در این چند ماه، ایران ما در حال عبور از یکی از حساسترین و خطرناکترین بزنگاههای تاریخی خود است. زمانی آبستن حوادث که میتواند مسیر آیندهٔ کشور را بهکلی دگرگون کند.
ما در چند قدمی یک دوراهی ایستادهایم:
انتخاب میان استفاده از پنجرهٔ فرصتی که به روی ما گشوده شده، یا تعلل و غفلت--و سپردن سرنوشت کشور به جریان بیرحم تقدیر.
شاید «ما» تاکنون فرصتهای بسیاری را از دست دادهایم؛ نه به این دلیل که نمیشد، بلکه به این دلیل که نتوانستیم.
وقتی از «ما» سخن میگویم، منظورم همهٔ کسانی است که خواهان گذار از جمهوری اسلامی و برپایی نظامی دموکراتیک و توسعهگرا برای ایران هستند. این «ما» را میتوان در قالب یک مجموعهٔ ناهمگون بهنام «اپوزیسیون» تعریف کرد. بمثابهٔ بدنی که زنده است، اما هماهنگ نیست. حرف میزند، اما صدایش آنقدر پرهیاهوست که آنچه شنیده میشود، مبهم و نامفهوم است. حرکت میکند، اما هر جزء آن به سویی و در جهتی ناهمسو.
ما هرکدام چیزی میخواهیم--و باور داریم آنچه میگوییم، درستترین و بهترین است.
شاید هم برخی از آنها واقعاً چنین باشد. اما وقتی این «مصالح خوب» کنار هم قرار میگیرند، حاصل کار، بهجای آنکه ساختن یک مسیر باشد، به یک بنبست تبدیل میشود.
آیا وقت آن نرسیده است که در چگونگی کاربرد همین «مصالح خوب» مان بازاندیشی کنیم؟
شاید مهمترین اشتباه ما آنقدرها پیچیده نباشد: ما بهجای «ممکن»، درگیر «مطلوب» شدیم. بهجای آنکه بپرسیم «در این لحظه چه کاری شدنی ست و میتوان انجام داد» پرسیدیم «بهترین و کاملترین شکل چه خواهد بود». و این پرسش--با همهٔ درستی اش--در عمل ما را متوقف کرد.
چرا که در سیاست، بهویژه در لحظههای گذار، هیچچیز از نقطهٔ کمال آغاز نمیشود. همهچیز از یک توافق ناقص، اما قابلاجرا شروع میشود. و ما از همین نقطه عبور نکردیم.
در سطح حرف، اختلاف چندانی نداریم.
همه از تمامیت ارضی میگوییم.
از جدایی دین از دولت.
از برابری شهروندان.
و از اینکه مردم، خود، در یک انتخابات آزاد دربارهٔ آینده تصمیم بگیرند.
اینها خواستههای پیچیدهای نیستند-- حتی حداقلاند. اما همین حداقلها هم به عمل تبدیل نمیشوند. چرا؟ چون مسئله فقط این نیست که «چه میخواهیم». مسئله این است که «اگر این اتفاق بیفتد، بعدش چه خواهد شد؟» و اینجاست که تردید آغاز میشود.
یک لایهٔ دیگر هم هست--لایهای که معمولاً کمتر دربارهاش صریح سخن میگوییم، اما نمیتوان از آن گذشت. در بخشی از اپوزیسیون، مخالفت با برخی چهرهها دیگر صرفاً یک اختلافنظر سیاسی نیست، بلکه گاه ریشه در حساسیتهای تاریخی و ذهنی عمیقتری دارد. بهطور مشخص، برای برخی نیروها، چهرههایی مانند آقای رضا پهلوی به یک خط قرمز در همکاری تبدیل شدهاند. برای آنها، مسئله فقط این نیست که این چهرهها چه میگویند یا چه برنامهای دارند؛ مسئله این است که نباید به نقطهای از اتکا یا محوریت تبدیل شوند. و وقتی کار به اینجا میرسد، اختلاف دیگر بر سر «راه» نیست-- بر سر «نقش داشتن یا نداشتن» است. اینجاست که اختلافها از سطح سیاسی و مصلحت جمعی، به سطحی شخصیتر و پیچیدهتر تنزل پیدا میکند--سطحی که حل آن بهمراتب دشوارتر است.
اما این وضعیت، فقط در میان ما باقی نمیماند--به جامعه منتقل میشود.
مردم فقط خشمگین نیستند. فقط ناراضی نیستند. آنها مرددند.
میپرسند: اگر این وضعیت تغییر کند، چه چیزی جای آن را خواهد گرفت؟
چه کسی مسئولیت این گذار را بر عهده میگیرد؟
آیا اصلاً نیرویی وجود دارد که بتواند این مسیر را، بدون کشمکشهای فرساینده، مدیریت کند؟ و وقتی پاسخ روشنی وجود ندارد، حتی میل به تغییر نیز ممکن است در بن بست تردید متوقف شود.
در چنین شرایطی است که «تعامل مسئولانه» معنا پیدا میکند. نه به این معنا که از باورهای خود دست بکشیم بلکه به این معنا که بپذیریم هیچیک از ما در نقطهٔ آغاز، به همهٔ خواستههای خود نخواهد رسید. اما اگر حتی به همین حداقل نیز بسنده نکنیم، هیچچیز آغاز نخواهد شد.
و اینجاست که یک پرسش ساده، اما سنگین، شکل میگیرد--پرسشی که هر شهروندی حق دارد مطرح کند:
چرا و تا چه زمانی باید هزینهٔ ادامهٔ این وضعیت را بپردازیم؟ و از آن دردناکتر اینکه، سهم ناتوانی نیروهای مخالف در کنار هم ایستادن، در تداوم این وضعیت تا کجاست؟
اگر این حداقلها آنقدر دور از دسترس نیستند، اگر میتوان--ولو با دشواری--به آنها رسید، پس این تأخیرها چه معنایی دارد؟
آیا واقعاً نمیشود؟ یا ما نمیخواهیم هزینهٔ با هم بودن را بپردازیم؟
حقیقت این است که این پنجره هنوز بسته نشده است--اما دیگر مانند گذشته گشوده نیست. زمان میگذرد، و هر تأخیر، کار را دشوارتر میکند. فرصتها همیشه ناگهانی از میان نمیروند--گاهی آرامآرام فرسوده میشوند، تا جایی که دیگر قابل استفاده نیستند.
این متن برای قضاوت نیست. برای این است که شاید کمی دقیقتر به خودمان نگاه کنیم.
اگر قرار است تغییری رخ دهد، پیش از هر چیز باید در همینجا اتفاق بیفتد--در این «ما»ی جمعی. نه فقط بهعنوان جریانهای شناختهشدهٔ اپوزیسیون، بلکه بهعنوان تکتک کنشگرانی که خواهان گذار از جمهوری اسلامی و ساختن آیندهای بهتر برای ایران هستند.
باید بپذیریم: قرار نیست همهچیز از روز اول کامل باشد. اما باید از جایی آغاز شود. و آن نقطه، نه جایی است که بهترین است، بلکه جایی است که ممکن است. و این «ممکن»، هنوز از دست نرفته است--اما منتظر ما هم نخواهد ماند.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
وقتي نيروهاي منفرق و صد تكه…
وقتي نيروهاي منفرق و صد تكه چپ و جمهوريخواه، به نا روا آقاي بهلوي را مسءول فقدان اتحاد در اپوزيسيون معرفي ميكنند، ياد اين شعر مولانا ميافتم:
ما برون را ننگریم و قال را ما درون را بنگریم و حال را
شواهد نشان ميدهند كه اين نيروها از هيچ ظر فيتي براي ايفاي نقشي تاثير كذار در ديروز و امروز نبوده وجز سنك اندازي و تفرقه جويي و تخريب كاري بلد نيستند، اگر غير از اين بود كه صد تكه نبودند.
يكي از خصيصه هاي عجيب اين نيرو ايفاي نقش "طلبكار هميشه در صحنه" است و هميشه در عين استبداد در منش و روش وفكر ، ديكران را به داشتن اين خصيصه ها متصل ميكند…اي كاش تدابيري مثل كنكره آزادي اين دردشان را درمان بكند ولي،هنوز هم معلوم نيست كه اين كنكره براي وصل كردن و نه فصل كردن آمده باشد…
اقای رضا برومندگرامی / چند…
اقای رضا برومندگرامی / چند نکته را تلگرافی برات می نویسم:1 سیاست سایت ایران گلوبال تغییر چندانی نکرده است و همان_ استراتزی اتحاد عمل از چپ تا راست_ را دنبال می کندو علیه رسانه تک صدایی است 2_ در مور منشور مهسا من صمیمانه کوشش کردم که این نهاد نو پا ؛ سراغاز اتئلاف وسیع ایرانیان مخالف نظام اسلامی باشد ؛ متاسفانه نشد 3- در حال حاضریک جنبش وسیع و پر شور تحت رهبری اقای رضا پهلوی در داخل و خارج وجود دارد _4 این جبش اشتباهات, افت ها و افراط گرایی هاخود را دارد که بایستی صبورانه با ان برخورد کرد
رضا برومند:
رضا برومند:
من با شما موافقم، که هنوز امکان بازبینی راه اشتباه و پر خطا هست، مشروط برآنکه چشم بر واقعیتهای موجود باز کنیم.
برای مثال پیمان مهسا آغاز خوبی برای همگرایی
بود. ولی دیدیم که به کجا ختم شد. هم اکنون نیز تلاش عده ای از هم میهمان ما برای برپایی کنگره آزادی ایران که از نحله های گوناگون فکری و سیاسی ، میتواند به اجماعی بزرگتر از پیمان مهسا بینجامد مشروط برآنکه اکثریت باورمندآن
به دموکراسی و حقوق بشر ، دست از حمایت تعصب گونه خود نسبت به هرگونه رهبری فردی اعم از رییس جمهور و یا شاه برگزیده بردارند و
به قواعد بازی دموکراتیک تن دهند.
نکته آخر اینکه یاد آوری دوستانه ای به دست اندر کاران ایران گلوبال داشته باشم ، که هنوز فرصت برای بازگشت به همان مسیر دموکراتیک
و بیطرفانه گذشته هست ، مشروط به آنکه در عمل دست از بلندگویی سامانه پهلوی و راست افراطی جنگ طلب بر دارید و صرفا واقعیتها را انعکاس دهند.به امید دیدار مان در زیر سقفی از همبستگی و اتحاد در آینده نزدیک.