آنچه در گفتار و نوشتار آقای نیکفر بیش از هر چیز چشمگیر است، نه روشنگری مفاهیم؛ بلکه آفرینش واژگانیست که بیشتر به سایههای ذهنی شباهت دارند تا به مفاهیمی برخاسته از بطن تجربه تاریخی و فرهنگی و زیسته مردمان ایران. ایشان از اصطلاحاتی چون «خواست مرکزی» و «سیاست بزرگ» سخن میگوید؛ امّا هرگز روشن نمیکند که این مفاهیم دقیقا بر چه بنیانی استوارند، از کدام سرچشمه معرفتی جوشیدهاند، و چگونه میتوانند ظرفیّت دربرگیری تکثّر نیروها، دردها، حافظهها و تمنّاها و رویاها و آرمانها و آرزوها و خواسته های جامعه ایرانی را داشته باشند. مفهوم، زمانی اعتبار مییابد که ریشه در تجربه زیسته داشته باشد؛ نه آنکه همچون پوششی انتزاعی بر پیکر واقعیّت افکنده شود. واژههایی که از خاک و زمین واقعیّت نرویند، هر چند در فضای آکادمیک طنین افکن شوند، سرانجام به پژواکهای تو خالی بدل خواهند شد. این همان معضل بنیانینیست که در بسیاری از نظریّه پردازیهای روشنفکری معاصر ایران رخ نموده است؛ منظورم گسست میان زبان و زندگی؛ میان مفهوم و رنج؛ میان نظریّه و خون جاری تاریخ و معضلات هول افکن میهنی.
آقای نیکفر از «خواست مرکزی» سخن میگوید، امّا نمیگوید این خواست، خواستِ چه کسی است؟ خواستِ انسانِ زخمیِ ایرانی؟ خواستِ حافظه تاریخی ملّتی که قرنها میان استبداد دینی، سلطنت مطلقه، ادیان کتابی، ایدئولوژیهای وارداتی و فروپاشی اعتماد اجتماعی سرگردان مانده است؟ یا صرفا خواستی انتزاعی و ذهن- ساخته که در اتاقهای دربسته آکادمیهای باختری صورتبندی شده و سپس بر واقعیّت ایران فرافکنده میشود؟. همین ابهام در باب «سیاست بزرگ» نیز وجود دارد. سیاست در کدام معنا؟ آیا سیاست به معنای ارسطویی آن است؛ یعنی هنر سامان دادن به زیست مشترک بر بنیاد خیر عمومی؟ یا سیاست در معنای لیبرالی آن فهمیده میشود؛ یعنی تنظیم حقوق و آزادیهای فردی در چهارچوب هنجارهای اخلاقی و قراردادهای حقوقی؟ یا سیاست در معنای ماکیاولیایی آن مراد است؛ یعنی مدیریّت بی وقفه قدرت، بقا و تداوم تنازع نیروها؟ یا سیاست صرفا تکنیک اداره سیستماتیک جامعه و تنظیم سوخت و ساز نهادهای کشورداری است؟ و یا آنکه سیاست در افق الهیّاتی [= شرایع اسلامیّت] فهمیده میشود؛ یعنی جایی که «حقیقت مطلق» جای هر گونه گفت و گو، تضارب آرا و امکان خطاپذیری را میگیرد؟. تا زمانی که معنای سیاست روشن نشود، هر سخنی در باره «سیاست بزرگ» چیزی جز بازی با الفاظ نخواهد بود. واژه، اگر از حقیقت تهی شود، به نقابی برای پنهانکردن خلأ اندیشه بدل میشود.
مشکل اساسی آقای نیکفر و بسیاری از همفکران ایشان اینست که هنوز نتوانستهاند نسبت خود را با سه نیروی ویرانگر روشن کنند؛ سه نیرویی که ذهنیّت روشنفکری ایرانی را دهههاست میان خود، معلّق و میخکوب و محکوم نگاه داشتهاند: نخست، اسلامیّتی که هرگز مواجههای ریشهای، شجاعانه و بی تعارف با آن صورت نگرفته است؛ دوم، ایدئولوژی مارکسیسم که همچنان بسان ایمانی پنهان در لایههای نظری و عقیدتی و نوشتاری و موضعی بسیاری از آنان حضور دارد؛ و سوم، شیفتگی به نظریّههای آکادمیکی غربی؛ نظریّههایی که غالبا بدون فهم بستر تاریخی و فرهنگی ایران اقتباس و تقلید میشوند. فاجعه اینجاست که این سه نیرو، به جای آنکه ابزار فهم واقعیّت ایران باشند، خود به حجاب فهم تبدیل شدهاند. نتیجه آن شده است که روشنفکر ایرانی، به جای شنیدن صدای تاریخ و فرهنگ مردمان خویش، مدام پژواک ترجمهها، اقتباسها و مُدهای نظری را تکرار میکند. روشنفکری ایرانی، بیشتر از هر چیز، مترجم بحران است تا کاشف حقیقت آن. بحران ایران، آنچنان که آقای نیفکر تصوّر میکند، از رخدادهای مقطعی و جنگهای اخیر [جنگ دوازده روزه علیه سیستم مخوف الهی] آغاز نشده است. ریشه فاجعه بحرانهای ایران به لحظهای بازمیگردد که انقلاب 1357، یکی از خشن ترین، ایدئولوژیک ترین و سفّاکترین لایههای جامعه را بر سرنوشت ایران و مردمانش مسلّط کرد که خودشان را مالک حقیقت مطلق میپندارند و آنجا که حقیقت مطلق حکومت میکند، سیاست میمیرد و هرگز نمیتوان «فضای سیاسی» آفرید؛ زیرا سیاست، فرزندِ پذیرش تکثر است؛ فرزندِ اعتراف به خطاپذیری انسان؛ فرزندِ گفت و گو میان افقهای متفاوت. امّا حقیقت الهیّاتی، نیازی به سیاست ندارد؛ چون پیشاپیش خود را پاسخ نهایی همه چیز میداند. در چنین نظمی، دیگر شهروند وجود ندارد؛ فقط مؤمن، مطیع و مقلّد وجود دارد. در چنین جهانی، نه رقابت سیاسی معنا دارد، نه آزادی اندیشه و سنجشگری، نه امکان همگرایی. آنچه باقی میماند، فقط دستگاه تعلیم، تلقین، تجویز و تثبیت حقیقت انحصاری است.
در نتیجه، سخنگفتن از «فضای سیاسی» در درون یک ساختار تمامیّتخواه دینی، چیزی جز توهّم نیست. سیاست فقط در جایی ممکن میشود که هیچ حقیقت مقدّسی بر فراز انسان ننشیند. جامعهای که در آن، حقیقت، معاف از پرسشگری باشد، دیر یا زود انسان را نیز غیرضروری خواهد کرد. امّا مسئله اساسی هنوز باقیست و آنهم اینکه اگر قرار است «خواست مرکزی» برای ایران آینده شکل گیرد، این خواست از کجا باید برخیزد؟. آیا از نسخههای ترجمه شده و الگوهای وارداتی؟ یا از اعماق تجربه تاریخی و فرهنگی مردمانی که قرنها رنج کشیده، شکست خورده، دوباره برخاسته و حافظه خویش را در دل اسطوره ها، شعرها، شورشها، سکوتها، قیامها، خیزشها و کشمکشها و مقاومتها و جانفشانیها و اعتراضهای آشکار و پنهان و تلاش برای بقا حفظ کردهاند؟. خواست مرکزی یک ملّت، نه در کتابخانههای ایدئولوژیک؛ بلکه در ژرفای جان تاریخی و فرهنگ ملّت زاده میشود و شاید آنچه بتواند بنیان چنین خواستی باشد، نه ایدئولوژی، نه دین، نه نژاد، نه طبقه، و نه هیچ دستگاه حقیقتساز دیگری؛ بلکه چند اصل بنیانی و جهانشمول باشند: «گزندناپذیری جان و زندگی، دادورزی، مهرورزی، راستمنشی»، و همچنین حقِّ انسان برای متفاوت بودن. اینها فضیلتهای اخلاقی صرف نیستند؛ بلکه ستونهای امکانِ باهمزیستی هستند. جامعهای که این بنیانها را از دست بدهد، هر چند هزاران نظریِّه آکادمیکی و حزبها و انقلابها داشته باشد، سرانجام به ویرانهای معنوی بدل خواهد شد. من میپرسم که چگونه میتوان از «سیاست بزرگ» سخن گفت، در حالیکه هنوز معنای انسان ایرانی در این سرزمین روشن نشده است؟. چگونه میتوان خواست مرکزی آفرید، وقتی روشنفکران یک جامعه از حافظه تاریخی و بُنیانهای فرهنگی مردمان خویش بریدهاند؟. چگونه میتوان نسخه رهائیبخش نوشت، وقتی ذهنیّت تحصیل کرده و آکادمیکر و کنشگر ایرانی هنوز مستعمره مفاهیم ترجمهایست؟. آیا ملّتی که خویشتن خویش را فراموش کرده، میتواند آیندهای بیافریند؟. آیا ممکن است جامعهای بدون آشتی با حقیقت تاریخی و فرهنگی خویش، به آزادی برسد؟ و مهمتر از همه، آیا روشنفکر ایرانی روزی خواهد فهمید که مسئله ایران، کمبود نظریّه نیست؛ بلکه فقدان صداقت در مواجهه با حقیقتِ ویرانی ایران در سیطره حکومت فقاهتیست؟.
شاید بزرگترین فاجعه تاریخ معاصر ایران این نبوده است که حقیقتی الهی و به شدّت خونریز و تجاوزکار و غارتگر و روانپریش و استبدادی بر کشور حاکم شد؛ بلکه این بوده است که بسیاری هنوز جرئت نکردهاند ریشههای این حقیقت مخرّب و متعفّن را در خود، در زبان خود، در شیفتگیهای خود، و در ترسهای خود جستجو کنند و تا زمانی که انسان ایرانی، این مواجهه دردناک را آغاز نکند، همچنان میان ایدئولوژی، تقلید و توهّم، سرگردان خواهد ماند؛ بی آنکه بتواند «خواست مرکزی» خویش را نه در کتابها؛ بلکه در جانِ زخمیِ تاریخ و فرهنگ خود بیابد. امّا شاید ژرفترین مُعضلِ اندیشه سیاسی در ایران، نه فقدان نظریّه، نه کمبود متفکّر، و نه حتّا استبداد دینی باشد؛ بلکه «فقدان شهامت برای بازگشت به سرچشمه ها و ریشه های تاریخی و فرهنگی مردمان خویشتن» است. جامعهای که حافظه تاریخی - فرهنگی خود را فراموش کند، ناگزیر محکوم به تکرار فاجعه است؛ زیرا انسانی که از ریشههای خویش ببُرد، هر اندیشهای را همچون مُد میپوشد و هر ایدئولوژی را همچون نجات دهنده میپرستد. چنین انسانی، دیگر نمیاندیشد؛ بلکه فقط از یک پناهگاه فکری به پناهگاهی دیگر میگریزد. فاجعه روشنفکری ایرانی در این بوده است که اغلب به جای «فهمیدن ایران»، کوشیده است ایران را در قالب مفاهیمِ از پیش ساخته [نصوص شرایع، مبانی ایدئولوژی و امثالهم] ترجمه کند. گویی حقیقتِ این سرزمین، باید خود را با نظریّهها تطبیق دهد؛ نه آنکه نظریّهها در آتش تجربه تاریخی و فرهنگی ایران آزموده شوند. به همین دلیل است که بسیاری از مفاهیم، هر چند در زبان درخشانند؛ امّا در متن زندگی مردم، سترون و بی اثر باقی میمانند.
اندیشه، زمانی زنده است که از زخم و درد و تجربه زیسته برخیزد؛ نه از نمایش دانایی و علّامگی. متفکّر حقیقی کسی نیست که انبوهی از مفاهیم را حمل میکند؛ بلکه کسی است که جرئت میکند در برابر رنجِ زمانه خویش، بی پناه بایستد و حقیقت را - حتّا اگر بنیان باورهای خودش را ویران کند - تا انتها دنبال کند. شاید یکی از علل سترونیِ سیاست در ایران این باشد که بسیاری هنوز نفهمیدهاند سیاست، پیش از آنکه «فنّ تسخیر قدرت» باشد، «اخلاقِ مواجهه با دیگری» است. سیاست، آن لحظه آغاز میشود که انسان بپذیرد هیچکس مالک حقیقت نهایی نیست. درست از همین نقطه است که آزادی متولّد میشود؛ زیرا آزادی، محصولِ فروتنیِ معرفتی است؛ یعنی اعتراف به اینکه انسان، هرگز آخرین پاسخ را در اختیار ندارد. تمامیّتخواهی، چه دینی باشد، چه ایدئولوژیک، و چه آکادمیک، از همان لحظه زاده میشود که کسی گمان کند حقیقت را یکبار برای همیشه تصاحب کرده است. از آن پس، انسانها دیگر «شهروند» نیستند؛ بلکه مواد خامِ اجرای حقیقتند و تاریخ معاصر ایران، در ژرفترین لایه خود، تاریخِ قربانی شدن انسان در پای حقیقتهای مطلق و متعفّن و آمری و اقتباسی و اکتسابی بوده است.
شاید نخستین گامِ رهایی، نه انقلاب سیاسی؛ بلکه انقلاب در شیوه اندیشیدن باشد. ملّتی که هنوز در باره « اندیشیدن و سنجشگری» نمیاندیشد، آماده آزادی نیست. ملّتی که هنوز حقیقت الهی و ایدئولوژیکی را میپرستد، سیاست را نخواهد فهمید و جامعهای که هنوز نقدِ تاریخ و فرهنگ خویشتن را آغاز نکرده، هر تغییری را فقط به بازتولید شکلی دیگر از سلطه تبدیل خواهد کرد. ایران، بیش از هر چیز، نیازمندِ زایشِ انسانی تازه است؛ انسانی که نه مریدِ ایدئولوژی باشد، نه اسیرِ کینه تاریخی، نه مجذوبِ تقلید مذهبی، و نه برده حقیقتهای آکادمیکی. انسانی که بتواند بدون تکیه بر عصاهای فکریِ وارداتی، بر زمینِ تجربه تاریخی و فرهنگی خویش بایستد و از دلِ آنها، افقهای تازه بیافریند. من میپرسم که چگونه میتوان «سیاست بزرگ را بر شالوده خواست مرکزی» آفرید، وقتی که کنشگران مدّعو و تحصیل کردگان و آکادمیکرهای ایرانی، کوچکترین شناختی از تاریخ و فرهنگ مردمان سرزمین خود ندارند؟. چگونه؟. آیا ما آمادهایم مسئولیّت اندیشیدن را خودمان بر عهده بگیریم یا همچنان در جستجوی رسولانی نو، ایدئولوژیهایی تازه، و حقیقتهایی دیگر از مغرب زمین خواهیم بود تا بارِ اضطرابِ آزادی را از دوش ما بردارند؟؛ زیرا آزادی، پیش از آنکه یک نظام سیاسی باشد، یک بلوغِ وجودی است و هیچ ملّتی آزاد نخواهد شد، مگر آنکه نخست، جرئتِ رویارویی با تاریکیهای روح و روان و تاریخ و فرهنگ خویش را پیدا کند.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
دیدگاهها
نسخه پیچان بیرون از بطن تپنده تاریخ و فرهنگ ایران
دروود،
تحشیه ای شایان اندیشیدن و تامّلات پرسشی.
آنچه در گفتار و نوشتار آقای نیکفر بیش از هر چیز چشمگیر است، نه روشنگری مفاهیم؛ بلکه آفرینش واژگانیست که بیشتر به سایههای ذهنی شباهت دارند تا به مفاهیمی برخاسته از بطن تجربه تاریخی و فرهنگی و زیسته مردمان ایران. ایشان از اصطلاحاتی چون «خواست مرکزی» و «سیاست بزرگ» سخن میگوید؛ امّا هرگز روشن نمیکند که این مفاهیم دقیقا بر چه بنیانی استوارند، از کدام سرچشمه معرفتی جوشیدهاند، و چگونه میتوانند ظرفیّت دربرگیری تکثّر نیروها، دردها، حافظهها و تمنّاها و رویاها و آرمانها و آرزوها و خواسته های جامعه ایرانی را داشته باشند. مفهوم، زمانی اعتبار مییابد که ریشه در تجربه زیسته داشته باشد؛ نه آنکه همچون پوششی انتزاعی بر پیکر واقعیّت افکنده شود. واژههایی که از خاک و زمین واقعیّت نرویند، هر چند در فضای آکادمیک طنین افکن شوند، سرانجام به پژواکهای تو خالی بدل خواهند شد. این همان معضل بنیانینیست که در بسیاری از نظریّه پردازیهای روشنفکری معاصر ایران رخ نموده است؛ منظورم گسست میان زبان و زندگی؛ میان مفهوم و رنج؛ میان نظریّه و خون جاری تاریخ و معضلات هول افکن میهنی.
آقای نیکفر از «خواست مرکزی» سخن میگوید، امّا نمیگوید این خواست، خواستِ چه کسی است؟ خواستِ انسانِ زخمیِ ایرانی؟ خواستِ حافظه تاریخی ملّتی که قرنها میان استبداد دینی، سلطنت مطلقه، ادیان کتابی، ایدئولوژیهای وارداتی و فروپاشی اعتماد اجتماعی سرگردان مانده است؟ یا صرفا خواستی انتزاعی و ذهن- ساخته که در اتاقهای دربسته آکادمیهای باختری صورتبندی شده و سپس بر واقعیّت ایران فرافکنده میشود؟. همین ابهام در باب «سیاست بزرگ» نیز وجود دارد. سیاست در کدام معنا؟ آیا سیاست به معنای ارسطویی آن است؛ یعنی هنر سامان دادن به زیست مشترک بر بنیاد خیر عمومی؟ یا سیاست در معنای لیبرالی آن فهمیده میشود؛ یعنی تنظیم حقوق و آزادیهای فردی در چهارچوب هنجارهای اخلاقی و قراردادهای حقوقی؟ یا سیاست در معنای ماکیاولیایی آن مراد است؛ یعنی مدیریّت بی وقفه قدرت، بقا و تداوم تنازع نیروها؟ یا سیاست صرفا تکنیک اداره سیستماتیک جامعه و تنظیم سوخت و ساز نهادهای کشورداری است؟ و یا آنکه سیاست در افق الهیّاتی [= شرایع اسلامیّت] فهمیده میشود؛ یعنی جایی که «حقیقت مطلق» جای هر گونه گفت و گو، تضارب آرا و امکان خطاپذیری را میگیرد؟. تا زمانی که معنای سیاست روشن نشود، هر سخنی در باره «سیاست بزرگ» چیزی جز بازی با الفاظ نخواهد بود. واژه، اگر از حقیقت تهی شود، به نقابی برای پنهانکردن خلأ اندیشه بدل میشود.
مشکل اساسی آقای نیکفر و بسیاری از همفکران ایشان اینست که هنوز نتوانستهاند نسبت خود را با سه نیروی ویرانگر روشن کنند؛ سه نیرویی که ذهنیّت روشنفکری ایرانی را دهههاست میان خود، معلّق و میخکوب و محکوم نگاه داشتهاند: نخست، اسلامیّتی که هرگز مواجههای ریشهای، شجاعانه و بی تعارف با آن صورت نگرفته است؛ دوم، ایدئولوژی مارکسیسم که همچنان بسان ایمانی پنهان در لایههای نظری و عقیدتی و نوشتاری و موضعی بسیاری از آنان حضور دارد؛ و سوم، شیفتگی به نظریّههای آکادمیکی غربی؛ نظریّههایی که غالبا بدون فهم بستر تاریخی و فرهنگی ایران اقتباس و تقلید میشوند. فاجعه اینجاست که این سه نیرو، به جای آنکه ابزار فهم واقعیّت ایران باشند، خود به حجاب فهم تبدیل شدهاند. نتیجه آن شده است که روشنفکر ایرانی، به جای شنیدن صدای تاریخ و فرهنگ مردمان خویش، مدام پژواک ترجمهها، اقتباسها و مُدهای نظری را تکرار میکند. روشنفکری ایرانی، بیشتر از هر چیز، مترجم بحران است تا کاشف حقیقت آن. بحران ایران، آنچنان که آقای نیفکر تصوّر میکند، از رخدادهای مقطعی و جنگهای اخیر [جنگ دوازده روزه علیه سیستم مخوف الهی] آغاز نشده است. ریشه فاجعه بحرانهای ایران به لحظهای بازمیگردد که انقلاب 1357، یکی از خشن ترین، ایدئولوژیک ترین و سفّاکترین لایههای جامعه را بر سرنوشت ایران و مردمانش مسلّط کرد که خودشان را مالک حقیقت مطلق میپندارند و آنجا که حقیقت مطلق حکومت میکند، سیاست میمیرد و هرگز نمیتوان «فضای سیاسی» آفرید؛ زیرا سیاست، فرزندِ پذیرش تکثر است؛ فرزندِ اعتراف به خطاپذیری انسان؛ فرزندِ گفت و گو میان افقهای متفاوت. امّا حقیقت الهیّاتی، نیازی به سیاست ندارد؛ چون پیشاپیش خود را پاسخ نهایی همه چیز میداند. در چنین نظمی، دیگر شهروند وجود ندارد؛ فقط مؤمن، مطیع و مقلّد وجود دارد. در چنین جهانی، نه رقابت سیاسی معنا دارد، نه آزادی اندیشه و سنجشگری، نه امکان همگرایی. آنچه باقی میماند، فقط دستگاه تعلیم، تلقین، تجویز و تثبیت حقیقت انحصاری است.
در نتیجه، سخنگفتن از «فضای سیاسی» در درون یک ساختار تمامیّتخواه دینی، چیزی جز توهّم نیست. سیاست فقط در جایی ممکن میشود که هیچ حقیقت مقدّسی بر فراز انسان ننشیند. جامعهای که در آن، حقیقت، معاف از پرسشگری باشد، دیر یا زود انسان را نیز غیرضروری خواهد کرد. امّا مسئله اساسی هنوز باقیست و آنهم اینکه اگر قرار است «خواست مرکزی» برای ایران آینده شکل گیرد، این خواست از کجا باید برخیزد؟. آیا از نسخههای ترجمه شده و الگوهای وارداتی؟ یا از اعماق تجربه تاریخی و فرهنگی مردمانی که قرنها رنج کشیده، شکست خورده، دوباره برخاسته و حافظه خویش را در دل اسطوره ها، شعرها، شورشها، سکوتها، قیامها، خیزشها و کشمکشها و مقاومتها و جانفشانیها و اعتراضهای آشکار و پنهان و تلاش برای بقا حفظ کردهاند؟. خواست مرکزی یک ملّت، نه در کتابخانههای ایدئولوژیک؛ بلکه در ژرفای جان تاریخی و فرهنگ ملّت زاده میشود و شاید آنچه بتواند بنیان چنین خواستی باشد، نه ایدئولوژی، نه دین، نه نژاد، نه طبقه، و نه هیچ دستگاه حقیقتساز دیگری؛ بلکه چند اصل بنیانی و جهانشمول باشند: «گزندناپذیری جان و زندگی، دادورزی، مهرورزی، راستمنشی»، و همچنین حقِّ انسان برای متفاوت بودن. اینها فضیلتهای اخلاقی صرف نیستند؛ بلکه ستونهای امکانِ باهمزیستی هستند. جامعهای که این بنیانها را از دست بدهد، هر چند هزاران نظریِّه آکادمیکی و حزبها و انقلابها داشته باشد، سرانجام به ویرانهای معنوی بدل خواهد شد. من میپرسم که چگونه میتوان از «سیاست بزرگ» سخن گفت، در حالیکه هنوز معنای انسان ایرانی در این سرزمین روشن نشده است؟. چگونه میتوان خواست مرکزی آفرید، وقتی روشنفکران یک جامعه از حافظه تاریخی و بُنیانهای فرهنگی مردمان خویش بریدهاند؟. چگونه میتوان نسخه رهائیبخش نوشت، وقتی ذهنیّت تحصیل کرده و آکادمیکر و کنشگر ایرانی هنوز مستعمره مفاهیم ترجمهایست؟. آیا ملّتی که خویشتن خویش را فراموش کرده، میتواند آیندهای بیافریند؟. آیا ممکن است جامعهای بدون آشتی با حقیقت تاریخی و فرهنگی خویش، به آزادی برسد؟ و مهمتر از همه، آیا روشنفکر ایرانی روزی خواهد فهمید که مسئله ایران، کمبود نظریّه نیست؛ بلکه فقدان صداقت در مواجهه با حقیقتِ ویرانی ایران در سیطره حکومت فقاهتیست؟.
شاید بزرگترین فاجعه تاریخ معاصر ایران این نبوده است که حقیقتی الهی و به شدّت خونریز و تجاوزکار و غارتگر و روانپریش و استبدادی بر کشور حاکم شد؛ بلکه این بوده است که بسیاری هنوز جرئت نکردهاند ریشههای این حقیقت مخرّب و متعفّن را در خود، در زبان خود، در شیفتگیهای خود، و در ترسهای خود جستجو کنند و تا زمانی که انسان ایرانی، این مواجهه دردناک را آغاز نکند، همچنان میان ایدئولوژی، تقلید و توهّم، سرگردان خواهد ماند؛ بی آنکه بتواند «خواست مرکزی» خویش را نه در کتابها؛ بلکه در جانِ زخمیِ تاریخ و فرهنگ خود بیابد. امّا شاید ژرفترین مُعضلِ اندیشه سیاسی در ایران، نه فقدان نظریّه، نه کمبود متفکّر، و نه حتّا استبداد دینی باشد؛ بلکه «فقدان شهامت برای بازگشت به سرچشمه ها و ریشه های تاریخی و فرهنگی مردمان خویشتن» است. جامعهای که حافظه تاریخی - فرهنگی خود را فراموش کند، ناگزیر محکوم به تکرار فاجعه است؛ زیرا انسانی که از ریشههای خویش ببُرد، هر اندیشهای را همچون مُد میپوشد و هر ایدئولوژی را همچون نجات دهنده میپرستد. چنین انسانی، دیگر نمیاندیشد؛ بلکه فقط از یک پناهگاه فکری به پناهگاهی دیگر میگریزد. فاجعه روشنفکری ایرانی در این بوده است که اغلب به جای «فهمیدن ایران»، کوشیده است ایران را در قالب مفاهیمِ از پیش ساخته [نصوص شرایع، مبانی ایدئولوژی و امثالهم] ترجمه کند. گویی حقیقتِ این سرزمین، باید خود را با نظریّهها تطبیق دهد؛ نه آنکه نظریّهها در آتش تجربه تاریخی و فرهنگی ایران آزموده شوند. به همین دلیل است که بسیاری از مفاهیم، هر چند در زبان درخشانند؛ امّا در متن زندگی مردم، سترون و بی اثر باقی میمانند.
اندیشه، زمانی زنده است که از زخم و درد و تجربه زیسته برخیزد؛ نه از نمایش دانایی و علّامگی. متفکّر حقیقی کسی نیست که انبوهی از مفاهیم را حمل میکند؛ بلکه کسی است که جرئت میکند در برابر رنجِ زمانه خویش، بی پناه بایستد و حقیقت را - حتّا اگر بنیان باورهای خودش را ویران کند - تا انتها دنبال کند. شاید یکی از علل سترونیِ سیاست در ایران این باشد که بسیاری هنوز نفهمیدهاند سیاست، پیش از آنکه «فنّ تسخیر قدرت» باشد، «اخلاقِ مواجهه با دیگری» است. سیاست، آن لحظه آغاز میشود که انسان بپذیرد هیچکس مالک حقیقت نهایی نیست. درست از همین نقطه است که آزادی متولّد میشود؛ زیرا آزادی، محصولِ فروتنیِ معرفتی است؛ یعنی اعتراف به اینکه انسان، هرگز آخرین پاسخ را در اختیار ندارد. تمامیّتخواهی، چه دینی باشد، چه ایدئولوژیک، و چه آکادمیک، از همان لحظه زاده میشود که کسی گمان کند حقیقت را یکبار برای همیشه تصاحب کرده است. از آن پس، انسانها دیگر «شهروند» نیستند؛ بلکه مواد خامِ اجرای حقیقتند و تاریخ معاصر ایران، در ژرفترین لایه خود، تاریخِ قربانی شدن انسان در پای حقیقتهای مطلق و متعفّن و آمری و اقتباسی و اکتسابی بوده است.
شاید نخستین گامِ رهایی، نه انقلاب سیاسی؛ بلکه انقلاب در شیوه اندیشیدن باشد. ملّتی که هنوز در باره « اندیشیدن و سنجشگری» نمیاندیشد، آماده آزادی نیست. ملّتی که هنوز حقیقت الهی و ایدئولوژیکی را میپرستد، سیاست را نخواهد فهمید و جامعهای که هنوز نقدِ تاریخ و فرهنگ خویشتن را آغاز نکرده، هر تغییری را فقط به بازتولید شکلی دیگر از سلطه تبدیل خواهد کرد. ایران، بیش از هر چیز، نیازمندِ زایشِ انسانی تازه است؛ انسانی که نه مریدِ ایدئولوژی باشد، نه اسیرِ کینه تاریخی، نه مجذوبِ تقلید مذهبی، و نه برده حقیقتهای آکادمیکی. انسانی که بتواند بدون تکیه بر عصاهای فکریِ وارداتی، بر زمینِ تجربه تاریخی و فرهنگی خویش بایستد و از دلِ آنها، افقهای تازه بیافریند. من میپرسم که چگونه میتوان «سیاست بزرگ را بر شالوده خواست مرکزی» آفرید، وقتی که کنشگران مدّعو و تحصیل کردگان و آکادمیکرهای ایرانی، کوچکترین شناختی از تاریخ و فرهنگ مردمان سرزمین خود ندارند؟. چگونه؟. آیا ما آمادهایم مسئولیّت اندیشیدن را خودمان بر عهده بگیریم یا همچنان در جستجوی رسولانی نو، ایدئولوژیهایی تازه، و حقیقتهایی دیگر از مغرب زمین خواهیم بود تا بارِ اضطرابِ آزادی را از دوش ما بردارند؟؛ زیرا آزادی، پیش از آنکه یک نظام سیاسی باشد، یک بلوغِ وجودی است و هیچ ملّتی آزاد نخواهد شد، مگر آنکه نخست، جرئتِ رویارویی با تاریکیهای روح و روان و تاریخ و فرهنگ خویش را پیدا کند.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان