میشل توبمن ـ سایت گفتگوی بزرگ، پاریس
برگردان: علی شبان
اشاره
میشل توبمن (Michel Taubmann)، روزنامهنگار، نویسنده، مفسر سیاسی و ناشر ۶۹ ساله فرانسوی است. او در جوانی، در جناح چپ افراطی و سپس حزب سوسیالیست متحد و بعدها در سازمانهای تروتسکیستی مانند «سازمان کارگران کمونیست» و «کمیتههای کمونیستی برای خودمدیریتی» فعالیت داشت.
او در حین تحصیلاتش در اداره پست فرانسه کار کرد و حرفه روزنامهنگاری را در سال ۱۹۷۹ آغاز نمود. مدتی طولانی در روزنامه لیبراسیون چاپ پاریس مشغول به کار بود. همچنین از نخستین کسانی بود که در تأسیس شبکه تلویزیونی فرانسه ـ آلمان، Arte، نقش مهمی ایفا کرد و در سال ۱۹۹۲ به مدت هشت سال مدیریت بخش خبری این تلویزیون را برعهده داشت.
او دهها کتاب در کارنامه خود دارد که در میان آنها میتوان به «تاریخ پنهان انقلاب ایران» اشاره کرد. ناگفته نماند که او یکی از فعالان صلح در خاورمیانه و از جمله فرانسویهایی است که رضا پهلوی را بهخوبی میشناسد.
برای نمونه، میتوان از کتاب «ایران، ساعت انتخاب» نام برد که حاصل گفتوگوهای وی با رضا پهلوی است (۲۰۰۹، انتشارات Denoel). او همچنین چندین گفتوگو، از جمله در فوریه ۲۰۲۶ برای مجله «سیاست بینالملل»، با وی انجام داده است.
ـ ع.ش
و اینک گفتوگوی او با وبسایت «گفتگوی بزرگ» (La grande conversation) درباره آینده ایران و نقش رضا پهلوی، که در ۸ آوریل ۲۰۲۶ منتشر شده است:
شما روزنامهنگار هستید، بین فرانسه و اسرائیل زندگی میکنید، ایران را بهخوبی میشناسید و بهطور گسترده درباره رضا پهلوی کار کردهاید. چگونه با او آشنا شدید و نظر شما درباره پروژه او چیست؟
میشل توبمن:
من رضا پهلوی را حدود بیست سال است که میشناسم. بهعنوان روزنامهنگار، در واشنگتن با او ملاقات کردم؛ جایی که نزدیک به پنجاه سال تحت حفاظت پلیس زندگی کرده است، زیرا رژیم جمهوری اسلامی هرگز از ترور او، مانند سایر مخالفان، دست نکشیده است.
در آن زمان، او بسیار منزوی بود؛ حسی از نبردی ناامیدکننده را القا میکرد. چندین بار با او مصاحبه کردم، بهویژه در سال ۲۰۰۹ و در جریان جنبش اعتراضی پس از انتخابات ریاستجمهوری جعلی محمود احمدینژاد علیه میرحسین موسوی اصلاحطلب، که در واقع اکثریت آرا را به دست آورده بود.
من با او رابطهای حرفهای برقرار کردم و برای تهیه گزارشها به خانهاش رفتم. او فردی ساده و صمیمی است؛ بسیار متفاوت از تصویر پدرش. تمام عمر خود را در محیطی دموکراتیک در ایالات متحده گذرانده است، زیرا در سال ۱۹۷۸، در ۱۷سالگی، ایران را ترک کرد؛ کشوری که هرگز به آن بازنگشت.
او هرگز مقام سیاسی نداشته و از خارج کشور شاهد انقلاب ۱۹۷۹، سقوط سلطنت و تبعید خانوادهاش در شرایطی دراماتیک بوده است. پدر در حال مرگش در عرض چند ماه از «شاهِ شاهان» به مطرود تبدیل شد.
او دور از کاخهای دوران کودکیاش، زندگی متوسط آمریکایی را در ویلایی در حومه واشنگتن تجربه کرد. در نگاه او، تبعید فرصتی بود که به وی اجازه داد جهان را تجربه کند و از یک شاهزاده ولیعهد به مبارزی برای آزادی تبدیل شود.
او یکبار به من گفت دوست داشت در زندگی دیگری بازیکن فوتبال باشد. اما چارهای نداشت. برخلاف سیاستمداران معمولی در دموکراسیها، قدرت از نگاه او نه جاهطلبی، بلکه مأموریتی است که نمیتوان از آن شانه خالی کرد.
آیا او میخواهد سلطنت را احیا کند؟
میشل توبمن:
من صادقانه معتقدم که هدف اعلامشده او کمک به ایجاد دموکراسی در ایران است. او میگوید این دموکراسی میتواند دو شکل داشته باشد: جمهوری پارلمانی یا سلطنت مشروطه. مردم ایران از طریق همهپرسی نوع رژیم را تعیین خواهند کرد.
اما در هر دو صورت، مسئله بر پایه استقرار یک دموکراسی خواهد بود.
در کتاب مصاحبههایی که در سال ۲۰۰۹ منتشر کردیم، او از اقدامات پدرش، بهویژه گرایش اقتدارگرایانه، استفاده از شکنجه و فقدان آزادیهای سیاسی واقعی انتقاد کرد.
او به دنبال احیای سلطنت استبدادی نیست. او به قانون اساسی ۱۹۰۶ اشاره میکند که سلطنت مشروطه را برقرار کرد و پدرش در نیمه دوم سلطنت خود از آن منحرف شد.
او چه جایگاهی در ایران امروز دارد؟
بر پایه چندین نظرسنجی مداوم، بهویژه نظرسنجیهای مؤسسه گمان که پیش از جنگ منتشر شدهاند، ۷۵ تا ۸۰ درصد ایرانیان رژیم اسلامی را رد میکنند و خواهان یک دموکراسی سکولار، لیبرال یا اقتدارگرا هستند.
رضا پهلوی در این نظرسنجیها بهعنوان محبوبترین چهره ظاهر میشود، حتی اگر مورد تحسین جهانی نباشد.
او بیش از هر چیز از نبود یک جایگزین سازمانیافته در داخل کشور سود میبرد. همچنین مظهر نوعی تداوم تاریخی است؛ آن هم در شرایطی که مخالفان بالقوه بهتدریج حذف شدهاند.
وقتی ایرانیان جنایاتی را که از سال ۱۹۷۹ تحت جمهوری اسلامی متحمل شدهاند با زندگی خود در دوره پهلوی دوم مقایسه میکنند، میتوان فهمید چرا برخی آرزوی بازگشت به سال ۱۹۷۸ را دارند.
مهاجران ایرانی چه فکر میکنند؟
مهاجران دچار چنددستگی هستند و برخی از هواداران رضا پهلوی، علیرغم خود او که میانهروست، میتوانند رادیکال یا حتی متعصب باشند.
با معیارهای اروپایی، من او را لیبرال، آگاه به جامعه مدنی، سکولار و مدرن در مسائل اجتماعی مانند برابری جنسیتی و حقوق دگرباشان توصیف میکنم؛ میانهرویی نزدیک به سوسیالدموکراسی.
در هر صورت، او هزاران فرسنگ با دیکتاتوری تاریکاندیشی که در تهران قدرت را به دست گرفتهاند فاصله دارد.
آیا او واقعاً میتواند بر تغییر رژیم تأثیر بگذارد؟
رژیم ایران ضعیف شده اما همچنان پابرجاست. تا چه مدت؟ نمیدانیم.
ممکن است شکافی درون رژیم ایجاد شود و راه را برای گذار هموار کند، اما زمان این گسست غیرقابل پیشبینی است. مردم بهطور قاطع سیستم را رد میکنند، اما نمیتوانند بهتنهایی آن را سرنگون کنند.
آمریکاییها و اسرائیلیها ضربات شدیدی به ارتش و دستگاه سرکوب رژیم وارد کردهاند. جمهوری اسلامی را میتوان رو به زوال دانست.
در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد؟ هیچکس نمیداند. احتمال گذار دموکراتیک بسیار کم است. رضا پهلوی تنها نامی است که در حال حاضر مطرح میشود.
امروزه او حمایت بیشتری را به خود اختصاص داده است. در غیر این صورت، چه کسی؟ یک رهبر «اصلاحطلب» از نظام اسلامی با دستهای آغشته به خون؟
از سوی دیگر، برخی میترسند که او بعدها به اقتدارگرایی تبدیل شود. این چیزی است که آینده پاسخ خواهد داد. ولی ایرانیان خودشان بهخوبی توان تشخیص و گذار از این وضعیت را دارند.
من، بین پهلوی و جمهوری اسلامی، هیچ تردیدی به خود راه نمیدهم و هیچ مقایسهای وجود ندارد.
موضع او درباره مداخلات خارجی چیست؟
رضا پهلوی معتقد است که تغییر باید از سوی مردم ایران صورت گیرد، اما مانند اکثر هموطنانش امیدوار است که جنگ اسرائیل و آمریکا راه را برای بهدست گرفتن قدرت توسط مردم هموار کند.
در اسرائیل چه برداشتی از رضا پهلوی وجود دارد؟
او در آنجا نسبتاً مورد توجه و مطرح است. بسیاری او را بهعنوان طرف گفتوگویی معتبر برای ایران آینده و بالقوه باثباتتر و بازتر میبینند.
همچنین چشماندازی روشن تاریخی میان مردم ایران و یهودیان وجود دارد. از این منظر، تغییر رژیم در ایران بهعنوان نقطه عطفی استراتژیک تلقی میشود.
شما به یک گذار احتمالی اشاره کردهاید. آیا او اقدامهای ویژهای برای آماده شدن و رسیدن به این مرحله انجام داده است؟
بنا بر گفته او، کانالهای ارتباطی امنی ایجاد شدهاند که به اعضای دستگاه دولتی، اداری یا نظامی اجازه میدهد با او تماس بگیرند؛ و به کسانی که در جرایم دولت جمهوری اسلامی دخیل نبودهاند اجازه داده شود از رژیم فاصله بگیرند و برای گذار آماده شوند.
این بخشی از استراتژی آشتی است که از مدل آفریقای جنوبی الهام گرفته شده و هدف آن جلوگیری از خونریزی و آسانتر کردن خروج تدریجی از سیستم است؛ بهویژه از طریق عدالت انتقالی که امکان آشتی میان قربانیان و حامیان رژیم اسلامی را فراهم میکند.
او در این زمینه مأموریتی را به شیرین عبادی سپرده است.
نگرش ایالات متحده نسبت به او چیست؟
هنوز مشخص نیست. ایالات متحده رسماً از او حمایت نکرده است. با این حال، بسیاری از ایرانیان معتقدند که او از حمایت ضمنی برخوردار است؛ چیزی که اعتبار او را تقویت میکند.
اما بدون حمایت خارجی قابلتوجه، سرنگونی سریع همچنان نامشخص است.
شما یک ناظر سیاسی و در عین حال فردی دارای اعتقادات سیاسی و متعهد هستید. آیا خود را در اینجا ناظر میبینید یا مدافع یک آرمان؟
من فکر میکنم رضا پهلوی به دموکراسی معتقد است و در قالب یک دیکتاتور نمیگنجد. اما او همچنان فردی ناشناخته است، زیرا هرگز حکومت نکرده است.
به نظر من، برگ برندهای که در دست دارد، تجسم یک ایرانِ ـ لزوماً ایدهآل ـ پیش از انقلاب است.
باید دید آیا او قادر خواهد بود پس از این کابوس که ۴۷ سال طول کشیده است، آن ایرانی را که در نظر دارد، تجسم ببخشد یا خیر؟
نوشتههای داخل [ ] از مترجم است
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
تراژدی غمبار فریدون و پسرانش
درود بر آقای آذری گرامی،
تحشیه ای گذرا بر تراژدی هولناک تاریخ ایران.
در مطلب تازه ام که در حال ویرایش آن هستم، برای چندمین بار، اشاره ای مختصر به «عصر سلسله پهلویها» کرده ام. همانطور که قبلا نوشته ام، باز تاکید میکنم که تاریخ ایران در محاق است؛ چه رسد به تاریخ عصر پهلویها که برغم معاصر بودنش، همچنان در محاق است. در آغاز، تاکید کنم که «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان»، یگانه امکان حاضر و کلیدی و کارگذار هستند برای نه تنها چیره شدن بر متصدّیان گیوتین الهی؛ بلکه همچنین تنها شانس برای واقعیّت پذیر کردن فضا و آتمسفر ایده دمکراسی ایران؛ زیرا تداوم تاریخی و فرهنگی جامعه ایرانند؛ نه چیزی حادث شده بر ایران. یا آنانی که در فکر ایران و مردمانش هستند بدون هیچ تبعیضی و تمایزی به این حقیقت عریان پی میبرند و در صدد همپایی و همکاری و همسویی با شاهزاده و پادشاهی خواهان برمی آیند؛ آنهم برغم تمام اختلاف نظرها و ددیگاههای انتقادی که وجود دارند یا اینکه این شانس کلیدی نیز در هجوم رقابتها و حسادتها و خصومتها و بند و بستها و کثافتکاریها آشکار و پنهان، نابود خواهد شد و سرنوشت ایران و ایرانیان در سیاهی مطلق آینده رقم خواهد خورد. فعلا بگذرم و توضیحی کوتاه در باره این مصاحبه بدهم.
در سراسر این گفت و گو، واژه «دمکراسی» بارها تکرار میشود، اما تقریبا هیچ کجا در باره بنیانهای واقعی آن، سخنی وجود ندارد. من بارها به طور مستدل و متّقن و دانشورزانه نوشته ام و گفته ام که «دمکراسی» به هیچ وجه من الوجوه، «سیستم» نیست؛ بلکه آتمسفر و فضا و به حالت آب و هوایی میماند که با تغییر شرایط جوّی؛ بلافاصله میتواند نابود و نیست شود و جایش را توتالیتاریسم و ولایت مطلقه فقیه و استبداد بسیار سفّاک و امثالهم بگیرد. به اندازه کافی نیز در این باره بحث کرده ام. دمکراسی صرفا صندوق رأی یا تغییر شکل حکومت نیست. دمکراسی پیش از هر چیز، نوعی شعور و آگاهی و بیدارفهمی و فرزانگی و هوشیاری و حسّاسیّت ظریف داشتن در مناسبات اجتماعی و کشوری انسانهاست که در تار و پود فرهنگ باهمستان شریان پیدا میکند و دوام می آورد از عرصه رواداری گرفته تا سنجشگری و کرانمند کردن قدرت و کنترل اختیارات ارگانها و آموزش و پرورش و پذیرش تفاوتها و تناقضها و غیره و ذالک. جامعهای – به ویژه مدّعیان کنشگری و تحصیلاتی و آکادمیکری - که هنوز به تایید و تصدیق این اصل مهم واقف نباشند و مقر نیایند، حتّا اگر هزار بار انتخابات برگزار کنند، ممکن است همچنان در چرخه استبداد و بلاهتها و مصایب ناشی از آن باقی بمانند؛ زیرا استبداد فقط یک ساختار سیاسی نیست؛ بلکه نوعی درهمتنیدگی روانی با قدرت است. مردمی که آزادی را مسئولیّت سنگین خویش ندانند، دیر یا زود آن را به دستی مقتدر واگذار خواهند کرد؛ حتّا اگر آن دست، در آغاز با زبان آزادی سخن بگوید. نکتهای که در این مصاحبه به طور آگاهانه یا شایدم ناآگاهانه پنهان است، اینست که مسئله ایران فقط جمهوری اسلامی نیست؛ چونکه جمهوری اسلامی خودش محصول تاریخی طولانیتر از معضل اقتدار و امتیاز و حذف و تمرکز قدرت و ضعف نهادهای مستقل است. اگر این بستر فرهنگی و روانی در ذهنیّت و قلب و مغز و بینش ایرانیان به طور کلّی دگرگون نشود، هر نظام جدیدی نیز میتواند و ممکن است دیر یا زود همان راههای نامقبول و خصومتی و فاجعه بار را تکرار کند؛ ولو نام و ظاهرش متفاوت باشد. خطر اصلی این نیست که «چه کسی»، قدرت را به دست میگیرد؛ بلکه خطر اصلی اینست که آیا جامعه ایرانیان بعد از اینهمه مصیبتهای هولناک، اساسا فهمیده است یا آمادگی آن را دارد که قدرت را باید چگونه مهار کرد یا هنوزم نمیداند که راههای مهار قدرت، چگونه اند؟.
شاید تراژدی جامعه کنشگران و آکادمیکرها و تحصیلکردگان و فعّالین عرصه های اجتماعی ایران در این نهفته باشد که هنوز سیاست را در قالب «چه کسی باید حکومت کند» میفهمند، نه در قالب «چگونه باید امکانهای استبداد را ناممکن کرد؟». تشخیص و تمییز معنای این تفاوت؛ یعنی فاصله میان جامعهای بالغ و جامعهای گرفتار چرخه تاریخ. ملّت بالغ و بیدارفهم، حتّا به محبوترین چهره سیاسی نیز با هوشیاری سالم مینگرد؛ نه با بدبینی مغرضانه؛ بلکه با درایت و ذکاوت انتقادی راهگشاینده. قدرت، حتّا در دستان انسانهای خیرخواه میتواند از مسیر اصلی اش که در خدمت انسانها باشد، منحرف شود و علیه انسانها به کار برده شود، عین ولایت گیوتینداران الهی. در هر صورت، مسئله ایران، قبل از اینکه در گرو حمایتهای خارجی باشد – به هر دلیلی و نیّتی که میخواهد باشد -، فقط در گرو میزان فهم و شعور و درایت و وسعت فرزانگی ایرانیان منوط و مشروط است که آیا میخواهند «در آزادی» زندگی کنند یا در جنگ برای تسخیر قدرت و انحصاری کردن حکومت مطلقه گیوتین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان