنویهایی قطور خواهد کشاند؛ زیرا سخن از تفاوت تجربه ها، سخن از لایههای عمیق تاریخ، اسطوره، زبان، حافظه جمعی و شیوههای بودن در جهان است و این لایهها را نمیتوان با اشارهای گذرا یا قیاسی ساده به طور روشن، بیان و عبارتبندی کرد. همین دشواری بود که مرا بارها از ادامه نوشتن بازداشت. امّا اکنون، اگر بخواهم مقصود خودم را در چند جمله خلاصه کنم، باید بگویم که اصل هر بحث اصیل، باید به گرداگرد «تفاوت تجربه ها» و «توضیح نتایج برآمده از آنها در تاریخ، جامعه و فرهنگ» بچرخد؛ نه آنکه صرفا به ذکر شباهتهایی بسنده شود که در ظاهر، همانندی مینمایند، اما در باطن، از یکدیگر به شدّت متفاوت هستند. حقیقت اینست که شباهتها، غالبا بدیهی و آشکارند؛ ولی آنچه که هویّتها را میآفریند و سرنوشت ملّتها را رقم میزند، تفاوتهاست؛ یعنی تفاوتهایی که در ژرفای تجربههای زیسته نهفتهاند، نه در سطح الفاظ و مفاهیم. به همین دلیل، هر فرهنگی و تمدّنهای برآمده از آن را نباید از خلال آنچه که با دیگران مشترک دارد شناخت؛ بلکه از رهگذر آنچه که او را ناگزیر کرده است به شیوهای خاصّ بیندیشد و خاصّ احساس کند و خاصّ عمل کند. تجربه ایرانی، همچون هر تجربه تاریخی دیگر، صرفاً مجموعهای از مفاهیم یا متون نیست؛ بلکه شیوهای از بودن در جهان است. شیوهای که در آن، نسبت انسان با قدرت، با حقیقت، با تقدیر، با تاریخ و حتّا با خویشتن خویش، به گونهای خاصّ شکل گرفته است. اگر این نسبتها فهمیده و سنجیده نشوند، هر گونه قیاسی میان ایران و یونان، یا هر سرزمین دیگر، به سطحی ترین مشابهتها فرو خواهد کاست.
اندیشیدن در باره تفاوت تجربههای زیسته به معنای اندیشیدن در باره ماهیّت هویّت است. هویّت، نه در تکرار مفاهیم مشترک؛ بلکه در نحوه زیستن تفاوتها پدیدار میشود. هر گاه تفاوتها را به دُرُستی نشناسیم، نه تنها گوهر و روح و روان خود را دُرُست نخواهیم شناخت؛ بلکه دیگران را نیز آلوده به خطا خواهیم فهمید و شاید یکی از عمیق ترین بحرانهای اندیشه در روزگار ما، همین میل به یکسانسازی تجربهها و فرو کاستن آنها به قالبهایی مشترک باشد. منظورم قالبهایی که در ظاهر جهانشمولند، امّا در باطن، تفاوتهای زنده و زاینده فرهنگها را خاموش و بی خاصیّت میکنند.
از این نظر، فهم تفاوت تجربه ایرانی با تجربه یونانی یا دیگر سنّتها، تنها یک مسئله تاریخی یا فلسفی نیست؛ بلکه مسئلهای وجودی است؛ زیرا هر ملّتی، در ژرفترین لایههای تجربه زیسته خود، پاسخی متفاوت به پرسشهای شالوده ای زندگی داده است. حقیقت چیست؟. قدرت چیست؟. دادگزاری چیست؟. حکومت چیست؟. و انسان چگونه باید در جهان باشد؟. و امثالهم. در این زمینه، پاسخها باید از دل تجربههای زیسته برآیند، نه از دل مفاهیم مجرّد.
در خاتمه میپرسم که آیا ما هنگامی که از مفاهیم و تجربههای دیگر فرهنگها و تمدّنها سخن میگوییم، حقیقتاً در پی فهمیدن تفاوتهای زنده و سرنوشت ساز آنها هستیم یا اینکه ناآگاهانه میکوشیم همه تجربهها را در قالبی واحد فرو بریزیم و بدینسان، پیش از آنکه دیگران را از دست بدهیم، تجربیات بنیانی خویشتن را گم و گور کنیم؟. باید پرسید و اندیشید که چرا تجربه ایرانی با تجربه یونانی یا تجارب دیگر ملل از یکدیگر متفاوت هستند؟. تجربه یونانی از «شهر» (polis) چه تفاوتی با تجربه ایرانی از «شاهنشاهی» داشت؟ . تجربه «قانون» در یونان چه تفاوتی با تجربه «فرّ» و «خویشکاری» در ایران داشت؟ و الی آخر.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک مطلب آقای مصباحی: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/127041/