رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 20 اردیبهشت 1405 - Sunday, 10 May 2026

ایرانیان در گزینشگاهِ دو راههِ تاریخ هزاره ای

ایرانیان در گزینشگاهِ دو راههِ تاریخ هزاره ای

تاریخ نگارش:03/05/2026

ایرانیان در گزینشگاهِ دو راههِ تاریخ هزاره ای

[ .....شرّ فقط مقوله ای اخلاقی در معنای محدود آن نیست؛ بلکه ابعادی نیز دارد که از قلمرو اخلاق فراتر میروند و به وابستگیهای انسان به نیاکانش، به جامعه و به طبیعت اشاره میکنند. گونه‌ای شرّ انباشته نیز وجود دارد در «مکانهای هتک‌ شده»، همچون صحنه‌های جنگ، جُرم یا اعدام. سخن گفتن از «مکانِ شوم» و «زمانهای هولناک» به بُعد جمعی شرّ اشاره دارد. به «گناه نخستین» و به تمامی چرخشها و جهتگیریهای گذشته که مسیر تاریخ را به سوی تباهی سوق داده‌اند. برای نمونه میتوان به پیامدهای ناخواسته صنعتی ‌شدن اندیشید همچون بحرانهای ادواری، فقر و تنگدستی، کارِ کودکان، کارخانه‌های دامداری و آلودگی محیط زیست. شرّ نه تنها اندیشیده و اجرا میشود؛ بلکه بر رفتار و کردار و گفتار انسان نیز واقع و موثّر میشود و ردّ خود را بر جای میگذارد. نمادپردازیِ شرّ به هراس از سرایت و نیز به ترسهای خاصّ از تاریکی، بی‌ نظمی و آلودگی اشاره دارد. نماد پردازیها همچنین بیانگر اینند که همواره مرزی روشن میان شرّ خیالی و شرّ واقعی وجود ندارد.]

[Das Böse – Jean -Claude Wolf (1953 - ) – Walter de Gruyter Verlag – Berlin/Boston - 2011 – S. 22]

فرصت گریستن از ما ربوده شده است؛ نه به این معنا که اندوهی در کار نیست؛ بلکه به این دلیل که اندوه، از مقیاسِ اشک فراتر رفته و به سنگینیِ هستی تبدیل شده است؛ طوریکه حتّا اشک نیز توانِ حملِ آن را ندارد. گریه، که باید گشایشِ دریچه های روح باشد، در برابر این ثقلِ بیکران، فروبسته و ناتوان میماند. چشمانِ ما - این آستانه ‌های خاموشِ رهایی -، دیگر نه ظرفِ تسکین، نه مجالِ جاری شدن دارند و نه تابِ نگه ‌داشتن؛ گویی اقیانوسهای فروخورده در پشتِ مرزی نامرئی متوقف مانده‌اند. نه چکیده میشوند. نه میخشکند؛ بلکه در تعلیقی هولناک، ما را به سکوتی سنگین محکوم کرده‌اند. این سکوت، سکوتِ بی‌ احساسی نیست؛ بلکه سکوتِ اشباع شده است. جایی که رنج، امکانِ بیان را میسوزاند و خاکستر میکند. چشمانِ ما، چشمهایِ انتظار و حیرت، دیگر گنجایشِ فرو ریختنِ این همه سوگ را ندارند. حیرت، به جای آنکه دریچه ای را به سوی فهم بگشاید، به دیواری بدل شده است. دیواری میان ما و امکانِ گواریدن و معنا دادن به آنچه که رخ میدهد. در پسِ این دیوار، هر روز، در برابر نگاههای ناباورِ ما، قامتهایِ جوان و زیبا که میتوانستند حاملِ آینده باشند به دارهای بیداد سپرده و آویخته میشوند؛ نه فقط به عنوانِ قربانیانِ قدرت و اقتدار و امتیازخواهی جنونوار؛ بلکه به عنوانِ نشانه‌هایی از گسستِ عمیقِ انسان از مسئولیتِ خویش.
کدام خطاها، کدام بلاهتهای تاریخی، کدام جهالتهای انباشته و کدام بی ‌مسئولیّتیهایِ مزمن، چنین سرنوشتی را بر ما چیره کرده اند؟. آیا فجایع هولناک میهنی فقط ناشی از ستمِ ستمگران هستند یا سکوتِ طولانیِ ما نیز در آن سهمی دارد؟؛ زیرا بیداد، تنها در دستانِ جلّادان شکل نمیگیرد؛ بلکه در خلأِ وجدانهایِ خاموش نیز ریشه میدواند. وقتی که گفتن حقیقت به تعویق می‌افتد و مسئولیّت به دیگری حواله داده میشود، متعاقبش، روزگار و رخداد تاریخ نه به دستِ تقدیر؛ بلکه به دستِ غفلت، به فاجعه میل میکند و چه سهمگینتر از اینکه جهان، در برابر این رنجِ عریان، به تماشاگر مبدّل شده است. تماشاگرانی که نه از سرِ نادانی؛ بلکه به نوعی فلجِ اخلاقی مبتلا شده اند. جهان به‌ جای آنکه آیینه‌ وجدان آدمیگری باشد، در مواجهه با تکرارِ رنج، به جای بیدارتر شدن، به بی‌ حسّی خو گرفته است. این همان تراژدیِ مدرن است. کثرتِ رنج، به جای آنکه همدلی را تعمیق بخشد، آن را فرسوده میکند.
اگر قرار است که راهی گشوده شود، باید از دلِ همین تاریکی غالب شده آغاز شود. نخستین گام، بازپسگیریِ امکانِ احساس است؛ نه گریه به عنوانِ ضعف؛ بلکه به عنوانِ گواهی بیدارفهمی. اشک، اگر جاری شود، میتواند زبانِ اعتراض باشد؛ اعلامِ اینکه هنوز چیزی در ما زنده است که تن به عادتِ رنج نداده است. امّا این کافی نیست. رهایی، تنها در احساس نمیبالد؛ در آگاهی و مسئولیّت نیز ریشه میگیرد. ما باید بار دیگر نسبتِ خود را با حقیقت جان و زندگی و آزادی و زیستن سرفرازانه بازاندیشی کنیم. حقیقت نه آن ‌چیزی است که به ما گفته میشود؛ بلکه چیزیست که در برابر آن مسئولیم و مسئولیّت، نه یک مفهوم اخلاقیِ انتزاعی؛ بلکه شیوه‌ای از بودن و واکنش نشان دادن است. شیوه‌ای که در آن، انسان از تماشاگر بودن کناره میگیرد و به شاهد گویا و سخندان عرض وجود میکند. شاهد، کسی است که میبیند و نمیگذرد که رنج بیدادگری را کتمان و تخریب و استتار و فراموش کنند. شاید هنوز، در پسِ این خشکیِ سهمگین، امکانی نهفته باشد. امکانِ بازگشت به خود، به وجدان بیدار و فریادگر. به مسئولیّتی که نمیتوان آن را به دیگری سپرد و اگر بازگشت رخ دهد، آنگاه حتّا در دلِ تاریکترین زمانه‌ها، شعله ای از نور باقی خواهد ماند. نوری که نه از بیرون؛ بلکه از درونِ انسانی برمیخیزد که دیگر نمیخواهد نظاره‌گرِ رنج باشد.
آزادی چیست؟. آیا آزادی، کالائیست در میان اجناس و چیزی که بتوان آن را طلب کرد، به چنگ آورد، یا در ازای پرداخت قیمتی - حتّا اگر جان باشد - خرید و تصاحب کرد؟ یا آزادی، پیش از آنکه موضوعِ تملّک باشد، خودش معیارِ هر تملّکی است و پیش از آنکه به‌ دست آید، چیزیست که «به‌ دست آوردن» را معنا میکند؟. به ما آموخته‌اند - و چه بسیار این آموزش، در جامه‌ تحمیل و تلقین بوده است - که برای آزادی باید جنگید. امّا کمتر کسی از این پرده فراتر رفته و پرسیده است که آنچه را که باید برایش جنگید، چیست؟. آیا آزادی حقیقتا در بیرونِ از وجود ماست. در دسترسِ قدرتها و در گروِ کامیابیها؟ یا اینکه آزادی، پیش از هر نبردی، در ژرفای وجود انسان نهفته است به ‌مثابه گوهرِ سنجشگر که هر چیز را به محکِ خویش میزند؟. آزادی، اگر به ‌راستی فهمیده شود، نه «دستاورد» است و نه «امتیاز». نه بخشیدنی است و نه گرفتنی. آزادی، گوهر شبچراغِ خاموش ‌ناشدنیِ وجود انسان است که امکانِ دیدن را فراهم میکند، بی‌ آنکه خودش، نیازمندِ روشناییِ دیگری باشد. اگر این چراغ شعله ور خاموش شود، هر چیزی که به نام آزادی به ما داده شود، چیزی جز سایه‌ای از آزادی نخواهد بود. صورتی بی‌ جان از حقیقتی که دیگر در ما حضور ندارد. 
امّا جایی که آزادی را صرفا به گوهرِ درونی فرو میکاهیم و آن را از گستره میهنی و جهانی، از تاریخ، از مناسباتِ قدرت و از رنجهای ملموس و آشکار و پنهانِ انسانها جدا میکنیم، بی‌ آنکه بخواهیم، راه را برای انکاری دیگر میگشاییم؛ یعنی انکارِ این واقعیّت که انسان میتواند در عینِ داشتنِ گوهر شبچراغ آزادی، از فعلیّتِ آن محروم بماند؛ زیرا آزادی، هر چند در ذات وجود انسان ریشه دارد، در جهانِ زیسته، میتواند محدود و سرکوب شود و حتّا چنان به حاشیه رانده شود که انسان، معیارِ سنجشِ خویش را از یاد ببرد. پس مسئله، نه نفیِ مبارزه است و نه تقدیسِ آن؛ بلکه فهمِ این دوگانگیِ اساسی است. آزادی، هم «مبدأ» است و هم «مسئله». هم در درونِ انسان به ‌مثابه امکان، حضور دارد، و هم در بیرون، در عرصه‌ واقعیّت، در معرضِ تهدید و سلب شدن است.
آنانی که آزادی را فقط «گرفتنی» یا «دادنی» میپندارند، بی ‌تردید آن را به سطحِ اشیاء تنزّل میدهند و از گوهرِ آن غافلند. امّا آنانی نیز که آزادی را چنان درونی و ذاتی میفهمند که هر گونه سلبِ بیرونی را نادیده میگیرند، در خطرِ آنند که رنجِ واقعیِ انسانِ در بند را به توهّم تقلیل دهند و این، خودش نوعی دیگر از غارتِ گوهر شبچراغ آزادی است - نه با زور؛ بلکه با نادیده‌گرفتن -. آزادی، در حقیقت، نه در تملّکِ آن است و نه در صرفِ ادّعای آن؛ بلکه در نسبتِ زنده و بیداری است که انسان با آن برقرار میکند. انسانِ آزاد، نه کسی است که چیزی را به‌ دست آورده، و نه اینکه در درونِ خودش احساسی از آزادی دارد؛ بلکه میتواند میانِ این دو ساحت، پُلی زنده بزند. از درون، معیارِ سنجش را حفظ کند و در بیرون، نگذارد که این معیار به خاموشی سپرده شود. اگر آزادی، گوهرِ وجودی انسان است، چرا چنین آسان، آن را به معیارهای بیرونی میسپاریم؟. اگر آزادی در گوهر ما وجود دارد، چگونه است که ساختارهای میهنی و جهانی میتوانند آن را تا مرزِ فراموشی خاموش کنند؟. آیا ممکن است که ما، به نامِ آزادی، از مسئولیّتِ پاسداری از آن در هر دو ساحت - درون و بیرون -گریخته باشیم؟. آیا زمانی که میگوییم «برای آزادی میجنگیم»، میدانیم کدام آزادی را مُراد کرده‌ایم؟.  آزادی که باید کشف شود، یا آزادی که باید احیا شود؟. شاید آزادی، چیزی نیست که به ‌دست می‌آید یا چیزی که در ما هستی دارد؛ بلکه حقیقتی است که تنها در بیداریِ پیوسته‌ انسان میانِ این دو ساحت، خودش را آشکار میکند و شاید بزرگترین اسارت، نه در محکوم بودن به غُل و زنجیرها؛ بلکه در لحظه‌ای است که انسان، گوهرِ سنجشِ خویش را فراموش میکند و بزرگترین آزادی، در لحظه‌ایست که نه فریبِ داشتن را میخورد و نه به بهانه‌ بودن، از جهانِ واقعیِ رنج و مسئولیّت روی برمیگرداند.
تاریخ ایران را اگر از سطحِ روایتهای رسمی و تقویمی فراتر ببریم و به ‌مثابه پروسه ای زنده و متلاطم بنگریم، آنگاه آن را نه سلسله‌ای از وقایع؛ بلکه میدانِ کشاکشِ مداومِ انسان ایرانی با «خواستِ آزادی» و گلاویزی با «موانع تحدیدکننده» خواهیم یافت. در این چشم ‌انداز، ایران نه فقط یک جغرافیای زیستی؛ بلکه میدان درگیریِ دیر پای دو تمایل بنیانی است. اشتیاق آرمانی ایرانیان به زیستنِ خودبنیان و آزاد و در مقابلش، تمایل حاکمین به تثبیتِ نظمهایی که خودبنیانی را مهار و سرکوب و قلع و قمع میکنند. اشتیاق دلربا برای آزادی و آزادزیستی، در هر عصری، در چهره‌ای نو و دیگرسان، ظهور کرده و در هر نوبت، با موانعی از قدرت و اقتدار و نظمِ تحمیلی و قرائتهای مطلق‌انگار از حقیقت، درگیر شده است. در طول قرون ماضی، موانع مهارکننده، صورتهای متنوّعی را بروز داده اند و علیه ایرانیان و آرمانهایشان جنگیده اند. گاه در هیئت اسطوره و آیین، گاه در قالبِ دین ایمانخواه و مذهب، و گاه در سیمای ایدئولوژیهای زمینی. آنچه که در این میان تکرار شده، نه فقط حضورِ دین ایمانخواه یا قدرت غالب؛ بلکه گرایشِ مداوم به «مطلق‌سازیِ حقیقت» بوده است.  جایی که یک قرائت انحصاری از جهان و زندگی، خودش را نه به ‌عنوان یک امکان؛ بلکه به‌ عنوان تنها امکانِ مجاز معرفی میکند. در چنین چارچوبی، تاریخ ایران را میتوان به ‌سان میدانِ کشاکش میان دو گرایش دید. یکی گرایش به تثبیت و قطعیّت که در قالب احکام، بایدها و نبایدها، و نظمهای تغییرناپذیر خود را نشان میدهد و دیگری گرایش به گشودگی، امکان، و آفرینشِ شیوه‌های نو زیستن. این دو، نه فقط در سطح نهادها؛ بلکه در درونِ هر فرد نیز با یکدیگر در نزاعند. از همین نقطه است که آزادی، نه به ‌مثابه یک خطرِ بیرونی؛ بلکه به‌عنوان تهدیدی علیه نظمِ تثبیت‌ شده و غالب، سرکوب میشود. با اینهمه، فروکاستنِ سراسر تاریخ مردمان ایران به تقابلِ ساده‌ «آزادی» و «دین ایمانخواه و غالب شده» خطایی است که خودش، نوعی تکرار همان مطلق‌ سازی است؛ اما این ‌بار در جهتی معکوس؛ زیرا هیچ سنّتی، هیچ دین ایمانخواهی، و هیچ نظام سیاسی، یکدست و تک‌ معنا نبوده است. در دلِ ساختارهایی که گاه ابزارِ انقیاد بوده‌اند، لحظاتی از معنا، همبستگی و حتّا نوعی رهایی درونی نیز شکل گرفته است. مسئله، نه خودِ صورتهای پدیدار شده؛ بلکه نحوه‌ مواجهه‌ انسان با آنهاست که مهم است. آیا صورتها، انسانها را به حقیقتی بسته بدل میکنند، یا به افقی گشوده برای تفسیر و خوانش و بازآفرینی؟.
ریشه‌ اصلیِ محدودیّت را باید در جایی ژرفتر جُست. در لحظه‌ای که انسان، از پرسشگری واپس مینشیند و به جزمیّتهای موروثی پناه میبرد؛ یعنی در جایی که «باید»ها جای «میتوان»ها را میگیرند، و زیستن، از یک امکانِ آفریننده، به اجرای مجموعه‌ای از احکام و أوامر و مُنهیات و معروفات فروکاسته میشود. در چنین وضعی، حتّا اگر زنجیرها شکسته شوند، ذهنیّت انسانها همچنان در اسارت باقی میماند. با این حال، آنچه که تاریخ ایران را متمایز میکند، پایداریِ اشتیاق به آزادی و آزادزیستی است. هر چند چنین اشتیاقی بارها سرکوب شده، هر چند در خون و شکست فرو رفته؛ امّا هرگز به‌کلّی خاموش نشده است. اشتیاق برای آزادی، نه یک شعار سیاسی؛ بلکه نوعی «حسّ وجودی» است. حسّی که انسان را وا میدارد تا از خود بپرسد که آیا اینگونه که زندگی میکنم، انتخابِ آزاد من است یا تکرارِ چیزیست که بر من تحمیل شده است؟.
امروزه روز، این پرسش، با شدّتی بیش از پیش، در برابر انسان ایرانی ایستاده است. امّا این وضعیّت را نمیتوان به موضوعی ساده تقلیل داد؛ چنانکه گویی تنها دو راه وجود دارد. یا این، یا آن؛ بلکه آنچه که در میان است، امکانی پیچیده‌تر و در عین حال دشوارتر است.  امکانِ بازاندیشیِ بنیانی در نسبتِ خود با هویّت، میهن، فرهنگ، باور، و آزادی. آزاد زیستن، فقط به معنای رهایی از قیدهای بیرونی نیست؛ بلکه مستلزمِ تواناییِ ایستادن در برابر خویشتن نیز هست؛ یعنی جرأتِ شکّ کردن و پرسیدن و کاویدن در باره ذهنیّتی که بخشی از «من» شده‌اند؛ یعنی پذیرشِ این حقیقت که آزادی، نه هدیه‌ای آماده؛ بلکه پروژه‌ای ناتمام است. پروژه‌ای که هر نسل باید آن را از نو بیافریند و تداوم دهد. از این لحاظ، بزرگترین مانعِ آزادی، شاید نه فقط ساختارهای بیرونی؛ بلکه تمایلِ درونیِ ما به گریختن از مسئولیّت باشد؛ زیرا آزادی، همواره با عدم ‌قطعیّت همراه است و انسان، اغلب، امنیّتِ جزمیّتها را؛ ولو تحمیلی باشند به مخاطره‌ انتخاب، ترجیح میدهد. به همین دلیل است که تاریخ، بارها و بارها، الگوهای مشابهی را بازتولید میکند.
اکنون ایرانیان در طول تقریبا نیم قرن، سیطره فاجعه بار حکومت خلفای الله و نتایج حاصل از اقتدار ناحقّ آنها در برابر چرخشگاهِ تاریخ هزاره ای خود ایستاده اند و باید به گزینشی کلیدی اقدام کنند و انتخاب نیز گریزناپذیر است؛ زیرا امروز و فردای آنان به گزینش مصمّم و راسخ «اکنون و اینجا» منوط و مشروط است. آیا ما حقیقت را چیزی میدانیم که باید از آن اطاعت کرد یا افقی که باید در باره آن اندیشید؟. آیا آزادی را تنها در شکستنِ زنجیرها میبینیم، یا در تواناییِ آفرینش معنایی نو برای زیستن؟. آیا میتوان از گذشته ای گسست که در فضایی از ریاکاری و ترس و دلهره و وحشت و تظاهر و چند چهره گی و نمایشی و دروغ و خُدعه و شرارت و غارت و کشتار و تجاوز و شکنجه و مصادره أموال و حقارت و امثالهم آمیخته بود، بی ‌آنکه آن را فهمیده باشیم؟ و مهمتر از همه، آیا ما آماده‌ایم که آزادی را نه فقط در سطحِ سیاسی؛ بلکه در ژرفای وجودیِ خویش نیز نگاهبان باشیم؟.  شاید پاسخِ به این پرسشها، سرنوشتِ اکنون و آینده را رقم بزند؛ زیرا تاریخ پایداری ایران و ایرانیان، نه در اسناد تاریخی و میراث مادّی؛ بلکه در تصمیمهای راسخ انسانهایش شکل میگیرد و هر تصمیمی، یا گامی است به سوی تکرارِ گذشته، یا تلاشی برای گشودن افقی که هنوز نامی ندارد. آیا ما ایرانیان حاضریم از اسلامیّت شیعه گری با تمام توان و بیدارفهمی و مسئولیّت بگسلیم و هویّت اصیل و ایرانی خود را بزییم و نگاهبانی کنیم؛ زیرا تنها ضامنِ آزادی ما، «خویشباشی ایرانی = گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی» است یا اینکه به سیطره فعّال بودن گیوتین خونریز موکّلان الهی گردن مینهیم و تسلیم میشویم و امروز و فردای خود را نابود میکنیم؟. کدامیک؟. 
هر جامعه‌ای که در آستانه‌ انتخابی سرنوشت ‌ساز قرار میگیرد [=  یا ایران و تاریخ و فرهنگش یا اسلامیّت و گیوتین خونریزش؟]. آیا میخواهد که مسئولیّت واقعیّت پذیری ملموس‌ آزادی را به عهده بگیرد یا امنیّتِ ظاهریِ انقیاد  و حقارت و نکبت را برگزیند؟. ایرانِ امروز را میتوان در چنین بزنگاهی دید؛ نه به‌عنوان دوگانه‌ای ساده و تقلیل‌گرایانه؛ بلکه به ‌مثابه موقعیّتی که در آن، انسان ایرانی باید نسبتِ خود را با حقیقت، هویّت اصیل و آزادی زیستن و سرفرازی و پهلوانی بازاندیشی کند. «ایرانی بودن» در این معنا، یک برچسب کشوری و تاریخی نیست؛ بلکه میتواند به پروژه‌ وجودی بدل شود.  پروژه‌ای برای بازآفرینیِ شیوه‌ای از زیستن که در آن، انسان نه ابزارِ احکام اجباری و تحکّمی؛ بلکه هنرمند آفریننده معنای وجودی خویش باشد. آزادی، اگر قرار است پایدار باشد، باید از دلِ آگاهی زاده شود؛ نه از واکنشهای شتابزده و صرفا سلبی. تاریخ خجسته هر ملّتی، چیزی جز برآیندِ انتخابهای کوچک و بزرگِ انسانها در بزنگاههای سرنوشت ساز نیست و هر انتخابی، هر چند ناچیز، میتواند حلقه‌ای دیگر بر زنجیرهای اسارت بیفزاید یا گامی باشد در جهتِ گشودن آن و بال و پر گرفتن سیمرغ آزادی.

1-    همبستگی و همدلی در فاصله ها و گسستن و گریختن در شانه به شانه بودنها

چه بسیار جماعتهایی که در ازدحامِ خیابانها، در صفوفِ هم‌ راستا و در همنشینیهای ظاهرا فشرده میزیند، امّا در ژرفای مناسباتشان، در بیابانی از بیگانگی سرگردانند؛ گویی هر یک، جزیره‌ای است دور افتاده در اقیانوسی مشترک و چه بسیار دلهایی که فرسنگها از هم دورند؛ ولی در یک ارتعاشِ پنهانِ معنا، به هم پیوسته‌اند. فاصله، در اینجا نه مانع؛ بلکه میدانِ امکان است. امکانی برای خواستن، برای فهمیدن، برای همسرنوشتی. جامعه‌ای که در آن، پیکرها نزدیک و دلها از یکدیگر دورند، برغمِ کثرتِ تماسها، سترون میماند؛ زیرا شکوفایی، نه از تراکمِ حضورها؛ بلکه از هم‌افقیِ اراده‌ها زاده میشود. ‌جا یی که انسان، دیگری را نه «ابزارِ هم‌زیستی»؛ بلکه «هم ‌ارزِ هستی» میشناسد، ریشه‌های همبستگی در خاکِ احترام میدوانند و نهالِ آزادی، بی‌ هراس از تندبادِ تملّک، سر برمیکشد. آزادیِ من، آنگاه معنا مییابد که نگاهبانِ آزادیِ تو باشم و نگاهبانی، نه از سرِ مصلحت؛ بلکه از درکِ یگانگیِ سرنوشتهاست.
اگر به تاریخِ زیستِ جمعی بنگریم، درمییابیم که گسست و پیوست، همواره در کشاکشی پنهان بوده‌اند. بارها کسانی که از هم دور بوده‌اند، به قصدِ پیوند برخاسته‌اند؛ امّا آنان که در ظاهر نزدیک بوده‌اند، از بیمِ از دست‌ دادنِ موقعیت یا از سرِ بی ‌اعتمادی، فاصله‌ای تازه آفریده‌اند. این چرخه، نه یک تصادف؛ بلکه نشانه‌ ناتمام‌ بودنِ فهمِ ما از «همبستگی» است. از اینکه هنوز نیاموخته‌ایم چگونه میتوان نزدیک بود بی‌ آنکه دیگری را در خود حل کنیم. چگونه میتوان متفاوت بود، بی‌آنکه به بیگانگی تن دهیم. شانه به شانه ایستادن، اگر تلاقیِ بدنها باشد، نه نشانه‌ نزدیکی؛ بلکه نوعی همزمانیِ بی محتوا است. حضوری بی‌حضور. جامعه‌ای که در آن، نزدیکی به «مجاورت» فروکاسته شود، دیر یا زود به پوک ‌شدنِ معنای با هم بودن درمیغلتد؛ زیرا شکوفایی، زاده‌ هم‌افقیِ اراده‌ها و همریشگیِ ارزشهاست؛ نه محصولِ انباشتِ بدنها در کنار یکدیگر. جایی که انسان، دیگری را نه در حدِ «هم‌ مکان»، بلکه در مقامِ «هم‌ سرنوشت» به رسمیت میشناسد، بذرِ همبستگی در خاکِ احترام کاشته میشود. این احترام، تنها یک فضیلتِ اخلاقی نیست؛ شرطِ امکانِ زیستِ جمعی است. آزادی، نیز در چنین افقی معنا مییابد. آزادیِ من، بی ‌پاسداری از آزادیِ تو، به امتیازی شکننده و زودگذر بدل میشود؛ اما هنگامی که آزادیها به هم گره میخورند، به ریشه‌ای مشترک بدل میگردند که طوفانها را تاب می‌آورد. فاصله، در این میان، دو چهره دارد. اگر در افقِ بیگانگی تفسیر شود، به گسست می‌انجامد؛ و اگر در پرتوِ همدلی فهم شود، به پلی برای پیوند بدل میگردد. دوری، میتواند میدانِ شکل‌گیریِ آگاهی باشد. آگاهی از دیگری، از محدودیّتهای خویش و از ضرورتِ گفت ‌و گو. در چنین خوانشی، فاصله نه تهدید، که امکان است. امکانی برای خواستنِ دیگری، برای شنیدنِ سخنهای او، و برای ساختنِ نسبتی که از سطحِ همنشینی فراتر رود و به باهمزیستیِ معنادار برسد 
پس مسئله‌ «گسست و پیوست»، پیش از آنکه بیرونی باشد، درونی است. تا زمانی که دیگری را تهدیدی برای خویش می‌انگاریم، حتّا در نزدیکترین فاصله‌ها نیز دور خواهیم ماند و آنگاه که دیگری را امتدادِ امکانهای خویش ببینیم، حتّا دورترین فاصله‌ها نیز کوتاه خواهند شد. همبستگی، نه یک وضعیّتِ تحمیلی؛ بلکه یک «شدنِ مشترک» است. شدنی که در آن، فردیّتها نابود نمیشوند؛ بلکه در نسبتی زنده و پویا، به تعادلی خلّاق میرسند. جامعه‌ای شکوفا میشود که در آن، شانه به شانه بودن، به همریشگیِ معناها بینجامد. جامعه ای که در آن، اعتماد، جایگزینِ سوءظن، و گفت ‌و شنود، جایگزینِ گریز شود. چنین جامعه‌ای، آزادی را نه به ‌عنوانِ امتیاز؛ بلکه به‌ مثابه‌ مسئولیّتی متقابل میفهمد. مسئولیّتی برای نگاهبانی از امکانِ زیستنِ دیگری، آنگونه که هست. آیا ما حقیقتا به نزدیکیِ دلها می‌اندیشیم، یا هنوز در سطحِ تماسِ اندامها متوقف مانده‌ایم؟. آیا «دیگری» را میفهمیم، یا تنها او را تحمّل میکنیم؟. آیا همبستگی را میخواهیم، یا صرفا از تنهایی میگریزیم؟. آیا آزادی را چونان حقّی مشترک پاس میداریم یا آن را به سودِ خویش مصادره میکنیم؟ و سرانجام، آیا آماده‌ایم که برای رسیدن به «با هم بودن»، از بخشی از خودبسندگیهای خام دست بکشیم؟. پاسخ به این پرسشها، نه در گفتار؛ بلکه در شیوه‌ زیستنِ ما رقم میخورد. هر انتخابِ ما، هر نسبتِ ما با دیگری، یا پلی است به ‌سوی پیوند، یا دیواری در خدمتِ گسست و آینده‌ هر جامعه، چیزی نیست جز برآیندِ انتخابهای به‌ ظاهر کوچک، امّا در حقیقت سرنوشت‌ساز.
اگر بخواهیم این مسئله را ژرفتر بنگریم، باید از سطحِ پدیدارها عبور کنیم و در باره بنیانهای وجودیِ «نزدیکی» و «فاصله» بیندیشیم. آنچه ما نزدیکی مینامیم، اغلب یک وضعیّتِ مکانی است؛ حال آنکه در ساحتِ وجود، نزدیکی امری است کیفی، نه کمّی. انسان میتواند در نزدیکترین فاصله‌ فیزیکی، در دورترین افقِ معنایی از دیگری قرار گیرد؛ زیرا آنچه فاصله می‌آفریند، نه مکان، بلکه «نحوه‌ بودن» ما با دیگری است. در اینجا مسئله به نوعی سوء‌فهم بنیانی بازمیگردد. ما گمان میکنیم که «بودن در کنار» به‌ خودیِ خود «بودن با» را به ‌دنبال می‌آورد، در حالیکه «با بودن»، مستلزم گشودگیِ وجودی است. گشودگی؛ یعنی آمادگی برای آنکه دیگری را نه در چارچوبِ پیشفرضهای خود؛ بلکه در افقِ خاصِّ او دریابیم. امّا گشودگی، هزینه دارد. مستلزمِ تزلزلِ قطعیّتهای ما، ترکِ امنیّتِ خودبسندگی، و پذیرشِ این حقیقت است که «دیگری» همواره چیزی بیش از تصوّرِ ماست. به همین علّت، بسیاری ترجیح میدهند شانه به شانه بایستند، بی‌ آنکه به این گشودگی تن دهند؛ زیرا نزدیکیِ حقیقی، نوعی خطر نیز در خود دارد. خطرِ دگرگون‌شدن.
از سوی دیگر، فاصله نیز اگر به‌درستی فهم نشود، به بیگانگی می‌انجامد. فاصله، در ذاتِ خود، نه منفی است و نه مثبت؛ بلکه منوط به اینست که آگاهبود ما چگونه آن را معنا کند. اگر فاصله را به‌ مثابه‌ «جدایی» بفهمیم، به گسست میرسیم؛ امّا اگر آن را به ‌مثابه‌ «فاصله‌ای برای دیدن» دریابیم، به امکانِ شناخت دست مییابیم. همانگونه که برای دیدنِ یک تصویر، باید فاصله‌ای معیّن با آن داشت، برای فهمِ دیگری نیز نوعی فاصله آگاهانه ضروری است. نزدیکیِ بی ‌فاصله، میتواند به ادغام و حذفِ تفاوت بینجامد و فاصله‌ بی ‌نزدیکی، به انکارِ هر گونه پیوند. حکمتِ زیستِ جمعی، در حفظِ این تنشِ خلّاق میانِ نزدیکی و فاصله است. در این افق، همبستگی دیگر به معنای حذفِ فاصله‌ها نیست؛ بلکه به معنای «معنادار کردنِ فاصله‌ها»ست. جامعه‌ای به بلوغ میرسد که در آن، افراد می‌آموزند چگونه در عینِ فاصله داشتن، به سرنوشت و نگاهبانی از جان و زندگی یکدیگر متعهّد بمانند. چگونه در عینِ تفاوت، به وحدتی زنده دست یابند. این همان نقطه‌ای است که در آن، آزادی و همبستگی نه در تقابل؛ بلکه در تکمیلِ یکدیگر ظاهر میشوند. آزادی، اگر به گسست بینجامد، از درون پوک میشود و همبستگی، اگر به حذفِ تفاوتها منجر شود، به استبدادِ پنهان بدل میگردد. پس مسئله، نه انتخابِ یکی علیه دیگری؛ بلکه یافتنِ نسبتی است که در آن، هر دو در تعادلی پویا حفظ شوند.
از این منظر، گسستهای تاریخی و اجتماعی را نیز میتوان به‌گونه‌ای دیگر فهمید.  نه به‌عنوان شکستهای بیرونی؛ بلکه به‌ مثابه‌ نشانه‌هایی از ناتوانیِ ما در برقراریِ تعادل. هر بار که همبستگی به اجبار تحمیل شده، فاصله‌ها در شکلِ پنهان بازتولید شده‌اند و هر بار که آزادی به ‌گونه‌ای فهم شده که پیوندها را گسسته، جامعه به پراکندگی و ناتوانی فروغلتیده است. در هر دو حالت، مسئله یکی است. فقدانِ فهمی عمیق از «با هم بودن» به‌ مثابه‌ یک پروسه زنده، نه یک وضعیّتِ ثابت و تحمیلی و اجباری. با این تفاصیل، شاید بتوان گفت که مسئله‌ اصلی، نه نزدیکی است و نه فاصله؛ بلکه «کیفیّتِ پیوند» است. پیوندی که در آن، انسانها یکدیگر را به رسمیّت میشناسند، نه به ‌عنوان ابزار، نه به ‌عنوان تهدید؛ بلکه به‌ عنوان امکانهایی برای گسترشِ افقِ خویش. در چنین نسبتی، دیگری نه مانع؛ بلکه راه است؛ نه حدّ؛  بلکه افق. آیا ما جرأتِ آن را داریم که در نزدیکی، دگرگون شویم یا از ترسِ تغییر، به فاصله پناه می‌بریم؟. آیا میتوانیم فاصله را به میدانِ شناخت بدل کنیم یا همواره آن را نشانه‌ جدایی می‌انگاریم؟. آیا به ‌دنبالِ همبستگی‌ زنده هستیم یا نظمی ظاهری که تنها سکوتِ فاصله‌ها را پنهان میکند؟ و آیا میتوانیم نسبتی بیافرینیم که در آن، آزادی و پیوند، نه رقیب؛ بلکه دو چهره‌ یک حقیقت باشند؟. شاید پاسخِ این پرسشها، همان چیزی باشد که سرنوشتِ هر جامعه را رقم میزند؛ نه در سطحِ شعارها؛ بلکه در ژرفای شیوه‌ای که انسانها یکدیگر را میبینند، میفهمند، و با یکدیگر «سیمرغ می‌شوند».

2-    عقیده/مذهب/دین ایمانخواه/ایدئولوژی برای جانستانی و آزردن زندگی

عقیده/دین ایمانخواه/ایدئولوژی، اگر در افق نخستین خودشان فهمیده شوند، نه خصمِ انسان هستند و نه مایه‌ تباهی؛ بلکه کوششی هستند برای نظم‌ دادن به آشوبِ تجربه. تلاشی برای معنا بخشیدن به جهانی که بی ‌وقفه از دست میگریزد. امّا عقیده/مذهب/ایدئولوژی/دین ایمانخواه، در لحظه‌ای ظریف و غالبا نادیدنی، دگرگون میشوند. آنگاه که مومنان و معتقدان از جست ‌و جوی حقیقت فاصله میگیرند اعتقادادت خود را به ابزاری برای تثبیت خواستها، ترسها و تمنیّات و سوائق و غرائز و امیال فرو میکاهند. در این دگردیسی، عقیده دیگر آیینه نیست؛ نقاب است. نقابی که انسان بر چهره‌ میلِ معطوف به سلطه مینهد تا آن را در هیئت حقیقت بنمایاند و خطر، آنگاه به اوج میرسد که نقاب، به ردای قداست آراسته شود. قداست، نه تقدیس عقیده؛ بلکه تعلیقِ و بی خاصیّت کردن پرسش است. تعلیقِ فاصله‌ حیاتی که انسان را از مطلق‌انگاری نجات میدهد. هنگامی که عقیده، مقدّس میشود، دیگر تنها «باور» نیست؛ بلکه به «حکم ابلاغی» بدل میشود،؛ یعنی حکمی که نه برای فهمیدن؛ بلکه برای اجرا شدن است. در این وضعیّت، انسان خود را حامل حقیقتی میپندارد که از هر سنجش و تردیدی بر کنار است و درست در همین نقطه است که خشونت، از انحرافی اخلاقی به ضرورتی وجودی تبدیل میشود. متعاقبش کشتن، سرکوب کردن، خاموش ساختنِ دیگری، نه عملی مذموم؛ بلکه جلوه‌ای از وفاداری به حقیقت تلقی میشود. اینجاست که سبعیّت و سفّاکی و دژحیم صفتی، جامه‌ فضیلت بر تن میکند و جنایت، به نامِ دفاع از امر قدسی، تطهیر میگردد.
تاریخ انسان، در لایه‌های عمیق خود، نه روایت پیشرفت؛ بلکه خاطره‌ای زخمی از همین دگردیسیهاست. جایی که عقاید، به ‌جای آنکه افق بگشایند، افقها را بستند؛ به‌ جای آنکه جان ببخشند، جان ستاندند. فجایع بی‌ شماری که در پسِ شعارهای حقیقت و نجات بشر رخ داده‌اند، نشان میدهند که چگونه انسان، در پناه عقیده/ایدئولوژی/دین ایمانخواه، میتواند به انکارِ خودِ انسان بدل شود و چه هولناکتر آنکه این روند، نه حادثه‌ای استثنایی در گذشته؛ بلکه امکانی همواره حاضر در اکنون است.
عقیده‌ قدسی ‌شده، همچون رطوبتی پنهان، در تار و پود جامعه نفوذ میکند. بی ‌صدا، تدریجی، و اغلب در پوشش ارزشهای والا. ابتدا خود را به‌ صورت معنا، هویّت و رستگاری عرضه میکند؛ امّا اگر در معرض سنجشگری قرار نگیرد، به ‌تدریج به ساختاری سخت و نفوذ ناپذیر بدل میشود. ساختاری که هر گونه تفاوت را تهدید میبیند و هر صدای دیگر را انحراف. در چنین بستری، کافیست که جرقه‌ای زده شود تا انباشت خاموش، به انفجاری ویرانگر بدل شود؛ یعنی انفجاری که جامعه را به میدانِ سلّاخیِ جان و نابودی زندگی تبدیل میکند. به همین دلیل، سنجشگری، نه یک فضیلت فکری؛ بلکه شرطِ بقاست. سنجشگری؛ یعنی بازگرداندن عقیده به جای انسانی‌اش. پروسه ای گشوده، ناتمام و در معرض پرسشگری. یعنی ایستادن در برابر هر آنچه که خود را فراتر از نقد مینشاند. یعنی پذیرفتن این حقیقت دشوار که هیچ باوری، هر چند شریف، از لغزش به خشونت مصون نیست چنانچه از امکانِ نقد و بازاندیشی محروم شود.
اما در این میان، نکته‌ای بنیانیتر نیز رخ مینماید. مسئله تنها خطرِ «عقاید/ایدئولوژیها» نیست؛ بلکه نحوه‌ «بودنِ ما با عقاید/ایدئولوژیها/ادیان ایمانخواه» است. آنچه جهان را به خشونت درمیغلتاند، صرفِ داشتنِ باور نیست؛ بلکه چسبیدنِ بی ‌فاصله به آن است و هر مخالفتی به حیث تهدیدی وجودی برچسب میخورد. اینجاست که گفت‌ و گو ناممکن میشود و جای خود را به حذف میدهد. پس شاید رهایی، نه در بی  اعتقادی؛ بلکه در نوعی نسبتِ با باورها نهفته باشد. نسبتی که در آن، انسان بتواند در عین داشتنِ عقیده بتواند از آن فاصله نیز بگیرد. بتواند آن را بیازماید، به چالش بکشد، و حتّا در صورت لزوم، ترک کند. چنین فاصله‌ای، نه نشانه‌ ضعف؛ بلکه شرطِ بلوغ است؛ زیرا تنها در فاصله گرفتن است که امکانِ دیدن، فهمیدن و دگرگون شدن پدیدار میشود. بی ‌تردید، هیچ چیز در تاریخ بشر به اندازه‌ جنگهایی که به نام حقیقتِ مقدّس برپا شده‌اند، هولناک نبوده است؛ زیرا که در آنها، انسان نه ‌تنها دیگری را میکُشد؛ بلکه پیش از آن، امکانِ انسان‌ بودنِ او را انکار میکند و این، عمیقترین شکل خشونت است. خشونتی که پیش از جسم، معنا و ارزش گوهری را میکُشد. در نتیجه، وظیفه‌ ما، اگر هنوز بخواهیم به انسان و زندگی وفادار بمانیم، اینست که با مسئولیّتی آگاهانه و بی ‌امان، در برابر هر عقیده‌ای/دین ایمانخواهی/ایدئولوژیی که به حذف انسان و آزردنِ حیات متمایل است، بایستیم؛ نه از سرِ خصومت با باور؛ بلکه از سرِ پاسداشتِ زندگی. باید امکانهای سیطره‌ چنین عقایدی را از میان بُرد؛ نه با جایگزین کردنِ عقیده‌ای دیگر به همان اندازه بسته؛ بلکه با گشودنِ افقی که در آن، هیچ حقیقتی از پرسش مصون نباشد. شاید بنیانیترین حقیقت این باشد که انسان، آنگاه که عقیده را بر زندگی ترجیح میدهد، زندگی را قربانیِ تصویری از آن میکند. امّا آنگاه که زندگی را معیارِ سنجشِ عقاید/ادیان ایمانخواه/ایدئولوژیها قرار میدهد، راهی به سوی حقیقتی زنده ‌تر، انسانیتر و گشوده‌ تر مییابد. حقیقتی که نه در انجماد؛ بلکه در پویایی و امکانِ دگرگونی معنا میشود.
انسان، تا زمانی انسان میماند که بتواند از عقیده‌ خویش فاصله بگیرد، آن را ببیند، بیازماید، و حتّا در صورت لزوم، ترک کند. هر عقیده‌ای که این امکان را از او سلب کند، در حقیقت، او را از خودِ انسانی‌اش محروم ساخته است. اکنون، باید پرسید که آیا ما در باره چند و چون عقاید خود می‌اندیشیم، یا عقاید ما هستند که به‌ جای ما می‌اندیشند؟. در چه لحظه‌ای، باورِ ما از جست ‌و جوی حقیقت به ابزارِ اثبات خویشتن سقوط میکند؟. آیا خلعت جعلی قداست، حقیقت را حفظ میکند یا آن را از دسترس نقد و رشد فکری و فرزانگی محروم میکند؟. چگونه میتوان و باید مرز میان وفاداری به یک باور و اسارت در آن را تشخیص داد؟. آیا ما توان آن را داریم که در برابر عقیده‌ای که به آن دلبسته‌ایم، بایستیم و از آن پرسش کنیم؟ و سرانجام اگر روزی عقیده‌ ما در برابر جان و زندگی قرار گیرد، آیا ما نگاهبانی از جان و زندگی را برمیگزینیم یا عقیده را؟. شاید پاسخ به همین پرسشهاست که سرنوشت انسان را رقم میزند؛ نه آنچه را که می‌اندیشد؛ بلکه چگونگی اندیشیدن او. در رویارویی با جان و زندگی.

3-    راهنمای پرهیزکاران یا مانیفستِ شرارتها؟

آیا قرآن، حقیقتا راهنمای پرهیزکاران است، یا این تعبیر، تنها ادّعایی است که در آینه‌ ایمان حبل المتینی و منجمد کردن نیروی فهم و شعور فردی بازتاب یافته است؟. آیا آنچه که در متن قرآن آمده، برنامه‌ای برای پالایشِ اخلاق و تعالیِ انسان است، یا مجموعه‌ای از احکام و اوامری که در گذرِ تاریخ، به ابزارِ قدرت و سلطه و ویرانگری و غارتگری و تجاوز و شکنجه و ویرانی و کشتارهای سرسام آور بدل شده‌اند؟. آیا میتوان متن قرآن را دعوتی به صیانتِ جان و نگاهبانی از زندگی، حرمتِ دوست داشتن و عاشقی و گسترشِ «آدمیگری» دانست، یا آنگونه که تجربه ‌های تاریخی گواهی میدهند – مخصوصا حکومت ولایت فقیه در ایران - ، باید آن را متنی دید که در لایه‌هایی از خود، امکانِ سبعیّت و سفّاکی و شقاوت و رذالت و خشونت جنون آمیز و تمایز و حتّا حذفِ فیزیکی و تقدیس اعدامها را نیز در خود نهفته دارد؟. امّا آیا انصاف است که یک متن را به تمامی، با کارنامه‌ پیروانش و مومنانش یکی بدانیم؟. یا آنکه باید میان «متن»، «تفسیر» و «کاربست»، تمایزی اساسی نهاد؟. قرآن، همچون هر متن دیگر، در یک بستر تاریخی نازل شده است. در جهانی که در آن، خشونت نه استثناء؛ بلکه قاعده رایج و شایع شبانه روزی بود. در چنان جهانی، آیا هر امریّتی که رنگِ جنگ و مجازات داشت، لزوما تأییدی ابدی بر خشونت است؟ یا میتوان آن را پاسخی مقطعی به شرایطی خاصّ دانست که اگر از زمینه‌اش جدا شود، به کژفهمی خطرناک می‌انجامد؟. از سوی دیگر، آیا میتوان انکار کرد که در متن قرآن، آیاتِ رحمت، دعوت به عدالت، بخشایش، و کرامت انسانی نیز حضوری پُر رنگ دارند؟ و اگر چنین است، کدام‌ یک «روح» متن را میسازند و کدام ‌یک «سایه»‌های ناگزیرِ تاریخند؟. 
قرآن به هیچ وجه، «کتاب»نیست؛ بلکه کاربست محتویات آن در جوامعی حکایت از این میکند که مانیفست جمیع شرارتهای شناخته شده بشریست که در دست و رفتار و گفتار و کردار مومنانش تا امروز در سایه کاربست شمشیر و گیوتین خونریزی توانسته است به بقای خودش تداوم دهد. در کثیری از سوره های قرآن، ردّ پایی از آمریّتهای قتل و انفال و تمایز و تبعیض و تجاوز و غارت و چپاول و تحقیر و تهدید و انذار و شقاوت و سفّاکی و جزای مخوف و امثالهم آشکار هستند و رسواگر محتویات قرآنی. من همچنان میپرسم که آیا قرآن، راهنمای پرهیزکاران است یا مانیفست جلّادان و دژخیمان و روانپریشان عقده ای و هرگز محبت ندیده؟. پاسخ، اگر به ‌راستی پاسخ باشد، باید جسارتِ فرو رفتن در ژرفای بنیانها را داشته باشد، نه آنکه در سطحِ الفاظ، خود را با پاسخهای آماده آرام کند. آنچه که در این تأمّل طرح میشود، در حقیقت نه فقط پرسشی در باره‌ قرآن؛ بلکه تردیدی عمیق در باره‌ نسبتِ «متنِ مقدّس انگاشته شده» و «انسانِ تاریخی و تجربه زیسته» است؛ نسبتی که همواره میان تقدیس و تقبیح در نوسان بوده و هنوز نیز از  بندِ داوریهای شتابزده و مطلق‌انگارانه رهایی نیافته است.
تاریخ انتقادی، نه داور نهاییِ حقیقت است و نه شاهدی بی ‌طرف؛ بلکه صحنه‌ ایست که در آن، انسان آنچه را که در درون دارد، بر متن می‌افکند و جاسازی میکند و سپس آن را به نامِ متن بازمیخواند و تفسیر میکند. با اینهمه، نمیتوان از این پرسش بنیانی گریخت که آیا در سراسر قرآن هیچ نشانی از امر به خشونت، تمایز یا مجازاتهای سخت وجود ندارد؟ پاسخِ صادقانه، نفیِ مطلق نیست؛ زیرا که چنین عناصری وجود دارند، و انکارشان به معنای گریز از واقعیّت است. امّا مسئله در همینجا متوقف نمیشود؛ بلکه ژرفتر میشود.  آیا عناصر آلوده به سبعیّت، بیانگرِ ذاتِ متن‌ هستند یا پاسخهایی‌ هستند به شرایطی خاصّ در بطنِ تاریخ؟. آیا باید آنها را احکامی فرازمانی و مطلق دانست، یا صورتبندیهایی که در زمینه‌ای خشونت ‌بار شکل گرفته‌اند و بدون آن زمینه، معنای خود را از دست میدهند؟. اینجاست که ضرورتِ تمایز میان متن و تفسیر، میان وحی و قرائت، و میان امکان و تحقّق آشکار میشود. قرآن، همچون هر متن دیگر، حاملِ ظرفیّتهایی متکثر است. امکانِ خشونت [= آیه های مدنی] و امکانِ رحمت [= آیه های مکّی]، قابلیّتِ سلطه و قابلیّتِ رهایی. انسان است که در افقِ آگاهی و در پاسخ به نیازهای تاریخیِ خود، یکی از این امکانها را بالفعل میکند و دیگری را به حاشیه میراند. با این حال، نمیتوان به ‌سادگی، مسئولیّت را از متن سلب کرد. متنی که خود را راهنما میخواند، نمیتواند نسبت به پیامدهای خوانشهای مسلّطش کاملا بی ‌اعتنا و خاموش باشد؛ یعنی کاری که تمام مفسّرین شیعه و سنّی تا امروز مرتکب شده اند. اگر متنی بارها در طول تاریخ به گونه‌ای خوانده شده که به خشونت انجامیده است، این تکرار، خودش نشانه‌ای است که ما را به تأمّلی دوباره در ساختار و زبان آن فرامیخواند. مسئله نه فقط در خواننده است و نه صرفا در متن؛ بلکه در پیوندیست که میان این دو برقرار میشود. پیوندی که اگر از عقلانیّتِ انتقادی و حسّاسیّتِ اخلاقی تهی باشد، هر متنی را میتواند به ابزارِ خشونت بدل کند. در این افق، داوریِ قاطعانه‌ای که یکسره قرآن را مانیفستِ شرارتهای بشری مینامد، بیش از آنکه حاصلِ حکمی بی بدیل باشد، بازتابِ تجربه‌ای تلخ و انباشته از رنج است. تجربه‌ای که باید فهمیده شود؛ امّا نمیتوان آن را به حکمِ نهایی فروکاست؛ زیرا تاریخ اسلامیّت، گواهِ قرائتهایی نیز بوده است که از دلِ همین متن، دعوت به عدالت، شفقت و کرامتِ انسانی را استخراج کرده‌اند.
اکنون باید پرسید که آیا ما متون را میخوانیم، یا اینکه متون‌ هستند که نیّات درونی ما را میخوانند و لایه‌های پنهانِ وجودمان را آشکار میسازند؟.  آیا خشونتی که در آیه‌ای میبینیم، همواره در خودِ آیه هست، یا پژواکی است از خشونتی که پیشاپیش در افقِ ادراکِ ما خانه کرده است؟ و آیا ممکن است متن، همچون آینه‌ای، نه آنچه را که هست؛ بلکه آنچه را که ما هستیم، به ما بازتاب دهد؟.  در این سطح، متن مقدّس انگاشته را دیگر نمیتوان به حیث مجموعه‌ای از گزاره‌ها محسوب کرد؛ بلکه میدانِ رویارویی انسان با خودِ خویشتن است؛ یعنی جایی که ایمان میتواند به آگاهی توام با مسئولیّت بدل شود یا به تعصّب و جنگاوری تشنه خونریزی فروکاهد. میتواند شکّ کند و به جست ‌و جوی حقیقت بینجامد یا به انکارِ شتابزده ختم شود. پس مسئله، نه فقط در «چه گفته و تحریر شده»؛ بلکه در «چگونه فهمیده و تفسیر میشود» و حتّا عمیقتر، در «چه کسی میفهمد و تفسیر میکند» نهفته است.
اگر انسان، پیش از هر متن، حاملِ ترس، قدرت‌ طلبی یا میل به حذفِ دیگری باشد، هیچ متنی اگر سرشار از دعوت به رحمت نیز باشد، نمیتواند او را از خشونت بازدارد و اگر انسانی به مرتبه‌ای از خودآگاهبود و مسئولیّت رسیده باشد، حتّا متونی را که ظاهری خشن دارند، میتوانند در افقِ فهمِ او به معنایی انسانیتر دگرگون شوند. در این معنا، متن نه آغازِ خشونت است و نه پایانِ آن؛ بلکه واسطه‌ایست که آنچه را در انسان نهفته است، به ظهور میرساند. به همین سبب، شاید نباید پرسید که «قرآن چیست و محتویاتش کدامینند؟»، بلکه باید پرسید که «ما در مواجهه با متن قرآن، چه میشویم؟». آیا خواندنِ آن، ما را گشوده‌ فکرتر، مسئولتر و انسانیتر و بیدارفهمتر بار می آورد، یا درخود بسته تر، مطلق‌اندیشتر و آماده‌ تر برای نفیِ دیگری با خشونت شقاوت آلود؟. اگر پاسخِ به این پرسش در وجودِ ما رقم میخورد، آنگاه باید اعتراف کرد که سرنوشتِ هر متنی، نه در صفحاتِ آن؛ بلکه در جانِ خوانندگانش نوشته میشود. بدینسان، راهی که پیش روی ما در سنجشگری متن قرآن است، نه نفیِ مطلق است و نه تقدیسِ مطلق؛ بلکه زیستن در تنشِ آگاهانه میان فهم و نقد است.  تنشی که در آن، نه از پرسش میگریزیم و نه به پاسخهای ساده دل میبندیم؛ زیرا حقیقت - اگر حقیقتی در کار باشد -، نه در سکونِ جزمیّتهای نصوصی؛ بلکه در حرکتِ بی‌ پایانِ اندیشه است.  در جسارتِ پرسیدن و در مسئولیّتِ فهمیدن، آرام‌آرام خود را آشکار میکند.

4-    جنونِ قدرت طلبی و تاجرِ رنجهای ایرانیان

چرا باید میان «قدرت به‌ مثابه پاسداری از زندگی» و «قدرت به‌ مثابه تهدید علیه زندگی» تمایز گذاشت؟. نیاکانِ ایرانیان، در مواجهه با «قدرت»، نه شیفته‌ درخششِ آن شدند و نه اسیرِ هراس از هیبتش؛ بلکه آن را همچون نیرویی دو سویه نگریستند. نیرویی که میتواند هم نگاهبانِ جان و زندگی باشد و هم ویرانگرِ آنها. در ژرفای تجربه‌های زیسته‌ آنان، که بازتابش را میتوان در لایه‌لایه‌ فرهنگ، اسطوره، و شعر این سرزمین بازیافت، قدرت هرگز به‌ مثابه امری خنثا یا صرفا ابزار تلقی نمیشد؛ بلکه پدیده‌ای بود آمیخته با امکانِ تعالی و سقوط. امکانِ آبادانی و تباهی. به همین دلیل، آنان به درکی ریشه ای و کلیدی دست یافته بودند. «حقّانیّتِ قدرت» نه از منشأ آن؛ بلکه از کاربست آن زاده میشود. قدرت، تا جایی که در خدمتِ پاسداری از جان و زندگی است، لژیتیم  است و حقّانیّت دارد و هر گاه از این مدار خارج شود، به همان نسبت از حقیقت، فاصله گرفته و بی اعتبار است. در این بینش عمیق، فرمانروایی نه امتیازی اعطا شده از آسمان؛ بلکه مسئولیّتی است که باید در هر لحظه با کنشِ پاسدارانه نسبت به جان و زندگی، از نو به‌ دست آید. «فرّ»، در چنین افقی، نه عطیه‌ای ایستا؛ بلکه حالتی سیّال و شکننده است که تنها در نسبت با حفظِ حیات معنا پیدا میکند.
امّا آنچه که این بینش عمیق کهن را ژرفتر میسازد، تعیینِ معیار برای قدرت نیست؛ بلکه آگاهی از شکنندگیِ همین معیار است؛ زیرا قدرت، حتّا در هیئتِ نگهبان، همواره در معرضِ لغزش به سوی سلطه و انحراف است. از این منظر، خطرِ قدرت فقط در «بدکاربردی» آن نیست؛ بلکه در این توهّم نهفته است که گویی میتوان آن را برای همیشه مهار شده و بی‌ خطر پنداشت. دُرُست در همینجاست که اندیشه و ایده مواجه با قدرت و تجربه زیسته‌ نیاکان، از سطحِ یک اصل اخلاقی فراتر میرود و به هشداری وجودی بدل میشود.هیچ قدرتی، حتّا اگر در آغاز به حقّ باشد، از آزمونِ دائمیِ سرفراز بیرون آمدن از میدان نگاهبانی از جان و زندگی مستثناء نیست. در پرتوِ چنین بینشی، انسان نه مطیع قدرت؛ بلکه سنجه و داورِ آن است. جامعه‌ای که این نسبت را از یاد ببرد، به ‌تدریج، قدرت را از کرسی ابزار به مقامِ غایت ارتقا میدهد و در این جا به ‌جاییِ خاموش، آنچه که قربانی میشود، خودِ جان و زندگی است. متعاقبش نیز گُرز و کوپال و کمانداری که میبایست مراقب جان و زندگی باشند، به قاضی القضات و قاضی جانستان بدل میشوند و هنر داوری، که میبایست بر عهده‌ خرد و وجدان باشد، به ابزارِ زور و استبداد فروکاسته میشود.
نسلهای امروز ایران، اگر چه در جهانی به ‌مراتب پیچیده‌ تر و چندلایه‌ تر زیست میکنند، ولی هنوز در ژرفای ناخودآگاهبودِ تاریخیِ - فرهنگی خویش، حاملِ همان پرسش بنیانی هستند و میپرسند که قدرت، برای چه؟ و برای که؟. آیا برای گسترشِ امکانِ زیستن، یا برای تحدید و انقیاد آن؟. این پرسش، اگر چه ساده مینماید، امّا سرنوشتِ یک جامعه را به طور کلّی رقم میزند؛ زیرا هر پاسخی که به آن داده شود، به ‌تدریج در ساختارهای سیاسی، اخلاقی و حتّا زبانیِ جامعه رسوب میکند. با این تفاصیل، باید از یک ساده ‌سازیِ وسوسه‌انگیز نیز پرهیز کرد؛ آنهم اینکه قدرت را فقط به دو قطبِ «کاملا خیر» یا «کاملا شرّ» فروبکاهیم. واقعیّتِ قدرت، اغلب در ناحیه‌ای خاکستری و پُر تنش شکل میگیرد؛ جایی که حتّا نیتِ پاسداری از جان و زندگی میتواند به توجیهِ محدود کردنِ آن بدل شود و همچنین ساختارهایی که خودشان را حافظِ حیات میدانند، ناخواسته در فرسایشِ آن سهیم شوند. به همین سبب، وفاداری به آن اصلِ کهن و پرنسیپی؛ - یعنی سنجشِ قدرت با معیارِ  نگاهبانی از جان و زندگی - مستلزمِ نوعی بیداریِ دائمی و نقدِ بی‌ وقفه است؛ یعنی سنجشی که نه فقط متوجّهِ کاربست قدرت؛ بلکه متوجّهِ خودِ معیارها و داوریهای ما نیز باشد.
در این افق، خطرناکترین شکلِ قدرت، آن نیست که آشکارا سرکوب میکند؛ بلکه آنست که سرکوب را به نامِ حقیقت، عدالت، دین، الله، قانون، شرایع، احکام یا حتّا آمریّت قُدسی توجیه و تفسیر میکند. در این حالت، کاربست قدرت، نه‌ تنها بر جسم؛ بلکه بر معنا و روح و جان و روان و ذهنیّت انسانها نیز مسلّط میشود و وقتی تمام وجود انسانها در اختیارِ قدرت قرار گیرد، مقاومت نیز دشوارتر و مبهمتر میشود. اینجاست که انسان، بیش از هر زمان دیگری، محتاجِ بازگشتِ به آن معیارِ ساده؛ امّا عمیق اندیشیده است و به حقّ است که بپرسیم آیا قدرت حاکم، زندگی و جان را میگستراند و نگاهبانی میکند یا میفرساید و می آزارد و نابود میکند؟. از این لحاظ، ایستادگی در برابرِ قدرتی که از مدارِ پاسداری از جان و زندگی خارج شده، فقط یک واکنش سیاسی نیست؛ بلکه نوعی وفاداری به حقیقتِ هستی انسان است. مهار کردن، محدود کردن و در صورتِ لزوم، کنار گذاشتن و عزلِ چنین قدرتی، نه آشوب؛ بلکه تلاشی برای بازگرداندنِ نسبتِ از دست ‌رفته میان قدرت و زندگی است؛ زیرا آزادی، در ژرفترین معنای خود، چیزی جز امکانِ زیستنِ بی‌ هراس نیست و هر قدرتی که این امکان را سلب کند، پیش از آنکه نامش قدرت باشد، نشانه‌ای از بحرانِ آن است. آیا ما هنوز  میتوانیم نگاهبانی و پرستاری از جان و زندگی را معیارِ سنجشِ قدرت بدانیم یا ناخواسته آن را با معیارهای دیگر معاوضه کرده‌ایم؟. آیا در جایی از مسیر، به نامِ امنیّت، عدالت یا حتّا حقیقت، از شدّتِ حسّاسیّتِ خود نسبت به رنج و مرگِ تحمیل ‌شده کاسته‌ایم؟. چه زمانی است که دفاع از نظم، به چشمپوشی از جان و زندگی استحاله میشود؟ و آیا ممکن است که ما، در حالیکه قدرت را نقد میکنیم، خودمان نیز در بازتولیدِ شکلهای ظریفتری از قدرت سهیم باشیم؟. شاید پاسخِ این پرسشها هرگز نهایی نباشد. امّا ارزشِ آنها در ناتمامی است. در اینکه ما را وادار میکنند بارها و بارها به این حقیقت بازگردیم که قدرت، اگر در خدمتِ حفاظت از جان و زندگی نباشد، دیر یا زود، علیه آن خواهد ایستاد و در آن لحظه، سکوت در برابر جان آزاران و خونریزان، دیگر بی ‌طرفی نخواهد بود، بلکه شکلی از همراهی و همدستی با خاصمان جان و زندگی است.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

دروود!
متن ذیل در پای مقاله آقای مصباحی در سایت «ایران امروز» در پاسخ به نظر آقی «یوسف جاودان» نوشته شد که متاسفانه منتشر نشد. من دیدگاهم را در اینجا بازنشر میدهم به این امید که آقای جاودان، آن را بخواند یا کسانی که او را میشناسند، متوجه این نظر من کنند. لینک مقاله آقای مصباحی را نیز در آخر نظرم میگذارم.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
////////////////////////////////////////////////
مجدّدا درود بر آقای جاودان گرامی،
توضیحی دیگر.

من قصد نداشتم به تفصیل وارد این بحث شوم؛ امّا ناگزیرم برای روشنتر شدن افق مسئله، اشاراتی فشرده بیفزایم. مفاهیمی چون «مدرن»، «مدرنیته» و «پست‌ مدرن»، در ذات خود، صرفا واژگانی خنثا یا جهانشمول نیستند؛ بلکه برآمده از بسترهای تاریخی، فرهنگی و تجربیِ خاصّی‌ هستند که در جغرافیای فکری و زیست ‌جهان مردمان باخترزمین شکل گرفته‌اند. این مفاهیم، پیش از آنکه «گفته» شوند، « اندیشیده و زیسته» شده‌اند؛ پیش از آنکه به نظریّه بدل شوند، از دل بحرانها، گسستها، و خودآگاهیهای تاریخی زاده شده‌اند. به همین دلیل، اقتباس و ترویج و شیوع دادن این مفاهیم به جامعه ایرانی، لزوما به معنای ریشه‌ داشتن آنها در تجربه زیسته ما نیست. آنچه که رخ داده، بیشتر «حادث شدن» است تا «زاده شدن». بیشتر «اقتباس» است تا «اندیشیدن». مفاهیم، وقتی از بستر زایش خودشان جدا شوند و بی ‌آنکه در خاکی دیگر ریشه بدوانند، صرفا انتقال یابند، بدل به اشباحی مفهومی میشوند. حاضر در زبان؛ ولی غایب در زندگی.
در جوامع اروپایی، این مفاهیم از خلال سنجشگری، تجربه، و آزمونهای تاریخی، به تدریج قوام یافته‌اند؛ امّا در جامعه ایرانی، اغلب چون آواری فرو افتاده‌اند بی ‌آنکه پیشتر، ساختار ذهنی و اجتماعی و فرهنگی لازم برای پذیرش و گواریدن آنها فراهم شده باشد. نتیجه چنین وضعی، نه تعالی، بلکه تلاطم است؛ نه انسجام، بلکه تناقض؛ نه پیشروی، بلکه کشمکشی فرساینده میان لایه‌ های ناهمزمانِ آگاهیست. ما زمانی میتوانیم از «مدرنیته» سخن بگوییم که آن را در ساحت زیست خودمان اندیشیده، آزموده و به محک تجربه زده باشیم؛ آنهم نه در خلأ، بلکه بر شالوده تاریخ و فرهنگ مردمان میهنمان. مدرنیته، اگر قرار است «از آنِ ما» شود، باید از درون ما عبور کند؛ نه اینکه صرفا بر ما عارض شود. تصوّر اینکه با اقتباس مفاهیم، بتوان تجربه‌ای را بازتولید کرد که در جایی دیگر، طی قرنها اندیشیده و زیسته شده، خطایی است بنیانی؛ زیرا تجربه را نمیتوان کپی‌ برداری کرد؛ بلکه باید «تولید» شود. بخشی از بحرانهای فکری و اجتماعی و سیاسی ما را میتوان در این گسست، جست ‌و جو کرد. فاصله‌ای میان زبانِ مدرن و زیستِ نامدرن.
حتّا میتوان اذعان کرد که غلبه گرایشهای سنّت‌گرا یا بنیانگرا؛ یعنی آنچه که گاه به‌ درستی یا نادرستی «طالبانوار» نامیده میشود، نه صرفا واکنشی سیاسی؛ بلکه نشانه‌ای از همین شکاف عمیق است. شکاف میان مفاهیمی که از بیرون آمده‌اند و فرهنگی که هنوز آنها را درونی و اندیشیده و نگواریده است. امّا مقصود من از این بحث، نفی «قانون» یا بی‌ اعتبار کردن آن نیست؛ بلکه سخن بر سر «کرانه‌های قانون» است. قانون، هر چند که برای تنظیم مناسبات اجتماعی ضروری است؛ امّا کافی نیست. قانون، میتواند رفتار را تنظیم کند؛ امّا نمیتواند جانِ مناسبات بشری را بیافریند. آنچه که میان انسانها پیوندی زنده و پایدار برقرار میکند، چیزی فراتر از قانون است که نامش فرهنگ است. تمثیل ساده‌ای میتواند این نسبت را روشنتر کند. اگر قصد صعود به قلّه‌ای چون اورست را داشته باشیم، ابزارها و وسایل تا نقطه‌ای معیّن کارآمدند؛ امّا در لحظه‌ای، خودِ همان ابزارها میتوانند مانع شوند. هیچکس اسب را بر دوش نمیگیرد تا به قلّه برسد، هر چند که تا دامنه، یاری‌ رسان بوده است. قانون نیز چنین است. ضروری، امّا محدود. در موقعیّتهایی که قانون از پاسخگویی و راهگشایی بازمیماند، فروزه های «فرهنگ» هستند که وارد میدان میشوند، فرهنگی که در پرنسیپهای جوانمردی، گذشت، بخشش و پهلوانی و چشمپوشی تجلّی مییابند. این فروزه‌ها، نه زینتهای اخلاقی؛ بلکه ساز و کارهای عمیقِ حفظ پیوند انسانها هستند. جایی که قانون ناتوان است، اینها میتوانند از فروپاشی شیرازه جامعه جلوگیری کنند.
بنابر این، وفاداری به قانون، نباید به معنای وانهادن میراث زیسته فرهنگی باشد. برعکس، قانون، زمانی ارزشمند و پایدار است که بتواند فروزه‌های فرهنگی را در خودش جذب، منسجم و ماندگار کند. قانونی که از فرهنگ تغذیه نکند، به نظمی خشک و بی ‌روح بدل میشود و فرهنگی که در قانون، صورتبندی نشود، در معرض زوال و پراکندگی قرار میگیرد. من میپرسم که آیا مسئله ما واقعا «وارداتی بودن» مفاهیم است، یا ناتوانی ما در «تولید تجربه»؟. آیا ما از مدرنیته گریزانیم، یا از مسئولیّتی که مدرنیته بر دوش انسان میگذارد؟. آیا آنچه را که «فرهنگ» مینامیم، هنوز زنده و زایاست، یا صرفا خاطره‌ای زیباشناختی از گذشته‌ای از دست ‌رفته؟. اگر قانون، صورتبندی عقلانیِ زیست جمعی است، پس فرهنگ چیست؟ روح آن؟ یا توجیه‌گر نارساییهای آن؟. آیا «جوانمردی» میتواند جایگزین نهادهای ناکارآمد شود، یا خودش، بدون پشتیبانی ساختارهای دادگرانه، به فروزه ای استثنایی و شکننده فروکاسته میشود؟. آیا میتوان بدون بازاندیشی ریشه‌ای در «خود» صرفا با نفی «دیگری»، به هویّتی استوار دست یافت؟. شاید مسئله در «مدرن بودن» یا «مدرن نبودن» نیست؛ بلکه در اینست که ما تا چه حد جرأت داریم تجربه کنیم، بیندیشیم، و از نو بسازیم؛ نه بر ویرانه ‌های تقلید؛ بلکه بر زمینِ مخاطره‌آمیزِ آفرینش بر شالوده تاریخ و فرهنگ مردمان میهنمان.

شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک مقاله آقای مصباحی: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/127292/

د., 04.05.2026 - 13:46 پیوند ثابت