رفتن به محتوای اصلی
دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 - Monday, 18 May 2026

اتحاد «سرخ و سیاه»؛ پیش‌بینی ۶۵ سال پیش شاه برای اروپای امروز

اتحاد «سرخ و سیاه»؛ پیش‌بینی ۶۵ سال پیش شاه برای اروپای امروز

بگذارید یک فکت تاریخی را اینجا به سمع شما برسانم. در اوایل دهه ۱۹۶۰ میلادی، ایران شاهد یکی از دراماتیک‌ترین گسل‌های سیاسی و اجتماعی خود بود؛ پروژه‌ای که محمدرضا شاه پهلوی آن را «انقلاب سفید» یا «انقلاب شاه و ملت» نامید. این برنامه که قرار بود ایران را به دروازه‌های «تمدن بزرگ» برساند، به بزرگ‌ترین میدان جنگ میان شاه و روحانیون شیعه بدل شد.
اسناد تاریخی نشان می‌دهند که برخورد شاه با روحانیت یک اتفاق ناگهانی نبود. عباس میلانی در کتاب «نگاهی به شاه» فاش می‌کند که شاه از سال ۱۹۵۵ (۱۳۳۴) در پاسخ به دیپلمات‌های غربی که از نفوذ روحانیون نگران بودند، گفته بود می‌داند که باید آن‌ها را «سر جایشان بنشاند»، اما به دنبال فرصتی برای تدارک بود تا از بروز بحران جدی احتراز کند. این تدارک سرانجام در سال ۱۹۶۳ با معرفی اصلاحات شش‌گانه به اوج رسید.
نخستین جرقه بزرگ را شاه با «لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی» زد. این لایحه دو ستون اصلی سنت‌گرایی را هدف گرفته بود: 
۱۱. حق رأی زنان: برای نخستین بار در تاریخ ایران، زنان حق انتخاب کردن و انتخاب شدن می‌یافتند (این در حالی است که در کشور توسعه‌یافته‌ای مثل سوئیس، زنان ۹ سال بعد به این حق دست یافتند). ۲. آزادی مذهبی در سوگند: طبق این لایحه، نمایندگان منتخب مجبور نبودند حتماً به «قرآن» سوگند یاد کنند، بلکه می‌توانستند به «کتاب مقدس» خود (تورات، انجیل و غیره) قسم بخورند. این به معنای به رسمیت شناختن کثرت‌گرایی مذهبی بود.
این اصلاحات با واکنش شدید روحانیت و در رأس آن‌ها، آیت‌الله خمینی مواجه شد که در آن زمان مدرسی در حوزه علمیه بود. خمینی در نامه‌ای تند به شاه، اعطای حق رأی به زنان را موجب «فساد و فحشا» دانست و حذف شرط سوگند به قرآن را حمله به اسلام توصیف کرد.
در آن زمان، هیچ جریانی — از نیروهای چپ و رادیکال تا میانه‌روهای دمکرات — به دفاع از اصلاحات شاه برنخاستند و در کنار روحانیونی قرار گرفتند که از منظری ارتجاعی با این قانون مخالف بودند؛ همین امر باعث شد روحانیون بتوانند گفتمان سیاسی جامعه را در این زمینه تعیین و تعریف کنند.
شاه بعد از ناامید شدن از سیاسیون، به دامن مردم پناه برد. در ژانویه ۱۹۶۳ خبر داد که به عنوان پادشاه مملکت و رئیس قوای سه‌گانه، این اصول را «بدون واسطه» و مستقیماً از طریق رفراندوم به رأی مردم خواهد گذاشت. در نهایت شاه پیروز شد؛ از ۶ میلیون نفری که در رفراندوم شرکت کردند، تنها حدود ۴۰۰۰ نفر رأی مخالف به صندوق انداختند. شاه اکنون با اعتماد به نفس به روحانیون حمله کرده، آن‌ها را «ارتجاع سیاه» و چپ‌ها و کمونیست‌های آن زمان را «ارتجاع سرخ» نامید و نسبت به اتحاد این دو هشدار داد.
اما همین روحانیون (ارتجاع سیاه) به همراه دیگر نیروهای سیاسی (ارتجاع سرخ) بعد از ۱۵ سال با انقلاب ۵۷ توانستند شاه را از حکومت به‌زیر بکشند، پیروزی سنت بر مدرنیسم را در ایران جشن بگیرند و کشور را به جایی ببرند که امروز همه می‌بینیم.
آیا امروز در اروپا، شاهد تکرار همان الگوی خطرناکی نیستیم که ۶۵ سال پیش در ایران رخ داد؟ همان‌طور که در آن زمان «ارتجاع سرخ» (چپ‌ها) برای رسیدن به اهداف سیاسی خود چشمانشان را بر ماهیت ضدآزادی «ارتجاع سیاه» بستند، آیا امروز نیز در بسیاری از پایتخت‌های اروپایی نمی‌بینیم که جریان‌های چپ رادیکال تحت لوای «تکثرگرایی»، با نیروهای تندرو مذهبی که اساساً با دموکراسی و حقوق زنان در تضاد هستند، هم‌سنگر شده‌اند؟

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

مجدّدا دروود بر آقای برازش گرامی،
تحشیه ای دیگر برای احیاء پروسه روشنگری در غرب مسلمان شده!

من با دیدگاههای زنده یاد «خلیل ملکی» نیز آشنایی مکفی دارم و جدّا میتوان گفت که در دوران خودش، نبوغ سیاسی داشت و ثروت ملّی بود که متاسفانه سوخت و نابود شد.
آنچه که شما در باب دفاع از «انقلاب سفید» نوشته اید - (من در این زمینه از ابعاد مختلف موافقین و مخالفین، مطالعات مفصّلی کرده ام و حتّا کتاب «محمّد رضا شاه فقید» را نیز دقیق مطالعه کرده ام)- ، بیش از آنکه یک استدلال مبنی بر بینش تاریخی باشد، تلاشیست برای بازتعریف مدرنیته به ‌مثابه مجموعه‌ای از دستاوردهای اعطا شدنی؛ چنانکه گویی قدرت سیاسی میتواند همچون معماری آگاه، در ابتدا «شهروند» را تعریف کند و سپس در زمانی مناسب، آزادی مکفی را به او واگذار و هدیه کند. امّا این تصوّر، در بنیان خودش حامل یک تناقض جدّیست؛ زیرا سوژه‌ای که امکان مخالفت، اعتراض و مشارکت فعّال را در شکل ‌دادن به نظم سیاسی ندارد، چگونه میتواند حامل آزادی باشد؟. آیا چنین «شهروندی» در عاقبت کار، به یک فاعل آگاه و بیدارفهم تبدیل میشود یا به ابژه‌ای در پروژه‌ای از پیش طراحی‌ شده تقلیل مییابد؟. مسئله دقیقا در همینجاست که فهم مدرنیته را از سطح «محتوا» به سطح «فرم» منتقل میکند. مدرنیته در اعطای حقوقی همچون حق رأی یا اجرای اصلاحات ارضی خلاصه نمیشود؛ بلکه در امکان نقدِ همان حقوق و إصلاحات. در امکان صف آرایی انتقادی و نظری با قدرتی که آنها را اعطا کرده، معنا مییابد. اگر این امکان حذف یا محدود شود، آنچه که باقی میماند نه «مدرنیته‌ای ناقص»؛ بلکه نوعی مهندسی اجتماعی با زبان مدرن است؛ یعنی پروژه‌ای که در ظاهر به پیش میرود امّا در عمق، همان معضل دیرینه سلطه را بازتولید میکند. در چنین چارچوبی، دوگانه‌سازی میان «مدرنِ پیشرو» و «سنّتِ ارتجاعی» نیز به‌ شدّت مسئله‌دار میشود. این تقسیمبندی را هر چند میتوان از نظر بینش تاریخی گوارید و فهمید، ولی از نظر تحلیلی، ساده‌ سازی موضوع است. آیا هر نیرویی که در برابر روحانیّت [= کاست منحط آخوندها و ملّاها و متشرعین] می‌ایستد، الزاما حامل مدرنیته است؟ و آیا قدرتی که اصلاحات را مهندسی میکند به دلیل محتوای این اصلاحات، از نقد معاف میشود؟. آیا خودِ «پروژه مدرنیزاسیون» نمیتواند شکلی از «ارتجاع مدرن» باشد؛ منظورم بازگشتی به همان معضل که در آن قدرت میداند و جامعه باید تبعیت کند، ولی اینبار با واژگانی تازه.
از این لحاظ، مفهوم «نابینایی تاریخی [= که من آن را ترجیح میدهم بینش تاریخی بنامم که فقدانش به خطاهای کلیدی منجر میشوند]» برای توصیف رفتار نیروهای مخالف به کار میرود، محتاج بازاندیشی است. آیا این نابینایی تاریخی در سوی مخالفان قرار داشت، یا در خودِ پروژه قدرت نیز نوعی ناتوانی در دیدن و شنیدن صداهای مخالف در جامعه نیز وجود داشت؟. وقتی امکان بیان آزادانه نارضایتیها محدود میشود، آیا میتوان انتظار داشت که کنش اجتماعی به شکلی عقلانی، شفّاف و منسجم بروز یابد؟. چه‌ بسا آنچه که به‌ عنوان خطای تاریخی نیروهای اجتماعی توصیف میشود، در اصل، واکنشی به بن‌ بستهایی باشد که خودِ ساختار قدرت ایجاد کرده است. در چنین شرایطی، ائتلافهای نامتجانس [= روحانیّت + چپ ایدئولوژیک] نه لزوما از سر جهل یا «تسلیم فکری/عقیدتی»؛ بلکه از دلِ انسدادهای سیاسی زاده میشوند. تأکید بر مسئولیّت نیروهای اجتماعی، اگر چه نکته‌ای شایان تأمّل است، امّا بدون در نظر گرفتن نسبت آن با «امکان کنش»، به نوعی داوری اخلاقی تبدیل میشود. مسئولیّت، زمانی معنا دارد که امکان انتخاب واقعی وجود داشته باشد و در غیاب چنین امکانی، سرزنش جامعه بیش از آنکه روشنگر باشد، به نادیده گرفتن پیچیدگیهای معضلات اجتماعی و تاریخی می‌انجامد.
تلاش برای تعمیم این الگو به اروپای معاصر نیز با خطر نوعی شتابزدگی تحلیلی همراه است. شباهتهای ظاهری در رفتار برخی رویدادهای سیاسی، به‌ تنهایی برای استنتاج یک الگوی تکرار شونده تاریخی کافی نیستند. تفاوتهای عمیق در ساختارهای نهادی، سنّتهای حقوقی و فرهنگهای سیاسی، عواملی هستند که نمیتوان آنها را نادیده گرفت. اگر رویدادهای تجربه شده تاریخ به ابزاری برای تأیید پیشفرضهای از پیش شکل‌گرفته بدل شوند، دیگر نه راهنمای فهم؛ بلکه منبعی برای تثبیت خطاهای ادراکی خواهند بود. در نتیجه، اگر قرار باشد از «درسهای تاریخ» سخن گفته شود، شاید بنیانیترین درس، این باشد که مدرنیته را نمیتوان به‌ عنوان بسته‌ای از اصلاحات تجویز کرد و سپس انتظار داشت که سوژه‌های آزادمنش و آزاداندیش و فرزانه و فرهیخته به‌ طور خودکاروار از دل آن پدید آیند. مدرنیته در معنای عمیق خود، پروسه ایست که در تامین و تضمین فضای آزادی و سنجشگری، نه به‌ عنوان امتیاز و هدیه؛ بلکه به‌ عنوان شرط امکان هر تحوّل پایدار عمل میکنند. هر تلاشی برای دور زدن این پروسه، حتّا اگر در کوتاه‌مدّت به نتایجی ظاهرا پیشرفته منجر شود، در بلندمدّت با واکنشی روبه‌رو خواهد شد که میتواند نه تنها آن دستاوردها؛ بلکه امکان تحقّق خودِ مدرنیته را نیز به خطر اندازد[کماکان که با فاجعه 1357، چنین اتّفاقی افتاد].
در باره سکوت دولتهای جهانی در قبال مسائل و وقایع و رویدادهای ایران باید عرض کنم که نقش مطبوعات و شبکه های اجتماعی و گرایشهای چپ و غیره و ذالک، کاره ای نیستند. مسئله اینست که اهرمهای قدرت در کشورهای جهانی میدانند که ایرانیان به ذات خودشان دارای پتانسیلهای فوق العاده عظیمی هستند و میتوانند یک شبه، ره هزاران ساله را بپیمایند؛ زیرا نخستین بنیانگذاران تاریخ و فرهنگ و امپراطوری جهانی بودند و نه تنها الگوی فرهنگی تمام کشورهای خاورمیانه محسوب میشوند؛ بلکه میتوانند در ابعاد مختلف تکنیکی نیز در کمترین فرصت ممکن، سرآمد روزگاران باشند و این برای اروپائیان و دیگر کشورهای جهانی، خطری بزرگ محسوب میشود؛ زیرا گرانیگاه و وزنه هژمونی فرهنگی و تکنیکی را به ایران آینده، انتقال و متمرکز میکند. ایران و مردمانش حتّا در دوران مثلا شکوفایی «تمدّن اسلامی» از پیشاهنگان تاریخ جهانی بودند و با رویداد فاجعه بار 1357 نیز باز در صحنه جهانی، الگوی تمام جنبشهای رادیکال اسلامی شدند. اینست که سکوت محافل قدرت در کشورهای جهانی از اروپا گرفته تا اسکاندیناوی و غیره و ذالک به هراس آنها از آتشفشانی شدن پتانسیل قویمایه ایرانیان مبوط میشود. ما در حقیقت تلخ وجودی خودمان تحت شرایط فعلی بسان «مردمان یهود و کشور اسرائیل» هستیم. تنهای تنها با این تفاوت که اسرائیلیها و یهودیان، همبسته و هوای همدیگر را دارند، ولی ما ایرانیان فعلا پراکنده ایم و علیه یکدیگر، جبهه راه انداخته ایم. راز دوام گیوتین الهی و شکست و ذلالت ما معترضان پراکنده نیز در همین بدبختی نهفته است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

جمعه, 01.05.2026 - 20:27 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

مختار :

جناب حیدریان گرامی، با سلام و احترام
و سپاس از نقد و نگاه موشکافانه شما. در فضای پرهیاهوی امروز، تقابل آراء و دیالوگ مستدل، غنیمتی است که باید قدر دانست. از همین رو، تلاش می‌کنم در حد بضاعت خویش، پاسخ‌هایی روشن به نکاتی که مرقوم داشته‌اید، ارائه دهم.

یک: شما به درستی بر «پارادوکس مدرنیزاسیون» انگشت گذاشته‌اید. اما در پاسخ به نقدتان مبنی بر گزینشی بودن فکت‌ها، باید بگویم بنده برای تبیین «تِم» و هدف اصلی نوشتارم، ناگزیر به تمرکز بر برشی خاص از تاریخ هستم. من از یک فکت تاریخیِ معین یعنی «انقلاب سفید» و کارنامه ثبت‌شده محمدرضا شاه سخن می‌گویم. واقعه‌ای که دو اصلِ کلیدی آن (حق رأی زنان و حذف شرط سوگند به قرآن)، خشم روحانیت را برانگیخت و منجر به ظهور خمینی شد.
من این الگو را به اروپای امروز پیوند می‌زنم. تاریخ، به ویژه در بزنگاه‌های گذار، همواره صحنه انتخاب میان «ایده‌آل‌های مطلوب» و «واقعیت‌های ممکن» است. اگرچه در تئوری، مدرنیته با آزادی‌های سیاسیِ حداکثری معنا می‌یابد، اما در ایرانِ آن روزگار، پادشاه ناگزیر بود میان «ایستایی در سنت» و «حرکت به سوی تجدد» بر اساس ممکناتِ موجود، یکی را برگزیند.
اینکه پرسیده‌اید: «آیا انقلاب سفید پروژه‌ای برای مدرنیزاسیون بود یا ابزاری برای تحکیم قدرت؟»، می‌تواند از لحاظ نظری مورد بحث قرار گیرد، اما گمان نمی‌کنم با محور اصلی بحث من (که تکرار الگوی برخورد ارتجاع با مدرنیته است) تداخلی داشته باشد.
همچنین می‌پرسید: «آیا مدرنیته‌ای که بدون امکان اعتراض تجویز شود، هنوز مدرنیته است؟» سخن شما در ساحت فلسفه متین است، اما در ساحت «عملِ سیاسی» در ایرانِ سال ۱۳۴۱، اعطای حق رأی به زنان و شکستن انحصارِ سوگند به قرآن، نه صرفاً یک تکنوکراسی اقتدارگرا، بلکه یک «انقلاب معرفتی» بود. وقتی نیمی از جامعه (زنان) اساساً وجود حقوقی ندارند، سخن گفتن از «سوژه آزادی» کمی انتزاعی به نظر می‌رسد. شاه با انقلاب سفید، ابتدا «شهروند» را تعریف کرد تا بعدها «آزادیِ شهروندی» معنا یابد.

دو: در بخش دیگری از نقدتان به زنده یاد «مصطفی شعاعیان» و هشدار او به چپ‌ها اشاره کردید که کاملاً حق با شماست. اما اجازه دهید در کنار شعاعیان، از چهره برجسته دیگری چون «خلیل ملکی» نیز یاد کنیم؛ او که نماد سوسیالیسم ملی و مستقل در ایران بود، به درستی درک می‌کرد که مخالفت با «انقلاب سفید»، در واقع هدیه دادنِ زمینِ سیاست به «ارتجاع سیاه» است. ملکی جریان‌های چپ و ملی را شماتت می‌کرد که چرا چشمان خود را بر واقعیت‌های مترقیِ این اصلاحات بسته‌اند. او می‌فهمید که ایستادن در مقابل «حق رأی زنان» و «اصلاحات ارضی»، نه مبارزه برای دموکراسی، بلکه هموار کردن راه برای ظهور رادیکالیسم مذهبی است.
واقعیتِ میدانیِ سال ۵۷ نشان داد که امثال شعاعیان‌ها و ملکی‌ها در اقلیتِ مطلق بودند. آنچه در عمل رخ داد، نه یک «هم‌پوشانی تاکتیکی»، بلکه یک «تسلیم فکری» تمام‌عیار بود. نیروهای چپ، ملی، مجاهد و چریک در آن سال‌ها، «دشمنِ مدرن» (شاه) را خطرناک‌تر از «دشمنِ سنتی» (روحانیت) پنداشتند. این همان نقطه‌ای است که من آن را «نابینایی تاریخی» می‌نامم.
تاریخ ثابت کرد که نگاهِ ملکی و شاه به خطرِ ائتلاف «سرخ و سیاه»، بسیار واقع‌بینانه‌تر از آرمان‌گراییِ انتزاعیِ مخالفانی بود که در نهایت زیر عبای ارتجاع رفتند. معتقدم همین «نابینایی تاریخی» امروز در قلب اروپا در حال تکرار است؛ جایی که جریانات مترقی به جای دفاع از ارزش‌های مدرن، در کنار نیروهایی می‌ایستند که اساساً منکر آن ارزش‌ها هستند.

سه: فرموده‌اید اروپا پشتوانه ۷۰۰ سال تفکر انتقادی دارد و پرسیده‌اید آیا «چپ اروپایی» واقعاً همان کارکرد «چپ ایدئولوژیک ایرانی» را دارد؟ و آیا نیروهای مذهبی در اروپا همان موقعیت روحانیت شیعه را دارند؟
باید بگویم اگر این سؤال را پیش از واقعه ۷ اکتبر ۲۰۲۳ یا پیش از خیزش‌های اخیر ملی در ایران می‌پرسیدید، شاید پاسخ دشوار بود؛ اما امروز با کمال تأسف باید گفت پاسخ شما «مثبت» است. امروزه در اروپا، چپ رادیکال و حتی بخش‌هایی از چپ میانه، دقیقاً همان کارکردِ مخرب را ایفا می‌کنند. نگاه کنید به سکوت معنادار رسانه‌های جریان اصلی؛ در همین کنفرانس مطبوعاتی اخیر شاهزاده رضا پهلوی، از میان ده‌ها خبرنگار، حتی یک نفر درباره «انقلاب ملی شیر و خورشید» سؤالی نپرسید.
در همین کشور نروژ، رسانه‌ها کوچکترین اخبار مربوط به گروه‌هایی مانند حماس و حزب‌الله را با جزئیات پوشش می‌دهند، اما در برابر تراژدی‌ها و مبارزات ملت ایران سکوت اختیار می‌کنند. وقتی دولت نروژ از نامزدی جمهوری اسلامی برای «کمیته حقوق بشر سازمان ملل» حمایت می‌کند، ما با چیزی فراتر از یک اتفاق ساده روبرو هستیم؛ این دقیقاً تکرار همان «اشتباه محاسباتی» دهه ۴۰ ایران است. ایستادن در کنار جریانات مذهبیِ ضدآزادی تحت لوای «چندفرهنگی» یا «مبارزه با امپریالیسم»، همان «نابینایی تاریخی» است که یک بار ایران را به مسلخ برد. لذا قیاس بنده، نه یک «مغالطه انتقال تاریخی»، بلکه هشداری است برخاسته از «درس‌های تلخ تاریخ» برای اروپایی که گمان می‌کند مصونیت ابدی دارد

چهار: فرجام سخن اینکه نقد شما مبنی بر اینکه «شکست مدرنیته ناشی از ساختار قدرت بود»، نیمی از حقیقت است. نیم دیگر حقیقت، «مسئولیت نیروهای اجتماعی» است. نمی‌توان همواره تمام تقصیرها را به گردن «انسداد سیاسی» انداخت و نقش نیروهایی را که از سرِ کینه یا ایدئولوژی، با ارتجاعی‌ترین لایه‌های سنتی هم‌پیمان شدند، نادیده گرفت.
انقلاب سفید، تلاشی بود برای «شخم زدن ذهنی» که شما فرمودید، اما با ابزار قدرت. چرا که جامعه مدنی در آن زمان، نه تنها توان شخم زدن نداشت، بلکه خود بخشی از زمینی بود که بذرهای ارتجاع در آن کاشته می‌شد.

جمعه, 01.05.2026 - 18:27 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

دروود بر آقای برازش گرامی،
تحشیه شایان تامّلات عمیق و کاوشهای مته به خشخاش گذاشتنی.

من سالهای سال است که گفته ام و نوشته ام که «عصر شاهنشاهی پهلویها» در محاق است و هنوز نمیتوان در باره ظهور و سقوط آن، با قاطعیّت بدون غرض و مرض، نظر داد. هنوز که هنوز است کثیری از ابعاد و نقش بسیار مهم آن در تاریخ ایران، در تاریکی مطلق هستند و آنچه را که ما به نام دوران پهلویها میشناسیم، فقط ظواهر قضیه هستند؛ نه کمال و جامعیّت عصر پهلویها. بالطّبع، هر گرایشی نیز تا امروز از چشم انداز خودش به عصر پهلویها پرداخته است. در باره چند و چون اظهارات میتوان قلمفرسائیهای سنجشی کرد، امّا تا زمانی که ابعاد تاریک بدون هیچ غرضی و نفرتی و کینه توزی و امثالهم در دسترس نباشند، نمیتوان به ضرس قاطع، حکم کرد. فقط میتوان در مقام انسانی منصف و جوینده به بررسی دیدگاههایی پرداخت که میخواهند همه چیز آن دوران را سیاه سیاه جلوه دهند یا سفید سفید یا مخلوطی از هر دو. به نظر من، کلا و اساسا کار پژوهش تاریخی به ذهنیّت فلسفی عمیق و تیزبین با بینشی منزّه از هر گونه جانبداری ملزوم و منوط است. فعلا بپردازم به بحث شما.
شما صحبت از «فکت تاریخی» میکنید. امّا آیا آنچه که عرضه میشود واقعا «فکت» است یا «انتخاب گزینشی فکتها»؟.در روایت فکتها باید همواره حواس خود را هوشیار و بیدار نگه داشت و پرسید که راویان در باره چه چیزهایی سخن نمیگویند؟ آیا «انقلاب سفید» فقط پروژه‌ای برای مدرنیزاسیون بود یا ابزاری برای تحکیم قدرت اقتدارگرایانه؟ آیا رفراندومی که فقط 4000 رأی مخالف دارد، نشانه‌ «اجماع» است یا نشانه‌ فقدان امکان مخالفت؟. آیا مدرنیته ای که بدون امکان اعتراض و با انسداد فعالیّت سیاسی تجویز میشود، اساسا هنوز «مدرنیته» است یا «تکنوکراسیِ اقتدارگرا»؟. رویدادهای تاریخی معاصر ایران را نمیتوان به دو فاکتور«ارتجاع سیاه / ارتجاع سرخ» تقلیل داد. کثیری از گرایشهای آشکار و پنهان و درهمتنیده و حتّا بی اهمیّت در شکلگیری رویدادهای اجتماعی سهیم هستند که چه بسا یکی از آنها، بیشترین نقش را در تحوّلات داشته باشد؛ طوری که از نقش فاکتورهای شناخته و برجسته شده نیز مهمتر باشد. ولی شما رویدادهای عصر «محمّد رضا شاه فقید» را به خانه شطرنجی تقسیم کرده اید: مدرنیته (= شاه) ارتجاع (= روحانیت + چپ ایدئولوژیک) .
من میپرسم که آیا تمام گرایشهای چپ ایدئولوژیک واقعا «همسنگر» روحانیت بودند، یا اینکه یک همپوشانی تاکتیکی و موقتی در شرایط سرکوب بود؟. [مثلا نگاهی به آثار زنده یاد «مصطفی شعاعیان» اثبات میکند که اینطور نبود. مشارالیه در کتاب شوروی و جنگل، چپها را به شدّت هشدار میدهد که از همکاری با آخوندها پرهیز کنند] آیا مخالفت با برنامه های شاه فقید الزاما به معنای «ضدیّت با مدرنیته» بوده است؟. آیا میتوان اقتدارگرایی را به این دلیل که «اصلاحات مدرن» انجام میدهد، توجیه و تبرئه کرد؟. اگر زمامداران و فونکسیونرهای عصر شاهنشاه فقید بر آن بودند که برخی عناصر مدرن (= مثل حق رأی زنان) را پیش ببرند، آیا در کنارش سرکوب و تبعیض سیاسی نبود؟. آیا میتوان در باره‌ «انتخاب مردم» سخن گفت، وقتی امکان «نه گفتن» واقعی وجود ندارد؟. اگر پاسخ منفی است، پس کل روایت رفراندوم چه میشود؟. به نظر من، مقایسه ایران 1963 با اروپای امروز، مغالطه‌ انتقال تاریخیست. آیا زمینه‌ تاریخی، ساختار قدرت و بافت اجتماعی ایران آن زمان با اروپای امروز قیاس پذیر است؟ . آیا «چپ اروپایی» واقعا همان کارکرد «چپ ایدئولوژیک ایرانی را در دهه 40» دارد؟. آیا نیروهای مذهبی در اروپا همان موقعیّت تاریخی و فرهنگی قدرت را دارند که روحانیّت شیعه در ایران داشت و هنوزم دارد؟.
شما پروژه مدرنیته را به دو شاخص تقلیل میدهید که عبارتند از حق رأی زنان. سکولاریسم حقوقی. امّا پروژه مدرنیته فقط اینها نیست؛ زیرا مدرنیته بدون «سوژه‌ آزادی» ممکن نیست. اگر انسان نتواند نقد کند، مخالفت کند، سازماندهی سیاسی داشته باشد، اعتراضهای آشکار بدون هیچ خشونت و بلبشو و اغتشاش داشته باشد، آیا هنوز در جهان مدرن زندگی میکند، حتّا اگر به زنان حق رأی داده شده باشد؟. آنچه به‌ عنوان «فکت تاریخی» عرضه میشود، روایتیست که با دقّت، انتخاب و چیده شده تا یک نتیجه‌ از پیش‌تعیین ‌شده را القا کند؛ آنهم اینکه شکست پروژه‌ مدرن در ایران، نه از درون ساختار قدرت؛ بلکه از «خیانت و همدستی نیروهای ارتجاعی» ناشی شد. امّا این روایت، با حذف عناصر کلیدی، تصویری ساده ‌شده و حتّا فریبنده میسازد. انقلاب سفید را نمیتوان به‌ عنوان یک پروژه‌ راهگشایی دید؛ زیرا در بطن خودش، با نوعی پارادوکس اساسی همراه بود که همانا مدرنیزاسیون بدون شخم زنی اذهان برای ایجاد فضای دمکراسی بود. این پارادوکس، نه جزئی فرعی؛ بلکه گره‌ مرکزی بحران بود. حکومتی که امکان مشارکت واقعی را محدود میکند، حتّا اگر اصلاحاتی پیشرو انجام دهد، آخرش به بی ‌اعتمادی ساختاری دامن میزند و بی ‌اعتمادی، زمینی است که نیروهای رقیب، از جمله سنّت‌گرایان اسلامی، بر زمینه آن رشد کردند و وقوع فاجعه را امکانپذیر.
دو گانه‌ «ارتجاع سیاه و سرخ» نیز بیش از آنکه تحلیلی باشد، یک ابزار سیاسی است برای پاک‌ کردن پیچیدگی معضلات. در واقعیّت تاریخی همواره نیروهای اجتماعی نه در قالبهای خالص؛ بلکه در وضعیّتهای مبهم و متناقض عمل میکنند. همپوشانی و همپایی تاکتیکی میان آنها، الزاما به معنای همذات‌ پنداری نیست؛ بلکه اغلب نتیجه‌ فقدان فضای سیاسی باز است. تعمیم این روایت به اروپای امروز، بیش از آنکه تحلیلی باشد، هشداری است که بر پایه‌ قیاسهای سست بنا شده. چنین مقایسه‌ای، اگر بدون توجه به تفاوتهای ساختاری از لحاظ تاریخی و فرهنگی و اجتماعی انجام شود، نه‌ تنها روشنگر نیست؛ بلکه میتواند خودش به ابزاری برای سوءبرداشت و ساده‌سازی واقعیّت تبدیل شود. اگر مدرنیته از مسیر آزادی عبور نکند، آیا اصلا هنوز مدرنیته است یا صرفا چهره‌ جدیدی از سیطره خواهی؟. از یاد نبردید که اروپای امروز، پشتوانه قویمابه تقریبا هفتصد ساله تفکّر فلسفی را دارد که هر لحظه میتواند غبارهای حادث شده بر اجتماعات خود را با تکیه به سنّت تفکّر انتقادی، خیلی سریع لایروبی رادیکال کند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

جمعه, 01.05.2026 - 08:16 پیوند ثابت