رفتن به محتوای اصلی
چهارشنبه 27 خرداد 1405 - Wednesday, 17 June 2026

بازیچه در جشن وسرور دیگران !

بازیچه در جشن وسرور دیگران !

سفر ترامپ به چین، با شکوهی که در پیشواز او به نمایش گذاشته شد، برای من نه  نگاه به  یک رویداد دیپلماتیک، بلکه نگاه به زخمی عمیق بود. پنهان شده در دیدار رهبران دو ابرقدرت یکی با تمدنی چند هزار ساله، دیگری با تمدن نوین . گفتگو بر سرکشور سومی با تمدنی بزرگ و  با شگوه اما افتاده از اسب . 
بر سر ایران !
این نوشته درد نامه یک ایرانی است؛ یک ایرانی که نمی‌تواند سکوت کند در برابر فلاکت سرزمینی  که ازآن  شکوه تاریخی، به این سقوط دردناک رسیده‌ا است.
"آه ای ملت من پس در کدامین هنگام تو در جشن و سرور دیگران بازیچه اندوه خیزی نخواهی بود!
و در کشتزار دیگران مترسکی متروک " امه سزر! 
به مراسم بسیار با شکوه استقبال از رئیس جمهور امریکا آقای ترامپ نگاه می کنم .بی شک میلیون ها انسان از ملت های مختلف این دیدار مهم ،این استقبال بی نظیر را نگاه می کنند .هر مراسم رسمی بخصوص چنین با شکوه !دردل  ملتی که رهبرانشان بدینسان  مورد استقبال قرار می گیرند غرور و افتخار می آفریند .چرا که این احترام به سرزمینی است که در چنین جایگاهی ایستاده که نمی توان  با رهبر آن جز این کرد . 
پیشواز با شکوه  دیروز نشاندهنده عظمت کشوری با تاریخ وتمدنی طولانیست  که بسیار راه های پرپیچ وخم برای رسیدن به چنین جایگاهی طی کرده .جایگاهی  که ترامپ را مجبور می کند برای اجرای طرح های خود رنج سفر بیست ساعته را بخود هموار کند تا با همتائی صحبت نماید که می تواند عروسک های  که درصحنه جهانی  بعنوان  ابزار قدرت واعمال نفود  در دست دارد وبا آنها بازی می کند! بشرط توافق  نخ هایشان بکشد ودربصندوق نمایش بگذارد . 
درد است نگاه کردن به دو ابر قدرتی که در کنار هم ایستاده اند تا بده بستان در مورد کشوری تحقیر شده انجام دهند که خود زمانی بخش بزرگی از جهان را زیر نگین امپراطوری خود داشت . روزگاری که والنتین امپراطور رم  در برابر اسب شاهپور پادشاه ساسانی زانو می زد .سرزمینی که  پیامبری چون زرتشت را بجهان عرضه می نمود ! که پیامش صلح بود و راستی در پندار، گفتار وکردار. 
تمدنی بزرگ که پادشاهانش نخستین منشور آزادی وحقوق بشر به باشدگان جهان باستان هدیه می دادند. 
آوخ ،آوخ چه با این سرزمین رفت ؟ سرزمینی که داریوش از اهورا مزدا برای آن طلب شادی وبرکت می کرد .از او می خواست که این سرزمین اهورائی راازشر دشمن، قحطی ودروغ نگاه دارد. 
دریغ درد که چنین نشد ! این سرزمین بلا کشیده  چه فراز ونشیب هائی برای رسیدن به اصل خود  به آن عظمت از دست داده طی کرده است . از بابک تا یعغوب لیث ، از نادر تا رضا شاه ومحمد رضا شاه  که کمر به تعالی وعظمت این سرزمین بستند . فرو افتادن ،بر خاستن ، ازکشوری غرق در بیماری ،فلاکت ،قحطی ،نا امنی ،از کشوری دور افتاده در گوشه ای از جهان ، کشوری ساختند  رو بترقی !  جایگاهی بر آن بخشیدند که توانست درهمایشی با شکوه تمامی رهبران جهان را در بزرگداشت سرزمینی با دوهزار پانصد سال تاریخ تمدن در کنار آرامگاه کوروش گرد آورد . 
همایشی که دیگر در هیچ کشور جهان تکرار نشد .ایرانی که میرفت جایگاه تاریخی خود را احیا کند .ایرانی که منادی صلح بود ،اقتصادش رو بشکوفائی داشت و آرام آرام از فقز ،بیماری ،از فساد ،رشوه خواری ،دروغ  ،نکبت وخرافات فاصله می گرفت .
اما شد آنچه نباید می شد .چرخ بازیگر که دست های معینی آنرا می چرخاند! مردی را براین سرزمین ومردمان آن نازل کرد که هیچ حسی نسبت به آن نداشت ! 
مردی  که ملت را در قالب امت می دید ،مردی که تعبد را بر تخصص ارجح می دانست و روشنفکران ودانشگاهیان را دشمن اسلام ومردم می دانست !جنگ را نعمت می خواند وراه رسیدن بقدس را از طریق کربلا می خواست . مردی که  از لحظه ورود  شعار مرگ بر امریکا،مرگ بر اسرائیل داد . آدمکشان بالفطره را حاکم بر سرنوشت ملت نمود  و از همان آغاز ورود شروع به قتل عام فرهیختگان  وروشنفکران کرد !
جنگی هشت ساله را بر این سرزمین تحمیل کرد وزمانی که مجبور به تسلیم شد وجام زهر را سر کشید تلخی نشسته بر جان را با قتل عام وحشتناک هزاران زندانی سیاسی بر کام خود وجانیان گرد آمده به دور خویش شیرین ساخت!  جانشینش راه او اوادامه داد و کاری کرد که" صد رحمت به کفن دزد نخستین ."
امروز از آن سرزمین چیزی جز آه هزاران هزار مادر بعزا ی فرزند نشسته ، جز فقر ،گرانی ،دزدی ،  بیکاری ،ناامیدی وسرکوب چیزدیگری  نمی بینی ! زندان ها پر ! شکنجه واعتراف گیری اجباری امری معمول ! طلوع سحر به  اعدام  باشرف ترین وزیبا ترین فرزندان وطن تبدیل شده ! به امری عادی .
جانیان  کثیفی بر راس امور نشسته اند که در پاسخ به هر فریاد آزادی خواهانه جوانان این سرزمین گلوله ای  برگلویشان می نشانند .  
طوماری غریب از حکومتی کودک کش که بزرکترین وظیفه آن نابودی این سررمین بود. کشیدنش از اوج به حضیض . تبدیل آن به عروسک ها ومهره های بازی  در دست رهبران چین وروسیه که با آن ها بازی کنند  امتیاز بگیرند وامتیاز بدهند . 
امتیاز بدهنداز جیب ملتی که دیگر آهی در بساط آن نماند ه !مترسک متروکی گردیده در کشتزار دیگران .  
استقبال با شگوهی بود! که سرزمینی گرفتاری وجه المعامله  مهمان ومیزبان! 
 سرزمین من ! سرزمین ما !ایران زمین  ! ابوالفضل محققی .

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

اسماعیل مرادی
اسماعیل مرادی

عنوان مقاله:
جامعه‌ای که هنوز دنبال منجی می‌گردد، چگونه می‌خواهد به دموکراسی برسد؟

مدتی است نوشته‌های جناب ابوالفضل محققی را دنبال نمی‌کنم. امروز صرفاً از روی کنجکاوی مطلبی از ایشان را خواندم، نه از سر نیاز به تحلیل یا دیدگاهشان. در ماه‌های اخیر تمام تلاش ایشان در جهتی بوده که کشور دوباره به همان بن‌بستی بازگردد که اکنون در آن گرفتار است.

به نظر می‌رسد ایشان هنوز درک روشنی از علت رشد و پیشرفت جوامع توسعه‌یافته و حتی تاریخ واقعی کشورهایی که امروز مورد تحسین قرار می‌دهد، ندارد. نمی‌توان یک بحران را با بازتولید بحرانی دیگر حل کرد. ایشان حرکت خود را از همان نقطه‌ای آغاز کرده که پیش از این بارها آزموده شده و نتیجه‌ای جز شکست نداشته است.
مشکل اصلی زمانی آغاز می‌شود که به جای توجه به نهادهای مدرن، قانون، شایسته‌سالاری و مشارکت آگاهانه مردم، دوباره نگاه‌ها به سوی تمرکز قدرت، قهرمان‌سازی و بازگشت به الگوهای ناکام گذشته می‌رود. جامعه‌ای که از تجربه‌های تاریخی خود درس نگیرد، ناخواسته همان چرخه شکست را تکرار خواهد کرد.
متن آقای ابوالفضل محققی بیش از آنکه یک تحلیل تاریخی و سیاسی باشد، یک روایت احساسی و نوستالژیک است. درد و خشم در آن دیده می‌شود، اما همین غلبه احساس باعث شده تناقض‌ها، ساده‌سازی‌ها و برداشت‌های نادرست بسیاری در متن شکل بگیرد. نقد چنین نوشته‌ای نه برای انکار بحران‌های امروز ایران، بلکه برای جدا کردن تحلیل واقعی از روایت احساسی ضروری است.
نخستین تناقض در همان ابتدای متن دیده می‌شود؛ جایی که امریکا (تمدن نوین) معرفی می‌شود و چین (تمدنی چند هزار ساله). این تقسیم‌بندی از نظر تاریخی و مفهومی دقیق نیست. امریکا به عنوان یک دولت مدرن تازه‌تأسیس است، اما فرهنگ، دانش، نظام حقوقی، فلسفه سیاسی و ساختار تمدنی آن ادامه تمدن اروپایی است که صدها و هزاران سال سابقه دارد. جامعه‌ای که انگلیسی‌ها، اسپانیایی‌ها، فرانسوی‌ها و دیگر مهاجران اروپایی ساختند، از خلأ به وجود نیامد. همان تمدنی که ریشه در یونان، روم، رنسانس و عصر روشنگری داشت، به امریکای شمالی منتقل شد و در آنجا شکل تازه‌ای گرفت. بنابراین استفاده از واژه (تمدن نوین) به شکلی که گویی امریکا فاقد پیشینه تمدنی است، نادرست و سطحی است.
اتفاقاً یکی از مهم‌ترین عوامل رشد سریع امریکا همین گرد آمدن فرهنگ‌ها، زبان‌ها، تجربه‌ها و انسان‌های متفاوت از کشورهای مختلف بود. تفاوت، رقابت، تضارب اندیشه و امکان حضور نگاه‌های گوناگون، از مهم‌ترین موتورهای پیشرفت جوامع مدرن هستند. جامعه‌ای که در آن تفاوت‌ها پذیرفته می‌شود، امکان خلاقیت، نوآوری و تحول بیشتری پیدا می‌کند.
متأسفانه در ایران سال‌هاست به جای بهره‌گیری از این تنوع فرهنگی، زبانی و قومی، تلاش می‌شود همه چیز در قالبی یکدست تعریف شود؛ گویی فقط یک ملت، یک زبان و یک روایت رسمی وجود دارد. این نگاه نه تنها کمکی به وحدت نمی‌کند، بلکه جامعه را از یکی از مهم‌ترین عوامل رشد و توسعه محروم می‌سازد. تاریخ نشان داده هر زمان حکومت‌ها خواسته‌اند تفاوت‌های انسانی و فرهنگی را انکار یا سرکوب کنند، نتیجه آن بسته شدن فضای فکری، رشد تعصب و در نهایت بحران بوده است.
نمونه خطرناک چنین نگاهی را می‌توان در بخشی از تاریخ آلمان دید؛ جایی که اصرار بر یکدست‌سازی افراطی هویت، برتری‌جویی قومی و حذف تفاوت‌ها، جهان را به سوی فاجعه‌ای انسانی و جنگی ویرانگر سوق داد که میلیون‌ها انسان قربانی آن شدند. پیشرفت واقعی از دل پذیرش تنوع، قانون‌گرایی و رقابت سالم بیرون می‌آید، نه از انکار واقعیت‌های اجتماعی و فرهنگی یک کشور.
از سوی دیگر، نویسنده خود گرفتار همان نگاه تاریخی‌ای شده که ظاهراً قصد نقد آن را دارد. او بارها از عظمت ایران باستان، زانو زدن امپراتور روم، منشور حقوق بشر و شکوه شاهان سخن می‌گوید، اما توضیح نمی‌دهد چرا همان تمدن بزرگ نتوانست تداوم سیاسی و نهادی خود را حفظ کند. اگر صرف داشتن تاریخ و تمدن کهن عامل قدرت بود، امروز باید چین، هند، ایران و مصر همگی در جایگاهی مشابه می‌بودند. در حالی که تجربه جهان نشان می‌دهد آنچه کشورها را پیشرفته می‌کند نه گذشته پرافتخار، بلکه ساخت نهادهای مدرن، قانون، تولید، آموزش، علم، آزادی اقتصادی و ثبات سیاسی است.
تناقض مهم دیگر در نگاه نویسنده به قدرت‌های جهانی دیده می‌شود. او از یک سو چین و امریکا را دو ابرقدرت می‌نامد و از شکوه استقبال رسمی سخن می‌گوید، اما همزمان این رابطه را تحقیرآمیز و مبتنی بر بازی با (عروسک‌ها) توصیف می‌کند. این نوع نگاه بیشتر به ادبیات جنگ سرد شباهت دارد تا تحلیل روابط بین‌الملل. واقعیت این است که قدرت‌های بزرگ بر اساس منافع عمل می‌کنند، نه احساسات تاریخی. کشوری که اقتصاد قوی، فناوری، ارتش، ثبات و نفوذ جهانی دارد، طبیعی است که در مذاکرات جهانی نقش تعیین‌کننده داشته باشد. مشکل ایران امروز صرفاً این نیست که دیگران درباره آن تصمیم می‌گیرند، بلکه این است که توان اقتصادی و سیاسی لازم برای اثرگذاری مستقل را از دست داده است. این مسئله با شعر و حسرت تاریخی توضیح داده نمی‌شود.
بخش دیگری از تناقض متن به روایت دوران پهلوی بازمی‌گردد. نویسنده تصویری تقریباً آرمانی از دوره رضاشاه و محمدرضا شاه پهلوی ارائه می‌دهد؛ گویی ایران در آستانه تبدیل شدن به کشوری نمونه و بدون بحران بود و ناگهان همه چیز از بیرون نابود شد. این نگاه، علت‌های واقعی انقلاب ۱۳۵۷ را نادیده می‌گیرد. اگر حکومت پهلوی آن اندازه موفق، محبوب و ریشه‌دار بود، چگونه انقلابی با آن گستردگی شکل گرفت؟ نمی‌توان هم از (عظمت ملی) سخن گفت و هم جامعه‌ای را نادیده گرفت که در نهایت علیه همان ساختار شورید. وجود نابرابری، سرکوب سیاسی، فساد ساختاری، نبود مشارکت آزاد سیاسی و وابستگی شدید به غرب بخشی از واقعیت آن دوران بود. حذف این واقعیت‌ها تحلیل را به روایت تبلیغاتی تبدیل می‌کند.
نکته مهم دیگر، تضاد میان ستایش (تمدن) و بی‌توجهی به عناصر واقعی تمدن است. تمدن فقط گذشته باشکوه، شاهان بزرگ یا مراسم رسمی نیست. کشوری متمدن محسوب می‌شود که قانون در آن برتر از فرد باشد، نهادها مستقل باشند، آزادی اندیشه وجود داشته باشد، اقتصاد تولید کند و جامعه توان اصلاح خود را داشته باشد. مشکل بخشی از روشنفکری سیاسی ایران این است که هنوز قدرت را در قالب شکوه تاریخی، اقتدار فردی و غرور ملی می‌بیند، نه در کیفیت نهادها و بلوغ جامعه مدنی.
همچنین نویسنده سقوط ایران را صرفاً نتیجه (آمدن یک فرد) معرفی می‌کند، در حالی که واقعیت بسیار پیچیده‌تر است. جامعه‌ای که فاقد نهادهای دموکراتیک، احزاب ریشه‌دار، فرهنگ مدارا و سازوکار انتقال قدرت باشد، مستعد بازتولید بحران است؛ چه در قالب سلطنت، چه حکومت ایدئولوژیک و چه هر شکل دیگر. مشکل فقط اشخاص نیستند، بلکه ساختارهای سیاسی و فرهنگی‌ای هستند که امکان تمرکز قدرت و حذف مخالف را فراهم می‌کنند.
در نهایت، متن آقای محققی بیش از آنکه آینده‌نگر باشد، در گذشته زندگی می‌کند. حسرت شکوه ازدست‌رفته، جای تحلیل واقع‌بینانه را گرفته است. کشورها با تکرار نام کوروش، داریوش یا مراسم دوهزار و پانصد ساله پیشرفته نمی‌شوند. همان‌گونه که چین امروز با اتکا به امپراتوری‌های باستانی قدرت نشده، بلکه با برنامه‌ریزی اقتصادی، توسعه صنعتی، سرمایه‌گذاری در فناوری و نظم حکمرانی به قدرت جهانی تبدیل شده است.
درد ایران واقعی است، اما برای فهم آن باید از اسطوره‌سازی، قهرمان‌پروری و روایت‌های احساسی فاصله گرفت. هیچ جامعه‌ای فقط با تکیه بر گذشته یا نفرت ساخته نمی‌شود. توسعه حاصل عقلانیت، نهادسازی، فرهنگ قانون‌مداری و پذیرش مسئولیت جمعی است؛ چیزی که متأسفانه هم حکومت و هم بخشی از اپوزیسیون هنوز درک روشنی از آن ندارند.
ملتی که در عصر علم، فناوری و هوش مصنوعی هنوز راه نجات خود را در بازگشت به یک (شاهزاده) جستجو می‌کند، صرفاً به این دلیل که فرزند شاه پیشین است، هنوز از درک مفهوم جامعه مدرن و حکومت مبتنی بر شایستگی فاصله دارد. تمرکز قدرت در دست یک فرد، هر نام و عنوانی که داشته باشد، بارها در تاریخ ما آزموده شده و نتیجه آن نیز روشن بوده است.
جامعه‌ای که به جای نهادسازی، قانون‌گرایی، تخصص و مشارکت عمومی، دوباره به دنبال منجی و قهرمان می‌رود، عملاً مسیر تکرار شکست را انتخاب می‌کند. پیشرفت از دل عقلانیت، نقد، مسئولیت‌پذیری و ساختارهای مدرن بیرون می‌آید، نه از بازتولید چهره‌ها و الگوهای گذشته.
افرادی مانند جناب ابوالفضل محققی متأسفانه به جای درک دقیق و تحلیل واقع‌بینانه تاریخ و سیاست، بیشتر اسیر نگاه احساسی، نوستالژی و قهرمان‌سازی هستند. با چنین نگاهی نمی‌توان جامعه‌ای پیچیده، متنوع و گرفتار بحران را به سوی رشد، ثبات و شکوفایی هدایت کرد. نتیجه طبیعی این نوع تفکر، بازتولید همان ساختارهای متمرکز و سرکوبگری است که جامعه ایران پیش‌تر هزینه سنگین آن را پرداخت کرده است.
نگران‌کننده‌تر آنکه نشانه‌هایی از این ذهنیت اقتدارگرا امروز حتی در بخشی از تجمعات سیاسی خارج از ایران نیز دیده می‌شود. در برخی تظاهرات در آلمان افرادی با لباس و نمادهای مربوط به ساواک ظاهر شدند و حتی سخن از (دستگیری) و حذف مخالفان سیاسی به میان آمد. صرف طرح چنین ادبیاتی، آن هم در کشورهای دموکراتیک، زنگ خطری جدی است. جامعه‌ای که هنوز به جای تحمل مخالف، به تهدید و ارعاب متوسل می‌شود، عملاً از گذشته خود درس نگرفته است.
خطر زمانی جدی‌تر می‌شود که فضای نفرت و حذف، به خشونت واقعی منتهی شود. درباره قتل دکتر مسعودی در کانادا نیز گزارش‌ها و بحث‌هایی در میان فعالان سیاسی مطرح شد که نگرانی‌هایی درباره رادیکال شدن بخشی از این فضا ایجاد کرد. فارغ از جزئیات حقوقی و قضایی هر پرونده، اصل مسئله این است که عادی شدن ادبیات حذف مخالف، راه را برای خشونت سیاسی باز می‌کند؛ مسیری که تاریخ ایران و جهان بارها هزینه سنگین آن را پرداخته‌اند.
ملتی که گذشته را فقط ستایش کند و نه نقد، ناگزیر شکست‌های گذشته را نیز دوباره تجربه خواهد کرد. اگر جامعه‌ای دوباره به سمت تمرکز قدرت، تقدیس چهره‌ها و بازتولید نهادهای امنیتی و خفقان‌آور حرکت کند، نتیجه آن نه آزادی و پیشرفت، بلکه تکرار همان چرخه‌ای خواهد بود که کشور را بارها دچار بحران کرده است.

جمعه, 15.05.2026 - 13:45 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

دروود بر ابوالفضل عزیز،
روضه ای از داخل کابینت اجی مجی لاترجی یا شزم به دادُم برس!

حرفهایت سوگنامه فروپاشی یک «خودِ تاریخی» است. فریاد انسانی که نه فقط از وضعیّت اکنون؛ بلکه از شکاف میان «آنچه ایران و مردمانش بوده اند» و «آنچه اکنون شده اند» رنج میبرد. صحبتهایت در عین انرژی عاطفی‌، محتاج ژرفنگری هستند؛ زیرا خطر آن وجود دارد که اندوهِ عظیم، خودش به مانعی سترگ در سر راه فهمیدن ریشه‌های حقیقی سقوط باشد. صحبتهایت با حسرتی غمزا به شکوه گذشته ها مینگرد. به ایرانِ عصر کوروش، داریوش، زرتشت، شاهپور و صلابتی که گویی امروز تنها سایه‌ای دور از آن باقی مانده است. امّا باید پرسید که آیا یک ملّت میتواند تنها با تکیه بر حافظه عظمت خویش زنده بماند؟ یا اینکه پناه بردن مداوم به گذشته، گاه خودش نشانه ناتوانی در ساختن اکنون و آینده نیست؟. ملّتها آنگاه به بحران و بُن بست میرسند که تاریخ را نه به‌ عنوان تجربه‌ای برای آموختن؛ بلکه به ‌عنوان معبدی برای عزاداری بنگرند. آیا ما ایران را چنان که بوده است، دوست داشته ایم و هنوز دوست داریم، یا چنان که باید میبود و باید باشد؟ و آیا این دو، همیشه یکی‌ هستند؟. صحبت از چین و آمریکا به حیث دو ابرقدرت میکنید که در باره سرنوشت ایران «بده‌بستان» میکنند. تصویری تلخ و تحقیرآمیز. اما باید اندیشید و از خود پرسید که چگونه سرزمینی با آن همه ادّعای تمدّنی، به نقطه‌ای میرسد که دیگران در باره‌اش تصمیم بگیرند؟. آیا سقوط ملّتها ناگهانی رخ میدهد، یا پیش از آن، نوعی فرسایش تدریجی در روح و فرهنگ جمعیشان آغاز شده است؟. شاید مسئله فقط نقش حکومتها نباشد. شاید لحظه خطرناکتر، زمانیست که مردم نیز آرام‌آرام به تماشاگر سرنوشت خویش تبدیل میشوند.
صحبتهایت با خشم، فاجعه 1357 و استیلای جمهوری گیوتین اسلامی را علّت تباهی معرفی میکند و بی ‌تردید، حرفهایت از تجربه واقعی رنج، سرکوب، اعدام، جنگ و تحقیر انباشته اند. اما همچنان باید از خود پرسید که آیا استبداد فقط محصول یک فرد یا یک حکومت است؟ یا ریشه‌های آن در لایه‌های عمیقتری از فرهنگ، تاریخ، روان جمعی و حتّا میل انسان به «نجات‌ دهنده» پنهان است؟. چرا ملّتها بارها میان آزادی و اقتدار، اقتدار را برمیگزینند؟. آیا انسان از آزادی میترسد؟. آیا امنیت برای او تحمّل‌پذیرتر از مسئولیّت در قبال آزادی است؟. صحبتهایت، عصر شاهنشاهی پهلوی را دوران «تعالی» و جمهوری اسلامی را دوران «سقوط» میبیند. اگر جامعه‌ای به‌ راستی در مسیر آگاهی و پیشرفت قرار گرفته بود، چگونه توانست به‌ چنان انقلاب نکبت بار و فاجعه بار تن دهد؟. آیا انقلاب فقط فریب بود، یا نشانه‌ای از شکافهایی عمیق که پیشتر نادیده گرفته شده بودند؟. آیا هر نظام سیاسی، آیینه بخشی از روان همان جامعه نیست؟. چرا ما بی اختیار، مدام دنبال دشمن میگردیم؛ گویی «دستهایی معیّن» چرخ تاریخ را چرخانده‌اند. اما شناحت از جایی آغاز میشود که انسان جرات کند سهم فردی خود، سهم جامعه، و سهم سکوتها، ترسها، تعصّبها و بلاهتها و جهالتها و شیفتگیهای تاریخی را نیز ببیند؛ زیرا اگر همه‌ چیز صرفا توطئه دیگران باشد، آنگاه امکان مسئولیّت ‌پذیری از میان میرود. ملّتی که فقط قربانی است، چگونه میتواند دوباره، آفرینشگر تاریخ مدرن خویش شود؟.
شاید بهتر باشد که بپرسیم، «ایران چیست؟» . آیا ایران فقط جغرافیا و خاک و تاریخ و امپراتوری است؟ یا نوعی امکانِ اخلاقی و معنوی برای زیستن؟. اگر زرتشت اهمیّت دارد، آیا فقط به‌ دلیل عظمت تاریخی اوست، یا به‌ دلیل پرسشی که هنوز زنده است و به ما میگوید که «انسان چگونه باید زندگی کند؛ طوری که جان و زندگی، گزند ناپذیر بماند؟». اگر کوروش مهم است، آیا فقط به‌ دلیل قدرتش است، یا به‌ دلیل نسبتی که میان قدرت و بُنمایه های فرهنگ ایرانیان و ارجمندی خدایی و شاهنشاهی انسان برقرار میکند؟ اندوه بزرگ در صحبتهایت اینست که ایران را «مترسکی متروک در کشتزار دیگران» میبینی. اما شاید غم انگیزتر از اینها، لحظه‌ای باشد که انسانها خودشان نیز باور کنند که دیگر توان آفرینش تاریخ نو را ندارند. سقوط واقعی ملّتها، زمانی نیست که فقیر میشوند؛ بلکه زمانیست که تخیّل تاریخی خود را از دست میدهند. زمانی که دیگر آینده‌ای جز تکرار زخمها نمیتوانند تصوّر کنند. ولی برای زایشی نو باید آموخت و از خود پرسید که آیا عظمت یک ملّت در گذشته اوست، یا در توانایی‌اش برای مواجهه صادقانه با حقیقتِ خویش؟ و آیا ایران و مردمانش، پیش از آنکه قربانی حکومتها باشند، آیا قربانی ناتوانی تاریخی خود برای ساختن پیوندی پایدار میان قدرت، آزادی، حقیقت و انسان نشده اند؟.
اما شاید ژرفترین فاجعه، نه شکستِ سیاسی یک ملّت؛ بلکه لحظه‌ای باشد که انسان دیگر نتواند میان «حقیقت» و «تسلی» تفاوت بگذارد. بسیاری از ملّتها زمانی سقوط نکردند که دشمن بر آنان غلبه کرد؛ بلکه زمانی فروپاشیدند که دروغهایی دلپذیرتر از حقیقت ساختند تا رنجِ دیدن خویش را تحمّل کنند. هر تمدّنی که جرأتِ نقدِ خویشتن را از دست بدهد، آرام‌آرام حافظه را جایگزین آگاهی میکند و خودفریبی را جانشین مسئولیّت. شاید مسئله نهاییِ ایران نیز فقط سیاست نباشد؛ بلکه نوعی بحران در نسبت انسان ایرانی با «حقیقت» باشد. ما قرنها میان دو میلِ متضاد سرگردان مانده‌ایم: میل به شکوه، و ترس از آزادی. میخواهیم بزرگ باشیم، امّا عظمت، بدون تحمّلِ تنهاییِ اندیشیدن، ممکن نیست. میخواهیم رهایی داشته باشیم، امّا رهایی، بهایی سنگین دارد. آنهم فرو ریختن بتهایی که قرنها در ذهن و فرهنگ ما مقدّس شده‌اند. از بتِ قدرت گرفته تا بتِ نجات ‌دهنده، بتِ گذشته ناسنجیده و ناکاویده و نقد نشده، بتِ ایدئولوژی و ادیان ایمانخواه و نظریّه های اقتباسی، بت سازمان و حزب و گروه و تشکیلات و فرقه بازی و حتّا بتِ رنج و تحمّل و این نیز بگذرد.؛ یرا انسان گاهی به رنج خویش نیز دلبسته میشود. ملّتها نیز چنینند. بعضی جوامع آنچنان با زخمهای تاریخی خود هویّت میسازند که اگر روزی زخمها درمان شوند، دیگر نمیدانند که «چه کسی» هستند. به همین دلیل، خطرناکترین نوع انحطاط، فقر یا شکست نظامی نیست؛ بلکه عادت کردن به ویرانی است؛ یعنی لحظه‌ای که تباهی، طبیعی به نظر میرسد و انسان دیگر از سقوط، شگفت‌ زده نمیشود.
شاید نباید پرسید که «چه کسانی ایران را ویران کردند و به این روز سیاه و نکبت فاجعه بار دگردیسه؟»؛ بلکه از خود بپرسیم که «چرا انسان ایرانی بارها اجازه داد تا حقیقت، قربانیِ قدرت، تعصّب، ترس یا توهّم و ایدئولوژی و ادیان نکبتی شود؟». هیچ استبدادی، تنها با زور و تجاوز و دوشکا و اعدام و قتل و مصادره و شکنجه و انذار پایدار نمیماند. استبداد در روان انسانهایی شکل میگیرد که از مسئولیّت در قبال آزادی میگریزند. با اینهمه، هنوز میتوان امید داشت. نه امیدی ساده‌ لوحانه و احساسی؛ بلکه امیدی تراژیک. امیدی که میداند تاریخ، تضمینی برای رستگاری نمیدهد، امّا همچنان بر آفرینش معنا پافشاری میکند. شاید عظمت حقیقی یک ملّت، نه در امپراتوریهایش و تاریخ با شکوه نیاکانش؛ بلکه در توانایی‌اش برای برخاستن پس از مواجهه‌ای بی‌ رحمانه با حقیقت خویش باشد. ملّتی زنده است که هنوز میتواند از خودش انتقاد کند، هنوز میتواند بیندیشد، هنوز میتواند شرم کند، و هنوز میتواند آینده‌ای را تصوّر کند که صرفا تکرار گذشته نباشد و همچنان میتواند رویا ببیند و زندگی را با لبخندی دلگشا استقبال کند. ایران، اگر روزی دوباره زاده شود، نه از دلِ نوستالژی، نه از دلِ انتقام، و نه از دلِ نفرت؛ بلکه از لحظه‌ای زاده خواهد شد که انسان ایرانی بپذیرد هیچ کوروشی، هیچ ایدئولوژیی‌، هیچ مذهبی، هیچ دین ایمانخواهی، هیچ قدرت خارجی، و هیچ منجی‌، جایگزین بلوغ تاریخی یک جامعه نمیشود. رستاخیز حقیقی، آنگاه آغاز میشود که یک ملّت، به‌ جای قدردانی از گذشته یا نفرینِ زمانه، «شهامتِ آفریدنِ خویشتنِ تازه را از زهدان بُنمایه های زیسته و تجربه شده تاریخ و فرهنگ جهان آرایش پیدا کند».
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

جمعه, 15.05.2026 - 11:22 پیوند ثابت