یکی از جبرانناپذیرترین خسارتهایی که گروهی از مشاوران نابکار، در سالهای اخیر بر پیکرهٔ مشروطه خواهی، نهاد پادشاهی و شخص شاهزاده رضا پهلوی وارد کردند، تهیکردن این جریان از بدنهٔ روشنفکری و فرهنگی جامعهٔ ایران بود.
در جهانبینی سترون و گرایشهای راستافراطی و اقتدارگرایانهٔ این حلقه، اندیشهٔ مستقل و کار روشنفکری نهتنها جایگاهی نداشت، بلکه به چشم تهدید دیده میشد. به همین دلیل، بسیاری از چهرههای فرهنگی، نویسندگان، هنرمندان، سینماگران، اهالی تئاتر و صاحبان فکر، که میتوانستند سرمایهٔ معنوی و فکری این جنبش باشند، بهتدریج از پیرامون شاهزاده و جریان مشروطهخواهی رانده شدند.
در مقابل، میدان به دست افرادی افتاد که نه حامل ایدههای نوین بودند و نه توان تولید فکر و گفتمان داشتند، بلکه تمام هنرشان در تملق، پاچهخواری سیاسی و ساختن فضای بسته و فرقهای خلاصه میشد. نتیجه آن شد که بهجای شکلگیری یک جریان پویا و ملی با پشتوانهٔ فکری، نوعی ابتذال سیاسی و فرهنگی بر بخشی از فضای پیرامونی این جریان سایه انداخت.
روزی در کنار شهبانو فرح پهلوی برجستهترین چهرههای روشنفکری، هنری و فرهنگی ایران حضور داشتند, از نویسندگان و شاعران و هنرمندان گرفته تا معماران، سینماگران و متفکران. اما امروز، جای آن سرمایهٔ انسانی و فرهنگی را گروهی از دجالان سیاسی و کاریکاتورهای کممایهٔ روشنفکری گرفتهاند که بیش از هر چیز، نماد افول سلیقهٔ سیاسی و سقوط معیارهای فرهنگیاند.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
.
.
این ورشکسته سیاسی تقریباً هر روز یک متن علیه مشروطهخواهان و منتشر میکند؛ آنقدر منظم و تکراری که آدم واقعاً شک میکند این حجم از حمله فقط از روی «دغدغه سیاسی» باشد یا پشتش اتاق فکری نشسته که مأموریتش تخریب و ایجاد شکاف است.
عجیب است؛ وسط این همه جنایت، فساد، اعدام، فروپاشی اقتصادی و سرکوب در جمهوری اسلامی، تمرکز بعضیها نه روی حکومت، بلکه تقریباً بهطور شبانهروزی روی کوبیدن اپوزیسیون و مخصوصاً مشروطهخواهان است. انگار اولویت اصلیشان نه نجات ایران، بلکه زمینزدن هر جریان متحدکنندهایست که بتواند مردم را دور یک محور جمع کند.
این ادبیات پر از تحقیر و نخبهبازی هم چیز تازهای نیست؛ همان بازماندهٔ ذهنیت ورشکستهایست که سالها مردم را «نفهم» و خودش را صاحب انحصاری عقل و فرهنگ میدانست. همان تفکری که نتیجهاش را ایران با انقلاب ۵۷ و دههها عقبماندگی پرداخت کرد.
مشکل امثال این ورشکسته سیاسی این است که هنوز نفهمیده جامعه ایران دیگر برای روشنفکرنماییهای فرسوده و تحلیلهای کینهتوزانه کف نمیزند. مردم دنبال کسی هستند که بتواند امید، اتحاد و مسیر بدهد؛ نه کسانی که تمام هنرشان تخریب، نیشزدن و پاشیدن بذر ناامیدی است.