رفتن به محتوای اصلی
پنج‌شنبه 31 اردیبهشت 1405 - Thursday, 21 May 2026

شاهزاده محبوب، مشاوران ناکارآمد، این دوگانگی تا کجا دوام می‌آورد؟

شاهزاده محبوب، مشاوران ناکارآمد، این دوگانگی تا کجا دوام می‌آورد؟
پروژه استبداد جدید با استفاده از "رومانتیسم سیاسی ـ انقلابی"


 

در سیاست، خطر همیشه از جایی که انتظار می‌رود سر برنمی‌آورد. گاه تهدید نه در دشمن آشکار، بلکه در حلقه‌ای پنهان است که به نام وفاداری شکل می‌گیرد و به نام خیرخواهی سخن می‌گوید، اما در عمل سرمایه سیاسی یک جریان را می‌فرساید. تاریخ بارها نشان داده است که رهبران، بیش از آنکه قربانی مخالفان خود شوند، از اطرافیان جاه‌طلب، چاپلوسان بی‌پرنسیپ و مشاورانی ماجراجو، آسیب دیده‌اند که خود را از مأموریت اصلی مهم‌تر پنداشته‌اند.

امروز در بخشی از اپوزیسیون ایران، به‌ویژه در میان مشروطه‌خواهان، چنین وضعیتی به‌وضوح دیده می‌شود. برای بخش بزرگی از جامعه ناراضی از رژیم جنایتکار اسلامی،شاهزاده رضا پهلوی هنوز نامی شناخته‌شده، سرمایه‌ای نمادین و چهره‌ای امیدبخش است. اما در کنار این جایگاه، حلقه‌ای از مشاوران و نزدیکان شکل گرفته که در افکار عمومی بیش از آنکه حامل اعتماد باشند، یادآور انحصار، بی‌پاسخگویی، ماجراجویی و شکاف‌سازی‌اند.
مسئله اصلی این نیست که منتقدان با شخص شاهزاده مخالف‌اند. مسئله آن است که بسیاری باور دارند سرمایه سیاسی او در اختیار کسانی قرار گرفته که نه وزن اجتماعی روشنی دارند، نه کارنامه‌ای معتبر، نه برنامه‌ای روشن برای ایران آینده، و نه حتی تحمل حداقلی برای نقد و رقابت سیاسی.
ایران امروز تنها با پرسش سقوط یا بقای رژیم اسلامی روبه‌رو نیست. پرسش بزرگ‌تر این است که اگر این نظام فروبریزد، چه نیرویی و با چه فرهنگ سیاسی جای آن را خواهد گرفت.

سرمایه‌ای که آسان به دست نیامده است:

محبوبیت شاهزاده رضا پهلوی را نمی‌توان صرفاً به نوعی نوستالژی فروکاست. برای بسیاری از ایرانیان،  خاندان پهلوی با خاطره ثبات، دولت‌سازی، توسعه، نظم اداری، سکولاریسم و پیوند ایران با جهان مدرن گره خورده است. در جامعه‌ای که چهار دهه با فساد، ناکارآمدی، سرکوب و بحران زیسته، چنین خاطره‌ای طبیعی است که همچنان بخشی از افکار عمومی را جذب کند.
خود او نیز طی دهه های  گذشته کوشیده است با ادبیاتی مبتنی بر دموکراسی، حقوق بشر، انتخابات آزاد و همبستگی ملی و حتی نوعی سوسیال دمکراسی سخن بگوید. همین ترکیبِ میراث تاریخی و گفتار مدرن، برای او سرمایه‌ای ساخته که کمتر چهره‌ای در اپوزیسیون از آن برخوردار است.
اما سرمایه سیاسی، همچون هر سرمایه دیگری، اگر درست مدیریت نشود، فرسوده می‌شود. اعتبار عمومی را می‌توان به‌سختی ساخت، اما به‌آسانی از دست داد. محبوبیتی که خرج اشتباهات اطرافیان شود، دیر یا زود تحلیل می‌رود.

جایی که بحران آغاز شد:

بحران از آنجا آغاز می‌شود که پیرامون هر چهره محبوب، حلقه‌ای بسته و غیرپاسخگو شکل بگیرد، حلقه‌ای که خود را واسطه انحصاری میان رهبر و جامعه بداند، دسترسی‌ها را کنترل کند، صدای منتقدان را مزاحم ببیند و شکست‌ها را به گردن دیگران بیندازد.
منتقدان و بسیاری فعالان سیاسی معتقدند در سال‌های اخیر، بخشی از اطرافیان شاهزاده دقیقاً چنین جایگاهی برای خود ساخته‌اند. کسانی که اغلب فاقد پایگاه اجتماعی مستقل‌اند، اما در تصمیم‌سازی‌ها نقشی پررنگ دارند.
بسیاری می‌پرسند چرا در کنار شاهزاده، کمتر از چهره‌های باسابقه مشروطه‌خواه، پادشاهی‌خواه یا سیاستمداران شناخته‌شده و آزموده دیده می‌شود، اما در مقابل، حضور افرادی پررنگ است که تا سال‌هایی نه‌چندان دور در سطوح مختلف و حتی بالا با رژیم اسلامی همکاری داشته‌اند یا وابستگی‌هایی به ساختار آن داشته‌اند. همچنین برخی دیگر از کسانی دیده می‌شوند که در گذشته در صفوف جریان‌های رادیکال و حتی مخالف سلطنت فعالیت می‌کردند و اکنون با چرخشی ناگهانی، به مدافعان پرشور این اردوگاه تبدیل شده‌اند.
تغییر موضع سیاسی، به خودی خود نه جرم است و نه عیب. بسیاری از انسان‌ها در طول زندگی دگرگون می‌شوند. اما وقتی این تغییر بدون شفافیت، بدون توضیح روشن و بدون پاسخ به گذشته رخ دهد، طبیعی است که پرسش و تردید ایجاد شود.
پرسش این است ،این افراد با چنین سابقه‌ای و بر اساس چه مشروعیتی، خود را مدیران بالقوه آینده ایران می‌دانند؟

میانبر قدرت، سیاستی که
کشور را ابزار می‌بیند:

یکی از جدی‌ترین انتقادها به این حلقه، نگاه آنان به مسئله گذار است. به نظر می‌رسد برای بخشی از این جریان، راه رسیدن به قدرت نه از مسیر کار سیاسی دشوار، بلکه از مسیر حادثه می‌گذرد.
به جای سازماندهی اجتماعی، اعتصابات سراسری، نافرمانی مدنی، ائتلاف حداکثری نیروهای دموکرات در اپوزیسیون و ارائه برنامه روشن برای اداره کشور، بیش از اندازه بر سناریوهای بیرونی تکیه شده است: فشار خارجی، تحریم‌های فلج‌کننده، جنگ منطقه‌ای، حملات نظامی با بمباران هوایی یا فروپاشی ناگهانی.
این همان وسوسه خطرناک میانبر است، رسیدن به قدرت بدون عبور از جامعه.
چنین نگاهی ایران را نه یک ملت زنده، بلکه یک صحنه عملیات می‌بیند. مردم در این تصویر، شهروند نیستند، ابزارند. بحران و زندگی فلاکت‌بار مردم در داخل کشور، فاجعه نیست، فرصت است. و ویرانی و نابودی کشور، هزینه نیست، میانبر است.
اما تاریخ منطقه بارها نشان داده است که هیچ کشوری را نمی‌توان از روی خاکستر به دموکراسی رساند. عراق، لیبی، سوریه و افغانستان نمونه‌هایی روشن‌اند. فروپاشی دولت الزاماً به آزادی منتهی نمی‌شود، بسیار اوقات به هرج‌ومرج، شبه‌نظامی‌گری و استبداد تازه ختم می‌شود.

دعوت به بمباران خارجی، خطایی که تاریخ فراموش نمی‌کند:

در سال‌ها و ماه های اخیر، برخی از چهره‌های نزدیک به این طیف، آشکارا یا تلویحاً از حملات خارجی، تشدید جنگ و فشار نظامی علیه ایران استقبال کرده‌اند. گویی کشور نه خانه مشترک میلیون‌ها انسان، بلکه زمینی سوخته است که می‌توان پس از نابودی، دوباره آن را تصاحب کرد.
هیچ جنایتی از رژیم اسلامی، هیچ فساد و سرکوبی، مجوز آن نیست که کسی برای رسیدن به قدرت، ویرانی کشور خود را آرزو کند که قصد نجاتش را دارد.
کسی که تحریم دارو را عادی‌سازی می‌کند، رنج مردم را ابزار سیاست کرده است.
کسی که حمله به زیرساخت‌ها را توجیه می‌کند، معنای مسئولیت ملی را نفهمیده است.
کسی که بمباران شهرها را راه آزادی می‌نامد، آزادی را با انتقام اشتباه گرفته است.
"ملت‌ها مخالفان داخلی را می‌بخشند، اما همدستان ویرانی ملی را به دست "اجنبی نه.

"رومانتیسم سیاسی ـ انقلابی" بیماری قدیمی قدرت‌طلبان:

"رومانتیسم سیاسی ـ انقلابی" آن‌گاه آغاز می‌شود که سیاست، جامه‌ی احساس، اسطوره و رؤیا بر تن می‌کند، زمانی که روزگارِ اکنون را تیره و تباه تصویر می‌کنند و به مردمِ کوچه و خیابان می‌باورانند که با هدایتِ رهبری کاریزماتیک، می‌توان تاریخ را ناگهان دگرگون کرد و به دورانِ طلاییِ گذشته بازگشت.
ملی‌گراییِ افراطی، نئونازیسم و فاشیسمِ نوین در اروپا، همگی از نقطه‌ای مشترک سر برمی‌آورند: "رومانتیسمِ سیاسی و شورِ "انقلابی.

استفاده احساسی از تاریخ برای مصادره آینده:

استبداد جدیدی که باید از آن هراس داشت بر مبنای همین شیوه فریب "رومانتیسم سیاسی و انقلابی" در حال شکل گرفتن است.
دوران پهلوی را، با همهٔ کم‌وکاستی‌ها و نیز نقاط قوتی که داشت، امروز عده ای در صددند جامه‌ای آرمانی بر تن آن بپوشانند و می‌کوشند آن را در امتدادی تاریخی، به شکوه امپراتوری‌های هخامنشی و ساسانی پیوند زنند.

جالب است بدانیم که انقلاب و رژیم اسلامی نیز بر پایه همین "رومانتیسم سیاسی" و انقلابی شکل گرفت, رومانتیسمی که با تصویرسازی از گذشته‌ای طلایی در عصر پیامبر آغاز می‌شد، دوران پهلوی را زمانه‌ای تیره و سرشار از ظلم معرفی می‌کرد، و وعده می‌داد که با ظهور منجی‌گونه خمینی، جامعه به عصر عدالت اسلامی بازخواهد گشت.
همه جریان‌های اقتدارگرا در طول تاریخ اخیر از یک فرمول آشنا استفاده کرده اند: گذشته‌ای طلایی می‌سازند، اکنونی تیره ترسیم می‌کنند، آینده‌ای رؤیایی وعده می‌دهند و خود را تنها ناجی ممکن معرفی می‌کنند.

فاشیسم ایتالیا نیز از همین مسیر برخاست. موسولینی با شعار بازگرداندن عظمت روم باستان، احیای اقتدار ملی و پایان دادن به ضعف سیاسی، جامعه خسته و بحران‌زده ایتالیا را مخاطب قرار داد. در کشوری که پس از جنگ جهانی اول گرفتار بحران اقتصادی، شکاف اجتماعی و بی‌ثباتی حزبی بود، این شعارها برای بخشی از جامعه جذاب به نظر می‌رسید.
اما فاشیسم صرفاً با سخنرانی رشد نکرد. هسته‌های اولیه آن با خشونت خیابانی، ارعاب مخالفان، حمله به اتحادیه‌ها، شکستن دفاتر روزنامه‌ها و شانتاژ سیاسی قدرت گرفتند. منتقدان را دشمن ملت نامیدند و جامعه را میان"میهن‌پرستان" و "خائنان" تقسیم کردند.
در این میان، نقش ویتوریو امانوئل سوم نیز عبرت‌آموز است. پادشاه ایتالیا در لحظه‌ای تاریخی که می‌توانست در برابر راهپیمایی موسولینی به رم بایستد و از قانون دفاع کند، عقب نشست. او گمان می‌کرد می‌تواند فاشیست‌ها را مهار کند و تاج را حفظ کند. نتیجه برعکس شد: سلطنت برای مدت کوتاهی باقی ماند، اما حیثیت خود را از دست داد و کشور به سوی تاریکی  و جنگ فرو رفت و در پایان جنگ ،نهاد پادشاهی هم برچیده شد.
درس تاریخ روشن است:
هرگاه نهادهای مشروع، برای حفظ موقعیت کوتاه‌مدت با نیروهای افراطی کنار بیایند، در نهایت خود نیز قربانی می‌شوند.

شباهت‌هایی که باید جدی گرفت:

هیچ مقایسه تاریخی کامل نیست. ایران امروز ایتالیا دهه ۱۹۲۰ نیست. اما الگوهای سیاسی تکرار می‌شوند.
وقتی گروهی خود را تنها ناجی می‌دانند، رسانه مستقل را دشمن می‌بینند، منتقدان را مزدور می‌خوانند، گذشته را اسطوره می‌کنند و جنگ را فرصت می‌دانند، باید هشدار داد.
اقتدارگرایی همیشه با یونیفورم آغاز نمی‌شود.
گاه با هشتگ آغاز می‌شود.
همیشه با چکمه نمی‌آید، گاه با تریبون می‌آید.
همیشه از پادگان نمی‌آید، گاه از اتاق‌های رسانه‌ای بیرون می‌آید.

شانتاژ سیاسی، ابزار کسانی که برنامه ندارند:

یکی از آفت‌های آشکار این حلقه، رفتار تهاجمی علیه دیگر نیروهای اپوزیسیون است. هر جریان مستقلی که زیر چتر آنان قرار نگیرد، با برچسب‌هایی چون نفوذی، خائن، بریده، اصلاح‌طلب پنهان یا عامل رژیم هدف قرار می‌گیرد.
"این فرهنگ،دقیقا یادآور رژیم اسلامی است، نه بدیل "دموکراتیک آن.
سیاست سالم بر رقابت، گفتگو و اقناع استوار است. سیاست بیمار بر حذف، ترساندن و تخریب. "اگر جریانی در تبعید تحمل تکثر ندارد، در زمان قدرت نیز نخواهد داشت".
ایران فردا به ائتلاف نیروهای متنوع نیاز دارد، نه تکرار یکدستی اجباری.

پرسش‌های بی‌پاسخ درباره منابع مالی:

یکی از جدی‌ترین موضوعات مغفول، مسئله شفافیت مالی است. افکار عمومی حق دارد بداند هزینه کمپین‌ها، دفاتر، سفرها، عملیات رسانه‌ای و شبکه‌های تبلیغاتی چگونه تأمین می‌شود.
چه کسانی سرمایه‌گذاری می‌کنند؟
چه نهادهایی حمایت می‌کنند؟
چه منافعی در پشت این پروژه‌ها  و فاندها قرار دارد؟
آیا در مقابل کمک های مالی ،تعهدات سیاسی پنهانی وجود دارد یا نه؟
دموکراسی با شفافیت آغاز می‌شود. کسی که درباره حساب امروز پاسخگو نیست، در فردای به دست گرفتن قدرت  سیاسی نیز قابل اعتماد نخواهد بود.

خطر فردای سقوط رژیم اسلامی:

شاید مهم‌ترین خطر، امروز نباشد، فرداست.
اگر رژیم اسلامی سقوط کند و خلأ قدرت پدید آید، چه کسانی آماده‌اند کشور را اداره کنند؟ مدیران حرفه‌ای، نیروهای متخصص، تکنوکرات‌های ملی و سیاستمداران پاسخگو؟ یا شبکه‌ای از چهره‌های رسانه‌ای مشکوک، مشاوران بی‌تجربه و نابکار، جنگ‌طلبان مجازی و فرصت‌طلبان و ماجراجویانی که تنها هنرشان نزدیکی به مرکز قدرت بوده است؟
کشوری زخمی، فقیر، چندپاره و فرسوده، بیش از هر چیز به آرامش، تخصص، آشتی ملی و نهادسازی نیاز دارد. نه به کسانی که قدرت را غنیمت می‌بینند.
اگر کسانی امروز در خارج از قدرت تحمل نقد ندارند، فردا در قدرت چگونه رفتار خواهند کرد؟
اگر امروز خبرنگار مستقل را دشمن می‌دانند، فردا با رسانه آزاد چه می‌کنند؟
اگر امروز رقیب سیاسی را حذف می‌کنند، فردا با مخالف قانونی چه خواهند کرد؟

پیام و هشدار به شاهزاده رضا پهلوی:

هنوز دیر نشده است. اگر شاهزاده رضا پهلوی می‌خواهد جایگاه ملی خود و نهاد پادشاهی مشروطه را حفظ کند، باید از سایه این حلقه فاصله بگیرد و نشان دهد که اسیر چنین مشاورانی نیست.
راه روشن است:
گفت‌وگو با رسانه‌ها و خبرنگاران مستقل فارسی‌زبان، حتی منتقدان
احترام به روزنامه‌نگاران و پایان نگاه امنیتی به پرسشگری،اعلام شفاف سازوکار تصمیم‌گیری،
شفاف‌سازی منابع مالی و ساختار پشتیبانی سیاسی،
کنار گذاشتن چهره‌های بحران‌ساز و تفرقه‌افکن،
گشودن میدان به نسل تازه، متخصصان و نیروهای متکثر ملی و از همه مهمتر
بازگشت به جایگاه "فراجناحی و نمادین".
رهبر ملی از پرسش نمی‌گریزد. تنها حلقه‌های ضعیف از شفافیت می‌ترسند.
تا کی در مقابله با منتقدان می‌توان گفت شاهزاده خوب است و اطرافیان بد؟
این دوگانگی همیشگی نیست. در سیاست، مسئولیت دیر یا زود از پیرامون عبور می‌کند و به مرکز می‌رسد.
مردم خواهند پرسید:
اگر خبر ندارد، چرا ندارد؟
اگر خبر دارد، چرا سکوت کرده است؟
اگر مخالف است، چرا تغییری نمی‌دهد؟
اگر موافق است، چرا پنهان می‌کند؟
هیچ سرمایه سیاسی نمی‌تواند تا ابد هزینه ناکارآمدی اطرافیان را بپردازد.

شاهزاده رضا پهلوی هنوز برای بسیاری از مردم رنج کشیده وطنمان نماد امید است. این واقعیتی انکارناپذیر است. اما هیچ نمادی مصون نیست، هیچ اعتباری بی‌پایان نیست و هیچ محبوبیتی تضمین‌شده نیست.
اگر اطرافیان تندرو، مبهم، ماجراجو و انحصارطلب به نام او سخن بگویند، مردم نمی توانند به راحتی نام و حلقه را از هم جداکنند.
ایران آینده نه به سلطنت‌طلب افراطی نیاز دارد و نه به جمهوری‌خواه افراطی. ایران آینده به قانون، نهاد، توسعه، آشتی ملی و عقلانیت نیاز دارد.
اگر قرار باشد از دل سقوط رژیم رو به زوال اسلامی، شکلی تازه از حذف، وابستگی، جنگ‌طلبی و استبداد بیرون آید، ملت ایران آن را نیز خیلی زود پس خواهد زد.
تاریخ نشان داده است: هیچ تاجی را چاپلوسان حفظ نکرده‌اند. آنان تاج را حفظ نمی‌کنند، آن را می‌فرسایند.
و هیچ ملتی، کسانی را که آینده کشور را قربانی عطش قدرت کرده‌اند، فراموش نخواهد کرد.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود بر آقای فرّخی گرامی،
تحشیه ای از پسکوچه های واموندگی!

من حوصله پرداختن به صحبتهای شما را ندارم؛ زیرا وقت تلف کردن هستند و خشت بر آب زدن. امّا مایلم ادّعای شما و امثال شما را به محک بزنم. شما ادّعا میکنید که: «وزن اجتماعی روشنی دارید. کارنامه‌ای معتبر دارید. برنامه‌ای روشن برای ایران آینده دارید. تحمل حداقلی برای نقد و رقابت سیاسی دارید.» من شخصا کاری ندارم که دیگران چه میگویند و چه مینویسند و فرض را بر این میگذارم که اصلا شخصیّتی به نام «شاهزاده رضا پهلوی و همچنین پادشاهی خواهان» فقط در رویاها و فانتزیها وجود دارند و اصلا و ابدا واقعیّت ملموس و مادّی ندارند. شما لطف کنید و فقط یک مورد از ادّعاهای خودتان را تحریر و در اختیار عموم بگذارید؛ آنهم «برنامه روشن برای آینده ایران». اینکه آیا با دوام پسمانده های حکومت گیوتینداران خونریز و سفّاکان گماشته شده در اختیار آنها و متعگان و رکابداران صادراتی، سرزمینی به نام ایران و مردمانش، بقایی نیز خواهند داشت که کسانی بخواهند برایشان آینده ای روشن را رقم بزنند، بحث ثانویست و من به آن نمیپردازم. شما فقط لطف کنید و از برنامه خودتان بگویید. ضمنا این را نیز تاکید کنم که نسل شیک پاسارگادی به پیر پاتولهای آچمز، هیچ احتیاجی ندارند و خودشان خیلی عالی و شفّاف و خوب میتوانند فکر کنند. دوران «سرخیل بازی» در همان فریادهای جوانان در «دیماه فاجعه بار» به پایان رسید. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

د., 27.04.2026 - 15:58 پیوند ثابت