🔺در دوران پسا خآمنه ای، روند تصمیمگیری بیش از پیش به سمت نهادهای امنیتی و تندروترین سرداران سپاه سوق یافته، هرچند ساختارهای رسمی همچنان برقرار هستند.
🔺 رهبر نوپا، مجتبی خامنهای، میزان کنترل او بر قدرت بسیار اندک است . هر چند که این جایگاه همچنان قدرتمندترین منصب در جمهوری اسلامی است و اختیار نیروهای مسلح، قوه قضائیه و نهادهای کلیدی دولت را در دست دارد. مجتبی خامنهای مچاله شده , از زمان انتصابش به رهبری در انظار ظاهر نشده است. افزون بر این، در کنار تجربه اندک او در حکمرانی یا دیپلماسی، میتواند ایفای نقش وی به عنوان تصمیمگیر اصلی در چنین شرایط پیچیدهای را برای او دشوار کند. هر چند که در بیت آقا , حد اقل از سال ۱۳۸۴ , در زمینه های اطلاعاتی و امنیتی نقش بسزایی داشته است .
🔺 نقش مجتبی , عمدتاً مشروعیتبخشی به تصمیماتی است که توسط فرماندهان نظامی اتخاذ میشود، نه صدور دستور مستقیم. و نیز تصمیمات مهمی که توسط شورای علی امنیت گرفته می شود تأیید می کند نه تعیین .
🔺 سپاه در انتخاب رهبر جدید نیز نفوذ قابل توجهی داشته؛ فردی که پیشتر نیز به داشتن ارتباطات نزدیک با سپاه شناخته میشد، هرچند هیچ منصبی رسمی در اختیار نداشت.
🔺 سرداران ارشد سپاه اکنون نفوذ گستردهای بر تصمیمهای راهبردی، به ویژه در حوزه جنگ و سیاست منطقهای، دارد. فرماندهان سپاه، در بخشهای مختلف حاکمیت، از مجلس و نهادهای امنیتی گرفته تا ساختارهای اجرایی مرکزی و محلی، حضور پررنگی دارند.
این نفوذ لزوما از طریق یک فرد واحد اعمال نمیشود، بلکه از طریق شبکهای از سرداران ارشد صورت میگیرد. چهرههایی مانند محمدباقر قالیباف ،
احمد وحیدی (جانشین فرمانده سپاه)، علی عبداللهی (فرمانده قرارگاه خاتمالانبیا)، مجید موسوی (فرمانده نیروی هوافضای سپاه)، اسماعیل قاآنی (فرمانده نیروی قدس سپاه)، محمدباقر ذوالقدر (دبیر جدید شورای عالی امنیت ملی)، غلامحسین محسنی اژهای (رئیس قوه قضاییه)، احمدرضا رادان (فرمانده پلیس) و مجید خادمی (رئیس اطلاعات سپاه) اشاره کرد.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
دیدگاهها
نابود کردن حتّا میکرسکپترین نشانه های گیوتین الهی
دروود بر آقای علوی گرامی،
تحشیه ای دم دست.
سنگبنای هر نظم سیاسی، نه در لحظه اعلامش و تثبیتش؛ بلکه در کیفیّت تولّدش نهاده میشود. سنگبنای حکومت ولایت فقیه از پشت بام «مدرسه رفاه» ریخته شد و در فاصله تقریبا نیم قرنه به تداوم بر همان سبک و سیاق تا امروز ادامه داده است. آنچه که در آغاز، بر بامی نمادین شکل گرفت، صرفا یک ساختار سیاسی نبود؛ بلکه نوعی نسبتگیری میان قدرت، حقیقت و انسان بود. نسبتی که در گذر زمان، خود را در صورتهای گوناگون بازتولید کرد. نزدیک به نیم قرن استمرار، نشان میدهد که مسئله فقط دوام حکومت الهی و آئوتوریته طیف آخوندها نیست؛ بلکه استحکام یک روش اقتدار و حاکمیّت جبری - استبدادی است؛ یعنی سیستمی که اگر بر طرد، حذف، تحقیر و انحصار بنا شود، دیر یا زود در درون خودش دچار فرسایش و اضمحلال میشود. بنابر این، حکومتی که دوامش در گرو خونریزی و قتل عام و کشتار و تجاوز و غارت و شکنجه و مصادره أموال و غارت و جنگ جنون آمیز و تحقیر و تبعیض و ویرانگری و هزاران کثافتکاری و شرارت است، أصلا نباید به هیچ وجه من الوجوه، ثانیه ای دوام آورد و باید به هر وسیله ای که شده است ریزترین و میکروسکپترین نشانه های آن را سر به نیست کرد.
اما در مواجهه با چنین استبداد خونریز، پرسش اساسی این نیست که فقط چگونه آن را نابود کنیم؛ بلکه این است که چگونه از تکرار آن جلوگیری کنیم؛ زیرا تاریخ ایران، بارها نشان داده است که نفیِ یک ساختار نامطلوب و نامحبوب و نابرگزیده، اگر با بازاندیشی در بنیانهای فکری و فرهنگی همراه نباشد، تنها به تولید مجدّد همان الگو در لباسی دیگر میانجامد. آنچه باید از میان برود، یک نظام سیاسی منفور نیست؛ بلکه همچنین و همپای با آن، شیوهای از اندیشیدن است که انسان را ابزار میبیند و حقیقت را در انحصار قدرت و اقتدار و امتیازخواهی میطلبد.
ایرانِ آینده، اگر قرار است افقی نو بگشاید، باید میزان پایبندی به نگاهبانی از جان و زندگی و تضمین و تامین و احترام به ارجمندی انسانی، مسئولیّت پذیری، و توانایی زیستن در افقی فراتر از انحصارهای ایدئولوژیک/مذهبی و امثالهم باشد. ایران، بهعنوان یک حقیقت تاریخی و فرهنگی، نه بت است و نه مطلق؛ بلکه افقی است که در آن، انسانها میتوانند امکان زیست مشترک را بیازمایند. اگر چیزی بخواهد خود را فراتر از این امکان مشترک بنشاند - خواه دین ایمانخواه، خواه ایدئولوژی علم نما، خواه قوم و قبیله و عشیره و طایفه، و حتّا مفهوم انتزاعی وطن باشد- ؛ آنگاه خودش به مسئله بغرنجزا تبدیل میشود؛ زیرا آنچه که اصیل است و اصالت دارد، نه برتری یک مفهوم بر دیگران، بلکه حفظ تعادلی است که در آن، هیچ آمریّت مطلقی مجاز و محقّ نیست که انسان ایرانی را بخواهد به حاشیه براند و او را تابعی از آمریّت انحصاری قدرت و اقتدار و امتیازخواهی محکوم و در بند کند. به همین دلیل، عزم حقیقی و تصمیم راسخ، نه در «برچیدن و خاتمه دادن به تمام جلوه های منحوس و مزخرف و متعفّن و چندش آور الهی»؛ بلکه همچنین در «دگرگونی» است؛ دگرگونی که از درون و ذهنیّت و قلب و مغز ایرانیان آغاز میشود. در شیوه اندیشیدن و رویارویی با گزندناپذیری زندگی و جان و حرمت به گیتی و کیهان و غیره و ذالک. در نسبت با قدرت. در فهم از حقیقت. جامعهای که بتواند به این سطح از خودآگاهی برسد، دیگر به تکرار خشونت و سبعیّت، محتاج نیست و متمایل نخواهد شد؛ زیرا در بطن خودآگاهبودش، مانع بازگشت همان چرخهها میشود.
شاید بزرگترین آزمون ملّت ایران، نه در سرنگونی تمام و کمال گیوتین الهی – که صد در صد به زودی اتّفاق خواهد افتاد -؛ بلکه در نحوه ساختن نظمی و سامانبندی نو باشد؛ یعنی نظمی که در آن، حتّا مخالف نیز از حقِ بودن محروم نشود؛ زیرا آینده، نه از دل نفرت؛ بلکه از دل فهمی عمیقتر از انسان و حدود قدرت او زاده میشود و هر چیزی که بخواهد خودش را فراتر از ایران بگذارد، باید به حیث خطری ویرانگر برای ایران و مردمانش شناخته شود و پیشاپیش در صدد خنثا کردن آن برآمد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان