چند روز پیش گروهی از سینهزنان آقای پهلوی در شهر رگنسبورگ ایالت بایرن آلمان، با تنپوشی منقش به آرم ساواک رژه رفتند تا نشان دهند چه خوابها که برای آیندهی ایران ندیدهاند و چه آشی را هم نمیزنند که دارد میپزد. نمایش اینان، نه ابتکار اصطلاحاً خودجوش عدهای مدهوش، بلکه نشانهواری از سلسله برنامههای سیستماتیک جریانی است که آقای پهلوی را میگرداند. سکوتهای ممتد شخص او در قبال این رفتارها، معنی دار است؛ نماد و مدیریت واحدند.
این جریان از سالها پیش، دست اندرکار برسازی و بازتوزیع گفتمان ناظر بر حذف هر غیر خودی است. دستش اگر به قدرت برسد، مخالف را زندانی خواهد کرد، شلاق خواهد زد، شکنجه خواهد داد و خواهد کشت. اینکه هیچ ابایی از این ندارند که بگویند کیستند و در پی چیستند، خود اصلاً مشخصهای از پروژهشان است. الفاظ رکیک حضوری و مجازی به هر مخالف و حتی سلطنت طلب متفاوت از خود، ساچمهی کشندهی فرداست و رکنی از پروژهی امروزشان.
این گفتمان با تقدیس «آریائیسم» اقتدارگرایانهی منعکس در بیانیهی رضا پهلوی به مناسبت ۴۰ مین سالگرد انقلاب ۵۷ زیرسازی شد و در شعار «مرگ بر سه مفسد/ ملا، چپی، مجاهد» خانم یاسمین پهلوی به انسجام رسید. از مدتی پیش کارزار سازمانیافتهی تخاصم با «۵۷»ایها راه انداختهاند که در شکل تعرض فیزیکی، جنسی و جانی ادامه دارد. قتل در ونکوور و تجاوز جنسی در لندن نمونههاییاند. با فرایند برنامه ریزی شده مواجهیم که حاصل پردازش مراکزیاند.
دستور از بالا در شکل ستادی به بدنه میرسد تا از قشقرق «King Reza Pahlavi» توام با تهدید وچماق سردرآورد. عمل به آن تز، که انسجام خویش را در مرزبندی خشن لفظی و جسمی با دیگران تعریف میکند. در خارج کشور دستشان به جمهوری اسلامی نمیرسد و منتهی به حداکثر سروصدا در برابر درب فلان یا بهمان سفارت میشود. ابراز وجود خود را در مقابله با دیگر بخشهای اپوزیسیون مییابد که در تیررس دارد. دشمن برایش، دشمن است و فرقی ندارد.
در تحلیل این پدیده اما در سطح خواهیم ماند هرگاه نگاه فقط بر آرم ساواک باشد که نصب پیرهن سفید خود کردهاند. اینها را باید در همانندیشان با پیرهن قهوهایهای نازیسم آلمانی و پیراهن سیاههای فاشیسم ایتالیایی سنجید. با کف بر دهنهای دههی ۲۰ میلادی موسولینی و پایکوبانهای دههی ۳۰ هیتلر. از رژهی اینها، صدای پای فاشیسم به گوش میرسد. حلول روح در کالبد آن خشمگین دستجات الگو که تا در مسند قدرت نشستند نام مخوف گشتاپو بر خود نهادند.
ساواک، نهادی بود سربرآورده از دل «فرمانداری نظامی» حکومت کودتایی سال ۳۲، که در ماموریتش برای تضمین نقض سیستماتیک مشروطیت و بر متن تداوم سرکوب هر منتقد اعمال شاه، عروج به جایگاه دهشتناک یافت و نمادش شد پرویز ثابتی جلاد. خط و نشان کشیدنهای این هنوز دست نیافتهها به قدرت اما، فراتر از نهاد بودن است. وجود اینان بیان از گفتمانی صیقل یافته دارد که در آن، پیروان با کلام و هنجار «مرگ بر»ها تربیت میشوند و تمرین میبینند.
نظریهپردازان اینها نه تنها اعلام میدارند که در ده سال اول بعد به قدرت رسیدن، اجازهی سخن گفتن از دمکراسی نخواهند داد، بلکه از همین حالا تدارک حذف هر اپوزیسیون جمهوری اسلامی را میبینند. کسانی از این صحنهگردانها محض ارعاب مخالفان، خبر میدهند تاکنون نام ۶۰۰ تن از منتقدان سلطنت و آقای پهلوی را وارد لیست سیاه کردهاند. این سرداران گفتمان حذف و سرکوب، سرباز را برای عمل حرفهای در چنین رفتار و سلوکی مشق میدهند.
سربازگیری این جریان نه بر پایهی باور سیاسی، بلکه بیشتر از نوع مزدورپروری است. پول میپردازند و سفره پهن میکنند. معیار جلب نیرو، فرمان پذیری است و اجرای دستور؛ و چه کسی برای این رویهها مستعدتر از لومپن جماعت؟ جنس منابع نیز رنگ گرفته از پرچمهای رنگینی که در رژههایشان بالا میرود. میتینگهای اینها، میدانگه شکرگذاری برای جنگاند و دعوت به بمباران؛ عاطفهی شعاردهندههایش باید واریز جیب عمو ترامپ و بی بی نتانیاهو شود.
تمامیتخواهی، ماهیتاً یکی است. نمودها هستند که متفاوتاند با بروزهایی متنوع. هم اکنون شبهای تهران قرقگاه بسیجیهای مسحور از ۱۲ ساله تا مداحان موگندمی است؛ عربده میکشند و شعار کاذب ای ایران سرمیدهند تا اسلامشان هر سحرگاه جوانی از مردم را حلقآویز کند. این تاج خواهان هم در لس آنجلس، تورنتو، لندن، مونیخ، سیدنی، آمستردام و بروکسل... به قصد چشم درآوردنها چشم در چشم هر غیر خود میدوزند. تکرار تهران امروز در فردای موعوداند.
مخالفت جمهوریخواه با سلطنت باید در مقابله با چهرهای از آن متمرکز شود که تجلی در فاشیسم دارد؛ تمامیتخواه تام و تمام در کلام و کردار. سوارکاری سوار بر اسب ناسیونالیسمی مجعول که برای اقتدارگرایی نوع دیگر میتازد. عمده هدایتگران این نیرو، نه از کارافتادههای ساواک، بلکه میان سالانیاند جفت و جور جمهوری اسلامی در کین توزی. تنها گلایهشان از شاه اینکه، برای حفظ انحصار قدرت تا به آخر نجنگید. ساواک خواهی اینان، از فاشیسم آنهاست.
بهزاد کریمی
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ برابر با ۱۵ مه ۲۰۲۶
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
آقای حیدریان گرامی
آقای حیدریان گرامی
تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است.
آموزش و پرورش شما در زندان اوین نه این که کاربرد نمیداشت بلکه مشکل را حل نمی کرد. شاید دو سه نفری را می ساختید و شاید هم عده ای تلاش میکردند آموزش اجباری شما را قبول شوند فقط برای گرفتن نمره.
مشکل این نبود که اهالی اوین کودن بودند یا کسی گول شان زده بود. مشکل بر میگردد به آموزه هایی که در یک زمان مشخص برای انسان رخ میدهد و انسان را طوری دگرگون می کند که بیرون کشیدن خود از آن تفکر و پارادایم کاری بسیار سخت است. منطق نبود. اگر مشکل منطق بود، در همان زندان انواع آدم های باسواد هم وجود داشتند اما هرگز نشد که یک فرد مذهبی به کمونیست ها بگرود یا بالعکس. و حتا مسلمانان ظرف غذای سوسیالیست ها را نجس میدانستند. یعنی یک جوی حاکم میشود که جدایی یک تفکر یعنی «بریدن» و بریده و بریده مزدور اصطلاحی است که بدجوری روی ذهن ایرانی جماعت تاثیر دارد و مجاهدین سالهای سال با این سلاح و بدنام کردن فردی که از آنها جدا شده یا منتقد شده بقیه را از جدا شدن ترساندند. این قضیه را اتفاقا با رفیقم هوش مصنوعی نیز در میان گذاشتم که این پدیده گیر کردن ذهنی چیست و او مفصل چنین فرمود:
این پدیده، که در آن یک فرد یا جامعه در زمانی مشخص دچار یک جهش فکری یا درک عمیق میشود و به سختی میتواند از آن خارج شود، در حوزههای مختلف فلسفه، روانشناسی و جامعهشناسی با مفاهیم و تعابیر گوناگونی تبیین شده است.
در ادامه، دقیقترین مفاهیمی که این تجربه را توصیف میکنند آورده شده است:
### ۱. تغییر پارادایم یا چرخش پارادایمی (Paradigm Shift)
این اصطلاح را نخستین بار **توماس کوهن** در کتاب *ساختار انقلابهای علمی* مطرح کرد. اگرچه ابتدا در بستر علم به کار رفت، اما امروزه در ابعاد فردی و اجتماعی نیز کاربرد دارد.
* **مفهوم:** زمانی رخ میدهد که عینک قبلی شما برای دیدن جهان کاملاً کارایی خود را از دست میدهد و شما ناچار میشوید عینک جدیدی به چشم بزنید. وقتی این چرخش رخ داد، بازگشت به نگاه قبلی تقریباً غیرممکن است، زیرا تمام شواهد و تجربیات قبلی شما در قالب جدید بازتعریف میشوند.
### ۲. تجربه دگرگونکننده (Transformative Experience)
**ال. ای. پاول**، فیلسوف معاصر، این مفهوم را برای توصیف موقعیتهایی به کار میبرد که فرد پیش از تجربه کردن آنها، هیچ درک واقعی از ساختارشان ندارد (مثل والد شدن، یا یک شهود عمیق فلسفی).
* **مفهوم:** این تجربهها هم از نظر معرفتی شما را تغییر میدهند (چیزهایی را میفهمید که قبلاً قابل فهم نبودند) و هم از نظر ارزشهای فردی. این آموزهها به قدری هویت شما را دستخوش تغییر میکنند که «خودِ جدید» شما دیگر نمیتواند مانند «خودِ قدیم» فکر کند.
### ۳. رخداد حقیقت (The Event)
در فلسفه معاصر، بهویژه در آثار **آلن بدیو**، مفهوم «رخداد» (L'événement) دقیقاً به همین معناست.
* **مفهوم:** رخداد چیزی است که در سیر عادی و روزمره زندگی یا تاریخ شکاف ایجاد میکند. رخداد، آموزه یا وضعیتی را پدید میآورد که در قوانین قبلی جهان قابل پیشبینی نبوده است. انسان پس از مواجهه با رخداد، دچار یک «وفاداری» فکری و ساختاری به آن میشود که خروج از آن هاله فکری به معنای فروپاشی معنایی فرد است.
### ۴. بیداری اگزیستانسیال یا تجلی (Epiphany / Awakening)
در روانشناسی وجودی و ادبیات، به این لحظه مشخص، «تجلی» یا «اشراق ناگهانی» میگویند.
* **مفهوم:** لحظهای که در آن تمام قطعات پازل ذهنی فرد در یک ثانیه سر جای خود مینشینند. این آموزه ناگهانی، ساختار روانی فرد را از نو سیمکشی میکند. از آنجا که این تفکر جدید با لایههای عمیق بقا و معنای زندگی پیوند میخورد، خروج از آن برای ذهن مثل یک تهدید حیاتی عمل میکند و ذهن به شدت در برابر بازگشت به تاریکی قبلی مقاومت میکند.
### ۵. انجماد شناختی و تونلزنی ذهنی (Cognitive Freezing)
از زاویه نگاه روانشناسی شناختی، وقتی یک آموزه جدید در زمانی خاص پاسخ تمام ابهامات بزرگ انسان را میدهد، ذهن دچار «انجماد شناختی» میشود.
* **مفهوم:** ذهن برای صرفهجویی در انرژی و فرار از اضطرابِ بیمعنایی، به پارادایم جدید قفل میشود. این تفکر مانند یک تونل عمل میکند که فرد درون آن فقط شواهد تاییدکننده آن پارادایم را میبیند و توانایی خروج یا دیدن زوایای پنهان بیرون تونل را از دست میدهد.
---
در واقع، ذهن انسان پس از بلعیدن و هضم چنین آموزههایی، دیگر به ابعاد قبلی خود بازنمیگردد؛ چرا که آن تفکر جدید، دیگر صرفاً یک «دانسته» نیست، بلکه به «تار و پودِ» دیدهبانِ درون تبدیل شده است.
پروژه ای ناتمام و دریغگوییهایی که راه به جایی نبردند.
دروود بر آقای کردی گرامی،
تحشیه ای دم دست از ختم مراسم ختنه سوران پاپ کاتولیکی – اسلامی!
گاهی اوقات که به آلبومهای شخصی و تصویرهای به جا مانده از «محمدرضا شاه فقید» مینگرم، در من حالتی دوگانه و پیچیده برانگیخته میشود. آمیزهای از اندوه، تأمّل و نوعی حسِّ فاصله ناپذیر با تاریخ. گویی با چهرهای مواجه میشوم که نه صرفا یک فرد؛ بلکه نماد یک پروژه تاریخی ناتمام است. پروژهای که در آن رؤیای توسعه، مدرنیّته و عظمت ملّی با بافت پیچیده و گاه ناسازگار جامعه، زمانه و نیروهای ایدئولوژیک/مذهبی درهم تنیده شد. در چنین لحظاتی، ذهن انسان از سطح روایتهای رسمی و تقابلهای ساده سازی شده فراتر میرود و با پرسشی کلیدی دست به گریبان میشود. اینکه چگونه یک اراده تاریخی، حتّا اگر حامل نیّت پیشرفت باشد، در مواجهه با واقعیّتهای چندلایه اجتماعی دگرگون میشود؟ و چرا تاریخ همواره میان امکان و تحقّق، فاصلهای گاه جبران ناپذیر میگذارد؟ از اینجاست که نوعی حسِ اندوه تاریخی شکل میگیرد. اندوهی نه فقط شخصی؛ بلکه برخاسته از شکاف میان «آنچه میتوانست باشد» و «آنچه که شد». این اندوه، بیش از آنکه سیاسی باشد، وجودی است؛ زیرا انسان همواره در نسبت با گذشته، نه با واقعیّت خام؛ بلکه با امکانهای از دست رفته زندگی میکند.
در ادامه این تأمّل، گاه ذهن به سوی نوعی تخیّل بدیل حرکت میکند. تخیّلی که در آن به جای حذف و تقابل، امکانِ آموزش، گفت و گو و بازسازی فکری نیروهای متعارض تاریخی تصوّر میشود. در این افق، مسئله نه تنها «فاتح شدن یک ایدئولوژی/مذهب بر دیگری»؛ بلکه تبدیل میدان خصومت به میدان فهمیدن است. جایی که حتّا نیروهای رادیکال نیز به جای حذف شدن، در معرض بازاندیشی نظری، آموزش و بازسازی فکری قرار میگیرند. چنین تصوّری، در بنیان خودش، ریشه در این باور دارد که انسان فقط حامل موضع سیاسی نیست؛ بلکه حامل قابلیّت تحوّل نیز هست. یعنی قابلیّتی که اگر در ساختارهای مناسب قرار گیرد، میتواند به جای تکرار خصومت، به تولید آگاهی منجر شود. با این حال، تاریخ همواره از چنین طراحیهای سادهانگارانه فراتر میرود؛ زیرا انسان تنها با آموزش تغییر نمیکند؛ بلکه در شبکهای از تجربه، رنج، هویّت و قدرت شکل میگیرد. از همین لحاظ، نزاعهای فکری و ایدئولوژیک و مذهبی را نمیتوان به خطا یا جهل فروکاست. هر اندیشه، حتّا اگر از منظر دیگری نادرست یا ناقص به نظر برسد، ریشه در نوعی تجربه زیسته و تفسیر خاصّ از جهان دارد. بنابر این، مواجهه با دیگری، نه صرفا نقد یک موضع؛ بلکه مواجهه با یک جهانبینی است. در چنین افقی، گفت و گو دیگر ابزار ساده اقناع نیست؛ بلکه شکلی از مواجهه با محدودیّتهای فهم انسانی است. حتّا زمانی که اختلافات عمیق و اساسی باقی میمانند، خودِ گفت و گو به مثابه بدیلی برای خشونت و حذف، ارزشی مستقل پیدا میکند؛ زیرا اجازه میدهد مرز میان «اختلاف» و «انکار انسانیّت دیگری» فرو نریزد. در هر صورت، آنچه که از این تأمّل باقی میماند، نه حسرتی صرف بر گذشته؛ بلکه نوعی آگاهی تاریخی است. آگاهی به اینکه تاریخ نه میدان تحقّق آرمانهای خالص؛ بلکه عرصه برخورد دائمی نیّتها با محدودیّتها، نیروها و پیچیدگیهای پیش بینی ناپذیر است. به همین دلیل، هر پروژه تاریخی - چه اصلاحگرایانه، چه انقلابی، چه محافظهکارانه ـ - همواره چیزی را محقّق میکند و همزمان چیزی را از دست میدهد. شاید مسئله نه داوری نهایی در باره گذشته؛ بلکه فهمیدن این حقیقت باشد که انسان همواره دیر به آگاهی میرسد. دیر میفهمد، دیر میسازد، و دیر درمییابد که حقیقت تاریخی هرگز در یک روایت واحد نمیگنجد. در این میان، آنچه که میتواند ما را از افتادن در دام قطعیّتهای ایدئولوژیک/مذهبی/دینی/نظریّه ای/تزی برهاند، نه انکار اختلاف؛ بلکه حفظ امکان فهمیدن است. فهمی که حتّا در اوج ناسازگاریها، دیگری را نه صرفا بهعنوان «مخالف»؛ بلکه بهعنوان «مسئلهای انسانی و تاریخی» در نظر میگیرد. مسئلهای که حل آن، اگر أساسا حل پذیر باشد، بیش از هر چیز نیازمند فروتنی در برابر پیچیدگی تاریخ است.
در هر صورت بگذریم. بعضی وقتها نیز آرزو میکنم که ایکاش در همان دوران قبل از ماجرای ملّی شدن صنعت نفت به دنیا آمده بودم. سر فرصت مناسب میرفتم پیش آقای «پرویز ثابتی» و به او میگفتم که من یه خواهش از شما دارم و مسئولیّت آن را با گرو گذاشتن جانم به عهده میگیرم و آنهم اینکه تمام کسانی را که ماموران ساواک به نام فعّالین مارکسیست، دستگیر میکنند، حتما به آکادمی من بفرستند. یعنی قبلش میرفتم با همکاری آقای ثابتی و وزیر أمور داخله یه آکادمی خوب و مجهّز با کتابخانه ای عظیم و دیوارهایی بلند و محافظتی درست میکردم و سپس به برنامه خودم میپرداختم. من هر روز برای حضرات دستگیر شده، درسگفتارهایی در باره آثار مارکس و تاریخ تفکّر و فلسفیدن و امثالهم برگزار میکردم. میگذاشتم که مثلا اگر کیانوش و ابوالفضل نیز در فهرست دستگیر شدگان بودند، به آنها تکلیف میکردم که کیانوش به ابوالفضل، زبان مازنی یاد بدهد و ابوالفضل به کیانوش، ترکی. سپس زمین والیبال و پینگ پونگ و ورزشهای سالم نیز برای آنها درست میکردم و آنهایی که متاهل بودند، میگفتم هفته ای یه بار همسرانشان میتوانند در نزد آنها چهل و هشت ساعت استراحت کنند. دیگرانی نیز که مجرّد بودند، راه معقول برایشان داشتم. بعدش به تک تک حضرات میگفتم که همه شما مشمول آزادی و عفو ملوکانه هستید و شاهنشاه نیز همه شما را با مهر و علاقه میبخشد؛ ولی پیش شرط آن این است که آقای حیدریان کارنامه شما را امضا کرده باشد. من می آمدم و از تک تک حضرات، آنچنان انسانهایی میساختم که بعدها کثیری از جوانان میهن برای رساندن خودشان به آکادمی حیدریان، عمدا کاری کنند تا ساواک آنها را بگیرد و به کلاس درسگفتارهای من بیایند تا چیزی بیاموزند و میهندوستی خود را ریشه ای و عاشقانه در راه واقعیّت پذیری آرمانها و آرزوها و رویاهای «محمّد رضا شاه فقید» اجرا کنند. فقط دریغا که تاریخ، گاهی أوقات، راههایش بیراهه اند و دیر رس.
حالا حکایت آقای کریمی و رفقای همعقیده اوست. من بحث کردن با آنها را در این وضعیّت وانفسای غربت و میهن در حالت تعلیق، جدّا وقت تلف کردن میدانم و اگر صحبتی نیز میکنم، فقط برای دیگرانیست که بیدارند و هوشیار. خود آقای کریمی و همعقیدگانش نیز میدانند که اگر مارکس نیز از قبر در آید و تمام حواریون مرده و زنده اش گرداگرد او جمع شوند، حریف من از لحاظ نظری و استدلالی نخواهند شد. به همین دلیل، صحبت کردن با آقای کریمی و همعقیدگان او را تا حدّ روشنگری ذهنیّت خطاآلود و سنجشگری بلاهت مواضع خصومتی آنها میدانم؛ ولاغیر.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دیدگاه مرگ بر سه فاسد
دیدگاه مرگ بر سه فاسد
دو نفر از نظریه پردازان پادشاهیخواه نظر داده اند که ده سال اول پس از سقوط حکومت باید نظم برقرار شود و لذا سختگیری هایی را توصیه می کنند. چه داد و هواری احمد پورمندی و سپس سایر رفقا براه انداختند. آقا.. در یک نشریه یک نظر داده اند و حق شان است که نظر بدهند. معنیش این نیست که فردا مجلس موسسانی که توسط ایرانیان تشکیل خواهد شد و نیز دولت و پارلمان ایران اینده چنین امری را دبنال و به ثمر برسانند! چرا هوچی گری می کنید؟ آن دو نفر خیلی بیجا کرده اند که چنین گفته اند. شما خودشو ناراحت نکن! ما آزادیخواهان واقعی و نه دکوری مثل شما اجازه چنین تجاوزی به حقوق مان را نخواهیم داد. یکی عشقش کشیده عالی پیام را انگشت کند. من جای شما باشم فردا یک مقاله مینویسم که این فاشیستهای پهلوی طلب قصد دارند اصل انگشت مخالف را در قانون اساسی شان بگنجانند که هرکس شعر خواند انگشتش کنند. من از کجا بدانم که فردا که در ایران پادشاهی دارم راست راست تو خیابون راه میرم چند مامور ساواک برای انگشت کردن من تو ماشین کنار خیابان منتظر نباشند؟
و اما مرگ بر سه فاسد.. آقا.. اشتباه شد.. شما ببخشید. باور کن به پیر به پیغمبر در ایران پادشاهی فردا سه فاسد را از دار آویزان نخواهند کرد نترس! آخه باید یک عددی باشید که قابل آویزان کردن باشید و در جامعه منشاء اثری باشید. وقتی اثری از شماها نیست طناب خالی را که نمیتوان اعدام نامید. بانو یاسمین از سر ناشی گری شما سه فاسد را بزرگ کرد و مرده بودید زنده تان کرد، روح به کالبد تان دمید عوض تشکر معترض شدید که چرا میخواد ما رو اعدام کنه. والا بلا به لحاظ نظری و فکری در جامعه ایران شماها حضور ندارید و مرده اید! مرگ بر سه فاسد تایید زنده بودن ملا چپی مجاهد در مفهوم 57تی آن است که اگر بی بی سی هی به شماها تریبون نده کسی حتا یادش نمیاد یک فاتحه ای براتون بخونه. آی من کفرم در میاد وقتی ناشی گری پادشاهیخواهان و پاس گل شان به شماها را می بینم.. باور کن!
زنده باد آقای حیدریان
زنده باد آقای حیدریان
آقای حیدریان گرامی، بسیار لذت بردم از تحلیل شما که مو را از ماست کشیدید و گذاشتید تو کاسه نامبرده. این نوشته شما را باید سرلوحه کرد و در مقابل تمامی کسانی نهاد که با همین متد فرافکنی و نپرداختن به اصل مطلب با ما ملی گرایان از جمهوریخواه گرفته تا پادشاهی خواه برخورد می کنند. از طرف ایراد میگیری چرا از چراغ قرمز رد شدی میگه چون تو از ادکلن ایوسن لورن استفاده میکنی حواس مردم کنار جاده پرت میشه! آقا.. رد شدن از چراغ قرمز کار خطرناکی است باز پاسخ میده میگه سیر خوردی؟ دهنت بو میده و بعد راه حل هم میده: برو مسواک بزن! اینا اینجورین.
سطحی نگری آقای کریمی در مقام متخصّص «خرد نقّاد روشنفکری»!!؟.
درود بر آقای کریمی گرامی،
تحشیه ای برای مرور دعای کمیل در شبستان احیاء روح امام زمان!
من حوصله بحث با شما و امثال شما را ندارم. دوران شما و نسل شما، «کنسل» است برای همیشه تاریخ ایران. تمام کنید این ماجراهای هولناک را. اگر دوغرودان دا وطنسِوَرسینیز، بیر یول آچان اولون؛ یوخسا دائیم نالان ائدیب غوغا سالان یوخ.
من قصد ندارم که رفتارهای عده ای را تطهیر کنم. بی شک احیاگری برخی نمادهای عصر پهلوی دوم که موجب مناقشات و پیشداوریها و کدورتها و کژفهمیها و خصومتها میشوند از نظر من، خطا هستند و باید برگزار کنندگان اینگونه مراسم را تفهیم کرد که بحث تاریخ را جایگزین مسائل و مقولات حادّ روز و وضعیّت ایران نکنند. فعلا بحث در این زمینه باشد به وقتش. من میپردازم فقط به حرفهای شما و اشاره هایی تلنگری میکنم. صحبتهای شما پیش از آنکه یک تحلیل هشدار دهنده باشند، به بازتولید همان منطقِ مطلقساز و شیطان پرداز نزدیک میشود که مدّعیِ مبارزه با آن است. شما میخواهید خطر «اقتدارگرایی سلطنت طلب» را نشان دهید، اما در بسیاری نقاط، خودتان گرفتار همان دستگاه خشک عقیدتی میشوید که جهان را به خیر مطلق و شرّ مطلق تقسیم میکند؛ یعنی همان ساختار ذهنیّت اماله ای که هر فاشیسمی از دل آن زاده میشود.
نخست باید پرسید که آیا هر نمایشِ خشونتزده و هیستریک از سوی گروهی افراطی، لزوما بیانگرِ ماهیتِّ تمام یک پروسه سیاسی است؟. آیا میتوان از چند رفتار لمپنی، یک ذات تاریخی زیسته شده را استخراج کرد؟. آیا این نوع استدلال، خودش همان جوهره نگرش توتالیتری نیست که «فرد» را در «کل» حل میکند و سپس کل را محکوم میکند؟. شما مدام از «اینها» سخن میگویید که واژهای بسیار خطرناک و اتّهامیست. «اینها» یعنی چه؟. کدام مرزِ روشنِ فلسفی میان «منتقد سلطنت»، «سلطنت طلب»، «اقتدارگرا»، «ناسیونالیست»، «فاشیست» و «لمپن» ترسیم شده است؟. هیچ مرزی نیست. شما همه را در یک توده مبهم ادغام کرده اید. این دقیقا نشانه ای بارز است از اینکه اندیشیدن انتقادی و مواضع منصفانه داشتن مُرده و به خاک سپرده شده و متعاقبش فقط کینه توزی و نفرت و تبلیغات آغاز شده است. دست مریزاد از اینهمه فراست و ذکاوت شما آقای کریمی بعد از شصت سال مبارزه طبقاتی!.
شما از یک سو علیه «حذف غیرخودی» سخن میگویید، اما از سوی دیگر، خودتان دست به حذف مفهومی میزنید. هر مخالف عقیدتی و مواضعی خودتان و دیگر رفقا همعقیدتان را نه فقط رقیب سیاسی، بلکه حامل «روح فاشیسم» معرفی میکنید. این زبان، زبانِ نقد خردمندانه نیست؛ زبانِ طرد است؛ مخصوصا از زبان شما که مدّعی «خرد نقّاد روشنفکری» هستید و هنوز نمیدانید که طرد کردن، همیشه مقدمه و جواز صدور برای اجرای خشونت است، حتّا اگر در لباسِ اخلاق ظاهر شود, مگر سوای اینست که گیوتنیداران الهی برای تمام رذالتهای خود، البسه اخلاقی میدوزند. من میپرسم که چرا خفتگان در باتلاق ایدئولوژی مارکسیسم، اینچنین شیفته واژه «فاشیسم» هستند؟. چرا هر نیروی رقیب و علیه شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان، فورا برای توجیه تراشی اعمال خود، به کاسه کوزه هیتلر و موسولینی و گشتاپو سنجاق و متوسّل میشوند؟ آیا این، نشانه فقر تحلیل تاریخی - سیاسی نیست؟ آیا استفاده مداوم از استعارههای نازیستی، بدل به ابزار ارزانِ هیجانسازی نشده است؟.
فاشیسم، صرفا فریاد، پرچم، یونیفورم و شعار «مرگ بر» نیست. فاشیسم، پیش از هر چیز، یک متافیزیکِ قدرت است. لحظهای که انسان، حقیقت را ملک شخصی خود میپندارد و دیگری را نه «خطاکار»؛ بلکه «ناپاک» میبیند. آیا خود شما و همعقیدگان شما، گرفتار همین نگاه نشده اید؟ وقتی مینویسید که «اینها اگر به قدرت برسند خواهند کشت، شکنجه خواهند کرد، زندانی خواهند کرد»، آیا واقعا در حال تحلیل منطقی هستید یا پیشگویی آخرالزمانی؟ و شده اید ساحره معرکه گاه سامره؟. بر چه بنیان معرفت شناختی چنین قطعیّتی را صادر میکنید؟ آیا این زبان، زبانِ «منتقد نقّاد روشنفکری» است یا دادستان مصدر تشخیص حقّ از باطل؟. شما، «نفرت» را فقط در دیگری میبینید، نه در خویشتن و این دقیقا آغازِ سقوط اخلاقی است؛ زیرا هر ایدئولوژیی/مذهبی/دین ایمانخواهی/ دیدگاهی و امثالهم که خود را «معصومِ مطلق» تصوّر کند، دیر یا زود به خشونت توجیهی میرسد. تاریخ جوامع بشری، مملوّ از انسانهایی بوده است و هنوزم هست که برای نابودی «شرّ»، خودشان مصدر ایجاد شرّی بزرگتر شده اند. استالینیسم نیز با ادّعای مبارزه با فاشیسم، اردوگاه ساخت. انقلاب فرهنگی چین نیز به نام پاکسازی ارتجاع، انسان را له کرد. حتّا بسیاری از جنبشهای ضدّ استبدادی، وقتی به قدرت رسیدند، همان چهره سرکوبگرِ دشمن پیشین شدند.
مسئله فقط سلطنت طلبی یا جمهوریخواهی نیست. مسئله، ساختار روانیِ قدرت است. انسانِ تشنه قدرت، چه تاج بر سر بگذارد، چه عمامه، چه ستاره سرخ، اگر «دیگری» را فاقد حقِّ بودن بداند، به استبداد خواهد رسید. فاجعه اینجاست که شما به جای واکاوی این ریشه عمیق انسانی، همه چیز را به یک اردوگاه سیاسی فرو میکاهید. این تقلیلگرایی، خطرناک است؛ زیرا خواننده را از تفکّر بازمیدارد و فقط او را به خشم تجهیز میکند. صحبتهای شما کما فی السّابق به تناقضگویی آلوده اند. از یک سو، سلطنت طلبان را «مزدور»، «لومپن» و «سربازگیری شده» مینامید؛ یعنی آنان را فاقد شعور مستقل معرفی میکنید. اما از سوی دیگر، همانها را چنان سازمانیافته، پیچیده و خطرناک توصیف میکنید که گویی با دستگاهی شبه نازی رو به رو هستیم. بالاخره کدامنند؟ اوباشِ بی فکر یا ماشینِ تمام عیار فاشیستی؟ این نوسان، نشان میدهد که صحبت شما برخاسته از هیجان افسارگسیخته استوار است تا انسجام نظری. شما برغم ادّعایی که دارید از فلسفه و دانش سیاست، چیزی نمیدانید؛ زیرا هنوز هیچ تمایزی میان «ناسیونالیسم»، «اقتدارگرایی»، «فاشیسم»، «سلطنتطلبی» و «پوپولیسم» قائل نیستید. همه را در یک دیگ ریخته و آش شله قلمکار پخته اید تا تصویری هولناک برای حمله به شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان بسازید و به دیگران القاء کنید. اما فلسفه به ذات خودش و در اینجا دانش فلسفه سیاست، یعنی هنرِ تفکیک کردن است، نه مخلوطسازیِ مفاهیم. حتّا تعبیر «روح فاشیسم» نیز بیشتر شاعرانه است تا تحلیلی. فاشیسم تاریخی، محصول شرایط مشخص اقتصادی، تحقیر ملّی، بحران سرمایهداری، فروپاشی نهادهای لیبرال و بسیج تودهای مدرن بود. نمیتوان هر رفتار هیجانی و پرخاشگرانه را به آن تقلیل داد وگرنه خودِ این واژه، از معنا تهی میشود. باید پرسید که چرا جامعه ایرانی، مدام میان دو قطبِ «منجی» و «شیطان» نوسان میکند؟ چرا هنوز نمیتواند سیاست را عرصه انسانهای خطاپذیر ببیند؟. چرا هر مخالفی یا «خائن» است یا «نجات دهنده»؟ چرا ذهنیّت ایرانی، اینهمه مستعدِ تقدیس و تکفیر است؟. مشکل فقط سلطنت طلب افراطی نیست؛ مشکل، روانشناسیِ جمعیست که هنوز آزادی را به مثابه «تحمّلِ دیگری» و سنجشگری خردمندانه مواضع رفتاری و کرداری و گفتاری دیگران نیاموخته است. جامعهای که مخالف را فوراً «فاشیست»، «خائن»، «مزدور» یا «نجس» مینامد، حتّا اگر شعار آزادی سر بدهد، هنوز در اعماق خودش استبداد منش است و صحبتهای شما نیز خواسته و ناخواسته، چهره پنهان خودش را آشکار میکند و میخواهد تلقین کند که مثلا متنی علیه فاشیسم است؛ در حالیکه خود شما به زبانِ فاشیسم سخن میگویید و صحبتهایی علیه حذف میکنید که تف سر بالا هستند و نشانگر حذفگر بودن شما و همعقیدگان شمایند. حرفهایی که علیه نفرت هستند؛ ولی از زبان و قلم نفرت، تغذیه میکنند. نقد حقیقی و منطقی، زمانی وجود دارد که انسان حتّا در چهره دشمنان و رقیبان سیاسی خودش نیز امکانِ انسان بودن را ببیند؛ وگرنه سیاست، فقط میدانِ جا به جاییِ جلّادان و گیوتینداران خواهد شد و فرقی نمیکند که به نام الله، خونریزی کنند یا به نام طبقه کارگر یا به نام سکولاریسم و دیگر خزعبلات رایج و شایع.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
حالب است
حالب است
مینویسد: دستش اگر به قدرت برسد، مخالف را زندانی خواهد کرد، شلاق خواهد زد، شکنجه خواهد داد و خواهد کشت. اینکه هیچ ابایی از این ندارند که بگویند کیستند و در پی چیستند، خود اصلاً مشخصهای از پروژهشان است.».
کافر همه را به کیش خویش پندارد. شما بودید که به جرم بوسه و دوستت دارم گلوله در شقیقه رفیق تان در بیابان خالی کردید و افتخار کردید. شما بودید که رفیق تان را به جرم تغییر عقیده سیاسی کشتید. شما بودید که پاسبان و مستشار کشتید. جنایتکار شماها هستید و در کارنامه تان هست. شماها دیگه از این ایرادات نگیرید بهتون نمیاد. بدهید دوتا پیرمرد جبهه ملی از این حرفا بزنند. شما جانیان در خیابان داد زدید اگر خلخالی به بیدادگاهش باز نگردد خودتان رسما دادگاه صحرایی برای خدمتگذاران ایران تشکیل میدهید و آنها را اعدام می کنید. با این کارنامه با چه رویی به این جوانان ایراد میگیرید. خدا پدر آخوند را بیامرزد که عقلش را دست شماها نداد و کم کشت و شماها نا امید شدید و نق میزدید. پس قیاس به نفس نفرمایید قربان. ما ساواکی ها سر تصاحب رادیوی پخش بلاهت در عراق به روی هم اسلحه نکشیدیم و یکدیگر را نکشتیم. کسی را ترور نکردیم مثل شماها.. نهایت جنایت ما این بود که عالی پیام هالو را انگشت کردیم. و شما تروریست های رفیق کش که بلد نیستید یک سوزن به خودتان بزنید جوالدوز را برداشتید و انگشت به هالو را به این تعبیر کردید که فردا میخواهیم شماها را شکنجه و کشتار کنیم. نه عزیز.. قیاس به نفس نفرمایید. ما انسانیم، شعور داریم، به حقوق بشر قلبا اعتقاد داریم و مثل شما عقیده نداریم که چهره بزک کرده امپریالیسم است. به آنجا ها نخواهد کشید که شکنجه شوید. کسی شماها را تحویل نمیگیرد قابل این حرفها نیستید. عالی پیام شانس آورد در حقش جنایت شد که انگشت شد اسم در کرد. در حق شما چنین جنایتی نخواهد شد. مگر آن که بروید جلوی این ساواکی ها پرچم فلسطین را بگیرید و رفیق تان فرخ برای حسن نصرالله مثل مادرش اشک بریزد. آنوقت ما حق داریم شعار پرچم فلسطنو بکن تو هوا سر بدهیم یا بازهم این کار بی تربیتی است؟
آقای کریمی.. داداش .. لنگ بنداز. بی خیال. کار شماها شده به قول مادرم عین کنیز کفگیر خورده نق زدن. آی چرا انگشت کرد آی چرا آرم ساواک داره آی چرا فحش داد. ول کن این حرفا رو. کمی سیاسی باش و دست از این جنجال های کودکانه بردار. یک سری جوان از سر احساس و نفرت از وضعی که 57تی به سرنوشتش آورده و گند زده کفری است و این جوری واکنش نشان میدهد. والا تالا مثل شماها دل ندارد که رفیقش را ببرد بیابان گلوله تو سرش خالی کند و یا ببرد مثل اون یکی خدا پرست تون ببرد بکشد و با زرنیخ به آتش بکشد. یادمه از تلویزیون این جنایت را پخش میکردند چقدر مردم نفرت داشتند. ول کنید دیگه.. کمی هم فکر آخرت باشید و یک ختم قرآنی یک ذکر معصیتی چیزی.. چه میدونی.. شاید خدا وجود داشت یک توشه آخرتی بد نیست ها.. از ما گفتن.