مواظب باشید که پنجاه و هفتی های فردا نشوید!
میگوید: ایران را به عصر حجر بر می گردانم.
میگویند: منظورش رژیم ایران است.
و به روی خود نمیآورند که برگرداندن یک رژیم به عصر حجر فاقد معناست، و هیچ تناسبی میان دو مفهوم «عصر حجر» و «رژیم» وجود ندارد.
تنها تناسبِ موجود، تناسب میان یک کشور و ساخته های آن است با عصر حجر و ناساخته هایش.
میگوید: یک تمدن، امشب نابود میشود.
میگویند: منظورش تمدن رژیم (!) است، نه تمدن چندین هزار سالهٔ ایران که او هر قدر هم که بی سواد باشد نشانی آن را از سال های دبستانش به یاد دارد.
میگوید: پل کرج را ویران کردم و این تازه اول کار است، و نیروگاه ها و بقیهٔ پل ها را و همهٔ زیرساخت ها را هم نابود خواهم کرد، و کل ایران را میشود یکشبه از میان برداشت، ولی تا حالا [از سر لطف] این کار را نکردهام.
میگویند: نیرو های ج.ا میتوانستند از روی پل کرج عبور کنند، و او خواسته است که مانع عبور آن ها به قصد سرکوب مردم شود.
نیرو های ج.ا از آب هم برای رفع تشنگی استفاده میکنند. پس مخازن آب را هم بمباران کنید. (که احتمالاً خواهید کرد.)
مخزن سوخت را به آتش می کشد.
میگویند: نیرو های ج.ا برای سوخت ماشین های خودشان از این مخزن استفاده می کردند.
پس همهٔ مخازن سوخت و انرژی ایران را هم منهدم کنید. وعدهٔ انهدام کافی نیست. مرد عمل باشید و گول مظلومنمایی های رژیم را نخورید.
مرکز تولید دارو برای بیماری های غیر متعارف را بمباران میکند.
میگویند: این مرکز تولید دارو، میتوانست مواد شیمیایی غیر متعارف هم تولید کند.
پس همهٔ مراکز تولید دارو را هم بمباران کنید. چون همهٔ آن ها میتوانند مواد شیمیایی غیر متعارف تولید کنند.
با انستیتو پاستور که این کار را تکرار کردید. بیمارستان ها را که بمباران کردید. با بقیهٔ این مراکز بالقوه خطرناک هم این کار را بکنید بی زحمت.
میگوید: هدف ما تغییر رژیم در ایران نیست، و علاوه بر این، اصلاً رژیم در ایران تغییر کرده است!
میگویند: این را با هدف غافلگیر کردن گفته است.
یاد مرحوم «سرکار استوار» به خیر که از این «پُلِتیک» ها زیاد میزد.
میگوید: من نفت ایران را میخواهم، و اگر مردم آمریکا صبر کنند و عجله نداشته باشند «نفت ایران را تصاحب میکنم.»
میگویند: منظورش نفت رژیم است.
انگار نفت ایران همانی نیست که از زمان اکتشاف و استخراجش تا حالا، روس و انگلیس و بعد تر هم آمریکا، میهن ما را و تمام خاورمیانه را به خاک و خون کشیده اند، و بخش بزرگی از اقتصاد دنیا، مستقیماً یا غیر مستقیماً هنوز هم وابسته به آن است.
مجتمع های ساختمانی چندین طبقهیی را روی سر ساکنانشان آوار میکند.
میگویند: فلان نظامی یا غیر نظامی ج.ا در یکی از آپارتمان های آن زندگی می کرد، و خواسته است شر او را از سر مردم ایران کم کند و راه قیام را هموار سازد.
دبستان دخترانه را بمباران میکند و ده ها دختر بچه را یکجا میکشد و بقیه را هم لت و پار میکند.
میگویند: اولاً کار او نبوده است و کار رژیم بوده است، و ثانیاً این دبستان در مجاورت یک مرکز نظامی قرار داشت و میخواستند آن مرکز را بمباران کنند اما نقشهٔ هواییشان متأسفانه به روز نشده بود. خب، پیش میآید دیگر! سرنگونی، هزینه دارد.
میزند و میکشد و میسوزاند و ویران میکند.
میگویند: چه کار کند پس؟ مگر ج.ا راه دیگری برایش باقی گذاشته است؟ او دارد هم از ج.ا انتقام میگیرد، و هم مانع از آن میشود که بعداً ج.ا به او آسیب برساند.
ج.ا هم همینطور است که دارد انتقام برچیدن محاکم شرع و مکتب و مکتبخانه و انتقام تحقق نیافتن مشروعه به جای مشروطه و انتقام آزادی زنان و انتقام فرهنگ و علم و دانش و پیشرفت و مدنیت را از ایران و مردم ایران میگیرد، و میزند و میکشد و میسوزاند و ویران میکند، و مردم را هزار هزار به گلوله میبندد تا مانع از آن شود که بعداً به او آسیب برسانند.
چون ج.ا گناهکار است، او بیگناه است و ناچار شده است که این کار ها را بکند. اصلاً برای کمک به مردم ایران و رهانیدنشان از دست ج.ا است که میزند و میکشد و میسوزاند و ویران میکند.
آن هایی که سیاستمدار و تحلیلگر و ژورنالیست هستند و چنین میگویند لابد پاسخی برای وجدان خود سر هم کرده اند و توانسته اند آن را و خود را بفریبند؛ اما جوان به جان آمدهیی که از فرط استیصال، به خودزنی روی آورده است و چنین میگوید چه طور؟
ـــــــــــــــــــــــــ
مجموعهٔ رفتار های ج.ا اصلی ترین زمینه ساز این جنگ است، اما این موضوع، چیزی از ماهیت تجاوزگرانهٔ این جنگ که نتانیاهوی نسل کش، و ترامپ سوداگر با افتادن در دام رؤیا فروشی های او به راه انداخته اند نمیکاهد.
یک:
این جنگ، نه از این سو، و نه از آن سو، در چارچوب آنچه «جنگ عادلانه» نامیده میشود نمیگنجد؛ و هم از این سو، و هم از آن سو، غیر عادلانه است، و نسبت دادن دفاع از میهن در برابر تجاوز خارجی به متجاوزان و اشغالگران داخلی به همان اندازه مبتذل است که نسبت دادن کمک به آزادی مردم ایران به متجاوزان و اشغالگران خارجی.
دو:
پاسخ تجاوز خارجی، در مقطع کنونی تاریخ، و پس از پایان عصر کلنیالیسم و استعمار کلاسیک، دیگر ناسیونالیسم نیست، و آنچه باید معیار و محک دفاع از میهن باشد، نه هویت ملی، که هویت انسانی است.
هویت انسانی مردمان یک سرزمین، در جهانی که هنوز به مرحلهٔ بی مرزی نرسیده است، و با مرز های جغرافیایی تعریف میشود، طبعاً با هویت ملی نیز در آمیخته است و نمی تواند از آن جدا باشد.
سه:
بر این مبنا، تجاوز به میهن، به حملات نظامی یا انواع دیگر تجاوز از سوی یک قدرت خارجی محدود نمیشود، و بیش از آن، و پیش از آن، با تجاوز به هویت انسانی مردمان میهن است که معنا مییابد.
چهار:
متجاوز اصلی ـ و نه تنها متجاوز ـ نه از بیرون مرزها، که از درون مرز ها، به میهن ما حملهور شده است، و چهل و هفت سال است که یکریز و بی امان به تجاوز خود ادامه میدهد.
پنج:
اگر امروز کسانی از سر استیصال و درماندگی، و کسانی به طمع کسب قدرت، به متجاوز خارجی امید بسته اند، ما که نسل های کنونی، «پنجاه و هفتی ها» می نامندمان، نه از سر استیصال و درماندگی، و نه به طمع کسب قدرت، بلکه به دلیل یک انتخاب تعیین کنندهٔ نادرست، با دست خودمان به متجاوزِ درون مرز کمک کردیم تا میهن ما و تاریخ و جغرافیا و فرهنگ و هویت ما را تحت اشغال خود در آورَد.
شش:
هم از این رو، ما «پنجاه و هفتی ها» در موقعیت و جایگاهی قرار نداریم که بدون پذیرش مسئولیت خود در ویران کردن ایران، از آن بخشِ بزرگِ مردمان که سال ها اسارت ـ از لحظهٔ تولد و حتی پیش از تولد تا همین امروز ـ در زندان بی در و بی سقفی که ما برایشان ساخته ایم، کیفیت انتخاب هاشان را دستخوش مجموعهیی از اختلال ها کرده است، طلبکاری کنیم، و یا نگاه عاقل اندر سفیه بر آن ها بیاندازیم.
هفت:
همیشه، همه مسئول رفتار خود نیستند. بسیار پیش میآید که مسئول رفتار یکی یا کسانی، یکی یا کسانی دیگر باشد یا باشند.
هشت:
تکلیف آن هایی که از فاجعهٔ شوم «انقلاب پنجاه و هفت» دفاع میکنند یا به آن استناد میکنند روشن است و حسابشان جداست و باید هم جدا باشد؛ اما مشکل بقیهٔ ما، یعنی «پذیرش مسئولیت خود در ویران کردن ایران»، با یک اظهار تأسف خشک و خالی، حل و فصل شدنی نیست.
نه:
نخستین گام ما در پذیرش عملی مسئولیتمان در ویران کردن ایران، تلاش در جهت یافتن زبان مشترک با نسل هایی است که در آتشی که ما برافروخته بودیم، یعنی برافروخته ایم، سوخته اند و تمام زندگی و آرزو ها و آمال و شور و شوق و آیندهشان به دست ما تباه شده است.
ده:
کدامیک از ما به این زبان مشترک رسیده است تا با آن بتواند به این نسل ها بگوید که اگر شما هم مثل ما یک انتخاب تعیین کنندهٔ نادرست داشته باشید، نسل های سوختهٔ فردا از شما همانگونه یاد خواهند کرد که شما امروز از ما یاد می کنید؟
۳۱ فروردین ۱۴۰۵
ققنوس ـ سیاست انسانگرا
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
معنای هویّت انسانی در گرو فهم زیسته هویّت ملّیست؛ نه بر عکس
درود بر آقای اصفهانی گرامی،
تحشیه ای مختصر از مراسم مسلمان شدن پاپ کاتولیک و امر واجب ختنه کردن او به همراه قرائت التماسی اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ!
من به مطلب شما نمیپردازم؛ زیرا پر از ضدّ و نقیض گوییهای بی ربط است. فقط اشاره ای میکنم و میگذرم. یک نکته را نیز تاکید میکنم. این روزها، مخصوصا بعد از فاجعه قتل عام دیماه تا همین ثانیه های جاری، قبل از اینکه کسانی بخواهند در باره مسائل ایران صحبت کنند، نیک است به طور شفّاف موضع فردی و سنجشگرانه خود را مستدل و متّقن بدون شعاردادنهای کلّی و مضحک در برابر پسمانده های حکومت فقاهتی و همچنین اسلامیّت و محتویات قرآنی و رفتارهای شیعه روانپریش با صداقت و دلاوری بر زبان و قلم بیاورند و سپس به مقولات دیگر بپردازند. کسانی که در این خصوص سکوت میکنند، از نظر من، به شدّت در دیگ مذاب شرایع اسلامیّت غرق شده اند؛ ولو شبانه روز در زبان و قلم، انکار کنند. هر ایرانی که اصالت داشته باشد باید بعد از فاجعه قتل عام دیماه، خیلی راحت نشان دهد که در کجا ایستاده است، چنانچه ریگی به کفشش نباشد. ضمنا قبل از محکوم کردن اسرائیل باید بدون هیچ غرض و مرضی، «تاریخ و فرهنگ یهود» را خیلی دقیق و عالی از کهنترین ایّام تا امروز دانست تا به دام آنچه که رایج و شایع است نیفتیم. و امّا اشاره مختصر در باره صحبت شما.
شما از «هویّت انسانی» سخن میگویید، گویی میتوان آن را جایگزین هویّت ملی کرد. اما انسان، پیش از آنکه موجودی جهانی باشد، موجودی زمینی است؛ در جغرافیا زاده میشود، در زبان میاندیشد و در مرزها ملّی میمیرد. هویّت انسانی، اگر نتواند در لحظهٔ خطر از بدنهای واقعی [=مردم میهن] محافظت کند، به یک آرزوی اخلاقی تبدیل میشود، نه یک اصل عملی. شما از گناه نسلها سخن میگویید، از «پنجاه و هفتیها» که ایران را ویران کردند. آیا تاریخ را میتوان به دادگاه اخلاق تبدیل کرد؟. آیا یک نسل، هر چند خطاکار، میتواند مسئول دههها پیامد پیچیده و چندلایه باشد؟. اگر چنین باشد، هیچ نسلی هرگز بی گناه نخواهد بود و هیچ آیندهای هرگز امکان رهایی از غل و زنجریهای اسارت را نخواهد داشت؛ زیرا مسئولیتی که مرز نداشته باشد، سرانجام به مجازاتی ابدی تبدیل میشود و جامعهای که نسلی از آن، خودش را تنها گناهکار بداند، دیر یا زود، توان تغییر را از دست میدهد. شما جنگ را از هر دو سو، ناعادلانه میخوانید. این جمله، در ظاهر، شریف است؛ اما خطرناک است؛ زیرا جهان واقعی، اغلب میان دادگزاری و بیدادگری تقسیم نمیشود؛ بلکه میان بیدادگریهای متفاوت تقسیم میشود. اگر همه چیز ناعادلانه باشد، دیگر هیچ تمایزی باقی نمیماند و اخلاق به شعاری بیاثر تبدیل میشود.
بزرگترین کژفهمی در این تصوّر نهفته است که افشای دروغ میتواند خود به خود، حقیقت را بسازد. ولی حقیقت، فقط با نفی دروغ ساخته نمیشود؛ زیرا نیازمند ساختن مفهومی از واقعیّت است که بتواند در برابر قدرت بایستد و قدرت، برخلاف تصوّر ما، به منطق زبان پاسخ نمیدهد؛ بلکه زبان را مطابق میل خودش شکل و معنا میدهد. شاید مسئله نباید این باشد که چه کسی متجاوز است، یا چه کسی گناهکار است. مسئله این است که آیا ما جرأت آن را داریم که بپذیریم جهان، بیش از آنکه اخلاقی باشد، تراژیک است. جهانی که در آن، گاه انتخابها نه میان خیر و شر؛ بلکه میان شرّهای متفاوت انجام میشوند و اگر این را نپذیریم، هر نقدی؛ ولو رادیکالترین باشد، دست آخر، به یک خطابهٔ اخلاقی تبدیل میشود؛ یعنی خطابهای که وجدان را آرام میکند، اما واقعیت را تغییر نمیدهد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان