برای آتش بس پایدار و صلح به یک جنبش صلح نیرومندنیازهست
با پایان مهلت آتش بس، ثانیه به ثانیه به التهاب بامداد چهارشنبه اضافه میشود!
برای آتش بس پایدار و صلح به یک جنبش صلح نیرومندنیازهست!
اگر واقعا کسی مخالف جنگ است و ریگی به کفش ندارد، می داندکه مقابله با جنگ از تقویت جنبش های صلح و ابرقدرت افکارعمومی و نهادهای مدافع صلح و فشاربین المللی به آمریکا و اسرائیل و افشای اهداف استعماری و سلطه طلبانه آنها از یکسو و تشکیل نیروی مستقل و فشاربه حاکمیت خودی و سیاست های جنگ طلبانه آن از سوی دیگر می گذرد. دوقطبی سازی و انکارصدای سوم، جز ریختن بنزین به نائره آتش جنگ نیست. پرهیز از افتادن به چنین دامچاله و چرخه معیوبی، تنها از طریق ترجمه جنگ به سیاستها و محتوای سیاسی-اجتماعی آنها ممکن است. وگرنه گرفتارجادوی جنگ با روایت حاکمان خودی خود خواهند شد.
اگر جنگ را از واژه «جادویی» و انتراعی خود به سیاستهائی که جنگ ادامه و حامل آن است ترجمه کنیم، و از محتوای سیاسی و اجتماعی آن غفلت نورزیم، آنگاه روش می شود که در کجا ایستادهایم و برای مقابله با جنگ و صلح باید با کدام سیاستها مواجه شویم. در آنصورت نه به زیربال و پرقدرتهایی که جنگ را تا نابودی وحذف تمدن و زیرساختهای یک جامعه تاریخی دنبال می کنند می خزیم، آنگونه که سلطنت طلبان با دخیل بستن به دوقدرت تا نابودی کشور و تمدن و مردم و زیزساختهایش پیش رفتهاند و مهرعدم مشروعیت ابدی برپیشانی خود حک کردهاند، و نه به زیربالوپر حکومت اسلامی که با جنگ و نعمت جنگ متولد شده و ایران را به پرتگاه نابودی کشانده است می خزیم که از ِقبل جنگ تغذیه کرده و خود را فربه می سازد. آن کسانی که چه به صراحت و چه به شکل شرمگینانه و به عناوین مختلفی (چون جنگ دفاعی و عادلانه و ...) زیرپرچم جمهوری اسلام خزیدهاند و در کنارپاسداران آدم کش ایستادهاند، چه آنها که جنگ و نابودی را چترنجات خود برای فرودبربام قدرت میپندارند، همه این جماعت، هیزم بیار شعله های حنگ هستند.
در ایران مشخصا ما با سه مساله اصلی و گره خورده بهم مواجهیم: علیه فاجعه جنگ، فلاکت گسترده و تهدید زندگی و زیرساختها، و بالأخره خشونت برهنه حاکمیتی که حتی در حین حنگ با دشمن خودهم حاضر نیست یک لحظه به جنگ بین خود و مردم این سرزمین آتش بس بدهد. و رئیس قوه قضائیهاش از آرایش جنگی عدلیه و فرمان تشکیل دادگاههای صحرائی سخن میگویدو اعدام می کند. خیابانها را با ماشه به دستها قرق و مصادره می کنند مبادا که مردم علیه جنگ و تعیین تکلیف با حاکمان واردخیابان شوند....
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
تقی روزبه
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
انسان در مقام خالق و درمانگر مصائب بشری
مجدّدا درود بر آقای روزبه گرامی،
اندکی صحبتها از حالت شوکه شدن و هذیانگوییهای «پاپ الله کاتولیکی» در کربلای «مسیح الله مصلوب» و حواریونش!
آنچه که شما نگاشتهاید، بیشتر ناظر به پیامدهای جنگ و نیز ابزارها و اهرمهایی است که آن را ممکن میکنند؛ امّا سخن من از سنخ دیگری است. من در پی شمارش و ترسیم عواقب نیستم؛ بلکه میکوشم مسبّب نخستین و فاعل بنیانی پدیداری جنگ را بازشناسم؛ یعنی نیرویی که پیش از هر ابزار، پیش از هر نظام و پیش از هر فناوری، در ژرفای وجود خودش، امکان و میلِ تخریب را میپرورد. طبیعت، در ذات خویش، هرگز بمب اتم نمی آفریند و نه کاپیتالیسم و نه هیچ نظام پیچیدهای از سلطه و انباشت را تولید نمیکند. طبیعت، فاقد آگاهیِ هدف گذار و معناپرداز است؛ طوری که بتواند تخریب را به صورت پروژهای آگاهانه سامان دهد. «انسان» است که ایده میپردازد، میاندیشد، طرح میریزد و در نهایت، خالق و بانی و فاعل تمامی ساختارها و ابزارهای تخریب میشود. ابزار، هر اندازه مهیب، چیزی جز امتداد اراده انسان نیست. سایهای است که از ذهنیّت او بر جهان عینی افتاده است. در نتیجه، برای مقابله با عواقب کنشهای بشری، نمیتوان به صرف از کار انداختن وسایل تخریب بسنده کرد. خلع سلاح و جنبش برای صلح، اگر چه ضرورتی عملی است، امّا هرگز به تنهایی کافی نیست؛ زیرا ریشه جنگ در فلز و باروت نیست؛ بلکه در لایههای نادیدنی روان انسانی است. آنچه که باید کاویده شود، «انسان» است. انسانی که در تاریکترین ابعاد سوائق، غرائز و امیال خویش، هم استعداد ویرانگری را در خود حمل میکند و هم امکان تعالی و مهار خویش را.
در حقیقت، سراسر آنچه «فرهنگ» نامیده میشود، چیزی جز کوششی تاریخی - فکری برای مهار همین ابعاد تاریک نیست. قانون، اخلاق، دین، هنر، فلسفه و آموزش، آداب و رسوم، موسیقی، ورزش، رقص و آواز و امثالهم، هر یک به گونهای، تلاشی هستند برای رام کردن پتانسیلی که اگر مهار نشود، به راحتی میتواند جهان را به میدان نزاع بدل کند. فرهنگ، در ژرفترین معنای خود، نه زینتی بر حیات انسانی؛ بلکه دیوار دفاعی در برابر تاریکیهای درونی انسان است. با این همه، هیچکس پیشاپیش نمیداند که هر انسان، بالقوه، حامل چه امکانهایی است. در هر فرد، نه تنها بذر مهر؛ بلکه امکان قساوت نیز نهفته است. نه تنها استعداد همدلی؛ بلکه قابلیّت سفّاکی نیز حضور دارد. فقط شرایط، اوضاع و موقعیتها هستند که این پتانسیلها را از نهان به عیان میآورند و آنچه را که بالقوّه هست، به فعلیّت بدل میکنند. تاریخ، در حقیقت، گستره آزمایشگاهیست که در آن، موقعیتها، انسان را میآزمایند و انسان، خویشتن پنهان خویش را آشکار میکند.
تأکید من بیش از هر چیز بر خود «انسان» است؛ نه بر سنجش صرفِ محصولات او. این پندار که خلع سلاح، بهتنهایی، به معنای چیره شدن بر ذهنیّت قصاصخواهی و انتقامجویی است، به نظرم سادهانگارانه است؛ زیرا من ابزار را از انسان تفکیک میکنم و بر این باورم تا زمانی که انسان میتواند مقهور و مغلوب و اسیر ذهنیّت خویش شود، هر ابزاری - اگر ابتدایی نیز باشد- میتواند در خدمت نیّات او قرار گیرد. انسان، اگر در بند تصویرهای ذهنیّت خود شود، نه تنها ابزار میآفریند؛ بلکه برای اعمال مقاصد خود، توجیهاتی میتراشد که حتّا میتوانند در ظاهر عقلانی جلوه کنند. خطر واقعی، نه در وجود ابزار؛ بلکه در توانایی انسان برای عقلانیسازی نیّات خویش نهفته است. انسان، موجودی است که میتواند برای ویرانگری، استدلال بسازد. میتواند خشونت را در جامه عدالت بنمایاند و انتقام را با نام حقّ ذاتی جلوه دهد. قتل عام دیماه و نزدیک به نیم قرن فعّال بودن گیوتین الهی بر شاهرگ مردمان ایران و تبهکاریها و جنایتها و کثافتککاریهای هولناک به نام «عدالت و ارزشهای الهی و دین حقّ بودن اسلامیّت و حکومت الله و حقیقت بودن محتویات قرآنی» اتّفاق افتاده اند تا امروز. از این لحاظ، تراژدی انسان نه در جهل صرف؛ بلکه در پیوند خطرناک میان هوشمندی و امیال رخ میدهد. جایی که عقل، به جای مهار غرایز، در خدمت آنها قرار میگیرد. بنابر این، آنچه که باید در مرکز نقدها قرار گیرد، خود «انسان» است؛ نه فقط ابزارهایش. نقد ابزار، اگر از نقد انسان جدا شود، همچون درمان علامتها بدون شناخت بیماری است. باید جرأت آن را داشت که به درون بنگریم و از خود بپرسیم که چه نیروهایی در ژرفای ما میتوانند روزی به صورت جنگ، خشونت یا سلطه متجلّی شوند؛ زیرا تا زمانی که انسان از شناخت خویش غفلت کند، هر اصلاح بیرونی، در نهایت، موقتی و ناپایدار خواهد بود.
باید این حقیقت را پذیرفت که مسئله جنگ، مسئلهای در باره خودآگاهی انسان است. به قول «ارنست یونگر»، جنگ، نوعی «گلاویزی درونی» است. انسانی که خویشتن را نشناسد، محکوم است که سایههای خویش را بر جهان بیفکند. آنچه جهان را ویران میکند، نه فقط اراده سلطه؛ بلکه ناآگاهی از سرچشمههای درونی اراده است. اگر انسان بتواند تاریکی پرتگاههای روح و روان خویش را ببیند و بپذیرد، شاید نخستین گام در راه مهار آنها برداشته شود. من میپرسم که آیا ما حقیقتا در پی خلع سلاح جهانیم یا اینکه هنوز جرأت خلع سلاح ذهنیّت مسلّح خویش را نیافتهایم؟. هر اندیشهای که بخواهد از سطح ظاهر عبور کند، ناگزیر است به سرچشمه بازگردد و از خود بپرسد که پیش از هر ساختار و هر فناوری، چه نیرویی نخستین جرقه را در ذهنیّت انسان افروخته است. بسیاری از نگاهها، هنگامی که با پدیده جنگ رو به رو میشوند، به سرعت به ابزارها چشم میدوزند. به سلاح، به صنعت، به نظامهای اقتصادی یا سیاسی. امّا هیچ ابزاری، هر چند پیچیده و هولناک، بدون اراده و تصوّرات انسانی، امکان تحقّق نمییابد. تأکید من بر ناپیشبینی پذیری انسان است. باید پرسید که چه چیزی در درون انسان، او را آماده میکند تا از مرز آفرینش عبور کرده و به سوی ویرانگری متمایل شود؟. آیا این موضوع، ریشه در ترسهای کهن دارد؟ در میل به بقا و تسلّط؟ در احساس تحقیر یا در جست و جوی معنا؟ یا در ترکیبی پیچیده از همه این عوامل؟ تا زمانی که این ساز و کارهای درونی به درستی شناخته نشوند، هر نقدی بر انسان، در سطحی کلی باقی خواهد ماند و به نظریّهای عمیق در باره ماهیت خشونت تبدیل نخواهد شد. در حقیقت، انسان تنها موجودی است که میتواند هم معمار فرهنگ باشد و هم ویرانگر آن. این دوگانگی، نه یک نقص تصادفی؛ بلکه شاید جوهر وضعیّت انسانی باشد. انسان، موجودیست که میتواند هم به خلق زیبایی و معنا بپردازد و هم برای نابودی، دلایل ظاهراً عقلانی فراهم آورد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
مصائب بشری
جنگ بخودی خود هیچ مشکل واقعی را حل نکرده و نمیکند. فقط اگر بتواند حداکثر یک مشکل را زیرزمینی می کند تا در زمانی دیگر با انفجاربزرگتری واردمیدان شود. در جنگ اولجهانی آلمان را که بدنبال فضای حیاتی و رشد بود رقبایش سرکوب کردند، اما در جنگ دوم همین معضل با ابعادبزرگتری سربازکرد. ولی پس از جنگ دومجهانی به آلمان و ژاپن وایتالیا... توسط پیروزمندان فضای تنفسی و رشد داده شد که در نتیجه آن شاهد صلحی نسبی و نسبتا پایداربخصوص در اروپا بودیم. درمورد سایرموارد نیز همین طوراست. یعنی جنگ معمولا به دنبال سهم بزرگترکیک یا تخصیص منافع بسودیک کشور و یا بلوک براه می افتد ولی هیچ مشکلی را حل نمی کند مگر آنکه به ریشههای آن پرداخته شود وعدالتی کمابیش منصفانه و توافق شده در آن زمینه برقرارشود.
جنبه دیگر مساله احساس زورمندی و توازن قوا است. حافظ می گوید من از بازوی خود دارم بسی شکر که زورمردمآزاری ندارد، و سعدی نیز: چگونه شکراین نعمت گزارم که زورمردم آزاری ندارم. معضل همان زور است و احساس زورمندی (مناسبات قدرت مبتی بر سلطه). بنابراین شکل گیری یک صدا و جنبش مخالف جنگ و پادقدرتاجتماعی نیروهایی که مخالف جنگ هستند و آن را او ج بربریت و جارشدن تنازع بقاء مبتنی بر درندگیبیحصر و اندازه می دانند، هرچه آنها نیرومندترباشند و به باورخودوفادارتر، بهمان اندازه ریسک جنگ کم تر می شود. علاوه براین من بر تاریخمندبودن زور و تحول در آن اشاره کردم و از جمله به فاکتورجدیدی که بروز و ظهورجدی تری پیداکرده است، یعنی پدیده توان انهدام کلی تمدن و بشریت توسط خودانسان (خودانتحاری). خطرجنون آمیزی که اگر کنترل نشود اصل بقاءتمدن بشری و البته همچنین شرایط زیست بسیاری از موجودات زنده را موردتهدید قرار میدهد. با وروداین فاکتور به روندتنازع بقاء، ضرورت مسأله کنترل خشونت برای اصل بقاء واردفازحساس تر و حیاتیتری میشود و طبعا در تناسب با آن انگیزههای قوی تر و جدیدتری برای کنترل تهدیدات معطوف به حیات مطرح میشود. نکته بعدی این که در جهانی که با چالشها و جنگ های گوناگون حول منافع گوناگون و چه بسا متضاد مواجه هست، اگر ما فقط بقول معروف به یکطرف گیربدهیم و بر شعلههای جنگ سوخت برسانیم، بجای برخوردبا ریشههای واقعی جنگ و خشکاندن تدریجی آن، واردوادی کین و نفرت شخصی شدهای می شویم که فاقدپاسخی در خور به درد و رنج واقعی جوامع درگیراست.
چنان که نوشتهاید کانت در زمانه خود بدنبال صلح پایداربود و به اندازه ظرفیتها و امکانات زمانه خود برای حذف یا کاهش آن در اروپا و جهان هم به لحاظ نظری و هم عملی می کوشید. اما تاریخ مقابله با جنگ و کشتارآدمیزاد بدست آدمیزاد و تلاش برای برقراری صلح، با کانت تمام نمی شود. اگر آن زمان درعصربلوغ دولت- ملت ها و مقتضیات و امکانات آندوره بودیم، اکنون بشر بطورعینی واردعصرجهانی شدن، امکان تحقق شهروندی درمقیاس جهانی، و به نوعی در بحبوحه (و بحران بلوغ) رنسانس و روشنگری درخوراین عصر شده است. اما بلحاظ ذهنی و عملی همچنان گرفتار جان سختی مناسبات، ساختارها و نهادها و تعصبات و علایق ناسیونالیستی بجامانده از آن عصر شده است. از این رو در دوره زایمان دردناک عصرگذار از اولی به دومی بسر میبریم که مستلزم پوستاندازی مهمی است که نگرش و رویکرد و خودآگاهی و فرهنگ و مقتضیات نوین خود را میطلبد ولاجرم نیازمند کانتها و نظریه پردازان و کنشگراناجتماعی امروزی خود. تاریخ بشر همواره در حال فراتررفتن از گذشته و برگرفتن از توشههای مثبت و منفی آن برای جلوتر رفتن است. تاریخ واقعی و زنده یعنی تاریخ حال و آیندهای که باید ساخته شود و نه غلطیدن به ناکجاآبادگذشته. در حقیقت بروز و «جنزدگی» پارادایم اسلامی سیاسی نوعی واژگونهگی ناشی از همین غلطیدن به ناکجاآبادگذشته بود. جالب است به این نکته اشاره شود که ستیزدولت آمریکا (بویژه در شکل عروج ترامپیسم)و در معیت دولت راست و افراطی اسرائیل و منازعه اشان با حکومت اسلامی در گوهرخود، گرچه هرکدام بزبانی و باقرائت خاصی، درگیر یک جدال انفجاری واحد حول همین دویدن به سوی سراب ناکجاآباد احیاء عظمت گذشته هستند. که در لابلای جنگشان و ادعاهایشان حتی یک امکان و عنصرترقیخواهانه و رهگشا یافت نمی شود. با صورتکی بر چهره تحت عنوان واکنش به تهدید و دفاع از خود و امنیت خود برای مشروعیت بخشیدن به خشونت جنگی و انهدام زندگی، که جملگی جز ریا و فریب نیستند.
آن بحرانی که تقریبا ۵۰ سال پیش در ایران، در تصادم بین جهان پیرامونی و مرکز، سرمایه داری درحال جهانی شدن بوجودآمد، و ریشه در تهاجم سرمایه داری به شدت ناموزون و تبعیض آمیز و سرکوبگر داشت، و خوداین روند، از جهانگستری سرمایه داری نئولیبرال در تمامی حوزههای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی نشأت می گرفت که در مسیرپیشروی خود موجب برآمداسلام سیاسی ویرانگرانهای شد که ناشی از بیدارشدن و فعال گشتن گسلها و رسوبات خفته و سرکوب شده تاریخی در جامعه نیمه سنتی و نیمه مدرن ایران آن زمان بود و ناتوان از رقابت در برابر تعرض عنان گسیخته و یکجانبه نئولیبرالیسم. درونمایه آن رخدادمنفی در ایران، به نحوغریبی، اینک بهگونهای دیگر با آن چه که اکنون در آمریکا شاهدش هستیم همسنخ بوده و ناشی از کمانه کردن و پیآمدهای همان فرایندشتابناک رشد یک جانبه و ناموزون رشدبخشهای گوناگون سرمایه داری در خودکشورهای متروپل وپیشرفته سرمایهداری، بویژه در آمریکا به عنوان ستاداصلی سرمایه داری، هم به لحاظ اقتصادی و سیاسی و هم ارزشهای فرهنگی است. بطوری که با تهدیدمشاغل و صنایع داخلی آمریکا و نیز هویتها و ارزشهای اجتماعی و فرهنگی سنتی آن، جامعه آمریکا را دوشقه کرده و ترامپیسم محصول عروج ین دوشقهگی است. و لاجرم در لابلای جنگهایشان حتی یک امکان و عنصرترقیخواهانه یافت نمی شود. صورتکی که تحت عنوان تهدید و دفاع از خود برای مشروعیت بخشی به خشونت و جنگ بر چهره کشیدهاند، جملگی جز ریا و فریب نیست.
خلاصه آنکه انسان در مسیرپیشروی خود جز با گشودن معنا و قلمروهای جدید تمدنی، و کشیدن خط قرمز به زیرپلشتیها و باورها و عقایدتنگ نظرانه گذشته و بازخوانی داشتههای مثبت در تناسب با مقتضیات عصرجدید، عصر زیست جمعی نوین خود و تدوین و اجرائی کردن حقوق جهانشمول در ترازنوین و برای شهروندی نوین و البته هم چنین تنظیم و تمکین بیش از پیش به حقوق زیست بوم دیگرموجودات زنده، تمدن خود را شکوفا می سازد و مهم تر از آن امکان بقاء پایدارخود و موجودات زنده را فراهم می سازد. بنابراین ارتقاء کیفی تعامل جدید بشر با خود و با طبیعت دیگر یک امرتفننی و یا اخلاقی نیست. بلکه لازمه بقاء در قامت زیستجمعی ترازنوین جدید و داری وجهه جهانی و شکوفایی متوازن تر تمدن خود است.
مصائب بشری
دروود بر آقای روزبه گرامی،
تحشیه ای دیگر از مراسم سینه زنی روئسای جمهور اتّحادیّه اسلامی ممالک یوروپ، نادیان اسلامیّت ناب محمّدی از نوع شیعه گری!
در باب جنگ و رنجهای برآمده از آن، بهنظر میرسد نقطهای از اشتراکِ اساسی میان همه ناظرانِ خردمند وجود داشته باشد. جنگ، در ذات خود، گسستی است از توازنِ انسانی. شکافی است در پیکره زندگی که در آن، هم خسارات مادّی و تلفات انسانی وجود دارد و هم فروپاشیهای نامرئیِ روح و اخلاق رخ میدهد. از این لحاظ، کمتر کسی میتواند در اصلِ ویرانگر بودن آن تردید روا دارد. با این حال، آنچه که در این میان اهمیّت دارد، تفکیک میان «نفی جنگ در مقام موضوعی مطلق» و «تحلیل امکانهای تاریخیِ آن در جهانِ انسانی» است. مخالفت با جنگ، هر چند در سطح اخلاقی، واکنشی موجّه و حتّا ضروری است، به خودی خود تضمین کننده زوال آن از سپهر واقعیّت مناسبات انسانها نیست. جهان انسانی، نه بر مدار آرزوها؛ بلکه بر بستر کشاکش نیروهایی شکل گرفته است که ریشه در ژرفای غرائز و امیال و ساختارهای ناپالوده روان بشر دارند. تا زمانی که انسان، در مقام موجودی آگاه امّا نه الزاما مهارگرِ خویشتن، در بند کششهای افسارگسیخته درون خود باشد، نه جنگ به تمامی حذف میشود و نه صلح به تمامی پایدار میماند؛ بلکه این دو، همچون دو قطب متناوب، تاریخ را در نوسانی دائمی نگاه میدارند.
در چنین افقی، اگر از امکان کاهش خشونت سخن گفته شود، نه از طریق اجبار بیرونی صرف و نه از رهگذر نظامهای صرفاً قانونی؛ بلکه تنها از مسیر تحوّلی درونی میتوان در باره آن اندیشید. تحوّلی که در آن، انسان از سطح واکنشهای غریزی به مرتبه آگاهی مسئولانه و فرزانگی نقّادانه ارتقا یابد. تنها در چنین وضعی است که امکانِ کاهشِ ستیز و گسترش نسبیِ صلح، بهمثابه یک وضعیت ناپایدار امّا حفظ پذیر، تصور شدنی میشود. با این همه، باید میان تحلیل کلی وضعیت انسانی و داوری درباره مصادیق تاریخی تفکیک قائل شد. هنگامی که سخن از وضعیّتهای مشخّص سیاسی و اجتماعی به میان میآید، بحث از سطح انتزاعی فلسفه اخلاق به میدان پیچیده تاریخ، قدرت و تجربه زیسته وارد میشود. میدانی که در آن، بسیاری از کنشها نه از سر انتخابهای ایدهآل؛ بلکه از دل انسدادها، بنبستها و فقدان گزینههای اخلاقا بی هزینه سر برمیآورند. در این افق، انسان با موقعیتهایی مواجه میشود که در آنها، نه خیر ناب در دسترس است و نه شرِّ خالص؛ بلکه تنها درجاتی از امکانهای صدمه زا در برابر هم قرار میگیرند.
جنگ، وضعیّتی تخریبی است از لحاظ تلفات انسانی و مادّی و دیگر فلاکتهایش. ولی به نکته ای ضروری در صحبتهایتان اشاره میکنم. اینکه من با جنگ – و در اینجا، جنگ علیه سیستم گیوتینداران الهی – موافقم، به معنای این نیست که من به «جنگ فی نفسه» اعتقاد دارم. أصلا و ابدا. امّا صرف اعتقاد نداشتن یا حتّا محکوم کردن جنگ در هر صورت به معنای نابود شدن جنگ از صحنه جوامع بشری نیست و بیشتر به رویایی با شکوه به نظر میرسد تا امکانی شایان ستودن. علّتش را نیز گفته بودم که تا زمانیکه انسانها اسیر و تابع و مقهور و مغلوب غرائز و سوائق و امیال افسار گسیخته خود هستند، جنگ و صلح نیز دوام می آورند. فقط زمانیکه انسانها بتوانند آگاهانه و با مسئولیّت – نه با اجبار و بند و بستهای قوانین و امثالهم – بر امیال و سوائق و غرائز خود کنترل داشته باشند و در گستره فرزانگی و بیدارفهمی مسئولانه بمانند، احتمال اینکه کمتر جنگ شود و دامنه صلح، گسترده شود، بسیار زیاد است. طرفداری من از جنگ در تحت شرایط فعلی علیه حکومت گیوتینداران که اعدام هر روزه شده است تفریح و سرگرمی الهی برای سفّاکان الهی و همچنین تجاوزهای هولناک به دختران و زنان ایرانی و وضعیّت اسفناک اینترنت و دیگر جنایتها و تبهکاریهایی که مرتکب میشوند و از همه هولناکتر، ذهنیّت به شدّت کمپلکسی و روانپریشی دست اندرکاران حکومتی که نیم قرن تمام، هیچ منطقی نتوانست در رفتارها و گفتارها و کردارهای آنها خردلی تاثیر داشته باشد، یگانه انتخاب ناگزیر است. امّا من همچنان تاکید میکنم که در برابر جنگ و خونریزی و شکنجه و دیگر کثافتکاریهای شناخته شده به شدّت موضعی رادیکال و سنجشی دارم. این استثناء در خصوص گیوتینداران الهی نه گزینش دلبخواهی من؛ بلکه اجباری بود که مسئول و بانی و مسبّب آن، خود مُجریان سیستم فقاهتی هستند. اگر شما یا دیگران تصوّر میکنید که با آخوند جماعت میتوان از راه منطق به نتایج عقلانی رسید، باید عرض کنم که سخت بر خطایید؛ زیرا آخوند جماعت ایمان دارد که «معلّم» مردمان است و دیگرانند که باید به حرفهای او گوش کنند و مطیع باشند؛ نه بر عکس. این مطلب را به آسانی میتوان از محتویات قرآن استنباط و به عیان، آیه به آیه نشان داد و اثبات کرد. پسمانده های حکومت فقاهتی خودشان مسبّب جنگی هستند که آجر به آجر آن را از سال 1357 چیدند تا امروز. همچنان تاکید کنم که بحث جنگ و صلح را میتوان از ابعاد مختلف در تحت شرایط و موقعیّتهای متفاوت در باره اش بحث کرد و نظر داد و انتقاد کرد. امّا در آن معنای ایده آلی که منظور شما یا من یا کثیری دیگر از انسانهاست، شاید در حدّ همان آروز و آرمان و ایده آل بماند. به همین دلیل، مسئله جنگ و صلح، اگرچه در سطح آرمانی همواره نقد پذیر و آرزومندانه برای نفی است، در سطح تاریخی و انضمامی، بیشتر به مسئله «تداوم تنشها» و «مدیریّت خشونت» شباهت پیدا میکند تا تحقّق یک صلح مطلق و پایدار. حتّا در سنّت فلسفی نیز، چنانکه در تفکّرات «کانت» میتوان دید، سخن از «صلح پایدار» به معنای افق گشایی به سوی وضعیّتی ممکن است، نه تحقّق یک پایان قطعی و بی بازگشت؛ زیرا تاریخ انسان، تاریخِ امکانِ بازگشتِ خشونت نیز هست، هر چند در اشکال متفاوت. بیخود نبود که «کانت» از «صلح پایدار» صحبت کرده است؛ نه صلح جاودان. البته عنوان کتاب کانت، خیلی کنایه آمیز است و این شُبهه را ایجاد میکند که منظورش ـ«صلح جاودانه» است، امّا متن کتاب، عکس قضیه را میگوید و بیشتر در آرزوی «صلح پایدار» است و پایداری نیز به معنای جاودانگی نیست؛ بلکه وضعیّت میتواند متزلزل و شکسته شود و مجدّدا در حالت جنگی قرار گیرد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
انسان و معضلاتش
با درود و با تشکر از آقای فرامرزحیدریان بخاظر طرح ملاحظات و انتقاداتی پیرامون نوشته من. اینک چندملاحظه فشرده.
این بحثی در خلأ پیرامون جنگ و صرفا در ساحت نظری و یا اخلاقی نیست بلکه بحثی است مشخص پیرامون جنگی مشخص و خشونت عظیمی که به طورعینی جلوی چشمانمان جریان دارد. جنگ قبل از هرچیز یک پراکسیس هولناک است که زندگی را شخم می زند. و بطورکلی در سویه شکوفایی تمدن بشر جایی ندارد و کلا متعلق به سویههای تاریک تنارع بقاء و داروینیسم اجتماعی جانوری، هولناک ترین جانوری به نام انسان که با گسترش توان انتحاری وانهدامی و کشتار بشر ملازمه نزدیکی داشته و یوسته اهمیت بیشتری پیدامی کند. موضوعیاست تاریخمند و روزآمد و رو به آینده دارد تا گذشته ای که بشر تا این اندازه چنین توان ویرانگری نداشته است. گرچه در واقعیت تلخ دوره گذار باید همچنان علیه هرگونه تقدیس سازی آن از طریق نظر و جنبشهای صلح هم چنان مبارزه کنیم و گفتگوهای متمدنانه را جایگزینشکنیم. بنابراین همه ملاحظات در مورد جنگ و خشونت باید در چنین بستری موردتأمل و بازخوانی قرارگیرد.
هم چنین صدای سوم صرفا یک رویکرداخلاقی کلی نیست . بلکه رویکردی معطوف به عاملیت جامعه و واقعیتی عینی است در جامعه ما که قبل از شروع این جنگ وجودمیدانی کمابیش فعالی داشته است و حتی در خیزشدیماه اگر توسط موج سواران جنگ طلب ودارای سوداهای دیگر گسیخته نمی شد می توانست رژیم را در وضعیت تدافعی و ضعیفتری از اکنون قراردهد. در آن زمان لبه تیزصدای سوم عمدتا متوجه حاکمان خودی بود و حتی حکومت فقها را بتدریج به مسیرعقبنشنیی رانده بود که متأسفانه با ورودمستقیم دو قدرت خارجی و پراکسیهای آنها، که بدبنال سوداها و ارزیابیهای نادرست از وضعیت جامعه و ویٰژگیهای ساختاری و سلطه ولایت مطلقه و تاب آوریهای رژیم، اوضاع غبارآلودشدو متأسفانه جامعه را چندشقه کرد و حتی اضافه کنم که در ادامه اعتبار و نفوذ ترامپ را نیز تهیدید کرده و وی را در مخمصه بزرگی قرارداده است.
جنگ قدرت ها ازمقاصد و منافع آنها جدانیست و وقتی از طریق سیاست موفق نمی شوند، به جنگ برای پیشبردآن متوسل می شوند. در جنگ کنونی خیلی بوضوح و بدون هیچ گونه تعارفی این اهداف بزبان آورده می شوند. چنان که در آنسو چه بزبان و چه در عمل از محوتمدن و بردن ایران به عصرحجر و نابودی زیرساختهای زندگی اعم از نیروگاهها و پل ها و .... و نیز تصرف و سلطه برمنابع نفتی، و بدون تمایز بین رژیم و جامعه و کشورایران و سودای بازآرائی خاورمیانه جدید برمدار هژمونی منافع خودشان سخن گفته می شود که در ایران خروجی آن عملا موجب تقویت یک رژیم جنگ طلب و بشدت سرکوبگر شده است که از طریق نعمت جنگ تغذیه کرده و حکومت و سرکوب میکند. امری که اکنون بسیاری از تحلیلگران جهانی به تقویت آن از جهاتی اذعان دارند. در داخل آمریکا هم موجب چرخش افکارعمومی به ضدیت با جنگ و علیه تر امپ شده است. در ایران صدای سوم پاسخی است به این چرخه باطل بین رژیم خودی و تهاجم خارجی که هرکدام اساسا بدنبال مطامع خودشان هستند. دولت آمریکا حتی بدیل خود را از درون رژیم و سپاه پاسداران دنبال می کند. بنابراین جنگ کنونی قابله هیچخیری نیست و نمی تواند باشد مگر شر و ویرانی. این جنگ ضمنا فقط جنگ بین دو قدرت خارجی و قدرت داخلی نیست بلکه خصلت منطقه ای و جهانی روبه گسترشی دارد که فقط یک قلم آن بروز خطرقحطی دهها میلیون نفر است که سازمان ملل نسبت به آن هشدار می دهد. این جنگ دموکراسی موجود درجهان را تضعیف می کند و عملا موجب عروجبیشتر سرمایه داری «اقتدارگرا، نئوفاشیستی، و نواستعماری» می گردد. خلاصه آن که جز قابله تاریکی و بربریت بیشتر نیست. در مورد کشورما (بااستناد به اهداف و عملکردش) هیچ تمایزی بین رژیم و ایران و مردم قائل نیست. و من از شما که در نوشتارهای خود همواره از عشق و علائق خود به ایران و تاریخ تمدنی آن مینگاشتید (که بزعم من مقداری هم یکسویه با مبالغه ...) در عجبم که با شنیدن و دیدن این بربریت و تهدید به محوتمدن و رنج عظیم مردمان کشور، بازهم ظاهرا، ولو بطورضمنی، چگونه می توان از چنین جنگی حمایت کرد. امیدکه اشتباه کرده باشم و این گونه نباشد. بامیدخاموش شدن صدای جنگ و کشتار، و گسترش عاملیت جامعه در تعیین سرنوشت خود.
انسان و معضلاتش
دروود بر آقای روزبه گرامی،
تحشیه ای از مراسم عشای ربّانی در همراهی با آیت الله مقام معظّم پاپ اسلامیّت کاتولیکی در میان مومنان آماده شهادت در راه صلیب الله!
صحبت شما در باره مخالفت با جنگ و دفاع از «صدای سوم» است. در نگاه نخست، حرف شما، حامل نوعی شرافت اخلاقی به نظر میرسد؛ اما همین شرافت ظاهری، اگر به درستی واکاوی نشود، میتواند به دام تازهای برای خودفریبی تبدیل شود؛ زیرا پیشفرض اینکه «مخالف واقعی جنگ» فقط کسی است که از مسیر خاصی عبور کند، در حقیقت، بی آنکه بدانیم، همان معضل انحصار حقیقت را بازتولید میکند؛ یعنی معضلی که قدرتهای سیاسی نیز از آن تغذیه میکنند. هر جا که معیار صداقت از پیش تعیین شود، گفت و گو، جای خود را به قضاوت کردن میدهد و تفکر، به صدور حکم، استحاله پیدا میکند. صدای سوم، اگر صرفا بهعنوان موضعی اخلاقی تعریف شود؛ یعنی جایی که فرد بتواند خود را از هر دو سوی قدرت مهاجم و قدرت دفاعی، پاک و منزه نگه دارد، ممکن است بیش از آنکه نیرویی برای تغییر باشد، به پناهگاهی برای وجدان بدل شود. گاهی ایستادن در میانه، نه نشانه شجاعت؛ بلکه نشانه هراس از انتخابهای دشوار است. بعضی وقتها، بیطرفی، در شرایطی که خشونت در حال گسترش است، میتواند شکل پنهانی از مشارکت در همان خشونت باشد؛ زیرا سکوت در برابر قدرتی ویرانگر [= ترمیناتور حکومت فقاهتی]، اغلب به بقای آن کمک میکند، حتّا اگر نیّت فرد سکوتکننده صلحطلبانه باشد.
از سوی دیگر، دیدگاه «ترجمه جنگ به سیاست» -هرچند در ظاهر عمیق و خردمندانه به نظر میرسد- ممکن است نوعی ساده کردن واقعیّت پیچیده باشد. جنگ، همیشه ادامه منطقی سیاست نیست؛ گاه دقیقا لحظهای است که سیاست فرو میپاشد و متلاشی میشود و نیروهایی عمیقتر و تاریکتر از سطح عقلانی جامعه سر برمیآورند مثل ترسهای تاریخی، تحقیرهای انباشته، میل به انتقام و خونریزی و اضطرابهای هویتّی که اغلب نقش تعیینکننده تری از محاسبات سیاسی دارند. اگر جنگ را تنها با تحلیل سیاست میشد مهار کرد، مطمئنا تاریخ بشر باید تا کنون از تکرار آن دست برمیداشت. امّا تکرار بی پایان جنگها نشان میدهد که ریشههای آن در جایی عمیقتر از سطح سیاست نهفته اند؛ آنهم در وجود خود انسان. در این میان، امید بستن به «قدرت افکار عمومی» نیز نیازمند تردیدی جدّی است. افکار عمومی، آنگونه که اغلب تصوّر میشود، نیرویی خودجوش و مستقل نیستند؛ بلکه پدیدهای است که به سادگی میتواند ساخته، هدایت، یا حتّا تحریف شود. رسانهها، شبکه های اجتماعی، مطبوعات، فرستنده های رادیویی و تلویزیونی، ساختارهای قدرت، و روایتهای مسلّط، روضه خوانی مفسّران و تحلیلگران به کار گماشته شده در شکل دادن به آن، نقشی اساسی دارند. بنابر این، سخن گفتن از افکار عمومی به عنوان نیروی نجاتبخش، بدون بررسی ساز و کارهای شکلگیری آن، نوعی خوشبینی ساده دلانه است؛ خوشبینی که ممکن است بیش از آنکه به واقعیّت تکیه داشته باشد، بر امیدهای اخلاقی استوار است.
از همه مهمتر، باید نسبت به این تصوّر که مخالفت با جنگ، خود به خود، عملی اخلاقی است، احتیاط کرد. صلح، مسئله ای بسیار پیچیده است از هر لحاظ که بخواهیم به آن بپردازیم. صلح در برخی لحظات، نشانه دادگزاری نیست؛ بلکه نشانه تسلیم به شرایط ناگزیر بوده است. صلح، اگر بدون توجه به شرایط عینی و پیامدهای واقعی آن، ستایش شود، میتواند به شعاری تهی بدل شود که وجدان را آرام میکند، اما جهان هولناک جنگ تخریبی را تغییر نمیدهد. جنگ فقط نتیجه تصمیمات سیاسی نیست؛ بلکه بازتابی از وضعیت وجودی انسان است. انسانی که همواره میان میل به بقا و ترس از نابودی سرگردان است، در لحظات بحران، ممکن است به خشونت بهعنوان راهی برای حفظ خود پناه ببرد. اگر چنین باشد، آنگاه مبارزه با جنگ، صرفا از مسیر نقد سیاستها نمیگذرد؛ بلکه در درازمدّت، نیازمند مواجههای صادقانه با تاریکیهای درون انسان است. از همه بدتر این است که توهم آن را داشته باشیم که گمان کنیم صرف ایستادن در موضع اخلاقی، جهان مملوّ از خشونت را تغییر میدهد. جهان، بیش از آنکه با نیتّهای خوب، دگرگون شود، با فهمهای عمیق و راهگشاییهای کارآمد، اندک اندک تغییر میکند. مخالفت با جنگ، اگر به فهم ریشههای آن نینجامد، ممکن است تنها به نوعی تسکین اخلاقی بدل شود، تسکینی که به فرد امکان میدهد تا تصوّر کند که موضعش در قبال جنگ، صحیح است بیآنکه بخواهد واقعا با پیچیدگیهای تاریخ، رو به رو شود. جنگ، زمانی واقعا شکست میخورد که انسان جرات کند آن را نه فقط محکوم؛ بلکه عمیقاً بشناسد و شناخت، همواره با تردید، اضطراب و از دست دادن یقینهای قطعی همراه است. تا زمانی که انسانها تحت تاثیر سوائق و امیال و غرایز افسارگسیخته خود هستند، «جنگ و صلح» نیز پایدار خواهند بود در البسه متفاوت با فجایع خاصّ خود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان