رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 20 اردیبهشت 1405 - Sunday, 10 May 2026

دربار سایه‌ها: چگونه حلقه مشاوران نابکار،جنبش پادشاهی‌خواهی را به بن‌بست کشاند

دربار سایه‌ها: چگونه حلقه مشاوران نابکار،جنبش پادشاهی‌خواهی را به بن‌بست کشاند

واقعیت امروز، برخلاف هیاهویی که در شبکه‌های اجتماعی به راه افتاده، دیگر به این پرسش‌های حاشیه‌ای محدود نمی‌شود که شاهزاده رضا پهلوی چه نوع گذرنامه‌ای دارد یا در کدام انتخابات شرکت کرده است. این‌ها صورت مسئله نیستند. آنچه به متن بحران تبدیل شده، شکل‌گیری یک ساختار غیرشفاف، غیرپاسخگو و به‌شدت بسته در اطراف اوست، حلقه‌ای از مشاوران و نزدیکان که نه انتخاب شده‌اند و نه پاسخگو هستند، اما در عمل مسیر یک جریان سیاسی را تعیین می‌کنند و در کمتر از چهار سال، آن را به بیراهه کشانده‌اند.

سال‌هاست که مطالبه شفافیت،چه در حوزه مالی، چه در روابط خارجی و چه در فرآیندهای تصمیم‌سازی،از سوی فعالان سیاسی مطرح می‌شود. پاسخ چه بوده؟ یا سکوت، یا طفره‌رفتن، و در مواردی نگران‌کننده‌تر، حمله سازمان‌یافته به منتقدان. کافی است به نام‌هایی مانند قاسمی‌نژاد، علیرضا کیانی و امیرحسین اعتمادی، و برخی چهره‌های ثابت رسانه‌ای و اتاق‌های فکر پیرامونی نگاه کنیم، افرادی که بدون کارنامه‌ای روشن در حوزه‌هایی که درباره آن‌ها اظهار نظر می‌کنند، ناگهان در موقعیت هدایت افکار عمومی و تأثیرگذاری بر تصمیم‌سازی قرار گرفته‌اند.
پرسش‌ها ساده‌اند، اما بی‌پاسخ مانده‌اند: این افراد بر اساس چه سازوکار شفافی انتخاب شده‌اند؟ چه نهادی بر عملکردشان نظارت می‌کند؟ و مهم‌تر از همه، منابع مالی فعالیت‌هایشان از کجا تأمین می‌شود؟

در سال‌های اخیر، بحث‌های جدی درباره نهادهایی مانند DDF و نقش آن‌ها در پروژه‌هایی مطرح شده با ایران  که نسبت روشنی با مأموریت سیاسی یک جریان اپوزیسیون ندارند، از ورود به حوزه آب و محیط‌زیست گرفته تا ادعاهای مربوط به طراحی زیرساخت‌های آینده ایران. آیا این‌ها پروژه‌هایی مبتنی بر کار کارشناسی‌اند، یا پوششی برای توجیه جریان‌های مالی و روابط پشت‌پرده؟

از سوی دیگر، مسئله روابط خارجی، به‌ویژه با اسرائیل به‌جای آنکه شفاف‌سازی شود، همچنان در هاله‌ای از ابهام باقی مانده است. سفرها، دیدارها و حتی مواضعی که گاه شائبه درخواست مداخله نظامی یا بمباران کشور را در ذهن افکار عمومی ایجاد کرده‌اند، هرگز به‌طور دقیق توضیح داده نشده‌اند. اگر این روابط در راستای منافع ملی تعریف می‌شوند، چرا حدود، اهداف و نتایج آن‌ها به‌روشنی بیان نمی‌شود؟

در همین چارچوب، نمی‌توان از نقش و
جایگاه "ابوظبی"، به‌عنوان یکی از تأثیرگذارترین امیرنشین‌های "امارات متحده عربی"، چشم‌پوشی کرد، امیرنشینی که برخلاف برخی دیگر از ساختارهای درونی این کشور، روابطی عمیق، راهبردی با اسرائیل برقرار کرده است. این پیوندها، که در سال‌های اخیر ابعاد اقتصادی و امنیتی گسترده‌تری به خود گرفته‌اند، پرسش‌هایی جدی را درباره مسیرهای مالی و سیاسی مرتبط با برخی چهره‌های اپوزیسیون برانگیخته‌اند. گزارش‌ها و گمانه‌زنی‌هایی درباره کمک‌های مالی قابل توجه از سوی این امیرنشین به برخی مشاوران نزدیک به شاهزاده رضا پهلوی مطرح شده‌اند،کمک‌هایی که نه منشأ، نه اهداف، و نه پیامدهایشان هرگز به‌طور شفاف برای افکار عمومی توضیح داده نشده است.
اگر این مناسبات، چه در سطح سیاسی و چه در سطح مالی، در راستای منافع ملی ایران تعریف می‌شوند، چرا همچنان در سایه باقی مانده‌اند؟ و اگر چنین نیست، چه نیرویی مانع از آن می‌شود که حقیقت، بی‌پرده و صریح، با مردم در میان گذاشته شود؟

با این حال، شاید نگران‌کننده‌ترین بخش ماجرا نه همین ابهامات، بلکه نحوه مواجهه با منتقدان باشد. هر صدای متفاوتی از فعال محیط‌زیست گرفته تا تحلیلگر سیاسی و کنشگران داخل کشور،با موجی از توهین، برچسب‌زنی و تخریب روبه‌رو می‌شود. این الگو تصادفی نیست، بازتولید همان روشی است که در سال‌های اخیر در نشریاتی مانند "فریدون" و شبکه‌های نزدیک به حزب ایران نوین دیده می‌شد: تولید ادبیات تخریبی در بالا، و تزریق آن به بدنه‌ای از فعالان رسانه‌ای همسو و نیروهای تندرو مستقر در اروپا و آمریکای شمالی برای خاموش کردن صداهای دیگر,به‌ویژه مشروطه‌خواهان منتقد و مدافعان واقعی نهاد پادشاهی مشروطه.
حاصل این روند چه بوده است؟

جنبشی که می‌توانست با اتکا به سرمایه تاریخی و اجتماعی خود به یک آلترناتیو جدی در برابر رژیم جنایتکار اسلامی بدل شود، امروز بیش از هر چیز در شعارهای تکراری و رفتارهای فرساینده خلاصه شده است. شعارهایی چون "جاوید شاه" و "مرگ بر سه مفسد"  و نفی خشن دیگران، جای برنامه، راهبرد و گفت‌وگوی سیاسی را گرفته‌اند.
واقعیت تلخ این است که مسئله اصلی نه در بیرون، بلکه در درون این ساختار نهفته است. تا زمانی که این حلقه بسته از مشاوران،با هر عنوان و جایگاهی بدون شفافیت و پاسخگویی، کنترل روایت و تصمیم‌سازی را در اختیار دارد، هر ادعای دموکراسی‌خواهی در حد یک شعار باقی خواهد ماند.
اگر قرار است پادشاهی مشروطه به‌عنوان یک گزینه واقعی و قابل اتکا مطرح شود، پیش‌شرط آن عبور از همین "دربار سایه‌ها"ست، ساختاری که بیش از آنکه به یک جریان سیاسی مدرن شباهت داشته باشد، به محفل غیررسمی قدرت می‌ماند. بدون این بازنگری، نه‌تنها چشم‌انداز روشنی برای آینده این جنبش متصور نیست، بلکه این خطر جدی وجود دارد که همان الگوهای اقتدارگرایانه، در نهایت به ایجاد گروهک های شبه فاشیستی 
مانند "سیاهپوشان" با نام گارد جاویدان ختم شود.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درووود!
روضه ای از فراز تنگه شل کن- سفت کن ترامپ!

هیچ انسانی، هیچ متنی و کتابی، و هیچ امرِ برساخته‌ای در این جهان، بیرون از قلمرو «انتقاد» نیست؛ زیرا انتقاد، اگر به‌ درستی فهمیده و گواریده شود، نه ابزار تخریب؛ بلکه شیوه‌ای از فهمیدن است. نوعی مواجهه‌ آگاهانه با واقعیّت که میکوشد لایه‌های پنهان را برکشد و امکان بهبود را بگشاید. امّا همین واژه، هنگامی که از معنا تهی شود، به هیولایی بدل میشود که نه میفهمد و نه میفهماند؛ بلکه فقط میخراشد، میفرساید و میگسلد. در جامعه‌ ما ایرانیان - چه در درونمرزیها و چه در پراکندگیهای بیرونی – آنچه که غالبا به نام «انتقاد»، رواج یافته، بیش از آنکه از سنخ سنجشگری باشد، از جنس غرض‌ ورزی است. بیش از آنکه ریشه در حقیقتجویی داشته باشد، از حسادتها و کینه‌ های انباشته و داوریهای شتابزده تغذیه میکند. دشنام، تهمت، تحقیر، و لذّت بیمارگونه از تخریبِ دیگری، به جای آنکه رسوا شوند، در پوشش انتقاد به رسمیّت شناخته میشوند و حتّا با تعصّب از آنها دفاع میشود. اینجاست که زبان به جای اینکه حامل روشنگری باشد، به ابزار تاریکی و خاکپاشی به چشم تبدیل میشود. امّا باید بی ‌پرده گفت که آنچه که از خشم و غرض میزاید، هرگز به حقیقت راه نمیبرد؛ ولو در ظاهر، خودش را در قالب استدلال بیاراید.
با این تفاصیل، در واکنش به مبتذل شدن انتقاد، به سوی تقدیسِ اشخاص یا ایده‌ها میلغزیم و ناخواسته، چیزی را از دایره‌ سنجش بیرون مینهیم. هیچ امیدی، هیچ شخصیّت تاریخی یا معاصر، و هیچ روایتی از گذشته، نباید از نقد مصون بماند؛ زیرا هر آنچه که از دایره نقد مصون شود، دیر یا زود از حقیقت فاصله میگیرد. انتقادِ اصیل، نه ابزار تخریب است و نه وسیله‌ تقدیس؛ بلکه افقی است که در آن، امکان دیدنِ همزمانِ قوّت و ضعف پدیدار میشود.
اگر به جوامعی بنگریم که سنّتی ریشه‌دار در نقد دارند، درمییابیم که حتّا اشکال سبک ‌تر آن - از طنز و کاریکاتور تا هجو - در بستری معنا مییابند که مرز میان «سرگرمی» و «سنجش» را میشناسد. امّا آنچه که سرنوشت ‌ساز است، نه این نمودهای ظاهری؛ بلکه کیفیّتِ مواجهه‌ عمیق با واقعیّت است. اینکه آیا ما میتوانیم نقش واقعی افراد و نیروها را در تاریخ و اکنون، فارغ از حبّ و بغضهای شخصی/فرقه ای/سازمانی/حزبی/گروهی و امثالهم، ببینیم یا نه. یکی از زخمهای کهنه‌ ذهنیّت ما، نسبتِ ما با تاریخ و فرهنگمان است. تا زمانی که تاریخ را یا به اسطوره‌ای دست‌ نخورده بدل کنیم یا به عرصه‌ای برای تسویه‌ حسابهای ایدئولوژیک، راهی به فهم آن نخواهیم یافت. تاریخ، نه معبد است و نه میدان جنگ؛ بلکه متنی زنده است که باید آن را با دقّت، انصاف و شجاعت خواند. هر خوانشِ مغرضانه از تاریخ، در نهایت، نه گذشته را روشن میکند و نه آینده را میسازد. در این میان، مسئله‌ «امید»، اهمیّتی بنیانی دارد. جامعه‌ای که در بحران به‌ سر میبرد، ناگزیر به افقهایی نیاز دارد که بتواند خود را در آن بازسازی کند. امّا امید، اگر به مصونیّت از نقد بدل شود، به‌سرعت به توهم تبدیل میشود. امیدِ حقیقی، اینست که بتواند در برابر نقد بایستد، از آن بیاموزد و پالایش یابد. هر امیدی که از سنجشگری بگریزد، از حقیقت میگریزد.
باید با صراحت پذیرفت که هیچ انسانی معصوم نیست. انسان، آمیزه‌ای است از فروغ و سایه، از توانایی و نقصان. بلوغِ فکری در اینست که نه در دام ستایشِ مطلق بیفتیم و نه در ورطه‌ نفیِ مطلق فروغلتیم. هنرِ اندیشیدن در اینست که بتوانیم آنچه را سازنده است، تشخیص دهیم و آن را تقویت کنیم، بی ‌آنکه چشم بر کاستیها ببندیم. تمرکزِ کور بر ضعفها، همانقدر خطرناک است که چشمپوشیِ کور از آنها. هر یک از ما در برابر انتخابی اساسی ایستاده‌ایم. آیا میخواهیم که در کارِ افزودن بر سنگینی این جهان باشیم، یا در کارِ کاستن از آن؟. این انتخاب، در شعارها آشکار نمیشود؛ بلکه در شیوه‌ سخن‌گفتن، داوری‌کردن و کنش‌کردن ما تجلی مییابد. کسی که حقیقتا در پی بهبود است، حتّا در نقد نیز میسازد و آن که در پی اثبات خویش از راه نفی دیگران است، حتّا در دفاع، ویران میکند. انتقاد، اگر به‌ راستی، انتقاد باشد، نه تیشه‌ای برای بریدن ریشه‌ ها؛ بلکه ابزاری برای هرس‌کردن است تا آنچه که زنده است، مجال رشد بیابد. امّا اگر به ابزار نفی و حذف بدل شود، دیگر نه از آن حقیقتی میروید و نه امیدی و این، همان مرزیست که متعیّن کننده است. مرز میان فهمیدن و صرفا واکنش انکاری نشان دادن.
مسئله کلیدی امّا «نقشی» است که شخصیّتها و رجال در واقعیّت ایفا میکنند. من سالهای سال است که گفته ام و نوشته ام و هنوزم بر این اندیشه ام که «تاریخ عصر پهلویها» به شدّت در محاق است و هنوز هیچکس نتوانسته است، بی غرض و مرض در باره این سلسله بسیار ارزشمند و نقشگذار در تاریخ معاصر ایران، حرفی در خور آفرینها زده باشد. با توجّه به شرایط خطیر میهنی، من هر گونه خصومت و کینه توزی و نفرتی را که علیه شخص شاهزاده و خانواده اش در شبکه های اجتماعی و فرستنده های مختلف تلویزیونی و رادیویی و مطبوعاتی اجرا میشود؛ به حیث خصومت با «امیدهای مردمان ایران برای تحوّلی کلیدی در وضعیّت میهنی» میدانم. همچنین آنانی که با «تاریخ و فرهنگ ایران» مشکل دارند، به نظر من، نه تنها ایرانی نیستند؛ بلکه خاصم مردمان ایران نیز هستند. کسی که هنوز شعور ندارد تا بداند و بفهمد که اعتقادات شخصی اش را هیچوقت، معیار قضاوت در باره «تاریخ و فرهنگ و مردمان» ایران قرار ندهد؛ بلکه واقعیّت زیسته تاریخ و فرهنگ مردمان ایران را فراتر از چارچوبهای عقیدتی خودش بداند، آن شخص، بی شک، نفهم است و مغرض.
کسانی که تصوّر میکنند، چیزی به چنته خود دارند، باید اگر ریگی به کفششان نیست، گوشه ای از فرش پاره پوره میهن را به دوش گیرند و سنگریزه ای را از پیش پای مردم ایران بردارند؛ نه اینکه بیایند صخره ای صعب العبور را به نام خدمت به میهن و مردمانش، متر به متر بر سر راه بیندازند و مفتخر از این باشند که مثلا خدمتی در حقّ میهن و مردمش کرده اند. یه عده ای تکلیف و وظیفه شرعی خود میدانند که از صبح تا شب در شبکه های مزخرف اجتماعی و بوقهای مساجد بین المللی فقط به شاهزاده بتوپند و بقیه مسترابهایی را که در منظومه های دیگر وجود دارند، همچنان بر سر خانواده پهلوی آوار کنند. اینگونه حضرات سختکوش برای شیوع نفرت و کینه توزی محال است که تا امروز، یک جمله در باره جنایتهای حکومت فقاهتی در طول نیم قرن اخیر بر زبان و قلم گفته باشند. محال است. اینکه چه کسانی گرداگرد «شاهزاده رضا پهلوی»را گرفته اند، مهم نیست؛ بلکه مهم این است که ما مدّعیان مثلا چشم و گوش باز و هارت و پورت کن، حواسمان کجاست و دنبال چی میگردیم؟. دنبال سوراخ سمبه گشتن برای پست و مقام در جایی یا به دنبال سهیم شدن در پروژه آبادانی میهن و رهایی مردمانش از شرّ گیوتین الهی؟. همه انسانها – چه شاه باشند، چه رسول، چه استاد دانشگاه، چه کارگر ساده- به ضعفها و هنرهای خاصّ خودشان آمیخته اند. یا ما هنرها و استعدادها و فروزه های ستودنی انسانها را تشخیص میدهیم و در صدد فرابالاندن آنها برمی آییم تا از این طریق بتوانیم بر ضعفها و کمداشتها و ایرادها چیره شویم یا اینکه به دلیل سوائق و غرائز و امیال شخصی و فرقه ای و سازمانی و گروهی و حزبی و امثالهم در پی فقط نیّات خبیث خود هستیم؛ ولو میهن و مردمانش در این کشمکشهای ابلهانه نیست و نابود شوند. انتخاب یکی از این دو راه میگوید که ما کجا ایستاده ایم و میزان فهم و شعورمان چقدر است.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

چ., 06.05.2026 - 20:20 پیوند ثابت
محسن کردی
محسن کردی

حسادت

حسادت... ناراحته که کسی تحویلیش نمیگیره. شاهزاده تحویلش نگرفته

چ., 06.05.2026 - 19:11 پیوند ثابت