خواندن واکنشها به موضوع حمایت تامی رابینسون فعال ضد اسلام گرایی از انقلاب شیروخورشید، در انگلستان متأسفانه برایم تعجبآور نیست. طبق معمول، بسیاری از هموطنان بلافاصله به سراغ گذشته، شخصیت و سابقه فرد میروند و با کنجکاویِ یک کارآگاه به جستوجوی پرونده او میپردازند، بیآنکه به اصل موضوع توجه کنند.
من در بخش بزرگی از این واکنشها و کامنتها، همچنان همان نگاه ایدئولوژیک چپ را میبینم؛ حتی زمانی که نویسنده خود را «راست»، «ملیگرا» یا «پادشاهیخواه» معرفی میکند.
متأسفانه عینک چپگرایانه، پس از بیش از یک قرن حضور در فرهنگ سیاسی ما ایرانیان، همچنان با سرسختی به حیات خود ادامه میدهد. نتیجه این نگاه، نوعی گریز از مواجهه با واقعیتهای عمیقتر است؛ زیرا اسیر کلیشههای ایدئولوژیکیایست که توان عبور از تناقضهای درونی خود را ندارد.
این خودارضایی سیاسیِ چپ، گاه از هر مسئله مهمتری برایش اولویت پیدا میکند؛ تا جایی که یک روز با پرچم حماس و روز دیگر با ترس از «فاشیسم جنگطلب»، برای ایستادن در کنار جمهوری اسلامی توجیه میسازد.
بهانهها همیشه فراواناند؛ فرقی هم نمیکند موضوع، پوشیدن لباسی با آرم ساواک باشد (که من شخصاً شدیداً با آن مخالفم) یا اعلام حمایت از تامی رابینسون.
تا اینجای ماجرا، همهچیز در ظاهر، شیک، اخلاقی و منطقی به نظر میرسد و از منظر باورهای چپاندیشانه، استدلالی ظاهراً پیروزمندانه ارائه میشود؛ با این تفاوت که در این دادگاه، هم دادستان خودشان هستند و هم قاضی.
اما این نگاه چه چیزهایی را نمیبیند یا نمیخواهد ببیند؟
🔸️تأثیر گلوبالیسم در فرسایش علایق و هویتهای ملی و فرهنگی
🔸️تأثیر مخرب اسلامگرایی بر جوامع دموکراتیک غرب
🔸️پیامدهای پناهندهپذیریِ بیبرنامه یا حتی عامدانه، در تضعیف ساختار جوامع رفاهمحور(جامعه سوئد با ایده قلبهایتان را باز کنید ، از طرف گلوبالیستها ، پروژه راینفلد گلوبالیست )
🔸️نقاط مشترک میان جنبش ملی ـ فرهنگی ایرانی و جریانهای هویتطلب در جوامع غربی
پاسخ به این مسائل، خود بحثی مفصل است که سالهاست عمدتاً توسط نویسندگان و تحلیلگران لیبرال در جهان غرب مطرح میشود؛ جوینده، یابنده است.
من نیز به سهم خود، به ریشهیابی این موضوعات ادامه خواهم داد.
تامی رابینسون
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
عادیسازی اقتدارگرایی زیر…
عادیسازی اقتدارگرایی زیر نام «ملیگرایی»
نوشته آقای هوشنگ اسدی سوادکوهی بیش از آنکه یک تحلیل سیاسی منسجم باشد، تلاشی است برای عادیسازی نزدیکی فکری میان بخشی از راست افراطی غرب و جریانی در ایران که آشکارا از اقتدارگرایی دوره پهلوی، ساواک و الگوی تکحزبی دفاع میکند.
مسئله اصلی نیز دقیقاً همینجاست. چون وقتی حمایت یک چهره شناختهشده راست افراطی مانند تامی رابینسون از یک جریان سیاسی ایرانی مطرح میشود، طبیعی است که توجه به پیشینه، مواضع و جهانبینی او بخشی از ارزیابی سیاسی باشد، نه «حاشیهسازی» یا «چپاندیشی».
در همه جای دنیا، نیروهای سیاسی بر اساس شبکه روابط، نوع حمایتها و اشتراکات فکریشان سنجیده میشوند. اگر یک جریان ایرانی از حمایت چهرهای برخوردار شود که به خاطر مواضع ضد مهاجر، ضد مسلمان و گرایشهای افراطی شناخته میشود، این پرسش کاملاً مشروع است که نقطه اشتراک این دو کجاست. نمیتوان از یک سو از «ملیگرایی فرهنگی» سخن گفت و از سوی دیگر نسبت به نزدیکی به جریانهایی که سابقه تحریک نفرت و دوقطبیسازی دارند بیتفاوت بود.
نکته مهم دیگر این است که نویسنده تلاش میکند هرگونه نقد به راست افراطی یا دفاع از آزادیهای مدنی را به «عینک چپ» تقلیل دهد. این شیوه، سالهاست در ادبیات جریانهای پوپولیستی و افراطی دیده میشود. یعنی به جای پاسخ به نگرانیهای واقعی درباره اقتدارگرایی، حذف مخالفان، توجیه شکنجه یا ستایش نهادهای سرکوبگر، منتقد را متهم میکنند که «چپزده» یا «گلوبالیست» است. در حالی که مخالفت با ساواک، شکنجه و حکومت تکحزبی، الزاماً موضع چپ نیست؛ بلکه یک اصل پایهای در هر جامعه قانونمدار و مدرن است.
بخش دیگری از نوشته نیز بر ترس از مهاجرت، اسلامگرایی و «گلوبالیسم» تکیه دارد. این موضوعات در غرب وجود دارند و درباره آنها بحث جدی هم میشود، اما تفاوت مهمی میان نقد سیاست مهاجرتی و سقوط به دام راست افراطی وجود دارد. بسیاری از احزاب و تحلیلگران دموکرات در اروپا منتقد سیاستهای مهاجرتیاند، بدون آنکه به نفرتپراکنی، حذف حقوق شهروندی یا ستایش اقتدارگرایی برسند. اما در این متن، همه این مسائل در کنار هم قرار گرفته تا نوعی همدلی سیاسی میان راست افراطی غرب و بخشی از سلطنتطلبان تندرو ایرانی توجیه شود.
در نهایت، مسئله فقط یک فرد یا یک حمایت رسانهای نیست. بحث بر سر نوع نگاهی است که به تدریج تلاش میکند اقتدارگرایی، سرکوب و حذف مخالف را به اسم «نجات ملی» عادی کند. تاریخ معاصر، چه در ایران و چه در اروپا، بارها نشان داده که وقتی سیاست از مدار آزادی، قانون و تکثر خارج شود، حتی اگر با شعار نظم و هویت ملی آغاز گردد، در نهایت به محدود شدن جامعه و فرسایش حقوق انسانها میانجامد.
ممکن است جناب هوشنگ اسدی سوادکوهی به درستی بگویند که شخصاً با ساواک، شکنجه و حکومت تکحزبی موافق نیستند. من با شناختی که از ایشان دارم، صداقت این گفته را باور دارم. اما در سیاست، صرف آرزوها، نیتهای شخصی یا برداشت فردی تعیینکننده نیست. آنچه اهمیت دارد، جایگاه سیاسی، همپیمانیها، گفتمان غالب و نتایج عملی یک جریان است.
به باور من، مواضع سیاسی جناب اسدی در طیف راست افراطی حامی رضا پهلوی قرار میگیرد؛ جریانی که بخشی از آن آشکارا از ساواک، اقتدارگرایی و حتی بازگشت به الگوی تکحزبی دوران محمد رضا پهلوی دفاع میکند. در چنین وضعیتی، آرزو یا مخالفت شخصی یک فرد، بهتنهایی ملاک قضاوت سیاسی نیست.
من خود این تجربه را در سال ۵۷ داشتهام. آن زمان در طیف حامیان خمینی قرار داشتم، اما با آرزوی یک نظام سوسیالدموکراتیک. بخشی دیگر با گرایشهای چپ بودند و گروهی نیز با انگیزههای ملیگرایانه همراهی میکردند. اما آنچه به واقعیت پیوست، آرزوهای ما نبود، بلکه سیاست حکومت اسلامی خمینی بود. تجربه تاریخی به من آموخته است که نباید خواستهها و امیدهای شخصی خود را با واقعیت سیاسی یک جریان یکی بگیریم.
با احترام، مرادی