ایران در یکی از خطرناکترین و سرنوشت سازترین دورههای تاریخ معاصر خود قرار گرفته است. سالها تنش، دشمنی، تحریم، سرکوب، فساد و سیاستورزی ایدئولوژیک، کشور را در معرض جنگ، فروپاشی اقتصادی، انزوای بینالمللی و فرسایش سرمایه انسانی قرار داده است. در این میان، بیشترین هزینه را مردم ایران پرداختهاند؛ مردمی که نه آغازگر جنگ بودهاند و نه در تعیین بسیاری از تصمیمات کلان کشور نقشی داشتهاند.
باور من این است که نجات ایران نه از مسیر خشونت، نفرت و جنگ دائمی، بلکه از راه بازگشت به منافع ملی، صلح، کرامت انسانی، حاکمیت قانون و حق تعیین سرنوشت ملت ایران ممکن است. بر همین اساس، میتوان بر سر حداقلهایی ملی برای پایان دادن به چرخه بحران و گشودن راهی به سوی آیندهای امنتر، آزادتر و انسانیتر توافق کرد:
۱- پذیرش اصل همزیستی مسالمتآمیز و برسمیت شناختن همه کشورهای عضو سازمان ملل متحد بر پایه حقوق بینالملل.
۲- تعلیق موقت غنیسازی در چارچوب یک توافق شفاف بینالمللی با هدف رفع تحریمها، کاهش خطر جنگ و بازسازی اقتصاد کشور.
۳- تعهد روشن و قابل راستیآزمایی به عدم حرکت به سوی تولید یا دستیابی به سلاح هستهای.
۴- پایان دادن به ادبیات تهدید، نابودی و دشمنمحوری علیه سایر کشورها، از جمله اسرائیل، و جایگزینی آن با سیاست تنشزدایی و احترام متقابل.
۵- بازتعریف سیاست خارجی ایران بر پایه منافع ملی، صلح، احترام به استقلال کشورها، تمامیت ارضی، حسن همجواری و همکاری منطقهای.
۶- پایان دادن به هرگونه حمایت نظامی، مالی و تسلیحاتی از نیروهای نیابتی و عدم مداخله در امور داخلی کشورهای دیگر.
۷- شفافسازی و محدودسازی برنامههای موشکی در چارچوب نیازهای دفاعی متعارف و توافقهای منطقهای برای کاهش تنش و مسابقه تسلیحاتی.
۸- تخصیص منابع کشور به رفاه، آموزش، بهداشت، محیط زیست، زیرساختها و توسعه اقتصادی بهجای گسترش نظامیگری و پروژههای ایدئولوژیک فرامرزی.
۹- پذیرش شفافیت مالی، مبارزه با فساد ساختاری، پیوستن به استانداردهای بینالمللی مالی و پایان دادن به اقتصاد رانتی و امنیتی.
۱۰- آزادی اینترنت، گردش آزاد اطلاعات و بهرسمیت شناختن حق دسترسی آزاد شهروندان به ارتباطات و رسانهها.
۱۱- پایان دادن به سرکوب، اعدامهای سیاسی، امنیتیکردن جامعه و برخورد خشونتآمیز با منتقدان و معترضان.
۱۲- فراهم شدن شرایط برای برگزاری یک رفراندوم آزاد، شفاف و تحت نظارت نهادهای بیطرف، بهمنظور تعیین نظام سیاسی و آینده کشور بر پایه حق حاکمیت ملت ایران.
صلح پایدار نه از راه جنگ دائمی، نه از مسیر حذف و انتقام، بلکه از راه بازگشت به مردم امکان پذیر است.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
اول از همه باید ضحّاک را در بند کرد!
دروود بر آقای اروجی گرامی،
مختصر و مفید.
آنچه که ایران را به مرز فرسودگی تاریخی و فرهنگی و فروپاشی روانی رسانده است، صرفا مجموعهای از بحرانهای اقتصادی، مدیریّتی یا سیاسی نیست؛ بلکه ریشه فاجعه را باید در استیلای سامانهای جست که «مرگخواهی و خونریزی»، «اطاعت کور»، و «قدسی سازی قدرت» را به بنیان حیات اجتماعی و بقای سیستم خونریز بدل کرده است. جامعهای که در آن، ارجمندی انسان، حرمت اندیشه، و شأن فردی، قربانیِ زمامداران دستگاهی میشوند که خودشان را مالک حقیقت مطلق میپندارد، دیر یا زود به سرزمینی سوخته و لم یزرع بدل خواهد شد که در آن، امید، نهالِ رویش نمییابد و آینده، به تبعیدی ابدی رانده میشود. ایران و مردمانش، پیش از آنکه محتاج نان باشند، محتاج رهاییِ وجدان هستند. پیش از آنکه نیازمند توسعه اقتصادی باشند، نیازمند انهدامِ بنیانهای عقیده استبدادی حاکم هستند که انسان را نه «غایت»، بلکه «ابزار» میبیند. تا زمانی که سرچشمه فرمانروایی، بر محور ترس، تقدّسسازی، و حذف دیگر معتقدان و دگر اندیشان و قتل عام و تبعیض و تجاوز و غارت و ویرانگری و شکنجه و مصادره أموال و صدها کثافتکاری فاجعه بار میچرخد، هر برنامه اصلاحی، هر آمار امیدوارکننده، و هر وعده آبادانی، چیزی جز نقّاشی بر دیوارِ زندانی فرسوده نخواهد بود.
مسئله اصلی، صرفا تغییر چهرهها نیست؛ بلکه عبور از روحیّهای است که قدرت را مقدّس، مردم را صغیر، و حقیقت را انحصاری میخواهد. هیچ ملّتی با تعویض نامها نجات نمییابد، چنانچه ساختارِ ذهنیِ بندگی همچنان پابرجا بماند. استبداد، پیش از آنکه در کاخها و نهادها خانه داشته باشد، در اعماق روانِ انسانهایی لانه میکند که از آزادی میهراسند و امنیّتِ بردگی را بر مخاطره اندیشیدن ترجیح میدهند. به همین دلیل، نجات ایران، نه در خشونت و انتقام؛ بلکه در یک دگرگونیِ ریشهایِ فرهنگی و فلسفی نهفته است. در بازگرداندنِ شأنِ انسان به جای نخستینش. باید سیستم و چارچوب دستگاهی را فروپاشانید که انسان را قربانیِ ایدئولوژی و مذهب نصوصی میکند و زندگی را در پای مفاهیمِ آهنینِ قدرت و اقتدار و امتیازخواهی نجومی ذبح مینماید. ملّتی که میخواهد دوباره برخیزد، ناگزیر است پیش از هر چیز، بتهای ذهنیِ خویش را درهم بشکند؛ زیرا هیچ استبدادی، بدون عابدینش دوام نمیآورد.
ایران زمانی نجات خواهد یافت که «ترس» از روح مردم رخت بربندد. زمانی که انسان ایرانی دریابد هیچ حقیقتی، آنگاه که آزادی و ارجمندی شاهنشاهی بشر را نابود کند، دیگر حقیقت نیست؛ بلکه نقابی مقدّس بر چهره تباهی و شرارت است. آینده این سرزمین، نه با خون؛ بلکه با بیداریِ وجدان، با شجاعتِ اندیشیدن، و با بازآفرینیِ منش پهلوانی و اخلاق نیکمرامی انسان ایرانی ساخته خواهد شد. شاید ژرفترین فاجعه تاریخ ما این بوده است که قرنها، به جای پرورش انسانِ آزاداندیش و قائم به ذات، انسانِ مطیع و دنباله رو و خادم و پادو و هوادار و مقلّد تربیت کردهایم؛ یعنی انسانهایی که یاد گرفته اند فقط اطاعت کنند، امّا نیندیشند و چون و چرا نکنند؛ فقط ایمان بیاورند، امّا نپرسند؛ فقط تکرار و رونویسی کنند، امّا خلق نکنند. تا هنگامی که این چرخه روانی و تاریخی شکسته نشود، هر تغییر سیاسی در سطح حکومت غالب و حاکم و تداوم آن، تنها تعویضِ زندانبانان خواهد بود. نجاتِ اصیل، از لحظهای آغاز میشود که انسان، دیگر هیچ قدرتی را فراتر از حقِّ پرسشگری و ارجمندی شاهنشاهی و خدایی خویش نپذیرد. آن لحظه، آغازِ تولّدِ دوباره ایران و مردمانش خواهد بود. بنابر این، ایران فقط یک راه نجات دارد و هرگز هیچ راه نجاتی دیگر وجود ندارد و آنهم عزل و خلع زمامداران گیوتین الهی و نابودی میکرسکپترین نشانه های آن. تا زمانی که گیوتین الهی، مصدر آمریّت اقتلویی است، تمام این ارقامی که ردیف کرده اید، خواب و خیالهای خوش هستند؛ ولا غیر. اگر ما کاری و فعالیّتی میخواهیم بکنیم که صنّار سی شاهی نتیجه داشته باشد، باید تمام انرژی و امکانات خود را در سمت و سوی نابودی تمام عیار سیستم آرماگدونی سفّاکان الهی و لایروبی سراسر ایران از وجود آنها به کار بندیم. این تنها راه «نجات ایران و مردمانش» است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان