تاریخ نگارش: 09/05/2026
از چرخشگاهِ تاریخی دیماهِ خونین تا تداومِ اِعدامِ زندگی
تاریخِ هر سرزمینی، تنها سلسلهای از وقایع و توالیِ حادثه ها نیست؛ بلکه میدانِ پیکارِ نیروهایی است که هر یک میخواهند معنای انسان و جهتِ زندگی را تعریف کنند. پیکارهایی که دیگر نمیتوان آنها را با معیارهای عادیِ گذر زمان سنجید. در چنین هنگامه هایی، تاریخ، دیگر روایتِ رخدادها نیست. در چرخشگاههایی خطیر از تاریخ میهنی، اضدادِ از همگریز چنان به تلاقی و تصادم گرفتار میشوند که دیگر هیچ راهِ بازگشتی به تعادلِ پیشین باقی نمیماند. در چنین لحظههایی، تاریخ از حالتِ سکونِ عادت زده بیرون میآید و به آذرخشی بدل میشود که تاریکیِ قرون را میشکافد. اینگونه لحظهها، لحظه های داوریِ هستی و پدیدار شدن برق آسای گوهر رازآمیز زندگی هستند. لحظههایی که در آن، نیروهای مرگ طلب در تقابل با دلباختگان و عاشقان زندگی، رو در روی یکدیگر قرار میگیرند تا سرنوشتِ یک ملّت و بلکه معنای انسان بودن و شادزیستی را رقم زنند.
بیگمان، ضدّی که خونریزی و جانستانی را به اصلِ بقا و استمرارِ خویش تبدیل میکند، در حقیقت، نخستین کلنگِ فروپاشی را بر ریشه های خودش فرود میآورد؛ زیرا هیچ قدرتی نمیتواند ضدّ گوهرِ زندگی بشورد و از مکافاتِ تاریخیِ خویش بگریزد. آن که میخواهد انسان را به موجودی مرعوب، خاموش و مطیع فروبکاهد، در اصل، علیهِ بنیانیترین پرنسیپِ هستی طغیان کرده است؛ زیرا که زندگی، در ذاتِ رازآمیزِ خود، همواره میل به شکفتن، آفرینش و آزادی دارد، نه به خفگی و مرگ. رازِ بزرگِ چرخشهای تاریخ نیز شاید همین باشد که هر نیرویی که بخواهد زندگی را تابعی از شکنجه، ترس و اعدام محکوم و میخکوب کند، ناگزیر روزی در برابرِ زندگی که قصدِ نابودی اش را داشته است، به گونه حقیر آلوده و ذلّتبار شکست خواهد خورد. زندگی، فقط تپشِ قلب و دوامِ زیستِ بیولوژیک نیست؛ بلکه نیرویی است که در حافظه، در رؤیا، در امید، در زبان، در عشق، در مهربانی و دوست داشتن، در رقصیدن و بلندپروازیهای باشکوه و در اشتیاقِ انسان به حقیقت استمرار مییابد. شمشیر و طناب دار میتوانند بدنها را از میان ببرند؛ امّا هرگز قادر نیستند که افقِ آزادی را از ضمیرِ تاریخیِ یک ملّت دلباخته شادمانی و زیبایی محو کنند.
فاجعه قتل عامِ دی ماه و تداومِ هولناکِ اعدامِ زیباترین و بیدارترین جوانانِ ایرانی به دستِ زمامدارانِ گیوتینی، اگر چه در ظاهر، نمایشِ قدرتِ مرگ و تلاشی برای خاموش کردن اراده یک ملّت بود و هست؛ امّا در ژرفای تاریخ، به بیداریِ وجدانِ خفته و مسموم شده یک ملّت انجامید. خونهایی که بر خاکِ کوچه ها و خیابانهای ایران جاری شدند، تنها خونِ چندین هزار انسان زیبا و رشید و دادخواه نبود؛ بلکه گویی حافظه زخمیِ تاریخِ ایران، دوباره گشوده شد تا ایرانیان بار دیگر خویشتنِ فراموش شده خود را به یاد آورند؛ یعنی خویشتنی که در ژرفمایه فرهنگیِ خویش، بر گزندناپذیری جان و زندگی، دادورزی، مهرورزی، راستمنشی و آفرینش و شکوهِ انسان استوار بوده است، نه بر تقدیس مرگ و قداستِ شمشیر اقتلویی. در آن لحظههای آذرخشگون، تاریخِ ایران، شتابان به گرهگاهِ بُنمایههای فرهنگِ هزارهایِ خویش بازگشت؛ گویی روحِ ایران، پس از قرنها اسارت و سکوت مرگبار و پیکارهای شبانه روزی در تحت سیطره «شمشیرِ میتراس [با میترای مادر که همان سیمرغ گسترده پر است، اشتباه نشود]»، میخواست دوباره از زیرِ آوارِ ترس و خون برخیزد و اصالت خویشتنِ را بازیابد؛ زیرا ایران، در اصیلترین معنای تاریخیِ خود، نه جغرافیای سلطه؛ بلکه اقلیمِ زایشِ معنای زندگی بوده است. سرزمینی که انسان در آن میکوشید میانِ زمین و آسمان، میانِ رنج و حقیقت، و میانِ آزادی و مسئولیّت، پلی از اندیشه و فرهنگ و زیباییهای چشم نواز بنا کند.
هیچ فرهنگ و تمدّنی با مرگ طلبی جاودانه نشده است. آنچه که فرهنگها و تمدّنها را ماندگار میکند، تواناییِ آنها در پاسداشتِ ارجمندی و نگاهبانی از جان و زندگی انسانها است. قدرتهایی که بر خونریزی تکیه میکنند، شاید بتوانند مدّتی تاریخِ پویا و زنده را به سکوت وادارند، امّا هرگز قادر نیستند روحِ تاریخ را تصاحب کنند؛ چونکه روحِ تاریخ، در عمیقترین لایههای خود، همواره به سوی آزادی و آگاهی گرایش دارد. آزادی، صرفا یک شعارِ سیاسی یا مطالبهای اجتماعی نیست؛ بلکه تجلّیِ خواستِ هستی برای رهایی از هر آن چیزی است که انسان را از شکوفاییِ وجودیِ خویش بازمیدارد و مگر نه اینکه هر گاه مرگ و کشتار به ابزارِ حکومت استبدادی بدل میشود، زندگی در هیئتِ مقاومت سر برمیآورد؟. مگر نه اینکه خونِ بیگناهان، در حافظه زمان، به حقیقتی تبدیل میشود که هیچ مُستبدی توانِ دفنکردنش را ندارد؟. مگر تاریخِ ایران، از آغاز تا امروز، چیزی جز کشاکشِ دائمیِ میانِ فرهنگِ آفرینش و آیینِ حذف و شمشیر بوده است؟ و آیا اکنون، پس از این همه رنج و خون، زمانِ آن فرانرسیده است که ایرانیان بار دیگر خویشتنِ اصیلِ خودشان را، نه در سایه ترس؛ بلکه در روشنایِ آگاهی و آزادی بازآفرینند؟.
چه قدرتی میتواند ملّتی را برای همیشه در بند نگاه دارد، وقتی رؤیای آزادی در ناخودآگاهبودِ تاریخیِ او ریشه دوانده است؟. چه قدرتی میتواند حقیقت را نابود کند، تنها چون مدّتی توانسته است زبانها را به سکوت وادارد؟ و آیا سرنوشتِ همه قدرتهای خونریز، چیزی جز فروپاشی در برابرِ اراده زندگی نبوده است؟. شاید رازِ ماندگاریِ ملّتها نیز همین باشد. آنجا که مرگ طلبان میکوشند تاریخ را با خون بنویسند، زندگی، آرام و بی صدا، واژههای آزادی را در ژرفای وجدانِ انسانها زمزمه و حک میکند و همان واژهها، روزی، از دلِ تاریکترین شبها، سپیدهای را برمیآورند که هیچ شمشیری توانِ خاموشکردنش را ندارد.
1- رقابتهای پنهانی و نمایشهای ریاکارانه
آنچه جوامع را از درون متلاشی میکند، همواره دشمنان آشکار و خصومتهای علنی نیستند؛ بلکه بیشتر، رقابتهایی هستند که در تاریکترین لایههای روان انسانها پنهان میمانند. در پسِ لبخندها، تعارفها، مداراها و زیر نقابِ فضیلت، اخلاق، رفاقت و حتّا خیرخواهی به حیات خود ادامه میدهند. بسیاری از هماوردیها هرگز در میدانهای روشن و صریح اتّفاق نمیافتند؛ زیرا انسانِ هراسیده از شکست، ترجیح میدهد نبرد را به عرصهای پنهانی منتقل کند. جایی که بتواند بی آنکه مسئولیّتِ خصومت خویش را بر عهده بگیرد، دیگری را فرسوده، منزوی یا حذف کند. رقابتِ آشکار، هر چند که تلخ و صدمه آمیز و زخمگین باشد، دستکم نجابتِ رویارویی را در خود دارد. در رقابتِ آشکار، انسان ناگزیر است تواناییها و ضعفهای خویش را برهنه کند و خطرِ شکست را بپذیرد. امّا رقابتِ پنهان، محصولِ روانهایی است که بیش از حقیقت، شیفته حفظِ تصویرِ آبرو و غرور کاذب خویشند. چنین انسانهایی نه در جستجوی تعالی؛ بلکه در وحشتِ فروپاشیِ «توهمِ برتری» خویش زندگی میکنند. به همین دلیل، به جای مبارزهای شریف، به نمایشهایی ریاکارانه پناه میبرند. نمایشهایی که در آن، زبان، سخن از اخلاق میگوید، امّا ضمیر، آکنده از حسادت، کینه و میلِ مفرط به حذفِ دیگری دارد.
جامعهای که در آن، شکست به «ننگ» بدل شود، ناگزیر به زایشِ انسانهای چند نبشه محکوم خواهد شد؛ زیرا انسانی که نتواند شکست را به مثابه بخشی از حقیقتِ زندگی بپذیرد، به تدریج به جعلِ خویشتن روی میآورد. او به جای آنکه رشد کند، نقش بازی میکند. به جای آنکه حقیقت را زندگی کند، تصویری تحسین انگیز از خود میسازد و درست از همینجا، رفتار ریاکانه و نمایشی آغاز میشود. نتیجه اش نیز جامعه ای میشود که در آن، ظاهرِ پیروزی مهمتر از جوهرِ انسانیّت میشود. بخش بزرگی از بحرانهای تاریخیِ ما، شاید نه از کمبودِ استعداد و دانایی؛ بلکه از فقدانِ شجاعتِ اخلاقی سرچشمه گرفته باشد. جامعهای که افرادش از اعتراف به خطا میترسند و از پذیرشِ شکست میگریزند و از فرو ریختنِ تصویرِ اجتماعی خویش وحشت دارند، آرام آرام توانِ زایشِ حقیقت را از دست میدهد. در چنین فضایی، انسانها به جای آنکه رقیبِ دیدگاههای یکدیگر باشند، دشمنِ موجودیّتِ هم میشوند. آنگاه هدفِ رقابت، دیگر شکوفاییِ تواناییها نیست؛ بلکه جلوگیری از درخشیدنِ دیگری است.
انسانی که پیوسته درگیرِ رقابتِ پنهان است، در نهایت پیش از آنکه دیگری را نابود کند، خویشتنِ خویش را ویران میکند؛ زیرا روحِ انسان، بدون صداقت، به تدریج از درون تهی میشود. کسی که مدام نقاب بر چهره دارد، سرانجام چهره واقعی خویش را نیز فراموش میکند. بزرگترین فاجعه آن نیست که انسان، دیگران را بفریبد؛ بلکه فاجعه آنجاست که انسان، خود نقابدار را نیز باور کند و در زندانِ تصویری که ساخته، اسیر شود. شاید یکی از عمیقترین عللِ افولِ منشِ پهلوانی در ایران نیز همین بوده باشد. اینکه شکست، دیگر منزلتِ تربیتکننده خویش را از دست داد و به تحقیرِ تحمّل ناپذیر بدل شد. حال آنکه در سنّتِ اصیل پهلوانی، شکست، نردبانِ فرزانگی بود، نه داغِ بی آبرویی. پهلوان، کسی نبود که همیشه فاتح باشد؛ بلکه کسی بود که حقیقت را حتّا اگر به زیانِ او تمام شود، تاب میآورد. عظمتِ پهلوان در قدرتِ بازوی او نبود؛ بلکه در ظرفیّتِ روحِ او برای پذیرفتنِ شکست، اعتراف به محدودیّت و احترام به شایستگیِ حریف نهفته بود.
جامعهای که دیگر تابِ دیدنِ برتریِ دیگری را نداشته باشد، ناگزیر به جامعهای حسود، فرسوده و پنهانکار تبدیل خواهد شد و مگر حسادت چیزی جز اندوهِ انسانِ ناتوان از آشتی با خویشتن است؟. انسانِ حسود، در حقیقت، بیش از آنکه از عظمتِ دیگری رنج ببرد، از کوچکیِ روحِ خویش در عذاب است. به همین دلیل، به جای آنکه خود را تعالی دهد، میکوشد قامتِ بزرگوار دیگران را کوتاه کند تا حقارتِ خویش کمتر دیده شود. من میپرسم که آیا بسیاری از ویرانیهای اخلاقی و فرهنگیِ ما، از همین ناتوانیِ تاریخی در پذیرشِ شکست و حقیقت ناشی نشده است؟. آیا انسانی که جراتِ مواجهه با ضعفهای خویش را ندارد، ناگزیر به ریاکاری و زندگیِ نمایشی کشیده نمیشود؟. آیا جامعهای که در آن، «آبرو» مهمتر از «حقیقت» محسوب شود، آرام آرام به سرزمینِ انسانهای نقابدار بدل نخواهد شد؟ و آیا بزرگترین شکستِ یک ملّت، نه شکست در میدانِ جنگ؛ بلکه ناتوانی در صداقت با خویشتن نیست؟.
آیا بخش بزرگی از زوالِ منش پهلوانی در ایران، از وحشتِ عمیقِ تاریخی نسبت به شکست سرچشمه نگرفته است؟. آیا ترس از فرو ریختنِ وجهه و آبروی خویش در برابر دیگران، انسان ایرانی را به سوی دوگانگیِ شخصیّت و زیستن در پشت نقابها سوق نداد؟. آیا بسیاری از دشمنیهای خاموش، حذفکردنها، تخریبکردنها و حسادتهای مزمن، چیزی جز انتقامِ روانهای شکست هراسی نیستند که هرگز جراتِ مواجهه صادقانه با خویشتن را نداشتهاند؟. و آیا جامعهای که در آن، انسانها بیش از حقیقت، نگرانِ حفظِ آبروی ظاهری خویشند، ناگزیر به باتلاقِ ریاکاری و تباهی فرو نخواهد رفت؟. چه میشد اگر انسان میآموخت که شکست، پایانِ ارجمندی نیست؛ بلکه آغازِ بلوغ است؟. آیا ممکن نبود که از دلِ چنین صداقتی، پرنسیپی زاده شود که در آن، رقابت نه میدان حذفِ دیگری؛ بلکه عرصه شکوفایی حقیقت باشد؛ زیرا جامعهای که از شکست میترسد، هرگز آزاد نخواهد شد و انسانی که جراتِ شکست خوردن ندارد، هرگز به مقامِ والای انسان بودن نخواهد رسید.
چه میشد اگر انسان ایرانی، به جای پنهان کردنِ زخمهای خویش، شهامتِ نگریستن به آنها را میآموخت؟. چه میشد اگر ما به جای حذفِ دیگری، از عظمتِ او برای تعالیِ خود، الهام میگرفتیم؟ و چه میشد اگر انسان، به جای مسابقه برای «بزرگ جلوه کردن»، در پیِ «بزرگ منش شدن» میبود؟. شاید آغازِ رستگاریِ هر جامعه ای، از همان لحظهای باشد که انسانهایش دیگر از شکست نمیترسند؛ زیرا تنها کسانی به حقیقت نزدیک میشوند که جراتِ فرو ریختنِ تصویرهای دروغینِ خویش را دارند. ریشه بسیاری از رقابتهای پنهان را باید نه در «خواستِ پیشرفت»؛ بلکه در «هراسِ وجودیِ انسان از بی اهمیّت شدن» جست و جو کرد. انسانِ تهی از معنا، نمیتواند شکوهِ دیگری را تاب بیاورد؛ زیرا هر درخششی در بیرون، تاریکیِ درونِ او را آشکارتر میکند. در نتیجه، بسیاری از آدمیان، نه از دشمنان خویش؛ بلکه از فضیلتِ دیگران آزرده میشوند. آنان حضورِ انسانِ اصیل را نوعی توهینِ خاموش به ابتذالِ زندگیِ خویش تلقّی میکنند و اینجاست که رقابت، دیگر از جنسِ تلاش برای تعالی نیست؛ بلکه به جنگی پنهانی علیه حقیقت بدل میشود.
چه بسیار انسانهایی که عمر خویش را نه در ساختن و پروریدنِ خویشتن؛ بلکه در مراقبتِ بیمارگونه از «تصویرِ دروغین خویش» تباه میکنند. آنان هرگز زندگی نمیکنند؛ بلکه پیوسته مشغولِ کارگردانیِ نمایشی هستند که در آن، باید همیشه برنده، دانا، اخلاقی، محبوب و برتر دیده شوند. امّا انسانی که اسیرِ نمایشِ خویش شود، آرام آرام از بودنِ حقیقی تهی میگردد؛ زیرا حقیقتِ وجود، تنها در جایی متولّد میشود که انسان بتواند بدونِ نقاب، با ضعف، ترس، شکست و محدودیّتِ خویش رو به رو شود. شاید تراژدیِ بزرگِ انسانِ معاصر نیز همین باشد که بیش از آنکه نگرانِ «حقیقت» باشد، نگرانِ «برداشتِ دیگران» است. او دیگر از خودش نمیپرسد که «منِ نوعی، چه هستم و کی هستم؟»؛ بلکه مدام میپرسد: «چگونه دیده میشوم؟» و این، آغازِ سقوطِ روح است؛ زیرا از آن لحظه که «ظاهر» جای «بودن» را بگیرد، انسان از درون دو پاره میشود. یک «خویشتنِ نمایشی» برای نگاهِ دیگران میسازد و یک «خویشتنِ مدفون» را در تاریکیِ روانِ خویش پنهان میکند و مگر جهنّمِ انسان، چیزی جز همین شکافِ دائمی میانِ آنچه هست و آنچه وانمود میکند نیست؟.
از همینجاست که جامعه، آرام آرام به میدانِ انسانهای خسته، بد گمان و بی اعتماد تبدیل میشود؛ زیرا هیچ چیز به اندازه ریاکاری، اعتمادِ انسانی را نابود نمیکند. در جامعهای که همه در حالِ بازیکردنِ نقش هستند، دیگر کسی به سخنِ دیگری ایمان نمیآورد؛ واژهها خالی از معنا و تاثیر میشوند. دوستیها به مناسبات مصلحتی فروکاسته میشوند و احترام، نقابی برای ترس یا منفعت میشود. آنگاه انسانها، حتّا در میانِ جمع، عمیقا تنها میشوند؛ زیرا تنهاییِ حقیقی، نه غیبتِ دیگران؛ بلکه ناتوانی در یافتنِ صداقت است و شاید یکی از عللِ سترونیِ تاریخیِ بسیاری از جوامع نیز همین باشد که انسانها، به جای پرورشِ «شخصیّت»، درگیرِ ساختنِ «پرستیژ» شدهاند. شخصیت، از رنج، از شکست، از تفکّر و صداقت زاده میشود؛ امّا پرستیژ، محصولِ نگاهِ دیگران است. شخصیّت، انسان را استوار میکند؛ امّا پرستیژ، او را برده قضاوتِ جمع میسازد. انسانی که برای حفظِ پرستیژِ خویش زندگی میکند، دیر یا زود حقیقت را قربانی خواهد کرد؛ زیرا حقیقت، اغلب چهرهای ویرانگر برای توهّماتِ انسان دارد.
من میپرسم که آیا بخش بزرگی از دشمنیهای خاموشِ میانِ انسانها، در حقیقت، نبردِ «نقابها» با یکدیگر نیست؟. آیا بسیاری از ستایشها، احترامها و حتّا اخلاقگراییها، چیزی جز تاکتیکهایی پیچیده برای کسبِ برتری و نفوذ نیستند؟ و آیا انسانِ امروز، بیش از هر زمان دیگر، از خویشتنِ واقعیِ خویش فرار نمیکند؟. چه دردناک است که انسان، گاه تمامِ عمر خویش را صرفِ آن میکند که دیگران او را «بزرگ» بپندارند، بی آنکه لحظهای بیندیشد آیا حقیقتا بزرگ شده است یا نه. و چه فاجعهای بزرگتر از این که ملّتی، به جای پرورشِ جانهای آزادمنش و شجاع، انسانهایی تربیت کند که همه چیز را میخواهند جز حقیقت را؛ زیرا حقیقت، فقط بر انسانهایی آشکار میشود که جراتِ شکستنِ نقابِ خویش را دارند؛ و این، دشوارترینِ همه نبردهاست.
2- کینه توزیهای برنامه ریزی شده
نفرت، آنگاه که از سطح یک واکنش زودگذر فراتر میرود، دیگر یک حالت روانی نیست؛ بلکه به ساختاری درونی بدل میشود که ادراک، داوری و حتّا نحوه بودنِ انسان را شکل میدهد. در این وضعیّت، «دیگری» نه به عنوان واقعیّتی مستقل؛ بلکه به مثابه بازتابی تحریف شده در آینه ذهنِ نفرت زده ظاهر میشود. ذهن، به جای آنکه امکانِ فهم باشد، به ابزارِ تثبیتِ پیشداوری بدل میگردد و انسان، بی آنکه بداند، در جهانی زندگی میکند که خود آن را از پیش، به رنگ نفرت، تفسیر کرده است. امّا نفرت، در خلأ شکل نمیگیرد. آنچه که در سطح ظاهر بهصورت کینه توزی بروز میکند، اغلب ریشه در لایههای ناپیدای وجود انسان دارد. در ترسهایی که به رسمیّت شناخته نشدهاند. در ناکامیهایی که به فهم درنیامدهاند. در احساسِ تهدیدی که از مواجهه با تفاوت برمیخیزد. نفرت، در بسیاری موارد، زبانِ خام و ناپخته رنج است. رنجی که به جای آنکه فهمیده شود، به بیرون فراافکنی میشود.
در این میان، آنچه که وضعیّت را به مراتب پیچیده تر و خطرناکتر میکند، گذار نفرت از سطح فردی به سطح جمعی است. هنگامی که نفرت، در قالب گفتارها، ایدئولوژیها و ساختارهای قدرت نهادینه میشود، دیگر با یک احساس شخصی مواجه نیستیم؛ بلکه با «نظمی از نفرت» رو به رو هستیم. نظمی که خود را بازتولید و توجیه پذیر میکند و حتّا برای بقای خویش، به تولید دائمی «دشمن» نیازمند است. در چنین نظمی، منابع انسانی و مادّی - از زمان و اندیشه گرفته تا سرمایه و سازمان – به جای آنکه صرفِ ارتقای کیفیّت زیست انسانی شوند، در خدمتِ بازسازی و گسترش مرزهای خصومت قرار میگیرند. تراژدی دقیقا در همینجاست. آنچه که میتوانست به آگاهی بدل شود، به ابزارِ تخریب تبدیل میشود و این نه فقط یک خطای اخلاقی؛ بلکه نوعی شکست در «خودفهمی انسان» است؛ زیرا مسئله بنیانی اینست که انسان، تا زمانیکه از اندیشیدن در باره ریشههای نفرت در وجود خودش طفره میرود، ناگزیر به بازتولید آن است. نفرتی که فهمیده نشود، مهار نمیشود؛ بلکه تغییر شکل میدهد. پنهان میشود و در موقعیّتهای دیگر، با شدتی بیشتر سر برمیآورد. به همین سبب، جوامعی که به جای واکاوی علل نفرت، فقط به مدیریّت یا بهره برداری از آن بسنده میکنند، در چرخهای گرفتار میشوند که پایان آن، چیزی جز تداوم اضطراب، بی اعتمادی و فروپاشی تدریجی پیوندهای انسانی نیست.
باید پرسید که چرا انسان، با وجود ظرفیّت تأمّل، تا این اندازه مستعدِ گرفتار شدن در چنین چرخهای است؟. شاید بتوان گفت که نفرت، در لایه ای عمیقتر، از ناتوانی در مواجهه با «نا-یقینی» برمیخیزد. دیگری، با تفاوتهایش، با پیشبینی ناپذیریاش، با آنچه که در چارچوبهای آشنای ما نمیگنجد، ما را با محدودیّتهای فهممان رو به رو میکند و این مواجهه، برای ذهنی که به قطعیّت عادت کرده، اضطرابآور است. نفرت، در اینجا، به مثابه راه حلّی کاذب عمل میکند. با تقلیل دیگری به «خصم»، پیچیدگی حذف میشود و جهان، به طور مصنوعی، ساده و کنترل پذیر جلوه میکند. امّا این سادگی، بهایی سنگین دارد که آنهم از دست رفتن حقیقت است. دُرُست در همینجاست که مسئولیّت انسان بودن معنا مییابد. انسانِ مسئول، کسی نیست که از تجربه نفرت مصون باشد؛ بلکه کسی است که در برابر آن، مکث میکند. مکثی که راه را برای پرسش میگشاید و پرسش، نخستین گام به سوی رهایی از غُل و زنجیرهاست؛ زیرا تنها در پرتو پرسش است که میتوان از سطح واکنش فراتر رفت و به سطح فهم نزدیک شد و شاید ما ایرانیان، بیش از هر زمان دیگر، نیازمند بازگشت به مطرح کردن پرسشهای بنیانی باشیم.
چرا نفرت، بهجای آنکه موضوعِ اندیشیدن ما باشد، به ابزارِ کنش ما بدل شده است؟. در چه لحظهای، ما از فهمِ دیگری دست میکشیم و به حذفِ او رضایت میدهیم؟. آیا آنچه را که «دیگری» مینامیم، واقعا بیرون از ماست، یا بخشی از امکانهای نپذیرفته وجودِ خود ماست؟. چرا تأمّلی که میتواند ما را از چرخه نفرت رها و آزاد کند، اینچنین دشوار و نادر است؟. انسان تا کجا میتواند از خویشتن فاصله بگیرد، بی آنکه هسته اخلاقی را که او را «انسان» میسازد، به کلّی از دست بدهد؟. شاید پاسخ نهایی در دسترس نباشد. امّا آنچه مسلّم است اینست که تا زمانی که پرسشها زندهاند، امکانِ رهایی نیز زنده است و آنجا که پرسش میمیرد، نفرت، بی هیچ مقاومتی، به سرنوشت بدل میشود. با اینهمه، اگر اندکی ژرفتر در تار و پود این پدیده بنگریم، درمییابیم که نفرت صرفا نسبتِ ما را با «دیگری» مخدوش نمیکند؛ بلکه پیش از آن، نسبتِ ما را با «خویشتن» از بنیان میگسلد. انسانی که در مدار نفرت میاندیشد، به تدریج از امکانِ مواجهه صادقانه با خودش محروم میشود؛ زیرا نفرت، همچون نقابی است که نه فقط چهره دیگری؛ بلکه چهره درونی ما را نیز میپوشاند. در این حالت، انسان دیگر نه خودش را میشناسد و نه دیگری را؛ بلکه در نوعی «از خود-بیگانگیِ مضاعف» زیست میکند؛ یعنی زیستی که در آن، هم حقیقتِ بیرون تحریف شده و هم حقیقتِ درون. نفرت، در این سطح، فقط یک انحراف اخلاقی نیست؛ بلکه نوعی اختلال در «نسبت با حقیقت» است؛ زیرا حقیقت، همواره مستلزم گشودگی است. گشودگی به سوی آنچه که ما را به همآوردی فرامیخواند. به آنچه که پیشفرضهای ما را برهم میزند، به آنچه که ما را وادار میکند از خود فراتر رویم. امّا نفرت، دقیقا در جهت معکوس حرکت میکند. به جای گشودن، میبندد؛ به جای پرسیدن، حکم میدهد و به جای فهمیدن، حذف میکند. به همین دلیل، هر جا که نفرت به نیروی مسلّط بدل شود، حقیقت، نخستین قربانی آن است و شاید بتوان گفت که خطرناکترین بُعد نفرت، نه خشونتی است که به طور آشکار اجرا میشود؛ بلکه «عادی شدگی» آن است. آنگاه که نفرت دیگر نه به عنوان یک بحران و مُعضل خانمانسوز؛ بلکه به عنوان یک وضعیّت طبیعی پذیرفته میشود، انسان وارد مرحلهای میشود که در آن، زوال و اضمحلال اخلاقی، دیگر احساس نمیشود. در چنین وضعی، شعله های وجدان بیدار و مسئول نه به طور ناگهانی؛ بلکه به صورت تدریجی خاموش میشوند؛ چنانکه انسان، بی آنکه خود را ظالم بداند، در ساز و کارهای ظلم مشارکت میکند. در این نقطه، مسئله دیگر صرفا فردی یا روانشناختی نیست؛ بلکه به پرسشی هستیشناختی بدل میشود. انسان، در نسبت با دیگری، چه نوع موجودی است؟. آیا او اساسا موجودی گشوده به سوی پذیرش تفاوتها است یا موجودی که تنها در چارچوبِ همانندی و همشکلی و امّت سانی و عقیدتی و رفقایی میتواند احساس امنیّت کند؟. اگر انسان را موجودی بدانیم که امکانِ فراروی از خویش را دارد، آنگاه نفرت، نه سرنوشت او؛ بلکه نشانه توقّف اوست. توقّف در نقطهای که در آن، او از امکانِ «شدن» دست کشیده و به «بودنِ بسته» رضایت داده است. امّا اگر این امکان را جدّی بگیریم، آنگاه هر مواجهه با دیگری، به فرصتی برای گسترشِ افقِ وجودی ما بدل میشود، نه تهدیدی برای آن.
از این لحاظ، مسئله نفرت، به مسئله «شجاعتِ وجودی» بازمیگرد. شجاعتِ اینکه انسان، خود را در معرضِ دگرگونی قرار دهد، بی آنکه به پناهگاههای سادهسازِ نفرت پناه ببرد. آیا ما از دیگری نفرت داریم، یا از امکانی که دیگری برای دگرگون کردنِ ما در خود دارد؟. آیا نفرت، چیزی جز امتناع از دیدنِ حقیقتی نیست که ما را از آسایشِ توهّماتمان بیرون میکشد؟. در چه لحظهای، ما ترجیح میدهیم «دُرُست بودن» را به «حقیقت داشتن» ترجیح دهیم؟ و آیا ممکن است که آنچه ما به عنوان نفرت از دیگری تجربه میکنیم، در ژرفترین لایههای خود، گریزی باشد از مواجهه با خلأها و ناتمامیهای خویش؟. شاید پاسخ این پرسشها هرگز به طور کامل روشن نشود. امّا اهمیّت در خودِ پرسیدن است؛ زیرا پرسش، شکافی در صلبیّتِ نفرت ایجاد میکند و همین شکاف، هر چند کوچک، میتواند آغازی باشد برای بازگشتِ انسان به امکانی که در آن، بهجای سلطه نفرت، امکانِ فهم، همدلی و باهمزیستی، بار دیگر معنا مییابد.
3- بی ریشگی و ادّعاهای کائناتسوز
انسانی که به ریشههای تاریخی و فرهنگی خویش نمیاندیشد، نه صرفا دچار غفلت؛ بلکه در نوعی گسستِ خاموش از خویشتن به سر میبرد؛ یعنی گسستی که در آن، ذهن به جای آنکه بر بستر تجربه های رسوبکرده و آزموده تاریخ و فرهنگ خویش استوار گردد، به ظرفی منفعل برای پذیرش ذهنیّتهای غالب، تلقینها و پیشداوریهای تحمیلی بدل میشود. چنین انسانی، اگر چه میپندارد که «میاندیشد»، در اصل، بیش از آنکه اندیشه ورز باشد، بازتاب دهنده امواجیست که از بیرون در او رسوخ کردهاند. آنان که تاریخ و فرهنگ خود را انکار میکنند، اغلب نه از سر ناآگاهی؛ بلکه از بیمِ آگاهی چنین میکنند؛ زیرا بازگشت به ریشهها، اگر با صداقت همراه باشد، به معنای گشودن پروندهای است که در آن، نه تنها حقیقت؛ بلکه خطاها، انحرافها و توهّمات نیز عیان میشوند. در نتیجه، انکارِ ریشه، در بسیاری موارد، تلاشی است برای حفظ نوعی ثباتِ ذهنیِّت کاذب؛ یعنی ثباتی که بر بنیانِ ناپرسیدن و نیازمودنِ سنجشگری استوار است. امّا این ثبات، نه آرامش؛ بلکه نوعی سکونِ مُرده است که از پویاییِ حقیقت میگریزد.
با اینهمه، باید اذعان کرد که هر رجوعی به ریشهها نیز لزوما به حقیقت نمیانجامد. چه بسا کسانی که به نامِ «اصالت»، به تصویرهای اسطورهای و پالایش نشدهای از گذشته پناه میبرند و آن را بهعنوان حقیقتِ مطلق برمیکشند [= میترائیستها و مزدائیها]. در اینجا، ریشه نه سرچشمه زایش؛ بلکه به ابزاری برای توجیهِ ایستایی بدل میشود. از این منظر، همانگونه که بی ریشگی میتواند انسان را در معرض ذهنیّتهای تحمیلی قرار دهد، «ریشه پرستیِ غیرنقّادانه» نیز میتواند او را در زندانِ گذشته محبوس کند. پس مسئله نه صرفا «داشتنِ ریشه»؛ بلکه «چگونگیِ نسبت ما با ریشهها»ست. تراژدیِ ژرفتر آنجاست که انسانِ گسسته از ریشه، در عین حال، مدّعیِ داوری در باره تاریخ و فرهنگ میشود؛ گویی میتوان بدون اتکا به هیچ بنیانی، بر فراز همه چیز ایستاد و حکم راند. اینگونه ادّعاها، بیش از آنکه نشانه دانایی باشند، بیانگر خلائی درونی هستند که میکوشند خود را در هیاهوی یقینهای بی پایه پنهان کنند. هرچه این خلأ عمیقتر باشد، لحنِ ادّعا، تندتر و بیامّانتر میشود.
امّا در برابر این وضعیّت، راهِ رهایی نه بازگشتی سادهانگارانه به گذشته است و نه بریدنی مطلق از آن؛ بلکه ورود به گفت و گویی زنده و سنجشگرانه با تاریخ و فرهنگ است. ریشهها، اگر به درستی فهم شوند، نه زنجیرند و نه پناهگاه؛ بلکه میدانِ رویا رویی هستند. میدانی که در آن، انسان باید هم بیاموزد، هم نقد کند، و هم از دل این تنش، معنایی نو برای بودن خویش بیافریند. اصالت، نه در تکرار گذشته؛ بلکه در تواناییِ تبدیلِ آن به امکانی برای آفرینشِ آینده است. انسان هر چه از ریشههای خود تهیتر باشد، در توجیهِ باورهای تحمیلی و اعتقاداتِ بی پایه، به ادّعاهایی گزافتر پناه میبرد و هر چه نسبت او با ریشههایش آگاهانه تر و سنجشگرانه تر باشد، گفتار او فروتنانه تر، امّا عمیقتر خواهد شد؛ زیرا میداند که حقیقت، نه در تصاحبِ مطمئن؛ بلکه در جست و جوی بی پایان رخ مینماید.
پس اکنون، مسئله را نمیتوان با یک حکمِ ساده فروبست؛ بلکه باید آن را به پرسشی زنده بدل کرد. آیا ما به راستی از ریشههای خود میگریزیم، یا از مواجهه صادقانه با آنها؟. آنچه را که «ریشه» مینامیم، تا چه اندازه تجربه شده و فهمیده ایم و تا چه اندازه ساخته و پرداخته میل ما به قطعیّت دارد؟. آیا ذهنِ ما در باتلاقِ بی ریشگی فرو رفته است، یا در زندانِ ریشههایی که هرگز آنها را نیازمودهایم؟ و مهمتر از همه، آیا جرأت آن را داریم که هم از بی ریشگی عبور کنیم و هم از اسارتِ ریشههای بی نقد رهایی یابیم؟. کدام یک را برمیگزینیم - فرار از خویشتن، یا مواجهه با حقیقتی که ممکن است همهچیز را از نو تعریف کند؟.
4- جامعه نقابداران
چهره انسان، در ژرفترین لایه خویش، به ذات خودش حاملِ قبح و نفرت نیست؛ حتّا اگر در نگاه نخست، ناهماهنگ یا نازیبا جلوه کند. آنچه سیمای آدمی را از معنا و جذّابیّت تهی میکند و او را در چشم دیگری منفور میکند، نه خودِ حقیقتِ وجودی او؛ بلکه لایههای ساختگی و آگاهانهای است که بر چهره خویش مینشاند. نقابهایی که انسان به تدریج، آنها را نه به مثابه ابزار؛ بلکه همچون جایگزینِ «خودِ واقعی» میپذیرد. وقتی جامعهای به این منطقِ نقابمحور خو میگیرد، به تدریج دچار نوعی دگردیسی پنهان، امّا اساسی دگرسان میشود. افراد آن جامعه قادر میشوند هر تمایلی، هر خواست، هر خشم یا طمعی را در پوششی از وقار، اخلاق، دین، مذهب، ایدئولوژی، خیرخواهی یا عقلانیّت پنهان کنند. در چنین وضعی، حقیقت از میان نمیرود؛ بلکه دفن میشود. در لایههایی از تظاهر که کشف آنها دشوار، و گاه ناممکن است. متعاقبش، جامعهای است که در آن «اعتماد» به تدریج فرومیپاشد؛ زیرا هیچکس به چهره دیگری دسترسی ندارد. همه چیز در حدِ نمایش باقی میماند. نفرت، اغلب نه از «هستی انسان»؛ بلکه از «شدنِ انسان» برمیخیزد. از آن لحظهای که میان حقیقتِ درونی و نمودِ بیرونی شکافی پدید میآید و این شکاف به جای آنکه موقّتی و آگاهانه باشد، به یک شیوه زیستن بدل میشود. در این افق، آنچه که انسان را از خویش بیگانه میکند، نه ذات او؛ بلکه برآیند تدریجیِ «ماسکسازی» است لحظهای که انسان، نقاب را نه به عنوان ابزار مواجهه با دیگری؛ بلکه به مثابه جایگزینِ خود برمیگزیند. از این نقطه به بعد، انسان دیگر «حضور» ندارد؛ بلکه «بازنمایی» میشود و زیستن، جای خود را به اجرای نقش میدهد.
در چنین زیستی، ریاکاری دیگر یک انحراف فردی نیست؛ بلکه به ساختار اجتماعی بدل میشود. انسانها نه به سبب استثنا؛ بلکه به سبب هنجار، نقاب بر چهره دارند و دُرُست در همینجاست که فاجعه رخ میدهد. وقتی که دروغ، شکلِ عمومیِ بودن میشود، حقیقت دیگر حتّا امکان ظهور نمییابد. در این وضعیّت، جامعه به تدریج به صحنهای بدل میشود که در آن، هر فرد نه حاملِ حقیقتِ اصالت خود؛ بلکه مجریِ نقشهایی است که یا از ترس برگزیده، یا از ترضیه منفعت، یا از تمایل به پذیرفته شدن و اینگونه، حقیقت در زیر لایهای از آراستگیهای رفتاری و اخلاقی مدفون میشود؛ نه حذف؛ بلکه پنهان. خطر دقیقا در همینجاست. حقیقت، دیگر انکار نمیشود؛ بلکه تمییز و تشخیص دادنش مشکل میشود. در چنین نظمی، نقاب از ابزار اجتماعی بودن فراتر میرود و به ساختار شخصیّت تبدیل میشود. انسانها به تدریج میآموزند که هر تمایلی، هر رنجی، هر طمعی و حتّا هر حقیقتی را در پوششی مقبول عرضه کنند؛ چنانکه گویی خودِ پنهان شده، هرگز وجود نداشته است. اینجا ریا نه یک انحراف فردی؛ بلکه یک منطق جمعی است. منطقِ بقا در جهانی که صداقت در آن هزینه دارد.
امّا اگر به ژرفای این وضعیّت بنگریم، مسئله صرفا «دروغ گفتن» نیست؛ بلکه مسئله، جایگزینی «بودن» با «نمایش بودن» است. انسان، دیگر از خود عبور نمیکند تا به دیگری برسد؛ بلکه از خود عبور میکند تا خود را پنهان کند و این پنهانسازی، به تدریج به فراموشی بدل میشود. فراموشیِ اینکه در زیر این همه نقش، چیزی به نام «خود اصیل» باید وجود داشته باشد. جامعهای که بر چنین عادت هستیشناختی بنا شود، دیر یا زود دچار فرسایش اعتماد میگردد؛ زیرا اعتماد، نه بر گفتار؛ بلکه بر امکانِ نسبت دادن گفتار به یک «هویّت پایدار» استوار است. وقتی هویّتها سیّال، چند لایه و ماسکمحور شوند، اعتماد نیز به موضوعی شکننده و موقّت بدل میشود و دست آخر، مناسبات انسانی به سطحی از احتیاط دائمی سقوط میکنند. با این تفاصیل، پرسش این نیست که «چگونه نقاب را حذف کنیم»؛ بلکه اینست که آیا حذف نقاب أساسا ممکن است؟. یا انسان، ذاتا موجودی است که در جهانِ مناسبات اجتماعی، ناگزیر از میانجیگریِ نقشهاست؟. اگر چنین باشد، مسئله نه نابودی نقاب؛ بلکه آگاهی نسبت به مرز آن است. مرزی که اگر از میان برود، انسان دیگر نمیداند کجا «خودش» است و کجا «نقش ایفا میکند».
پس شاید بحران اصلی نه در وجود نقاب؛ بلکه در فراموشیِ نقاب بودنِ نقاب باشد. لحظهای که انسان، نقش را حقیقت میپندارد و نمایش را هستی تلقی میکند، آنگاه فروپاشی کاراکتر آدمی آغاز میشود. فروپاشیِ تمایز میان درون و بیرون، میان صدق و مصلحت، میان بودن و نمودن. آیا انسان قادر است در جامعه بزیَد، بی آنکه به نوعی از نقشآفرینی تن ندهد؟. یا باید پذیرفت که «نقاب» نه انحراف؛ بلکه ساختارِ ناگزیرِ حضور در جهانِ دیگر انسانها است؟ و اگر چنین است، مرز میان «نقابِ آگاهانه» و «خودِ گمشده» در کجاست؟. اگر روزی همه نقابها فرو افتند، آیا با حقیقتی رهائیبخش رو به رو خواهیم شد، یا با خلأیی که سالها با نمایش، آن را پوشاندهایم؟. مسئله نه بازگشت ساده به «اصالت ناب»؛ بلکه توانِ زیستن در آگاهیِ دائمی نسبت به فاصله میان خود و نقش است. فاصلهای که اگر دیده شود، انسان را صادقتر میکند، حتّا در دلِ نقاب.
اگر در باره این تامّل، یک گام، عمیقتر بیندیشیم، مسئله «نقاب» دیگر صرفا یک پدیده اخلاقی یا اجتماعی نخواهد بود؛ بلکه به یک مسئله هستیشناختی بدل میشود؛ یعنی پرسش از خودِ امکانِ «خود بودن» در جهانی که همواره از خلال «دیگری» فهمیده میشود. انسان، پیش از آنکه حقیقتی ناب و دست نخورده باشد، موجودی است در معرض نگاه دیگری و این نگاه، پیش از آنکه او را ببیند، او را «تعریف» میکند. در تعریف شدنِ پیشینی، نوعی گسست رخ میدهد. انسان نه آن چیزی است که هست؛ بلکه چیزی است که «دیده میشود» و این دقیقا همان نقطهای است که نقاب، نه به عنوان انتخاب؛ بلکه به عنوان پاسخ به یک اجبار پدیدار میشود. اگر «خود»، همیشه در نسبت با دیگری شکل میگیرد، پس آیا اصلا «خودِ مستقل از نقش» وجود دارد، یا آنچه ما اصالت مینامیم، صرفا یک روایت پسینی است که بر مجموعهای از نقشها و واکنشها سوار شده است؟.
در این افق، شاید باید از تصوّر سادهانگارانه «خودِ خالص» فاصله گرفت؛ زیرا آنچه را که ما، خود میپنداریم، همواره در میانِ شبکهای از نگاهها، توقّعها و زبانها شکل میگیرد. پس مسئله، دیگر این نیست که «چگونه نقاب را کنار بزنیم»؛ بلکه این است که در جهانی که خود، از آغاز در آینه دیگری زاده میشود، أصلا «کنار زدن نقاب» به چه معناست؟. انسان برای آنکه «خود اصیلش» باشد، ناگزیر است «برای دیگری» ظاهر شود و در ظهور، فاصلهای اجتناب ناپذیر میان بودن و نمودن شکل میگیرد. این فاصله نه خطا است و نه انحراف؛ بلکه ساختار خودِ ظهور است. پس شاید تراژدی انسان نه در داشتن نقاب؛ بلکه در ناتوانی از آگاهی نسبت به ضرورت نقاب باشد؛ یعنی لحظهای که انسان فراموش میکند هر «حقیقت اجتماعی» همواره از مسیر نوعی بازنمایی عبور میکند. از این لحاظ، جامعه بیمار، جامعهای نیست که در آن نقاب وجود دارد؛ بلکه جامعهای است که در آن نقاب بهگونهای زیسته میشود که گویی اصلا نقاب نیست. جایی که نمایش، چنان طبیعی میشود که دیگر کسی امکان فاصله گرفتن از آن را تصوّر نمیکند.
باید پرسید که آیا میتوان درون نقاب زیست، امّا اسیر آن نشد؟. آیا امکان دارد انسان بداند که «نمایش میدهد»، امّا در این آگاهی، به دروغ سقوط نکند؟ یا این آگاهی خودش نوعی رهایی است که هرگز به پاکیِ کامل نمیرسد، امّا انسان را از سقوط در توهّمِ اصالت حفظ میکند؟. اگر چنین باشد، آنگاه اخلاق نه در حذف نقاب؛ بلکه در «شفّافیّت نسبت به نقاب» معنا پیدا میکند و شاید والاترین شکل صداقت، نه بی نقابی؛ بلکه زیستن در آگاهیِ دائمی از نقابمندیِ خویش باشد. آگاهی که انسان را از تظاهرِ ناآگاهانه، به مسئولیّتِ آگاهانه نسبت به خود و دیگری منتقل میکند. آیا میتوان جامعهای ساخت که در آن انسانها بینقاب زندگی کنند، یا دستکم، فاصله میان «بودن» و «نمودن» را به حداقل برسانند؟. آیا امکان دارد که انسان، شجاعتِ مواجهه با خودِ بی واسطه خویش را بیابد، بی آنکه از قضاوت دیگران فروبپاشد؟ و اگر چنین امکانی وجود دارد، چه بهایی باید پرداخت شود تا انسان دوباره به «اصالت» بازگردد؟. آیا جامعهای که بر سالها عادت به نقاب زدن استوار شده، توان گذار به شفّافیّت را دارد، یا این گذار مستلزم نوعی فروپاشی درونی و بازآفرینی ریشهای است؟. اگر انسان از نقاب خویش جدا شود، آیا با حقیقتی رهاییبخش مواجه خواهد شد، یا با خلأیی هولناک که پیشتر با نقشها پنهان شده بود؟.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
به اعتنایی به واقعیّتها و سرگردان بیابانهای خیالی شدن!
دروود!
نظر ذیل را دیروز در پای مطلبی در «ایران امروز» نوشتم که منتشر نشده است. آن را بدون هیچ توضیحی در اینجا بازنشر میدهم. لینک مطلب را نیز در آخر نظرم میگذارم.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
/////////////////////////////////////////////////////////////////////
تحشیه ای تامّلاتی برای فراکاویهای تیزبینانه.
من نمیدانم چرا انسانی اگر حرفی برای گفتن دارد و معنای مسئولیّت را میفهمد، در این اوضاع وانفسای میهنی، خودش را استتار میکند. از چه چیزی میترسد؟. از انتقاد یا از تیغ خونریز حاکم بر وطن؟. بعدش من نمیفهمم منظور از «کشورهای جنوب» چیست؟. کدام جنوب؟. کدام کشورها؟. در هر صورت میپردازم به برخی نکات مطلب ایشون.
مشارالیه کوشیده است که مدلی سه لایه برای گذار دموکراتیک در کشورهای جنوب!؟ جهانی ارائه دهد؛ مدلی که در آن، «جمهوری اجتماعی»، زیرساخت جامعه مدنی را میسازد، سپس «جمهوری سیاسی» این ظرفیّت اجتماعی را در قالب دولت و قانون نهادینه میکند و «فدرالیسم اجتماعی» در نهایت، قدرت را در سراسر جامعه توزیع میکند. در نگاه نخست، این صورتبندی واجد نوعی انسجام نظری و امید تاریخی است؛ امّا دقیقا این مدل، علیرغم ظاهر انتقادی اش، هنوز درون چنبره و گیره معضل ساز یک خوشبینی عمیق مدرن نسبت به جامعه، عقلانیّت سیاسی و امکان مهار قدرت باقی مانده است. مسئله اساسی اینجاست که مشارالیه، جامعه مدنی را به مثابه قلمرویی نسبتا رهائیبخش تصویر میکند؛ چنانکه گویی هر چه قدرت از دولت فاصله بگیرد و در شبکه های اجتماعی، انجمنها، شوراها و نهادهای محلّی توزیع شود، امکان بال و پر گرفتن پرنده ناکام دمکراسی در وطن اشغالی بیشتر میشود. امّا چرا باید چنین فرضی را بدیهی بدانیم؟. مگر تجارب تاریخی هم در ایران، هم در بسیاری از کشورهای جهان تا امروز نشان نداده اند که خودِ جامعه نیز میتواند سرچشمه استبداد باشد؟. مگر تمام اشکال سلطه سیاسی و استبدادی، الزاما از دولت آغاز میشوند؟. بسیاری از خشن ترین اشکال حذف، تبعیض و سرکوب، نه در برنامه دولتها؛ بلکه در دل خانواده، سنّت، مذهب، دین ایمانخواه، ایدئولوژی، اعتقادات و قومیّت، مناسبات اقتصادی و روان جمعی شکل گرفتهاند. قدرت، پیش از آنکه نهادی سیاسی باشد، کیفیّتی وجودی و روانی دارد؛ آنهم در تمایل انسان برای تسلّط، در ترس او از آزادی، در احتیاجش به امنیّت و در اشتیاقش به تعلّق ریشه دارد. به همین دلیل، این تصوّر که صرفِ توزیع محاسبه ای قدرت میتواند به رهایی از زنجیرهای استبدادی منجر شود، ساده سازی ماهیّت راز آلود انسان و پیچیدگی رویدادهای تاریخ است.
مشارالیه، به نحو پنهانی، میان «تکثّر نهادها» و «آزادی» ، پیوندی ضروری برقرار میکند، حال آنکه تکثّر قدرت، لزوما به معنای دموکراتیکتر شدن جامعه نیست. تاریخ فئودالیسم، الیگارشیهای محلّی، خانخانی و ارباب بازیها و شبکه های مافیایی و اقتدارهای قومی، همگی نشان میدهند که قدرت میتواند در عین پراکندگی، همچنان سرکوبگر باقی بماند. حتّا گاه قدرتِ پراکنده خطرناکتر از قدرت متمرکز است؛ زیرا در مرکز مشخّصی مستقر نیست تا بتوان آن را به وضوح دید و نقد و کنترل کرد؛ بلکه در تار و پود مناسبات و مراودات روزمره، زبان، اخلاق، هنجارها و ساختارهای فرهنگی نفوذ میکند. مسئله فقط این نیست که «چه کسی حکومت میکند»؛ بلکه اینست که چگونه حقیقت، تولید میشود؟. چگونه انسانها به سوژههای مطیع و مقلّد و دنباله رو و هوادار و آمینگو تبدیل میشوند و چگونه جامعه، خودش ابزار بازتولید سلطه و استبدادگری میشود؟. اگر خودِ میل به نظم، آغاز استبداد باشد چه؟. اگر هر نظمی، حتّا دموکراتیکترینش، ناگزیر بخشی از تکثّر انسانی را سرکوب کند چه؟. اگر «اراده جمعی» نام دیگری برای بلعیده شدن فرد در توده باشد چه؟.
مشارالیه از «سوژه سیاسی فعّال» سخن میگوید، امّا نمیپرسد که سوژه فعّال، چگونه ساخته میشود؟. با چه زبان، چه ایدئولوژی، چه دستگاه حقیقت و چه ساز و کار طردی-اجرایی؟. هیچ قدرتی بدون تولید حقیقت عمل نمیکند. هیچ سوژهای بیرون از ساز و کارهای قدرت و تولید حقیقت شکل نمیگیرد. هر جنبش اجتماعی نیز جهانبینی خاصّ خود را میسازد. مرز میان «مردمان» و «دشمنان» را تعریف میکند، و از همینجا امکان خشونت آغاز میشود. تجربیات تاریخی تا کنون نشان داده اند که جنبشهایی که با وعده رهایی آغاز شدند، هنگامی که قدرت گرفتند و توانستند پایه های خود را استحکام دهند، همان ساز و کارهای سرکوب را بازتولید کردند؛ زیرا مسئله فقط ساختار سیاسی نیست؛ بلکه مسئله، خودِ انسان است. انسانی که همزمان تمایل به آزادی و میل به سلطه را در وجود خویش حمل میکند. مشارالیه معتقدند که «انقلاب فرایندی [دُرُستش «برآیند» است]» همچنان حامل نوعی متافیزیک خاموشِ رستگاری تاریخی است؛ تو گویی تاریخ در نهایت به سوی گسترش عقلانیّت دموکراتیک حرکت میکند، چنانچه فقط جامعه فرصت کافی برای سازمانیابی بیابد. امّا گستره رویدادهای تاریخ، هیچ وعدهای به وقوع آزادی نداده است. مسئله، تراژدیِ خودِ انسان است. تاریخ، نه مسیر پیشرفت عقلانی/راسیونالیستی؛ بلکه میدان تصادم نیروها، ترسها، بحرانها و آرمانها، ایده آلها و آرزوها و انتظارات و خیالات رنگین و اراده های متعارض است. انسانها فقط برای آزادی مبارزه نمیکنند؛ بلکه آنان برای امنیّت، هویّت، انتقام، معنا و حتّا مطالبه قدرت نیز مبارزه میکنند. بسیاری از انقلابها به این دلیل شکست نخوردند که نهادهای کافی نداشتند؛ بلکه چون خودِ میل به قدرت را دست نخورده باقی گذاشتند.
مدلی که نویسنده محترم ارائه میدهد، بیش از اندازه به امکان «مدیریّت عقلانی قدرت» اعتماد دارد؛ چنانکه گویی اگر معماری نهادسازی به دُرُستی طراحی شود، میتوان جامعه را به تعادلی پایدار رساند. امّا جامعه، ماشین نیست که با تنظیم ساختارهای حقوقی به نظم مطلوب برسد. انسان، موجودی نیست که صرفا با مشارکت، اخلاقی شود. چه بسا مشارکت جمعی، هیستری جمعی تولید کند. چه بسا شوراها به دادگاههای اخلاقیِ حذف مخالف بدل شوند. جامعه، میدان دائمیِ تعارض میان امیال و سوائق و غرائز و منافع و حافظههای تاریخی، دلهره ها و خواستهای ناسازگار است. هیچ نقطه نهایی و مطمئنی برای استقرار پایه های فیزیکی دمکراسی وجود ندارد. ایده دمکراسی شاید نه تحقّق نظم کامل؛ بلکه تواناییِ زیستن با تعارض، ابهام و بی قطعیّتی باشد. شاید مسئله اصلی دمکراسی نه توزیع قدرت؛ بلکه محدود کردن هر ادّعای مطلق در باره حقیقت و خیر عمومی باشد؛ چونکه هر گاه نهادی ـ- چه دولت، چه جامعه مدنی، چه جنبش انقلابی و چه اکثریّت اجتماعی - خودش را تجسّم نهایی حقیقت تاریخی بداند، لحظه آغاز استبداد فرا رسیده است. خطر واقعی دقیقا از جایی آغاز میشود که قدرت، خودش را اخلاقی، مردمی و تاریخی تصوّر میکند؛ زیرا در آن لحظه، دیگر نیازی به نقد خویش احساس نمیکند. از این لحاظ، ضعف بنیانی مدل پیشنهادی نویسنده محترم، اینست که هنوز بیش از حدّ به انسان، اعتماد دارد؛ گویی انسان، اگر فقط در شبکهای مشارکتی قرار گیرد، به طور طبیعی به سوی آزادی و همکاری حرکت خواهد کرد. امّا فلسفه سیاسیِ با بینشی عمیق از لحظهای آغاز میشود که خوشبینی قطعی به انسان و رفتارش فرو میریزد. انسان فقط موجودی عقلانی و مشارکتجو نیست؛ بلکه موجودی تراژیک، متناقض و آکنده از تمایل به سلطه خواهی است و شاید دمکراسی حقیقی نه در رؤیای جامعهای هماهنگ و متعادل؛ بلکه در آگاهی دائمی نسبت به همین تاریکیِ درون قدرت و درون انسان آغاز شود.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
لینک مطلب: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/127480/