جامعهای که هنوز دنبال منجی میگردد، چگونه میخواهد به دموکراسی برسد؟
مدتی است نوشتههای جناب ابوالفضل محققی را دنبال نمیکنم. امروز صرفاً از روی کنجکاوی مطلبی از ایشان را خواندم، نه از سر نیاز به تحلیل یا دیدگاهشان. در ماههای اخیر تمام تلاش ایشان در جهتی بوده که کشور دوباره به همان بنبستی بازگردد که اکنون در آن گرفتار است.
به نظر میرسد ایشان هنوز درک روشنی از علت رشد و پیشرفت جوامع توسعهیافته و حتی تاریخ واقعی کشورهایی که امروز مورد تحسین قرار میدهد، ندارد. نمیتوان یک بحران را با بازتولید بحرانی دیگر حل کرد. ایشان حرکت خود را از همان نقطهای آغاز کرده که پیش از این بارها آزموده شده و نتیجهای جز شکست نداشته است.
مشکل اصلی زمانی آغاز میشود که به جای توجه به نهادهای مدرن، قانون، شایستهسالاری و مشارکت آگاهانه مردم، دوباره نگاهها به سوی تمرکز قدرت، قهرمانسازی و بازگشت به الگوهای ناکام گذشته میرود. جامعهای که از تجربههای تاریخی خود درس نگیرد، ناخواسته همان چرخه شکست را تکرار خواهد کرد.
متن آقای ابوالفضل محققی بیش از آنکه یک تحلیل تاریخی و سیاسی باشد، یک روایت احساسی و نوستالژیک است. درد و خشم در آن دیده میشود، اما همین غلبه احساس باعث شده تناقضها، سادهسازیها و برداشتهای نادرست بسیاری در متن شکل بگیرد. نقد چنین نوشتهای نه برای انکار بحرانهای امروز ایران، بلکه برای جدا کردن تحلیل واقعی از روایت احساسی ضروری است.
نخستین تناقض در همان ابتدای متن دیده میشود؛ جایی که امریکا (تمدن نوین) معرفی میشود و چین (تمدنی چند هزار ساله). این تقسیمبندی از نظر تاریخی و مفهومی دقیق نیست. امریکا به عنوان یک دولت مدرن تازهتأسیس است، اما فرهنگ، دانش، نظام حقوقی، فلسفه سیاسی و ساختار تمدنی آن ادامه تمدن اروپایی است که صدها و هزاران سال سابقه دارد. جامعهای که انگلیسیها، اسپانیاییها، فرانسویها و دیگر مهاجران اروپایی ساختند، از خلأ به وجود نیامد. همان تمدنی که ریشه در یونان، روم، رنسانس و عصر روشنگری داشت، به امریکای شمالی منتقل شد و در آنجا شکل تازهای گرفت. بنابراین استفاده از واژه (تمدن نوین) به شکلی که گویی امریکا فاقد پیشینه تمدنی است، نادرست و سطحی است.
اتفاقاً یکی از مهمترین عوامل رشد سریع امریکا همین گرد آمدن فرهنگها، زبانها، تجربهها و انسانهای متفاوت از کشورهای مختلف بود. تفاوت، رقابت، تضارب اندیشه و امکان حضور نگاههای گوناگون، از مهمترین موتورهای پیشرفت جوامع مدرن هستند. جامعهای که در آن تفاوتها پذیرفته میشود، امکان خلاقیت، نوآوری و تحول بیشتری پیدا میکند.
متأسفانه در ایران سالهاست به جای بهرهگیری از این تنوع فرهنگی، زبانی و قومی، تلاش میشود همه چیز در قالبی یکدست تعریف شود؛ گویی فقط یک ملت، یک زبان و یک روایت رسمی وجود دارد. این نگاه نه تنها کمکی به وحدت نمیکند، بلکه جامعه را از یکی از مهمترین عوامل رشد و توسعه محروم میسازد. تاریخ نشان داده هر زمان حکومتها خواستهاند تفاوتهای انسانی و فرهنگی را انکار یا سرکوب کنند، نتیجه آن بسته شدن فضای فکری، رشد تعصب و در نهایت بحران بوده است.
نمونه خطرناک چنین نگاهی را میتوان در بخشی از تاریخ آلمان دید؛ جایی که اصرار بر یکدستسازی افراطی هویت، برتریجویی قومی و حذف تفاوتها، جهان را به سوی فاجعهای انسانی و جنگی ویرانگر سوق داد که میلیونها انسان قربانی آن شدند. پیشرفت واقعی از دل پذیرش تنوع، قانونگرایی و رقابت سالم بیرون میآید، نه از انکار واقعیتهای اجتماعی و فرهنگی یک کشور.
از سوی دیگر، نویسنده خود گرفتار همان نگاه تاریخیای شده که ظاهراً قصد نقد آن را دارد. او بارها از عظمت ایران باستان، زانو زدن امپراتور روم، منشور حقوق بشر و شکوه شاهان سخن میگوید، اما توضیح نمیدهد چرا همان تمدن بزرگ نتوانست تداوم سیاسی و نهادی خود را حفظ کند. اگر صرف داشتن تاریخ و تمدن کهن عامل قدرت بود، امروز باید چین، هند، ایران و مصر همگی در جایگاهی مشابه میبودند. در حالی که تجربه جهان نشان میدهد آنچه کشورها را پیشرفته میکند نه گذشته پرافتخار، بلکه ساخت نهادهای مدرن، قانون، تولید، آموزش، علم، آزادی اقتصادی و ثبات سیاسی است.
تناقض مهم دیگر در نگاه نویسنده به قدرتهای جهانی دیده میشود. او از یک سو چین و امریکا را دو ابرقدرت مینامد و از شکوه استقبال رسمی سخن میگوید، اما همزمان این رابطه را تحقیرآمیز و مبتنی بر بازی با (عروسکها) توصیف میکند. این نوع نگاه بیشتر به ادبیات جنگ سرد شباهت دارد تا تحلیل روابط بینالملل. واقعیت این است که قدرتهای بزرگ بر اساس منافع عمل میکنند، نه احساسات تاریخی. کشوری که اقتصاد قوی، فناوری، ارتش، ثبات و نفوذ جهانی دارد، طبیعی است که در مذاکرات جهانی نقش تعیینکننده داشته باشد. مشکل ایران امروز صرفاً این نیست که دیگران درباره آن تصمیم میگیرند، بلکه این است که توان اقتصادی و سیاسی لازم برای اثرگذاری مستقل را از دست داده است. این مسئله با شعر و حسرت تاریخی توضیح داده نمیشود.
بخش دیگری از تناقض متن به روایت دوران پهلوی بازمیگردد. نویسنده تصویری تقریباً آرمانی از دوره رضاشاه و محمدرضا شاه پهلوی ارائه میدهد؛ گویی ایران در آستانه تبدیل شدن به کشوری نمونه و بدون بحران بود و ناگهان همه چیز از بیرون نابود شد. این نگاه، علتهای واقعی انقلاب ۱۳۵۷ را نادیده میگیرد. اگر حکومت پهلوی آن اندازه موفق، محبوب و ریشهدار بود، چگونه انقلابی با آن گستردگی شکل گرفت؟ نمیتوان هم از (عظمت ملی) سخن گفت و هم جامعهای را نادیده گرفت که در نهایت علیه همان ساختار شورید. وجود نابرابری، سرکوب سیاسی، فساد ساختاری، نبود مشارکت آزاد سیاسی و وابستگی شدید به غرب بخشی از واقعیت آن دوران بود. حذف این واقعیتها تحلیل را به روایت تبلیغاتی تبدیل میکند.
نکته مهم دیگر، تضاد میان ستایش (تمدن) و بیتوجهی به عناصر واقعی تمدن است. تمدن فقط گذشته باشکوه، شاهان بزرگ یا مراسم رسمی نیست. کشوری متمدن محسوب میشود که قانون در آن برتر از فرد باشد، نهادها مستقل باشند، آزادی اندیشه وجود داشته باشد، اقتصاد تولید کند و جامعه توان اصلاح خود را داشته باشد. مشکل بخشی از روشنفکری سیاسی ایران این است که هنوز قدرت را در قالب شکوه تاریخی، اقتدار فردی و غرور ملی میبیند، نه در کیفیت نهادها و بلوغ جامعه مدنی.
همچنین نویسنده سقوط ایران را صرفاً نتیجه (آمدن یک فرد) معرفی میکند، در حالی که واقعیت بسیار پیچیدهتر است. جامعهای که فاقد نهادهای دموکراتیک، احزاب ریشهدار، فرهنگ مدارا و سازوکار انتقال قدرت باشد، مستعد بازتولید بحران است؛ چه در قالب سلطنت، چه حکومت ایدئولوژیک و چه هر شکل دیگر. مشکل فقط اشخاص نیستند، بلکه ساختارهای سیاسی و فرهنگیای هستند که امکان تمرکز قدرت و حذف مخالف را فراهم میکنند.
در نهایت، متن آقای محققی بیش از آنکه آیندهنگر باشد، در گذشته زندگی میکند. حسرت شکوه ازدسترفته، جای تحلیل واقعبینانه را گرفته است. کشورها با تکرار نام کوروش، داریوش یا مراسم دوهزار و پانصد ساله پیشرفته نمیشوند. همانگونه که چین امروز با اتکا به امپراتوریهای باستانی قدرت نشده، بلکه با برنامهریزی اقتصادی، توسعه صنعتی، سرمایهگذاری در فناوری و نظم حکمرانی به قدرت جهانی تبدیل شده است.
درد ایران واقعی است، اما برای فهم آن باید از اسطورهسازی، قهرمانپروری و روایتهای احساسی فاصله گرفت. هیچ جامعهای فقط با تکیه بر گذشته یا نفرت ساخته نمیشود. توسعه حاصل عقلانیت، نهادسازی، فرهنگ قانونمداری و پذیرش مسئولیت جمعی است؛ چیزی که متأسفانه هم حکومت و هم بخشی از اپوزیسیون هنوز درک روشنی از آن ندارند.
ملتی که در عصر علم، فناوری و هوش مصنوعی هنوز راه نجات خود را در بازگشت به یک (شاهزاده) جستجو میکند، صرفاً به این دلیل که فرزند شاه پیشین است، هنوز از درک مفهوم جامعه مدرن و حکومت مبتنی بر شایستگی فاصله دارد. تمرکز قدرت در دست یک فرد، هر نام و عنوانی که داشته باشد، بارها در تاریخ ما آزموده شده و نتیجه آن نیز روشن بوده است.
جامعهای که به جای نهادسازی، قانونگرایی، تخصص و مشارکت عمومی، دوباره به دنبال منجی و قهرمان میرود، عملاً مسیر تکرار شکست را انتخاب میکند. پیشرفت از دل عقلانیت، نقد، مسئولیتپذیری و ساختارهای مدرن بیرون میآید، نه از بازتولید چهرهها و الگوهای گذشته.
افرادی مانند جناب ابوالفضل محققی متأسفانه به جای درک دقیق و تحلیل واقعبینانه تاریخ و سیاست، بیشتر اسیر نگاه احساسی، نوستالژی و قهرمانسازی هستند. با چنین نگاهی نمیتوان جامعهای پیچیده، متنوع و گرفتار بحران را به سوی رشد، ثبات و شکوفایی هدایت کرد. نتیجه طبیعی این نوع تفکر، بازتولید همان ساختارهای متمرکز و سرکوبگری است که جامعه ایران پیشتر هزینه سنگین آن را پرداخت کرده است.
نگرانکنندهتر آنکه نشانههایی از این ذهنیت اقتدارگرا امروز حتی در بخشی از تجمعات سیاسی خارج از ایران نیز دیده میشود. در برخی تظاهرات در آلمان افرادی با لباس و نمادهای مربوط به ساواک ظاهر شدند و حتی سخن از (دستگیری) و حذف مخالفان سیاسی به میان آمد. صرف طرح چنین ادبیاتی، آن هم در کشورهای دموکراتیک، زنگ خطری جدی است. جامعهای که هنوز به جای تحمل مخالف، به تهدید و ارعاب متوسل میشود، عملاً از گذشته خود درس نگرفته است.
خطر زمانی جدیتر میشود که فضای نفرت و حذف، به خشونت واقعی منتهی شود. درباره قتل دکتر مسعودی در کانادا نیز گزارشها و بحثهایی در میان فعالان سیاسی مطرح شد که نگرانیهایی درباره رادیکال شدن بخشی از این فضا ایجاد کرد. فارغ از جزئیات حقوقی و قضایی هر پرونده، اصل مسئله این است که عادی شدن ادبیات حذف مخالف، راه را برای خشونت سیاسی باز میکند؛ مسیری که تاریخ ایران و جهان بارها هزینه سنگین آن را پرداختهاند.
ملتی که گذشته را فقط ستایش کند و نه نقد، ناگزیر شکستهای گذشته را نیز دوباره تجربه خواهد کرد. اگر جامعهای دوباره به سمت تمرکز قدرت، تقدیس چهرهها و بازتولید نهادهای امنیتی و خفقانآور حرکت کند، نتیجه آن نه آزادی و پیشرفت، بلکه تکرار همان چرخهای خواهد بود که کشور را بارها دچار بحران کرده است.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
من کلی هم تخفیف دادم چون…
من کلی هم تخفیف دادم چون حوصله نوشتن و تکرار مکررات ندارم.
آقای مرادی مینویسد: این دیگر صرفاً دفاع از پهلوی نیست، بلکه دفاع آشکار از اصل سرکوب سیاسی است. در واقع ایشان ناخواسته نشان میدهد نگرانی درباره بازتولید فرهنگ حذف و اقتدارگرایی، یک توهم یا اغراق نبوده است.
من ضمنا نوشتم که خلاص کردن تروریست ها از زندان و دادن فضای سیاسی به آنها توسط شاه ساده لوحانه بود. آن مار و عقرب هایی که از هلفدونی بیرون آمدند نیشی به ملت زدند که هشت میلیون آوره و جنگ و بدبختی نصیب شان شد. سخن شما پیرامون سرکوب نه تنها توهم نبود و اغراق نبود.. بلکه خیلی هم کم اغراق کردید. کلا نگاه ساده لوحان به آزادی سیاسی کار احمق هاست. چنانچه اکثریت ملتی مثل ملت ایران در سال 1299 که رضاخان کودتا کرد را بهش دمکراسی میدادید آخوندها حکومت ولایت فقیه شان را سر کار می آوردند. اگر این سخن مرا رد کنید نشان از این است که نه تاریخ معاصر تان را میدانید و نه اصلا سیاست و سیاستمداری میدانید چیست. در مقابل کسانی که احترامی برای دمکراسی قائل نیستند نباید متوسل به دمکراسی شد چون میبازید. اگر مردم ایران در سال 1299 قرار بود در یک رفراندم شرکت کنند مطمئنا آخوندها حکومتی را که حق نایب امان زمان میدانست از آن خود میکردند. رضاخان باید احمق میبود که به چنین دمکراسی میدان میداد. باید سرکوب میکرد. شاه باید اهل سیاهکل را سرکوب میکرد. شاه باید کسانی که میگفتند شاه باید سلطنت کند نه حکومت باید سرکوب میکرد چرا که در 12 سال پس از سقوط رضاشاه ایران دمکراسی بود و سه بار آخوند چپی قصد جانش را کردند و گلوله در بدنش نشاندند. شاه باید خیلی ابله و احمق باشد که به چنین جامعه ای آزادی سیاسی بدهد. باید سرکوب میکرد. باید دست ساواک را بازتر میداشت تا جامعه را از صدمه زدن به خودش مصون دارد. جامعه سال 57 مثل نوزاد تازه متولد شده که ناخن های تیزی هم دارد و اختیار انگشتان و دستانش را ندارد اگر به دستش دستکش نرم نکنید صورت خود را زخمی می کند. کاری که ایرانی کودک در سال 57 کرد و صورت خود را به دست خود خراشید. تازه امروز برخی مانند آقای مرادی هنوز دارند صورت شان را میخراشند در حالی که نسل تازه با بزرگداشت ساواک متوجه شده که منافعش کجاست و میزند توی دهن مخالفان ساواک. شاهزاده هدف مرا از 47 سال پیش دارد پیش میبرد وآن تشکیل مجلس موسسان برای تعیین قانون اساسی و نیز رفراندم تعیین نوع رژیم. ترس امثال آقای مرادی از همین است که میدانند ملت ایران بخاطر نوستالژی بسیار زیبایی که از ده سال آخر محمدرضاشاه دارند نظام ایران ساز پهلوی را دوباره روی کار خواهند آورد. من مطمئنم که شاهزاده نه اهل دیکتاتوری است و نه ملت ایران که هیولای جمهوری اسلامی را سرنگون کرده اند اهل سواری دادن به دیکتاتور جماعت. این یک حرف منطقی است که نباید مشکلی برای آقای مرادی ایجاد کند. و اگر آقای مرادی به این پارادایم ایراد دارد ریگی به کفش دارد و بس! و ما ایستاده ایم که مردم به صندوق های رفراندوم و انتخاب نماینده برای مجلس موسسان دست پیدا کنند. 57تی ها عقده میشود برایشان. این بزرگی و مردانگی را ندارند که بپذیرند که گند زده اند. مثل بقیه ما بزرگ ها و مردها.. مثل محسن کردی اسلحه بدست 57تی، مثل محققی چریک سیانور زیر زبان و مثل کیاننوش توکلی چریک مسلح زمان شاه و بقیه رفقا. انسان ها در طول تاریخ شان بارها زمین خورده اند مهم این است که درایت کافی برای درک اشتباهات شان داشته باشند و اسیر تابوها نباشند. این که یک تاریخ چریکی پشت سرت باشد و بتوانی به خودت تا دم مرگ ببالی اما اینقدر وجود و انسانیت داشته باشی که منیت خود را کنار بگذاری و بگویی که مهم نیست راهم اشتباه بود یا درست.. مهم این است که امروز از وسیله ای بنام رضاپهلوی باید استفاده کنم. فردا هم تبلیغ کنم که مردم به نظام جمهوری رای بدهند و نظام سلطنتی را به زباله دان تاریخ بفرستند. اگر کسی به این راضی نیست ریگی به کفش دارد و باید به دیده شک و تردید در او نگریست. اگر مسعود رجوی جای شاهزاده در دل مردم جای داشت هرچند از ریختش تنم کهیر میزنه اما از او حمایت میکردم. من همینجا که مدتی مجاهدین را زیر بار انتقاد گرفته بودند گفتم اگر مجاهدین سال 67 که در فروغ جاویدان به تهران رسیده بودند ما امروز کالکسکه مسعود و مریم را در خیابان های تهران گلباران میکردیم. رضا پهلوی شاه نشد؟ خب نشود. مگر من به سیاست آمده ام و عمری تلف کرده ام که شاهزاده شاه شود؟ که چی بشه؟ اگر همین را مسعود رجوی فراهم کند حتما از او حمایت میکنم. اما سیاست های بلاهت آمیز مسعود رجوی تخم کینه و نفرت در دل ایرانیان ایجاد کرده و برای همین هم بارها گفته ام که هرکس دم خروس اتحاد با مجاهدین از زیر بغلش بیرون بزند مردم از او متنفر خواهند شد و آن حرکت به زمین خواهد خورد. لذا.. فعلا تا اطلاع ثانوی شاهزاده محبوب مردم و پیشتاز است. فردا شما بجای این 600 نفر و آن دویست نفر مطرب که سر قبر ساعدی دف زدند چند صد هزار نفر ایرانی - نه کولی های رومانی و روس- به حمایت از فرخ نگهدار بیرون بکشید که بزند روی دست هواداران شاهزاده آن گاه من اینجا خواهم نوشت که نگهدار یا رجوی یا هرکس دیگری همسنگ شاهزاده است و چون مورد اقبال مردم است و کف خیابان نیرو دارد احترام به رای مردم ایجاب می کند که یک اتحاد با این جریان صورت بگیرد. فعلا این قضیه نشده و این عین بلاهت است که شاهزاده با اتحاد با آن 600 نفر و یا مسعود رجوی اعتبار خود را به صفر برساند.
در مورد سرکوب.. اگر به جان شاهزاده و یا پادشاه ایران آینده یا رئیس جمهور آینده ایران نیرویی سوء قصد کند باید سرکوب شود چرا که به رای مردم و دمکراسی احترام نگذاشته. لذا.. دمکرات هستم اما ساده لوح نیستم آقای مرادی. هرگاه به دمکراسی احترام گذاشتید باید توقع داشته باشید سرکوب نشوید. من هم اگر احترام گذاشتم نباید سرکوب شوم. اما همانطور که گفته شد.. من در حسن نیت شما تردید دارم. تردید و شک که نه... مطمئنم که بدخواه شاهزاده هستید و ادعای دمکراسی تان هم یک تاکتیک موقت و حرفهای قشنگ تان هم پیشکش خودتان. ما از پشت کوه نیامده ایم. برو این دام جای دگر نه.
با درود دوست گرامی، من…
با درود دوست گرامی، من تقریباً هر روز بین ۸ تا ۱۲ ساعت از ابزارهای هوش مصنوعی استفاده میکنم، بهویژه در حوزه کاری خودم که مرتبط با آیتی و توسعه وب است. طبیعی است که در کار تخصصی، بیشتر از ابزارها و مدلهایی استفاده کنم که برای برنامهنویسی، تحلیل، توسعه و حل مسائل فنی مناسبتر هستند.
امروز هوش مصنوعی برای من چیزی شبیه اینترنت، موتور جستجو یا نرمافزارهای تخصصی سالهای قبل است؛ ابزاری برای سرعت بیشتر، دقت بالاتر و کیفیت بهتر. همانطور که یک طراح از فتوشاپ استفاده میکند یا یک مهندس از نرمافزارهای تخصصی، من هم از ابزارهای هوش مصنوعی برای بخشی از کارهای روزانهام استفاده میکنم.
اما ایدهها، تجربه، تصمیمگیری و مسئولیت آنچه منتشر میکنم همچنان با خود من است. ابزار میتواند کمک کند، ولی جای فکر و نگاه انسان را نمیگیرد.
با درود جناب کردی گرامی، نقد…
با درود جناب کردی گرامی،
نقد اندیشه است، نه عقدهگشایی
جناب کردی مدعی شدهاند که نقد من ناشی از «عقدهگشایی» است. پرسش ساده اینجاست؛ دقیقاً من قرار است نسبت به چه چیز یا چه کسی احساس عقده داشته باشم؟ چه برتری فکری، سیاسی، اخلاقی یا اجتماعیای وجود دارد که موجب حسرت یا ناراحتی من شده باشد؟
به اعتراف خود جناب ابوالفضل محققی، از سیاهکل تا امروز بخش بزرگی از آن مسیر سیاسی، مجموعهای از شکستها، اشتباهات و بنبستها بوده است. من برخلاف این نگاه، از گذشته فکری و تصمیمهایی که در زندگی گرفتهام احساس شرمندگی ندارم. ممکن است هر انسانی در طول زندگی دچار خطا شود، اما من در هر مقطع بر اساس فهم، وجدان و شرایط زمان خود تصمیم گرفتهام و هنوز هم همان انتخابها را صادقانه و مسئولانه میدانم.
از سوی دیگر، نوع ادبیات و رفتار اجتماعی نیز خود بخشی از مسئله است. من همواره نام جناب محققی را با احترام بردهام، حتی زمانی که نقد جدی به دیدگاه ایشان داشتهام. اما وقتی فردی در پاسخ، از ادبیاتی مانند «مرادینامی» استفاده میکند، نشان میدهد هنوز درکی مدرن از فرهنگ گفتوگو، احترام متقابل و نقد متمدنانه شکل نگرفته است. این نوع برخورد بیشتر یادآور فرهنگ سیاسی مبتنی بر تحقیر، حذف و برتریجویی شخصی است تا یک گفتوگوی سالم فکری.
واقعاً نمیدانم کدام ویژگی یا موفقیت در کارنامه جناب محققی باید موجب احساس حقارت یا عقده در من شود تا بخواهم چیزی را «خالی» کنم. نقد سیاسی و فکری زمانی معنا دارد که بر پایه استدلال، تجربه و نگاه متفاوت شکل بگیرد، نه بر اساس حسادت یا کینه شخصی. متأسفانه سادهترین راه برای فرار از پاسخگویی به یک نقد، نسبت دادن انگیزههای روانی به منتقد است.
جناب کردی در نقد خود بیش از آنکه به اصل استدلالها پاسخ دهد، وارد فضای احساسی، شخصی و تخریبی شده است. نوشته ایشان عملاً تأییدی بر همان نگرانیای است که در نقد جناب ابوالفضل محققی مطرح شد؛ یعنی غلبه نگاه اقتدارگرایانه، قهرمانسازی و توجیه سرکوب به نام رفاه و نظم.
نوشته آقای محققی اساساً بر نوستالژی، حسرت گذشته و تصویر آرمانی از دوران پهلوی استوار بود و کمتر به دلایل واقعی سقوط آن نظام، ضعف نهادهای سیاسی، نبود آزادیهای پایدار و شکاف میان حکومت و جامعه پرداخت. نقد من نیز دقیقاً متوجه همین نگاه بود؛ اینکه نمیتوان با بازتولید همان الگوهای متمرکز و شخصیتمحور، انتظار رسیدن به توسعه و دموکراسی داشت.
اما پاسخ جناب کردی از این هم فراتر میرود. ایشان صریحاً مینویسد «به درک که دموکراسی نبود» و حتی شکنجه توسط ساواک را در برابر مخالفان قابل چشمپوشی میداند. این دیگر صرفاً دفاع از پهلوی نیست، بلکه دفاع آشکار از اصل سرکوب سیاسی است. در واقع ایشان ناخواسته نشان میدهد نگرانی درباره بازتولید فرهنگ حذف و اقتدارگرایی، یک توهم یا اغراق نبوده است.
جناب اسماعیل مرادی گرامی ؛…
جناب اسماعیل مرادی گرامی ؛ بنظر می رسد نوشته های یک سال اخیر تان با استفاده از هوش مصنوعی صورت گرفته است ؛ البته استادهای دانشگاهها هم از این ابزار استفاده می کنند ولی دقیقا ذکر می کند که به چه میزان از آن استفاده کرده اند. بنابراین لطفا این موضوع را ذکر کنید
مقاله اقای اسماعیل مرادی…
مقاله اقای اسماعیل مرادی بیشتر خالی کردن عقده است تا پرداختن به مقاله آقای محققی
مقاله اقای اسماعیل مرادی بیشتر خالی کردن عقده است تا پرداختن به مقاله آقای محققی. من هم مقاله آقای محققی را نخوانده بودم نه به دلیلی شبیه آقای مرادی بلکه به همان دلیلی که بیانیه های شاهزاده را هم نمیخوانم. همچنین مقاله های کسانی که مثل آقای محققی در امر سیاست با من فاصله ای ندارند یا فاصله اندکی دارند - البته از نظر من- امروز اما با دیدن مقاله آقای مرادی رفتم سروقت نوشته آقای محققی. دریافتم که اصلا اثری از «اتهامات» آقای مرادی در مقاله آقای محققی نیست. نوستالژیک است؟ آری! چرا نباشد؟ وقتی ایران به چنین وضعیتی گرفتار شده آیا حسرت و نوستالژیک ندارد؟ هرکس چنین دردی و چنین نوستالژی ندارد یا ایرانی نیست یا ذهنیتی دگم و جزم اندیش دارد. دین ضدیت و دشمنی با پهلوی ها دین جدیدی است که آفت آن دامن برخی حسرت به دلان قدرت امثال رجوی ها و سایر مخالفان 57تی را فرا گرفته است. با مرگ این نسل 57تی ضد پهلوی که خوشبختانه وجود نحس شان دارد کم و کمتر میشود ایران عزیز ما از این آفت در امان خواهد بود و بی بی سی دچار کمبود فرخ نگهدارها و رضا علیجانی ها خواهد شد. این نسل نحس میرود اما آیا پهلوی ها هم - چه آینده ایران پادشاهی باشد چه جمهوری- همراه 57تی ها خواهد رفت؟ همه ما فراموش خواهیم شد چه موافق و چه مخالف پهلوی. حتا تظاهر کنندگان میلونی هم فراموش خواهند شد. اما این یاد دوران درخشان پهلوی هرگز از یاد ایران نخواهد رفت و این دوران راهنمای ایران آینده خواهد بود. در آن دوران ساواک بود؟ بله بود و ما قدرش را نمی دانستیم. البته که شکنجه کردن قابل دفاع نیست و محکوم است اما بین بد ساواک که شکنجه میکرد و بدتر مخالفین شاه یعنی مجاهدو آخوند و فدایی من حاضر بودم چشم بر روی کارهای خلاف ساواک ببندم. به درک که تروریست ها شکنجه میشدند و کار احمقانه ای بود که سال 57 این دیوانه های زنجیری از زندان آزاد شدند و کار احمقانه ای بود که شاه فضای باز سیاسی داد. اگر این کارهای احمقانه نشده بود امروز ما هشت میلیون آواره نداشتیم و مثل مردم دوبی زندگی لوکس داشتیم و کلفت فیلیپینی و رفتگر پاکستانی داشتیم. دمکراسی نبود؟ به چس سگه که دمکراسی نبود. به درک که دمکراسی نبود. مگر مردمی که دارند در دوبی و قطر و کویت حال دنیا را می کنند دمکراسی دارند که آقای مرادی هی دمکراسی دمکراسی میکند؟ اگر در دوبی به همین جماعت 57تی زندگی لوکس بدهند و یک دفتر معاملات املاک در اختیارشان بگذارند - آخه کار دیگری بلد نیستند - اخ و تف خواهند کرد که دمکراسی نیست؟ دمکراسی را برای چه میخواهی؟ مگر برای رفاه و آزادی مردم نمیخواهی؟ خب مردم امارات و کویت و سنگاپور پر از رفاه هستند و دمکراسی هم ندارند. میخواهم چنین دمکراسی که خواستنش باعث نکبت جمهوری اسلامی میشود هفتاد سال سیاه نباشد.
مشکل بزرگ مخالفان شاه جزم اندیشی شان بود. حتا اگر شاه دمکراسی می آورد از نگاه آنان این دمکراسی ظاهر بزک کرده امپریالیسم بود و بازهم بمبگذاری میکردند و مبارزه مسلحانه. لذا دمکراسی و حقوق بشر را مخالف شاه نباید بر زبان بیاورد چون به آن اعتقادی نداشت.
وقتی کله ای بوی قرمه سبزی بدهد و هرچه از سازندگی ایران بگویی بگوید این رژیم یک کلام امپریالیستی و بخواهد بدون آن که نمایندگی مردم را داشته باشد سرنگونش کند جایی بجز زندان جایش نیست. یادش بخیر.. در مقابل چشمان حیرت زده من مناظره بابک زهرایی و بنیصدر را از تلویزیون میدیدم. بنیصدر 13 مشخصه برای اقتصاد ایران بر شمرد و نوبت بابک زهرایی شد که همه رشته های بنیصدر را سیفون کشید و گفت اقتصاد ایران یک مشخصه دارد و آن امپریالیستی بودن آن است. مزارع را اشتراکی کنید و کارخانه ها را بدهید دست شورای کارگران تا اقتصاد درست شود. یادم هست بنیصدر از این حرف وحشت کرد و گفت آقا شما دارید در مقابل دوربین تلویزیون و میلیونها بیننده این صحبت ها را می کنید و این حرفها از یک تلویزیون ملی میتواند به یک آشوب اجتماعی منجر شود. بابک زهرایی ها و مجاهد خلق و چریک فدایی خلق و ... اهل دمکراسی و این سوسول بازی ها نیستند و آن را بزک چهره مخوف امپریالیسم به حساب می آوردند. لذا.. برای من صحبت از دمکراسی نکنید به شما نمیاد. صحبت از دمکراسی به خدابیامرز شاه می آمد که میخواست فضای باز سیاسی بدهد و دمکراسی برای جامعه ای بیاورد که گل سرسبدهایش بابک زهرایی ها و خمینی ها که اقتصاد مال خر است بود و فرخ نگهدار ها و... آخه اینها را چه به دمکراسی و کلا اینها را چه به سیاستمداری و ادعای مدیریت کشور ایران؟ آخه بابا به شعورت، به کلاس ات، به سوادت؟ به تجربه زندگی ات؟ آخه به چی تو باید کشور را شاه دست تو میداد؟ جوانهای امروز چیزهایی می بینند که ما آن موقع نمیدیدیم. چیزهای خیلی ساده که امثال اسماعیل مرادی ها هنوز هم نمی بینند. مثلا استیل و لباس پوشیدن شاه، کلاس او، . بله .. دقیقا لباس پوشیدن افراد نشان تفکر امروزی بودن آنهاست. جوان امروز وقتی تیپ شاه را کنار مخالفانش میگذارد خیلی راحت تا ته اش را میخواند که مخالفانش چقدر واپسماند بودند. بله فقط از روی لباس پیچش مو را جوان امروز می بیند. جوان امروز از حرفی که از دهان تو در می آید تا ته ات را میخواند و تو را به گوشه ای تف میکند و پرچم ساواک را بدست میگیرد. چون جوان امروز به منافع خودش، منافع ملی می اندیشد. او اسیر جزم اندیشی و نگاه ضد امپریالیستی نیست بلکه نگاه میکند کجا شغل، رفاه و ثروت و آینده نهفته است و چون تابو ندارد بر خلاف نظر شاهزاده پیراهن مارک ساواک به تن می کند تا توی دهن امثال اسماعیل مرادی بزند. روزی که نسل 57تی بمیرد این جوانها رقص شادی و آزادی و رفاه بر گور نحس 57تی ها خواهند کرد. آینده نوش جان شان. ما نفهمیدیم که گور خود را در جوانی کندیم اما نسل جوان ایرانی بلاهت نسل ما را ندارد.
نویسنده این مطلب هم گرفتار همان ذهنیتی هستی که چپ اروپایی. این چپ هفت اکتبر و کشتار یهودیان را بیاد ندارد اما 40 سال است برای فلسطین یقه میدراند. همه شان از یک قماشند. چپ اروپایی 47 سال کشتار و کشتار 40 هزار نفره ظرف دو روز در ایران را نمی بیند اما مقابل شاهزاده با خبرنگارانش او را مامور موساد میخواند. آی کفرم در آمد وقتی این حرف را شنیدم.
حالا آقای اسماعیل مرادی هم به کاهدان زده است. آنچه من در ایران می بینم همان است که ایرج میرزا زمانی سرود:
زراعت نیست صنعت نیست ره نیست... امیدی جز به سردار سپه نیست.
یعنی جامعه ای که برای دمکراسی و مجلس انقلاب مشروطه را براه انداخته بود اصلا غمش دیگر دمکراسی نبود بلکه در به در به دنبال همان نظم پر از ظلم قاجاری میگشت و این رضاخان سردار سپه بود که امید مردم شده بود. امروز البته تفاوتش با دیروز این است که دیروزی ها از دمکراسی سر در نمی آوردند اما امروز ما میفهمیم دمکراسی چیست و به چه کار می آید. ولی وضعیت شبیه 100 سال قبل است. البته امروز شاهزاده نمیتواند سردار سپه باشد چون نیروی قزاقش را ندارد اگرنه میشد. تفاوت ما با آقای اسماعیل مرادی در این است که ما شاهزاده را ابزاری برای سرنگونی رژیم و رسیدنی به دمکراسی می بینیم اما آقای اسماعیل مرادی خواسته یا ناخواسته در راه منویات وزارت اطلاعات رژیم تلاش می کند شاهزاده و هرکس که اسم و رسمی دارد و میخواهد از ابزار شاهزاده استفاده کند که رژیم سرنگون شود سنگ بیاندازد. من نمیگویم که اسماعیل مرادی حقوق بگیر وزارت اطلاعات است اما آیا وزارت اطلاعات از این مقاله اسماعیل مرادی شاد میشود یا ناراحت میشود؟ اگر وزارت اطلاعات رژیم چنین مقالاتی را برای بقای جمهوری اسلامی مفید بداند یعنی این که اسماعیل مرادی بی جیره و مواجب دارد برای رژیم قلم میزند و این نهایت گم کردن سوراخ دعا و انحراف از راه ملت است. اسماعیل مرادی ها بخاطر کینه ورزی با شاهزاده، در صف جمهوری اسلامی ایستاده اند.
مرادی مینویسد: «شکل اصلی زمانی آغاز میشود که به جای توجه به نهادهای مدرن، قانون، شایستهسالاری و مشارکت آگاهانه مردم، دوباره نگاهها به سوی تمرکز قدرت، قهرمانسازی و بازگشت به الگوهای ناکام گذشته میرود.». در اینجا هنوز کشوری از دست جمهوری اسلامی ازاد نشده او دارد سر شاهزاده را میبرد. تا زمانی که رژیم سقوط نکند آیا میتوان سخن از «شکل اصلی» کرد؟ گذشته ناکام پهلوی برای آن بود که امثال تو را از هلفدونی باز کردند و در جامعه رها کردند. مشارکت آگاهانه؟ آیا تظاهرات صدها هزار نفر ایرانی در خارج از کشور مشارکت آگاهانه نیست؟ البته که این صدها هزار نفر بر باطل هستند و یک نفر قهرمان و آگاه است آن هم اسماعیل مرادی! خوشبحال موشتبا مقوا با چنین مخالفانی. خدا شانس بده. بیچاره شاه! جامعه از گذشته درس گرفته است که پیرهن ساواک به تن می کند و میزند به دهن اسماعیل مرادی.. مشکل این است که اسماعیل مرادی ها اهل درس گرفتن از گذشته شان و گندی که در 57 ببار آوردند نیستند.
جامعه امریکا را با ایران مقایسه میکند. آقا.. آمریکا کشوری تازه تاسیس بود که ناچار بود خود را با ملت تازه تاسیس اش که از کره دیگری به کره زمین آمده بودند وفق بدهد. همچی از بهره گیری آمریکا از استعدادهایش میگوید که انگار پهلوی ها ترک ها و کردها و بلوچ ها را به دانشگاه ها راه نمیدادند. اگر حرف از تحصیل و بهره گیری از استعدادها میزنید کجا پهلوی ها جلوی استعدادهای کشور را گرفتند؟ اگر زبان فارسی در کشور رواج داشت و این مانع بهره گیری از استعدادهای کشور بود ما که ندیدیم و اگر شما دیدید از شانس گند ملت ایران بود که شاعرانی مثل فردوسی و سعدی و رودکی و حافظ داشتند که بیماری زبان فارسی را نه تنها در ایران که در دربار عثمانی و مردمان آن دیار گرفته تا هند و تاشکند را توسعه دادند فحشش را به آنها بدهید. رضاشاه و محمدرضاشاه بیچاره خود قربانی این الودگی زبانی بودند و زامبی شده بودند و بر یک زبان ملی تاکید میکردند. همه اش تقصیر این فردوسی گور به گور شده بود که زبان فارسی و ملی گرایی را رواج داد. شما به ما مردم ایران هم به چشم همان زامبی ها نگاه کنید. ما مریض هستیم و شما ماشالا سالم هستید. آخه این چه مقایسه ای است که ایران خواهی ما ایرانیان را با آلمان نازی مقایسه می کنید. یک جشن 2500 ساله در ایران میگیرند جهانی به احترام کلاه از سر بر میدارد و سران جهان در آن حضور دارند اما اسماعیل مرادی آن را تقبیح می کند! برو بابا بزار باد بیاد.. وقتم گرفته شد.
https://iranglobal.info/fa…
https://iranglobal.info/fa/node/201273