آیا رضا پهلوی و بخشی از جریان سلطنتطلب، همان اشتباه تاریخی رضاشاه در اعتماد به قدرتهای خارجی را تکرار کردند؟
تاریخ سیاسی ایران بارها نشان داده که گره زدن سرنوشت یک جریان داخلی به پروژههای قدرتهای خارجی، میتواند به خطاهای راهبردی و از دست رفتن پایگاه مردمی منجر شود. رضاشاه در سالهای پایانی حکومت خود، با تصور پیروزی آلمان نازی و برای ایجاد توازن در برابر انگلیس و شوروی، به هیتلر نزدیک شد؛ اما نتیجه نه تقویت استقلال ایران، بلکه اشغال کشور و سقوط خودش بود.
امروز نیز منتقدان معتقدند رضا پهلوی با نزدیک شدن آشکار به بنیامین نتانیاهو و قرار گرفتن در مدار سیاسی جریان ترامپ، وارد مسیری شد که در آن بیش از آنکه منافع ملی ایران محور باشد، اهداف منطقهای اسرائیل و رقابتهای سیاسی آمریکا نقش تعیینکننده پیدا کرد. در این میان، بخشی از جریان سلطنتطلب نهتنها از سیاست «فشار حداکثری» علیه جمهوری اسلامی حمایت کرد، بلکه در برخی موارد از ایده حمله نظامی به ایران و شعار «زدن سر مار در تهران» نیز استقبال سیاسی و رسانهای نشان داد؛ شعاری که از سوی مقامهای اسرائیلی برای توجیه تقابل منطقهای با جمهوری اسلامی مطرح میشد.
منتقدان میگویند درست از همین نقطه، تناقض اصلی آشکار شد؛ جریانی که خود را مدافع ایران و مردم ایران معرفی میکرد، عملاً در کنار پروژهای قرار گرفت که میتوانست نتیجهاش جنگ، تحریم گستردهتر، ناامنی و فشار بیشتر بر خود مردم ایران باشد. از نگاه این تحلیل، نتانیاهو و جریان ترامپیسم بیش از آنکه دغدغه آزادی و دموکراسی در ایران داشته باشند، از نام و اعتبار رضا پهلوی بهعنوان ابزاری برای فشار ژئوپلیتیک علیه جمهوری اسلامی استفاده کردند.
شاید مهمترین عبرت این تجربه برای سلطنتطلبان همین باشد که قدرتهای خارجی هیچگاه ناجی ملتها نیستند و تا زمانی از یک جریان سیاسی حمایت میکنند که در راستای منافع خودشان حرکت کند. تاریخ بارها نشان داده هر جریان سیاسی که تصور کند با تکیه بر بازیگران خارجی میتواند به قدرت برسد، ممکن است در نهایت بیش از آنکه به جامعه خود نزدیک شود، به ابزاری در بازی دیگران تبدیل گردد. پرسش امروز این است که آیا بخشی از جریان سلطنتطلب، در حالی که تصور میکرد به قدرت نزدیک میشود، عملاً از افکار عمومی داخل ایران فاصله گرفت؟
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
من شما و امثال شما را دست…
من شما و امثال شما را دست میاندازم و تحقیر میکنم به دو دلیل
من شما و امثال شما را به دو دلیل تحقیر میکنم و دست می اندازم.
1- عناد دارید و برای رسیدن به هدف تان، اینجا اثبات نوکری شاهزاده و رضاشاه امری که ممکن است درصدی صحیح باشد و درصدی نباشد را امر مسلم می پندارید و سیاه و سفید می کنید. البته که شما ننوشتید که شاهزاده و یا رضاشاه نوکر بیگانگان هستند اما سالهاست که با ادبیات امثال شماها آشنا هستم. دقیقا میخواهید همین منظور را برسانید فقط بجای بتمرگ از لفظ بشنی و بفرما استفاده می کنید اما آنچه که به ذهن خواننده میخواهید متبادر کنید همان بتمرگ است و این که رضاشاه را نگلیسی ها آوردند و بردند. تکرار حرف مفت جبهه ملی که ما در جوانی و نادانی بدون تفکر پذیرفتیم.
2- از سر بازهم عناد گز نکرده پاره می کنید. و این کار شما وقت گیر است. من در مقاله ای در این صفحه نوشتم که راههای مبارزه با جمهوری اسلامی چیست. بلافاصله امثال شما می آیند با طرح مسائل زرد مسیر بحث های واقعی و بدرد خور را منحرف می کنند. عرض خود می برید و .. اقرار می کنم که من هم به دام شما می افتم. در عین حال که دوستان ما همچی حال هم ندارند که به بحث هایی که نیاز مبرم جامعه است بپردازند. اما برگردیم به شما
مثلا این بخش از نوشته شما را تحلیل کنیم:
»این یک واقعیت تاریخی است که در سالهای پایانی حکومت رضاشاه، نفوذ اقتصادی و فنی آلمان در ایران بهشدت افزایش یافت و انگلیس و شوروی همین مسئله را یکی از دلایل حساسیت خود نسبت به ایران اعلام کردند».
من اگر مخالف شاهزاده باشم و سیاستمدار و زیرک باشم اول تلاش میکنم ببینم یک هوادار شاهزاده آیا میتواند ماستخور مرا بگیرد یا خیر. و بعد این که گز نکرده پاره نکنم و نتیجه صددرصد نگیرم.
و اما پاسخ من: از این سخن شما نتیجه میتوان گرفت که اگر مثلا در آغاز حمله به آلمان و اعلام بیطرفی ایران رضاشاه باید بلافاصله آلمان ها را اخراج میکرد اما آمریکایی ها و انگلیسی ها و چک ها و تکنوکرات های سایر کشورها را نگه میداشت. نه.. دو سال بعد از جنگ این کار را میکرد. فرض کنیم رضاشاه این کار را میکرد و آلمان ها را همان آغاز جنگ از ایران بیرون می کرد و هرچه انگلیس و شوروی می گفتند انجام میداد. آیا متفقین به ایران حمله نمیکردند؟
برای پاسخ به این سوال باید دید هدف حمله به ایران چه بود؟ وقتی به هدف فکر کنید متوجه پاسخ این سوال میشوید که ایا حمله به ایران به دلیل نزدیکی ایران به آلمان بود یا خیر. این مشق اول امشب شما. اگر با جواب صحیح نیایی یک لنگ پا بالا کنار دیوار کلاس باید نیم ساعت وایسی.
- یک تلاش بجای لنگ انداختن: می فرمایید: رضاشاه تلاش میکرد وابسته مستقیم به یک قدرت خارجی نباشد و پروژههایی مثل راهآهن را با تنوع پیمانکار اجرا کرد تا توازن ایجاد کند». بالاخره این کار اشتباه بود یا نبود؟ امروز هم شاهزاده با تنوع پیمانکاران مثل اسرائیل، آمریکا، سوئد، و اعضای پارلمان ها خود را برای سرنگونی مجهز می کند.
اما نامربوط ترین بحث مقایسه رضاشاه و شاهزاده است. شما میگویید سیاست رضاشاه به سقوط او انجامید. شما هم میخواهید نتیجه بگیرید که نزدیک شدن شاهزاده به اسرائیل و آمریکا به سقوط او می انجامد؟ چی؟ شاهزاده بر قدرت نیست که سقوط کند؟ آفرین پس چرا این دو را به هم ربط میدهید؟ برای اذیت کردن دیگه.. وقت گرفتن. می بینی پرت و پلا میگی؟
و اما پرت و پلای بعدی: «امروز نیز منتقدان معتقدند رضا پهلوی با نزدیک شدن آشکار به بنیامین نتانیاهو و قرار گرفتن در مدار سیاسی جریان ترامپ، وارد مسیری شد که در آن بیش از آنکه منافع ملی ایران محور باشد، اهداف منطقهای اسرائیل و رقابتهای سیاسی آمریکا نقش تعیینکننده پیدا کرد».
حضرت آقا.. سخن شما مثل این است که بجای آن که شاهزاده دعا کند باران هرسال همینجور ببارد میرود زمستان ها اسکی! ای بابا! حفظ منافع ملی ایران بر عهده حاکم کشور است که حکام جمهوری اسلامی هستند. آنها باید منافع ملی کشور را حفظ کنند. اسماشونو نمیدونی بپرس. یکی پسر خامنه ای هست میگن اسمش موشتباس. دیگری احمد وحیدی و یه سری بچه مزلفی که تو محل کسی آدم حسابشون نمی کرد امروز جای شاه و رضاشاه نشستن و وظیفه اونهاست که از منافع ملی حمایت کنند لذا نصایح تان را برای مجی موش ببر نه برای شاهزاده. وقاحت جنابعالی منو یاد وقاحت سیمکارت سفیدهای رژیم می اندازه که در کلابهاوس اتاق میزدند که چرا شاهزاده و ایرانیان خارج نشین برای ورود واکسن کرونا تلاش نمی کنند. رفتم بالا گفتم همین چند ماه پیش مگه امامخامنه ای نفرمودند که ورود واکسن فایزر به ایران ممنوع و دهها هزار ایرانی جان شان را از دست دادند؟ خب این بیناموسها بیشتر ایرانی را کشتند یا به کشتن دادند یا ناتانیاهو؟ شما باید اونها رو نصیحت کنید که از منافع ملی ایران دفاع کنند شاهزاده با کدام لشگر و کدام سیاست؟ اگر منظورتان منافع ملی ایران این است که آمریکا سران رژیم را نزند که شکر اضافه میخورید. من در همان کلابهاوس فریاد زدم بارها که هر ایرانی که جای تک تیرانداز و سران سپاه را به خلبانان اسرائیلی برساند نهایت میهن پرستی را انجام داده و هر حرامزاده عوضی که جلوی این کار را بگیرد در خدمت سپاه و موشتبا خامنه ای و دزدان سرگردنه هست. شما جزو کدام دسته هستید؟ ضمنا بیطرف ها و خاکستری ها در زمره بیشرف های روزگار هستند که کرونا از ملت ما کشت و بارها ساچمه به چشم جوانان و در نیزارها دوشکا و در خیابان های تهران دوشکا هنوز خاکستری باشد. ریدم به هرچی رنگ خاکستری است.
و باز نوشتید: «در این میان، بخشی از جریان سلطنتطلب نهتنها از سیاست «فشار حداکثری» علیه جمهوری اسلامی حمایت کرد، بلکه در برخی موارد از ایده حمله نظامی به ایران و شعار «زدن سر مار در تهران» نیز استقبال سیاسی و رسانهای نشان داد؛ شعاری که از سوی مقامهای اسرائیلی برای توجیه تقابل منطقهای با جمهوری اسلامی مطرح میشد.». شما با این بخش از نوشته تان نشان دادید که یک خائن به ایران و ایرانی و بر خلاف مصالح ملی و مردم ایران تلاش می کنید و روزی در دادگاه وجدان - چون جرات عملی ندارید= باید پاسخگو باشید. اسم شما که بنظرم مستعار و از ارتش سایبری باشید و مقداری بوی مجاهد و رجوی میدهید. بوی نحس هردوی شان از دور به مشام اهل بخیه میرسد.
هر .... که مخالف زدن سر مار در تهران باشد نوکر موشتبا و سپاه و ارتش سایبری یا نوکر رجوی است. البته رجوی نوکر ندارد زامبی دارد.
نوشته اید: منتقدان میگویند درست از همین نقطه، تناقض اصلی آشکار شد؛ جریانی که خود را مدافع ایران و مردم ایران معرفی میکرد، عملاً در کنار پروژهای قرار گرفت که میتوانست نتیجهاش جنگ، تحریم گستردهتر، ناامنی و فشار بیشتر بر خود مردم ایران باشد. از نگاه این تحلیل، نتانیاهو و جریان ترامپیسم بیش از آنکه دغدغه آزادی و دموکراسی در ایران داشته باشند، از نام و اعتبار رضا پهلوی بهعنوان ابزاری برای فشار ژئوپلیتیک علیه جمهوری اسلامی استفاده کردند.».
هر ... شده ای که مخالف تحریم این حرامزاده ها باشد نوکر موشتباست. الان 8 میلیارد پول رژیم نزد قطری هاست. میلیاردها هم که زمان احمدی نژاد گیرشون اومد. قاسم سلیمانی برد تو بلوچستان کلاس درس ساخت؟ چه چیزش به ملت ایران رسید؟ بر پدر هرکس که تلاش دارد به رژیم پول برساند لعنت. هرکس از نام و اعتبار رضاپهلوی برای ضربه زدن علیه جمهوری اسلامی استفاده نکند خائن به ملت و خائن به ایران است.
نوشته: « اما امروز بخشی از سلطنتطلبان آشکارا زیر پرچم “Thank you Trump” و “Thank you Bibi” رفتهاند و از تحریم، فشار خارجی و حتی حمله نظامی دفاع میکنند. این دو را چطور کنار هم میگذارید؟».
پاسخ.. میگذارم کنار نظرات مردم ایران در فضای مجازی. ضمنا با فامیلهای شما در ایران تماس گرفتم گفتند این خائن از ما نیست چون ما در ایران روی پشت بام ها کف میزدیم و سوت میزدیم وقتی این حرامزاده ها با بمبت اسرائیلی و آمریکایی به هوا پرتاب میشدند و از هنگامی که بمب ها خاموش شده اند مردم افسردگی گرفتند. ضمنا یک سری نسبت های زشت هم به جنابعالی و هرکس که به نمیگه ترامپ تنکیو بی بی تنکیو هم دادند که عفت کلام اجازه نمیده اینجا بازگو کنم. بهرحال این شما و این رفقا و فامیل تون در ایران.
صدها هزار ایرانی مقابل سفارت ایران خوش رقصی میکنند؟ جرات داری برو از هالو بپرس در لندن کجا بهش حال دادن.. برو اونجا از این شکرها بخور تا پذیرایی بشی. لیاقت امثال شماها بحث نیست متلک و تیکه هست.
نوشته : چهارم؛ مقایسه رضا پهلوی با دوگل یا نلسون ماندلا، قیاس معالفارق است. دوگل رهبر کشوری بود که رسماً توسط ارتش خارجی اشغال شده بود و علیه نیروی اشغالگر میجنگید. ماندلا علیه رژیم آپارتاید مبارزه میکرد و تحریمها هم در چارچوب فشار حقوق بشری جهانی بود، نه دعوت به حمله نظامی یا همصف شدن با پروژههای جنگطلبانه یک دولت خارجی در منطقه. ضمن اینکه نه دوگل شعار “Thank you Churchill” میداد و نه ماندلا زیر سایه دولت خارجی برای کشورش نسخه حمله نظامی میپیچید.».
نه.. دوگل به دلیل غرور ابلهانه اش هرگز از متفقین تشکر نکرد بلکه یک شعار داد که این وظیفه متفقین بود که به نرماندی در شمال فرانسه حمله کنند تا با بیرون راندن هیتلر از دمکراسی دفاع کنند. اما ما ایرانیان ناسپاس نیستیم. تنکیو ترامپ و بی بی که خامنه ای را کشتید و کیوان مجاهد سایبریزاده را به گریه انداختید. در مورد اشغال یک کشور خارجی.. والا تالا اگر صدام ایران را اشغال کرده بود مردم اینقدر رنج نمی کشیدند. صدام نهایت میگفت خسارت جنگ به ما بدهید. نه با عرق خوری و خانم بازی مردم کار داشت نه با آنتن ماهواره ای نه با لباس پوشیدن و برعکس همه تلاشش را میکرد که اقتصاد براه بیافتد و مردم شغل و کار داشته باشند که خسارت عراق را زودتر بدهند و همه کار میکرد که نام نیک هم از خود بجای بگذارد. اما از نظر کیوان سایبرزاده مجاهد پرست جمهوری کمک به ماندگاری جمهوری اسهالی عین وطنپرستی است. آنچه کیوان سلطان زاده به دنبالش است درازی عمر رژیم است. این آرزو را به گور خواهی برد. دنیای دیجیتال است و روزی نام تو برملا خواهد شد و رسوای عالم خواهی شد. به علت اظهار نظر کردن و آزادی بیانی که داشتی چون کفرم خیلی از دست تو در آمده اگه گیرت بیارم کله ات را مثل فرانسویانی که با نازی ها همکاری کردند چهار راه خواهم تراشید. حالا اگه کچل بودی برات یه چار راه خالکوبی می کنم بعد میدمت دست دادگاه تا آزادت کنند چون چیزی بر علیه تو ندارند بشرط آن که فقط اظهار نظر کرده باشی و در ساچمه زدن به چشم نوباوگان ایران و تیر خلاص زدن شرکت نداشته باشی و از اطلاعات سپاه و این قبیل نباشی.
ول کن بابا... خسته شدم.. قاسم.. !
قاسم: بعله آقا..
دایی جان: اون آفتابه ره بذار دم مبال
قاسم: چشم آقا.
در مورد تکیه به بازیگران خارجی هم که از نمونه ها از مائو، لنین و ماندلا گفتم حرفی نداشتی. خب لنگ بنداز روتو کم کن دیگه. البته من برای نوشتن اینها بیکار بودم گفتم سرم گرم بشه اگرنه ارزش پاسخ نداره.
چرا باید فراسوی مناقشات و کشمکشها رفت تا بتوان حقیقت را دید؟.
دروود بر آقای سلطانی گرامی،
تحشیه ای دیگر به منظور فراتر کاویدن و پرسیدن.
برای پرهیز از اطناب کلام میپردازم به آنچه که شما در صحبتهای من، تناقض تشخیص داده اید. بحث در این زمینه گشوده است و میتوان در فرصتهای مناسب از جنبه های مختلف به آن پرداخت.
1- برای توجیه نزدیکی بخشی از سلطنتطلبان به اسرائیل و جریان ترامپ، عملاً نوعی استثنا قائل میشوید و میگویید چون جمهوری اسلامی «اشغالگر داخلی» است، پس میتوان به حمایت خارجی تکیه کرد. اگر اصل را بر استقلال سیاسی و تولید قدرت از درون جامعه میگذارید، این اصل نباید بسته به اینکه چه جریانی را دوست داریم یا نداریم تغییر کند.
فعالیّتهای قلمی من از گذشته تا امروز اثبات میکنند که من برای هیچکس، استثناء قائل نمیشوم. معیار من برای آفرینگویی بر شالوده پرنسیپهای فرهنگ باهمستان مردمان ایران است؛ نه چیز دیگری. برای من مهم نیست که چه کسانی به چه چیزهایی اعتقاد دارند؛ مهم برای من اینست که اعتقادات دیگران تا چه اندازه ای و تا کجا در سمت و سوی پایبندی به پرنسیپهای فرهنگ باهمستان مردمان ایران و کاربست آنها در پراکتیک اجتماعیست. بنابر این نمیتوان نتیجه گرفت در جایی که من به دانش آموزی که در امتحان فرض کنیم فیزیک، نمره بیست داده ام با دانش آموزی که أصلا یک سئوال امتحانی را نیز جواب نداده یا جواب غلط داده است، حتما باید بیست بدهم. آیا چنین کاری، بیدادگری هم در حقّ آن که شایسته است و هم در حقّ آن که تنبلی کرده و درسش را نخوانده، نیست؟. سیاست برای من، میدان رقابتهای سالم در خدمت به ایران و مردمانش است با تکیه به تجربیات تاریخی و فرهنگ زیسته مردمان ایران؛ نه تکیه به ایدئولوژیها و ادیان و نظریّه های آکادمیکی وارداتی. سیاست باید از دل تاریخ و فرهنگ ایران، زاییده و پروریده و آراسته و به کار بسته شود. تجربیات دیگر مردمان جهان، فقط میتوانند جنبه تزئینی داشته باشند؛ نه پرنسیپی و اصولی. سیاست در فرهنگ ایرانی، کاملا در تضاد با سیاست در تجربیات یونانی و اروپائی است.
برداشتی که شما از حمایت بیگانگان کرده اید، با آنچه که من بارها نوشته ام، همخوانی ندارد. تکیه به دیگری به معنای امتیاز دادن به او نیست. شما وقتی که برای پریدن از روی جویی به یک چوب دستی فرض کنیم دو متری توسّل میشوید به معنای این نیست که چوب را تا آخر عمرتان به شال کمرتان خواهید بست. کمک آمریکا در آزاد سازی آلمان و فرانسه از شرّ ارتش نازیست تا امروز به معنای سرسپردگی آلمان و فرانسه به آمریکا، تعبیر و تفسیر نشده است؛ بلکه به حیث آزادیبخشی رقم خوررده است. وقتی که حاکمان گیوتینی در مقابله با مردمی که حقّ دارند سرنوشت خود را تعیین کنند با توپ و تانک و گلوله های مرگبار روبرو میشود، آیا باید به دستبوس حکومتیان رفت و تسلیم اراده جبّار آنها شد یا اینکه به هر وسیله ممکن نیز که شده باشد، به ساقط کردن آنها شتاب داد؟. ما در ایران با حکومتگران عادی روبرو نیستیم که بخواهیم از طریق منطق و استدلال به عزل آنها کامیاب شویم. ما با رسولان حقیقت ادّعایی الهی روبروییم که هیچکس را در جهان سوای خودشان، حاکم اصیل و به حقّ نمیدانند؛ ولو برای دوام حکومت خودشان هر روز به اندازه تمام اقیانوسهای جهان، خونریزی کنند. کمک گرفتن از بیگانگان به معنای از دست دادن استقلال نیست. دوران این تصوّرات سپری شده است و مردمان امروز، نسلهای قرون ماضی نیستند و حکومتها نیز، حکومتهای سابق نیستند. دنیای امروز، جهان ارتباطات است. استقلال در معنای کلاسیکش، کاملا بی معنیست. همه دولتها به یکدیگر وابسته اند و محتاج.؛ در نتیجه به همکاریهای چند جانبه با یکدیگر ملزوم و وابسته اند از همکا ریهای نظامی گرفته تا همکاریهای فرهنگی و غیره و ذالک.
2- وقتی سالها رسانههایی مثل ایران اینترنشنال یا منوتو تلاش میکنند این تصور را بسازند که فشار خارجی، تحریم، لابیگری در آمریکا و حمایت اسرائیل مسیر اصلی «نجات ایران» است، این دقیقاً همان بازتولید ذهنیت وابستگی نیست که خودتان نقدش میکنید
هیچ رسانه ای مستقل نیست. اگر هم ادّعای استقلال میکند، حرف و شعار است. هر رسانه ای معمولا برنامه ها و اهداف و مقاصدی را دنبال میکند که در ذهنیّت گردانندگان و برگزارکنندگان آن طرح ریزی شده است. من شخصا به هیچ رسانه ای اعتماد ندارم و اطّلاعات خودم را از بطن تناقضها و پیچیدگیها و ابهامها و ضدّ و نقیض گوییها سعی میکنم که استخراج کنم و در باره آنها بیندیشم. اینکه رسانه ای بیاید و حقیقت ناب را به من یا دیگران ارائه دهد، خواب و خیال نیز نیست؛ بلکه تلقین است و خودفریبی. من شیوه هایم در کشف حقیقت از راههای ابتکاری است و به هیچ وجه از طریق راههای شناخته شده نیستند. اگر بتوان به رسانه های اینترنشنال و من و تو، ایراد وابستگی گرفت و در صدد محکوم کردن آنها برآمد و به جبهه گیری خود، حقّانیّت داد، آنگاه عکس قضیه نیز مصداق خواهد داشت نسبت به دیگران.
3- شما میگویید اسرائیل و یهودیان «تا ابد» یار و یاور ایرانیان خواهند بود. این جمله دقیقاً همان نقطهای است که تحلیل فلسفی شما ناگهان به احساسات ایدئولوژیک تبدیل میشود. در سیاست بینالملل چیزی به نام «یار ابدی» وجود ندارد. دولتها بر اساس منافع عمل میکنند، نه دوستی تاریخی.
مطلب مرا در باره اسرائیل و یهودیان، دقیق نخوانده اید. من در بخشی بر سیاست واقعی تاکید کرده ام و گفته ام که اسرائیل یا به عبارت دیگر، نتانیاهو، تابع همان منطقیست در عرصه سیاست جهانی که دیگر کشورها هستند. ابدی بودن همبستگی مشترک ایران و یهود را نیز بر شالوده پیوندهای تاریخی و فرهنگی و همسرنوشتی ایرانیان با یهودیان تاکید کرده ام. ایرانیان اصیل – نه آنانی که فقط شناسنامه ایرانی دارند – هیچ خصومت و دشمنی و نفرتی به یهودیان یا کشور اسرائیل ندارند. انتقاد – چنانچه به حقّ و صحیح و به جا باشد - در عرصه سیاستهای اجرایی دولتها را نباید با مردمان اسرائیل و دیگر یهودیان جهان، همسنخ پنداشت و حکم نهایی صادر کرد. اسرائیل و یهودیان جهان تا ابد در کنار ما ایرانیان خواهند ماند و ما هیچکس را در خاو رمیانه و دیگر نقاط جهان، سوای اسرائیل و یهودیان به حیث یار و یاور صمیمی نداریم.
4- هرچه فشار خارجی بیشتر شود، مسیر تغییر نزدیکتر میشود. اما سؤال ساده این است: هزینه واقعی این فشارها را چه کسی پرداخت؟ مردم عادی ایران یا سیاستمداران خارجنشین؟
باطّبع هیچکس دلش نمیخواهد که تغییر در دامنه کشورداری با دریا دریا خونریزی اتّفاق بیفتد. امّا گردانندگان حکومتی که برای پس رفتن یک میلیمتر روسری دختران و زنان حاضر است کلّ کائنات را متلاشی کند، بحث از تغییر آن بی شکّ با شدّت و حدّت حوادث ناگوار توام خواهد بود. آزادی و در آرزوی آزاد شدن، هزینه دارد. حتّا اگر تمام فرض کنیم نیروهای به اصطلاخ اپوزیسیون ایرانی را در بیرون مرزها، یکشبه حذف کنیم، باز مردمان ایران برای آزاد کردن خود از شرّ غُل و زنجیرهای حکومت گیوتینی باید هزینه بپردازند خواه جانی باشد خواه مالی باشد خواه هزینه های دیگر. آزادی و آزاد زیستی را نمیتوان به حیث هدیه از حکومتگرانی به دست أورد که هیچ حقّانیتی به فرمانروایی ندارند و فقط با تکیه به شمشیر خونریز و قتل عامهای هولناک دیماهی میخواهند سیطره خود را ابدیّت بدهند. بنابر این بحث آزادی و تغییری که بدون هزینه باشد، در خصوص حکومت الهی آخوندها و أعوان و انصارشان صادق نیست. ناگفته نماند که خلع و ساقط کردن حکومت فقاهتی به معنای درهم کوبیدن یک حکومت ناحقّ چهل و هفت ساله نیست؛ بلکه برچیدن بساط اسلامیّت شمشیر اقتلویی و کلّ آئوتوریته آخوندی برای همیشه و ابد از ایران و خاورمیانه و جهان است. به همین دلیلم، هزینه بردار است.
5- همه مخالفان سلطنتطلبی را فاقد فهم سیاسی، متعفن، حسود یا ناتوان معرفی میکنید و فقط شاهزاده و پادشاهیخواهان را «مرد میدان» میدانید. اگر قرار است سیاست از دل آگاهی جمعی و تکثر اجتماعی شکل بگیرد، پس چرا هر مخالفی یا خائن است یا نادان یا بیمار؟
من به هیچ وجه نگفته ام که مخالفان سلطنت طلبی/پادشاهی خواهان نفهم هستم؛ بلکه رفتار و کردار و گفتار مخالفان پادشاهبی و سلطنت طلبی تا امروز ثابت کرداند که از فهم سیاست، جدا عاجزند و به شدّت بیسواد. این به معنای این نیست که طرف مقابل، نابغه سیاست است و علّامه دهر. خیر اینطور نیست. من پروسه پادشاهیخواهی را تداوم تاریخ و فرهنگ ایران میدانم و حاضر نیستم به دلیل خبط و خطاهایی که رفع شدنی هستند بیایم مقوله پادشاهیخواهی را به دلیل ناکامیابی آن در واقعییّت پذیر شدن ستودنی اش برای همیشه و ابد کنار بگذارم. وقتی که پایی میشکند و قلم استخوان دو تکه میشود، هیچ جرّاح ماهر و با شعوری نمی آید قلم پای شکسته را به ستون فقرات بیمار جوش بزند و وصل کند با این ادّعا که در هر صورت به بدن شخص بیمار وصل شده است!!. استخوان شکسته را باید به همانجایی وصل کرد که تعلّق دارد. ولایت فقاهتی در ایران، فقط انحراف تاریخی غالب شده به قوّه گیوتین بر سرنوشت ایران و مردمانش نیست؛ بلکه همچنین به حیث کارخانه نابودی تاریخ و فرهنگ و نسلهای ایران محسوب میشود. به همین دلیل برای اینکه بتوان ایران را در جای اصیل خودش نشانید، باید به ساختاری بازگشت که اصالت گوهری ایران بوده است از آغاز شکلگیری اش. پادشاهیخواهی نیز هیچ ربطی به رضا شاه و محمد رضا شاه یا دیگر شاهان تاریخ ایران ندارد. أساسا بحث سیستم کشورداری را نباید با اصول و پرنسیپهای آیین کشورداری خلط و قاطی کرد. اینها دو مبحث جداگانه هستند. حقیقت تلخ این است که گرایشهای سیاسی؛ بویژه مذهبیون و ایدئولوژیگرایان مارکسیستی با تاریخ و فرهنگ ایران به شدّت در تضاد و خصومت هستند. چگونه میتوان گرایشهایی را به رسمیّت شناخت که وظیفه نظری و پراکتیکی خود را نفی تاریخ و فرهنگ ایران میدانند و فقط ایدئولوژی و مذهب و اعتقادات خود را حقّ مسلّم و هرگز چون و چرا ناپذیر؟. آیا این خودش نشانگر بلاهت مدّعیون نیست؟. چگونه میتوان تاریخ و فرهنگ یک ملّت را انکار کرد، امّا توقع داشت که همان ملّت در خدمت سیاستهای تشکیلاتی باشد؟. چگونه؟. اگر اینگونه گرایشها در شناخت تاریخ و فرهنگ مردمان ایران به حماقت آلوده نیستند، پس علّت ناکامیابی آنها در چیست؟.
6- تا وقتی سیاست در ایران بر پایه نهادسازی، بلوغ اجتماعی و مشارکت واقعی مردم شکل نگیرد، فقط اسم منجیها عوض میشود؛ اما چرخه وابستگی و شکست تکرار خواهد شد.
معضل سیاست و اندیشیدن در باره آن را من سالهای سال است که در باره اش نوشته ام و گفته ام. سیاست ایرانی باید از دل تجربیات زیسته تاریخ و فرهنگ ایرانیان ریشه بگیرد. این کار مستلزم اندیشیدن فلسفی در باره بُنمایه های فرهنگ باهمستان ایرانیان است و به زمان و حوصله و تفحّص و جستجو و تلاش برای تئوریک پروراندن مایه های تجربی فرهنگ مردمان ایران منوط است. همینطور نمیتوان با آویزان شدن به رساله های تحریر شده در باره سیاست از طرف متفکّران و فیلسوفان و اساتید باختری به واقعیّت پذیری سیاست ایرانی کامیاب شد. چنین توهمی تا امروز فقط باعث فریب خوردن بوده است. سیاست هر ملّتی باید از دل تجربیات تاریخی و فرهنگی همان ملّت روییده باشد تا در واقعیّتهای اجتماعی و کشورداری عملکرد صحیح داشته باشد. سیاست در ایران، «رامیاری = همپایی با سیمرغ گسترده پر» است و باید به دنبال این رفت تا فهمید که رامیاری چیست و چگونه واقعیّت پذیر میشود. با آویزان شدن به صدها تئوری سیاسی باختر زمینی نمیتوان سیاستگزار مردمی شد که تجربه دیگری از سیاست را داشته اند.
شادزی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
كيوان سلطاني:
كيوان سلطاني:
و در پاسخ به فرامرز حیدریان
متن شما برخلاف پاسخ قبلیِ آن کاربر، دستکم تلاش کرده بحث را از سطح فحاشی و تحقیر بالاتر ببرد و به لایههای فلسفی و تاریخی سیاست در ایران نزدیک شود؛ اما همچنان چند تناقض اساسی در آن وجود دارد که نمیتوان نادیده گرفت.
اول؛ شما در بخش بزرگی از متن، بهدرستی از این حرف میزنید که قدرت واقعی باید از درون جامعه و آگاهی مردم شکل بگیرد، نه از اتاقهای فکر واشنگتن، تلآویو یا لندن. این حرف کاملاً درست است. اما تناقض دقیقاً از جایی شروع میشود که در ادامه، برای توجیه نزدیکی بخشی از سلطنتطلبان به اسرائیل و جریان ترامپ، عملاً نوعی استثنا قائل میشوید و میگویید چون جمهوری اسلامی «اشغالگر داخلی» است، پس میتوان به حمایت خارجی تکیه کرد. این همان نقطهای است که نقد من آغاز میشود. اگر اصل را بر استقلال سیاسی و تولید قدرت از درون جامعه میگذارید، این اصل نباید بسته به اینکه چه جریانی را دوست داریم یا نداریم تغییر کند.
دوم؛ شما بهدرستی میگویید که بخشی از اپوزیسیون ایرانی هنوز قدرت را چیزی میداند که از بیرون تزریق میشود. اما پرسش اینجاست: آیا دقیقاً همین اتفاق درباره بخشی از سلطنتطلبان نیفتاده است؟ وقتی سالها رسانههایی مثل ایران اینترنشنال یا منوتو تلاش میکنند این تصور را بسازند که فشار خارجی، تحریم، لابیگری در آمریکا و حمایت اسرائیل مسیر اصلی «نجات ایران» است، این دقیقاً همان بازتولید ذهنیت وابستگی نیست که خودتان نقدش میکنید؟
سوم؛ شما میگویید اسرائیل و یهودیان «تا ابد» یار و یاور ایرانیان خواهند بود. این جمله دقیقاً همان نقطهای است که تحلیل فلسفی شما ناگهان به احساسات ایدئولوژیک تبدیل میشود. در سیاست بینالملل چیزی به نام «یار ابدی» وجود ندارد. دولتها بر اساس منافع عمل میکنند، نه دوستی تاریخی. همانطور که آمریکا شاه را تا جایی حمایت کرد که منافعش ایجاب میکرد و بعد رهایش کرد، اسرائیل یا هر قدرت دیگری هم تا جایی کنار یک جریان سیاسی میایستد که در خدمت معادلات خودش باشد. مشکل دقیقاً از جایی شروع میشود که یک جریان سیاسی این روابط را به رابطهای عاطفی و نجاتبخش تبدیل میکند.
چهارم؛ شما از رنج مردم و اخلاق صحبت میکنید، اما بخش مهمی از اپوزیسیون نزدیک به سلطنتطلبان در سالهای اخیر عملاً از تحریمهای فلجکننده، فشار حداکثری و حتی احتمال حمله نظامی استقبال رسانهای کرد. شعارهایی مثل “Thank you Trump” و “Thank you Bibi” فقط یک شوخی اینترنتی نبود؛ نشانه یک ذهنیت سیاسی بود که تصور میکرد هرچه فشار خارجی بیشتر شود، مسیر تغییر نزدیکتر میشود. اما سؤال ساده این است: هزینه واقعی این فشارها را چه کسی پرداخت؟ مردم عادی ایران یا سیاستمداران خارجنشین؟
پنجم؛ شما مرتب از «مردم» حرف میزنید، اما در بخش پایانی متن، تقریباً همه مخالفان سلطنتطلبی را فاقد فهم سیاسی، متعفن، حسود یا ناتوان معرفی میکنید و فقط شاهزاده و پادشاهیخواهان را «مرد میدان» میدانید. این دقیقاً همان تناقضی است که باعث شده بخشی از جامعه نسبت به این جریان احساس بیگانگی کند. اگر قرار است سیاست از دل آگاهی جمعی و تکثر اجتماعی شکل بگیرد، پس چرا هر مخالفی یا خائن است یا نادان یا بیمار؟
ششم؛ شما به نکته مهمی اشاره میکنید که «سقوط حکومت» الزاماً به معنای «رهایی جامعه» نیست. این حرف کاملاً درست است. اما نقد من هم دقیقاً همین است. بخشی از اپوزیسیون، بهویژه در فضای رسانهای، چنان در رؤیای فروپاشی جمهوری اسلامی غرق شد که کمتر درباره «فردای سقوط» صحبت کرد؛ درباره اینکه جامعهای خسته، تحریمشده، دوقطبی و آسیبدیده چگونه قرار است دوباره ساخته شود. انگار خودِ سقوط، تبدیل به هدف نهایی شده بود.
و آخر اینکه؛ مشکل اصلی فقط رضا پهلوی یا سلطنتطلبی نیست. مشکل، همان ذهنیت تاریخی وابستگی و منجیسازی است که شما هم بخشی از آن را توصیف کردید. یک روز شوروی، یک روز آمریکا، یک روز ایدئولوژی، یک روز رهبر کاریزماتیک، و امروز هم بخشی از اپوزیسیون، امیدش را به نتانیاهو، ترامپ یا فشار خارجی گره میزند. تا وقتی سیاست در ایران بر پایه نهادسازی، بلوغ اجتماعی و مشارکت واقعی مردم شکل نگیرد، فقط اسم منجیها عوض میشود؛ اما چرخه وابستگی و شکست تکرار خواهد شد.
كيوان سلطاني:
كيوان سلطاني:
در جواب «خود استاد پندار »محسن کردی
( البته ایشون اوستا هست منتها ….. …. !😂
اول از همه، مشکل اصلی پاسخ شما این است که بهجای ورود به بحث، از ابتدا با توهین، تحقیر و ژست استادی شروع میکنید؛ در حالی که اتفاقاً همین لحن متکبرانه یکی از دلایلی است که بخشی از جامعه از جریان سلطنتطلب فاصله گرفته است. کسی که مطمئن به استدلال خودش باشد، نیازی به “برو بچه جان” و “حرف مفت” و “برو بزرگترت را بیاور” ندارد.
دوم؛ من نگفتم رضاشاه “نوکر آلمان” بود یا رسماً از هیتلر درخواست کمک نظامی کرد. بحث بر سر “گرایش سیاسی و محاسبه اشتباه” است، نه قرارداد نظامی رسمی. این یک واقعیت تاریخی است که در سالهای پایانی حکومت رضاشاه، نفوذ اقتصادی و فنی آلمان در ایران بهشدت افزایش یافت و انگلیس و شوروی همین مسئله را یکی از دلایل حساسیت خود نسبت به ایران اعلام کردند. حتی اگر نیت رضاشاه صرفاً ایجاد موازنه میان قدرتها بوده باشد، نتیجه عملی آن چه شد؟ اشغال ایران و سقوط خودش. در سیاست، فقط نیت مهم نیست؛ نتیجه هم مهم است.
سوم؛ شما مدام از استقلال رضاشاه حرف میزنید، در حالی که اصل بحث من دقیقاً درباره تناقض امروز سلطنتطلبان است. رضاشاه تلاش میکرد وابسته مستقیم به یک قدرت خارجی نباشد و پروژههایی مثل راهآهن را با تنوع پیمانکار اجرا کرد تا توازن ایجاد کند؛ اما امروز بخشی از سلطنتطلبان آشکارا زیر پرچم “Thank you Trump” و “Thank you Bibi” رفتهاند و از تحریم، فشار خارجی و حتی حمله نظامی دفاع میکنند. این دو را چطور کنار هم میگذارید؟ اگر رضاشاه نماد استقلال بود، این حجم از خوشرقصی مقابل سفارتخانهها و امید بستن به نتانیاهو و ترامپ دقیقاً چه نسبتی با آن استقلال دارد؟
چهارم؛ مقایسه رضا پهلوی با دوگل یا نلسون ماندلا، قیاس معالفارق است. دوگل رهبر کشوری بود که رسماً توسط ارتش خارجی اشغال شده بود و علیه نیروی اشغالگر میجنگید. ماندلا علیه رژیم آپارتاید مبارزه میکرد و تحریمها هم در چارچوب فشار حقوق بشری جهانی بود، نه دعوت به حمله نظامی یا همصف شدن با پروژههای جنگطلبانه یک دولت خارجی در منطقه. ضمن اینکه نه دوگل شعار “Thank you Churchill” میداد و نه ماندلا زیر سایه دولت خارجی برای کشورش نسخه حمله نظامی میپیچید.
پنجم؛ شما از مثالهایی مثل مائو و هوشی مین استفاده میکنید، اما فراموش میکنید همین وابستگیهای خارجی در بسیاری موارد کشورها را وارد دههها جنگ داخلی، دیکتاتوری و وابستگی کرد. هر حمایت خارجی الزاماً افتخار نیست. اگر قرار باشد هرکس با کمک قدرت خارجی به قدرت رسید “وطنپرست” حساب شود، پس بسیاری از حکومتهای وابسته تاریخ هم باید قهرمان ملی باشند.
ششم؛ اصل حرف من درباره رسانه است؛ درباره اینکه رسانههایی مثل ایران اینترنشنال و منوتو سالها با فضای احساسی و تبلیغات یکطرفه، این تصور را ساختند که فشار خارجی، تحریم و حتی جنگ میتواند راه نجات ایران باشد. نتیجه چه شد؟ بخشی از اپوزیسیون به جایی رسید که از حمله نظامی احتمالی به کشور خودش استقبال رسانهای میکند و شعار “زدن سر مار در تهران” را بازنشر میدهد. این دیگر اسمش وطندوستی نیست؛ این یعنی فاصله گرفتن از واقعیت زندگی مردم داخل ایران.
و آخر اینکه؛ شما میتوانید هر مخالفی را “بیسواد” و “بچه” خطاب کنید، اما واقعیت این است که امروز بخش بزرگی از جامعه ایران نه به جمهوری اسلامی اعتماد دارد و نه به اپوزیسیونی که امیدش را به ترامپ، نتانیاهو و رسانههای خارجی گره زده است. دلیلش هم دقیقاً همین لحن خودبرتربینانه و همین توهم ناجی خارجی است.
یک مخالف شاهزاده 67تی که…
یک مخالف شاهزاده 67تی که میخواهد فقط اذیت کند. مثال:
رضاشاه در سالهای پایانی حکومت خود، با تصور پیروزی آلمان نازی و برای ایجاد توازن در برابر انگلیس و شوروی، به هیتلر نزدیک شد؛ اما نتیجه نه تقویت استقلال ایران، بلکه اشغال کشور و سقوط خودش بود.».
کجای تاریخ نوشته که رضاشاه به هیتلر نزدیک شد؟ حرف مفت! .. حرف... مفت! در هیچ کجای تاریخ ندیدم که رضاشاه
با نام مستعار می آید فقط برای اذیت کردن. کسی که اندکی از تاریخ آگاهی داشته باشد این چنین مفت نمی نویسد.
مینویسد «آیا رضا پهلوی و بخشی از جریان سلطنتطلب، همان اشتباه تاریخی رضاشاه در اعتماد به قدرتهای خارجی را تکرار کردند؟».
و جلوتر
رضاشاه در سالهای پایانی حکومت خود، با تصور پیروزی آلمان نازی و برای ایجاد توازن در برابر انگلیس و شوروی، به هیتلر نزدیک شد؛ اما نتیجه نه تقویت استقلال ایران، بلکه اشغال کشور و سقوط خودش بود.»>
شاهزاده نگاه مستقیما خواستار دخالت جهانی برای جلوگیری از کشتار مردم ایران به دست سپاه و آخوند شده. رضاشاه کجا چنین درخواستی از آلمان کرد؟ کجای حکومت رضاشاه ایران مستقل نبود که بخواهد برای بدست آوردن یا تقویت استقلال به آلمان نزدیک شود؟ هنگام سرکوب شیخ خزعل لابد انگلیس خیلی بهش کمک کرد چون ژنرال آیرونساید .. عه.. حیف وقت
در محضر درس آقا محسن کمی تاریخ یاد بگیر بعد از محضر ما که استاد هستیم مجوز بگیر بعد اینجا مطلب بنویس: یاد بگیر:
هیچ کشوری چشم به ایران و خاک آن نداشت نه انگلیس و نه آمریکا اما شوروی ها چشم نه به خاک که به قدرت سیاسی داشتند. متفقین بدون اخطار قبلی ظرف سه روز کشور را اشغال کردند. رضاشاه هرگز از آلمان تقاضای کمک نکرد. دعوت از متخصصان آلمانی نزدیکی به آلمان بود؟ به تکه زیر توجه کن و بدان که در سایر موارد نیز رضاشاه چنین عمل میکرد. مشت نمونه خروار:
ستراتژی رضاشاه: دوری از روس و انگلیس
رضاشاه به شدت نگران نفوذ و سلطه دو قدرت سنتی آن زمان، یعنی انگلیس و شوروی (روسیه)، بر مقدرات ایران بود. استقلال را با سرکوب بازوهای نیابتی انگلیس: شیخ خزعل و نیز نیابتی روسها، میرزا کوچک خان را هم شتک کرده بود.
رضاشاه مستقل بود. برای ساخت راهآهن سراسری فرمول مشخصی را دنبال کرد:
تأمین مالی داخلی: هزینه ساخت راهآهن را کاملاً از طریق مالیات بر قند, شکر و چای تأمین کرد تا ایران زیر بار وامهای خارجی (که معمولاً بهانه دخالت نظامی و سیاسی میشد) نرود.
تنوع بخشیدن به پیمانکاران: برای اینکه هیچ کشوری نتواند بر شریان حیاتی جدید ایران مسلط شود، مدیریت و اجرای پروژهها را بین شرکتها و مهندسان کشورهای متعدد تقسیم کرد.
کنسرسیوم کامپساکس و حضور شرکتهای بینالمللی
در سال ۱۳۱۲ (۱۹۳۳ میلادی)، قرارداد مدیریت ساخت راهآهن به کنسرسیوم کامپساکس (Kampsax) واگذار شد که یک شرکت مهندسی سوئدی-دانمارکی بود. کامپساکس وظیفه داشت پروژه را به بخشهای مختلف تقسیم کند و هر بخش را به مناقصه بگذارد.
این سیاست باعث شد پای متخصصان، مهندسان و شرکتهای ساختمانی از کشورهای بسیار زیادی به ایران باز شود، از جمله:
سوئد و دانمارک (مدیریت کلان و نقشهبرداری)
آلمان (ساخت لوکوموتیوها، ایستگاهها و بخشهای شمالی)
ایالات متحده آمریکا (پیمانکاری بخشهایی از جنوب و تأمین تجهیزات)
ایتالیا، فرانسه، بریتانیا، اتریش، سوئیس، بلژیک، چکسلواکی و چندین کشور دیگر که در زمینههای فولادسازی، ریلگذاری، تونلسازی و پلسازی فعال بودند.
بنابراین، این گزاره که متخصصانی از حدود ۱۶ کشور (یا به طور کلی دهها کشور مختلف) در این پروژه عظیم حضور داشتند کاملاً دقیق و مستند است. این اقدام یکی از نمونههای بارز سیاست «نیروی سوم» در دوران رضاشاه بود تا با درگیر کردن کشورهای متعدد و اغلب بیطرف، مانع از انحصار و کارشکنی قدرتمندان وقت شود. البته از نظر جنابعالی رضاشاه قصد داشته نوکر این 16 کشور شود.. درسته؟ حرف مفت که هزینه نداره.
و نیز نوشته است:
شاید مهمترین عبرت این تجربه برای سلطنتطلبان همین باشد که قدرتهای خارجی هیچگاه ناجی ملتها نیستند و تا زمانی از یک جریان سیاسی حمایت میکنند که در راستای منافع خودشان حرکت کند. تاریخ بارها نشان داده هر جریان سیاسی که تصور کند با تکیه بر بازیگران خارجی میتواند به قدرت برسد، ممکن است در نهایت بیش از آنکه به جامعه خود نزدیک شود، به ابزاری در بازی دیگران تبدیل گردد.
عبرت بگیر دانش آموز از سخنان استاد محسن کردی:
تاریخ بارها نشان داده که جریان های سیاسی که از کمک خارجی بهره گرفته اند ضرری نکرده اند بلکه اغلب به پیروزی های بزرگی دست یافته اند. مثال: جدی میخوای مثال بزنم؟ تاریخ نخوندی؟ خب.. ژنرال شارل دوگل. کشورش بدست آلمان نازی اشغال شده بود. چی؟ کشور ما اشغال نشده؟ یک مقاله قبلا در این مورد نوشته ام با فرض این که اگر صدام حسین در جنگ پیروز شده بود و ایران را اشغال میکرد ما کمتر ضرر میکردیم تا این که آخوند و سپاه کشور را اشغال کنند. بله این دو پلید.. آخوند و سپاه کشور ما را اشغال کرده اند. اگر صدام کشور را اشغال میکرد نهایت ناچار بود سر توافق الجزایر دوباره توافق.. ول کن بابا.. حیف وقت. تکلیف مشق امشب: مقاومت فرانسه و ژنرال دوگل چگونه با متفقین همکاری کردند تا از طریق نرماندی بر آلمان نازی پیروز شوند. ضمنا در این یورش حدود 150 هزار زن و کودک و پیر و جوان فرانسوی بعلاوه خانه ها و مزارع و احشام بسیاری کشته شدند و تلف شدند. البته اگر اپوزییسون ایران بود تا امروز نیروی مقاومت فرانسه و ژنرال دوگل را خائن به حساب می آورد. بلاهت است دیگر!
نلسون ماندلا بدون حمایت های خارجی، بدون تحریم های بین المللی که رژیم آپارتاید را به زانو در آورد غیر ممکن بود بتواند پیروز شود و به هدفش برسد. این تحریم ها و کار نسلون ماندلا عین وطن پرستی هست اما اگر شاهزاده همین را خواست عین وطن فروشی. فرستادگان نلسون ماندلا که در زندان بود را مقامات اروپایی و پارلمان ها استقبال میکردند و خودش را نیز بعدها بارها دعوت کردند. دقیقا همین کاری که شاهزاده مشغول انجامش است. نلسون ماندلا اشتباه کرد یا اروپایی ها؟ مائو با حمایت اتحاد شوروی چین را اشغال کرد. اینها هم اشتباه کردند؟ هوشی مین به همین ترتیب. شیان کای چک به همین ترتیب. چی؟ نمیدونی اینا کین؟ ببین.. برو گوگل سرچ کن بعد اگر یاد گرفتی با ولی ات بیا مدرسه دوباره انشای بی مزه ات رو تصحیح کنم. برو بابا.جون . برو عزیزم. . برو بزرگترت رو بیار و در امر سیاست که کار بزرگترهاست دخالت نکن.
مقایسه ای به شدّت خطا آمیز و فاقد روح پژوهشی و فراخبینی
درود بر کیانوش عزیز،
اندکی روضه مفاتیح الجنانی برای تامّلات شاید و امّا و احتمالا و گمانه زنی و نمیدانمی
مطلب آقای سلطانی از چارچوب ایدئولوژیکی تحریر شده است؛ ولی در بطن آن میتوان نکته ای اساسی را استخراج کرد. من قصد پرداختن به جزئیّات را ندارم و فقط اشاره ای به برخی نکات، کافیه. أولا، مقایسه امروز با عصر رضا شاه کبیر یا عصرهای دیگر در ایران یا دیگر نقاط جهان، خطا و خبط است؛ زیرا أوضاع و شرایط و مردمان و غیره و ذالک به هیچ وجه، همخوانی ندارند با یکدیگر در هیچ بُعدی. فعلا بپردازم به مطلب.
هر نیروی سیاسی که به مردمان جامعه خویش، یقین و اطمینان داشته باشد، میداند که حقّانیّت به قدرت و اقتدار را باید از رنج، آگاهی، سازمانیافتگی و اعتماد مردم به دست آورد؛ نه از اتاقهای فکر واشنگتن، تلآویو، لندن یا مسکو و چین و اتّحادیّه کشورهای اروپایی. مسئله فقط زوم کردن بر شاهزاده رضا پهلوی یا سلطنتطلبان/پادشاهیحواهان برای پیدا کردن پیراهن عثمان و کوبیدن آنها نیست. مسئله، بیماری تاریخی - فرهنگی ذهنیّت سیاسی ایرانی است؛ یعنی ذهنیّتی که هنوز «قدرت» را نه از شیرازه فرهنگ باهمستان مردمان ایران؛ بلکه از بالا، از بیرون، از تغار شریعت، از مبانی ایدئولوژی، و از دست نیروهای بزرگ جهانی تصوّر میکند. گویی ملّت، فقط تودهای تماشاگر است که باید تقلید و اطاعت کند. این فاجعه ائیست که تاریخ معاصر ایران را بارها زخمی کرده است. از وابستگی بخشی از دربار قاجار تا حوادث بیست و هشت مرداد، تا حتّا گرایشهای ایدئولوژیکِ که شوروی، آمریکا یا دیگر قدرتهای خارجی را «راه نجات» میدیدند. تفاوت فقط در نامهاست؛ ساختار ذهنیّت یکیست؛ آنهم ناتوانی ذاتی در تصوّر سیاستِ مستقلِ متکی بر بُنمایه های فرهنگ زیسته مردمان ایران [= رامیاری]. اگر گرایشی سیاسی برای «نجات ایران و مردمانش از چنگ حاکمان خونریز و اشغالگر و متجاوز و خبیث» حاضر شود از تحریم، فشار اقتصادی، یا حتّا حمله نظامی استقبال کند، دقیقا کدام «ایران» را دوست دارد؟. این پرسش، پرسشی اخلاقی و فلسفی است، نه صرفا سیاسی و قدرتمحور؛ زیرا میهندوستی، فقط عشق به خاک نیست؛ بلکه همچنین عشق به انسانهایی است که روی آن خاک زندگی میکنند. من میپرسم در جامعه ای که نزدیک به نیم قرن فقط گیوتین خونریز، جوابگوی معضلات و مسائل و مشکلات مردم ایران بوده و همچنان هست و همچین مدّعیان کنشگری و اپوزیسیونی آن در این فاصله نیم قرنه فقط در صدد خصومت و نفرت پراکنی و کاه کهنه به باد دادن و کینه توزییهای هیستوریک و روانپریشانه علیه یکدیگر؛ بویژه شاهزاده و سلسله پهلویها بوده اند و هنوزم هستند حاضر نیستند اگر هزار بار، ایران و مردمانش با خاک یکسان شوند، میلبمتری به سوی باهمگرایی و همبستگی و باهماندیشی گام بردارند، آنگاه برای آنانی که مردمان و میهن را دوست دارند و همچنین مردمانی که اسیر غُل و زنجیر گیوتین حاکمان هستند و هیچ ابزاری برای دفاع از خودشان ندارند، به چه چیزی باید یا میتوان متوسّل شد که حدّاقل زندانیان را آزاد کرد، حالا تا لحظه ای که فرصت برای انتخاب و گزینش به دست آورده شود؟. به چه چیزی باید و میتواند تکیه کند ملّت بی سلاح و اپوزیسیونی که – در اینجا شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیخواهان – دلباخته ایران و آزادی مردمانش بدون هیچ تبعیضی هستند؟. به چه چیزی و چه کسانی؟. پر مدّعاترینهای اپوزیسیونی در کنار حاکمان گیوتینی تا امروز فقط خصومت کرده اند در حقّ شاهزاده و پادشاهیخواهان. [انتقاد از ضعفها، بحث آرایشی و بهبودی و بهمنشی است و با خصومت، فرق میکند]
صرف نظر از اینکه «اسرائیل و یهودیان» با ایرانیان، پیوندی عمیق و تاریخی و فرهنگی و همسرنوشتی دارند و نباید از یاد برد که در پیکار برای عزل و خلع پسمانده های گیوتینداران الهی فقط «اسرائیل و یهودیان جهان» هستند که یار و یاور ما ایرانیان تا ابد خواهند ماند. امّا در معادله واقعبینی باید بگویم که شما و کثیری أمثال شما، نتانیاهو و ترامپیسم!؟ را سیاستمدارانی منفعتطلب توصیف میکنید؛ ولی مسئله فراتر از منفعتطلبی است. قدرتهای بزرگ اصولا ملّتها را نه به عنوان سوژههای انسانی؛ بلکه به عنوان ابژه های ژئوپلیتیک میبینند. در منطق قدرت جهانی، «دموکراسی»، «حقوق بشر» و «آزادی» اغلب تا جایی ارزش دارند که در خدمت موازنه قدرت باشند. این واقعیّت تلخ، نه فقط در باره آمریکا و اسرائیل؛ بلکه تقریبا در باره همه قدرتهای جهانی صادق است. شاید بزرگترین بحرانِ بخشی از اپوزیسیونهای ایرانی همین باشد که هنوز میان «سقوط حکومت» و «رهایی جامعه» تفاوت قائل نیستند. در حالیکه این دو الزاما یکی نیستند. اگر بخواهم این مسئله «تکیه به قدرتهای خاجی» را از سطح جدلهای سخیف و بیمایه سیاسی و به شدّت رایج در شبکه های اجتماعی و بوقهای تبلیغاتی روزمره [مثل رادیو آمریکا، رادیو بی بی سی. رادیو زمانه، رادیو فردا و خزعبلاتی امثال اینها] کنار بگذاریم و در سطحی ریشهایتر به موضع بپردازیم، آنگاه باید از یک فرض رایج شروع کنیم که در صحبت شما قید شده است، اما هیچکس تا امروز جرات اندیشیدن و سنجشگری در باره آن را نداشته است و آنهم این فرض که «مسئله اصلی، انتخاب میان دو نیروست؛ یکی داخلی و دیگری خارجی، و خطا در پیوند با خارجیهاست». این صورتبندی، هر چند که ظاهرا درست به نظر میرسد، ولی هنوز در چارچوب همان منطق تسخیر قدرت باقی میماند؛ یعنی منطقِ «چه کسی بر چه کسی حاکم شود»؛ نه اینکه «خودِ قدرت، چگونه ممکن میشود و چگونه معنا پیدا میکند».
اگر کمی عمیقتر نگاه کنیم، مسئله اصلا این نیست که یک گرایش سیاسی به قدرت خارجی نزدیک میشود یا نه؛ مسئله اینست که چرا در تاریخ مدرن ایران، «قدرت سیاسی» اغلب از ابتدا به صورت چیزی تصوّر شده که بیرون از جامعه تولید میشود و سپس به داخل تزریق میشود. چرا؟. در اینجا یک اختلال و اغتشاش معرفتشناختی وجود دارد. منظورم اینست که سیاست به جای آنکه محصول «درونی شدن آگاهی جمعی» باشد، به شکل یک «دستگاه انتقال قدرت» دیده میشود؛ یعنی دستگاهی که یا نصوص شرایع الاهیون حاکم، آن را میسازد، یا ایدئولوژی حزب طراز نو، یا اتاق فکر قدرت خارجی. در همه این حالات، مردم نه خالق قدرت؛ بلکه مصرفکننده کاربست آن فرض میشوند [همین خبط هولناک را سازمان مجاهدین خلق نیز دارند در تکیه به عره و عوره و شمسی کوره فلان پارلمان و حزب و سازمان بیگانه و همینطور حزب توده و سازمان اکثریّت نیز در تکیه به فلان کومسومول و رفیق حزبی و امنیّتی در شوروی سابق].
در چنین افقی، طبیعی است که کنشگران سیاسی برای رسیدن به قدرت، به بیرون نگاه کنند؛ زیرا در ذهنیّت آنها، «بیرون» همیشه منبع قدرت واقعی است. بنابر این، نزدیکی به قدرت خارجی یک انحراف اخلاقی صرف نیست؛ بلکه نشانه یک ساختار ذهنی عمیقتر است و آنهم ناتوانی از تصوّر سیاست به مثابه یک برایند درونی و تاریخی و فرهنگی و مردمی. از این زاویه، بحث در باره رضاشاه کبیر یا محمّد رضا شاه فقید یا شاهزاده رضا پهلوی یا هر گرایش دیگر، صرفا مصداقسازی یک الگوی تکرار شونده است. این الگو را میتوان چنین صورتبندی کرد. هر گاه سیاست در ایران از «تجربه زیسته جامعه» جدا شده، ناگزیر به نوعی تکیه بر نیروی بیرونی یا تکنولوژی قدرت غیر بومی میل کرده است و هر گاه چنین اتّفاقی افتاده، نتیجه نه تثبیت قدرت؛ بلکه گسست میان دولت و جامعه بوده است. امّا نکته مهمتر این است که گسست فقط سیاسی نیست؛ بلکه اخلاقی و وجودی نیز هست؛ زیرا وقتی یک نیروی سیاسی برای تحقّق هدف خود، رنجهای پیشبینی شونده مردم را «هزینه گذار» تلقی میکند، در حقیقت، یک تبدیل خطرناک رخ میدهد. انسانها از «غایت» به «وسیله» تبدیل میشوند و این دقیقا گرهگاهیست که سیاست از اخلاق جدا میشود و به تکنیک قدرت فروکاسته میشود.
در این وضعیّت، حتّا مفاهیمی مانند آزادی و رهایی نیز ممکن است دچار وارونگی معنا شوند. آزادی دیگر به معنای افزایش امکان زیست انسانی نیست؛ بلکه به معنای تغییر هندسه قدرت است؛ ولو تغییر، هزینه فروپاشی اجتماعی داشته باشد. باید با احتیاط پرسید که آیا همه پروژههایی که خود را «رهائیبخش» مینامند، واقعا با رنج انسان واقعی نسبت اخلاقی دارند؟ نکته دیگر این است که نقد «وابستگی به قدرت خارجی» اگر صرفا اخلاقی فهمیده شود، صد در صد، سطحی باقی میماند. مسئله، خیلی عمیقتر اینست که در جهان مدرن، هیچ قدرتی بیرون از منطق قدرت جهانی وجود ندارد. بنابر این پرسش واقعی این نیست که «آیا باید با قدرت خارجی همکاری کرد یا نه»؛ بلکه اینست که چگونه میتوان درون شبکه قدرت جهانی، بدون فروکاستن به ابزار، سوژه سیاسی باقی ماند. بسیاری از پروژههای سیاسی، در تلاش برای رسیدن به قدرت، دقیقا همان لحظهای که باید «سوژه مستقل» باشند، خود را به «ابژه استفاده ای» تبدیل میکنند؛ زیرا تصوّر میکنند که استقلال سیاسی، از بیرون، اعطا شدنیست، نه از درون جامعه، تولید پذیر. از این منظر، مسئله سلطنتطلبی/پادشاهیخواهی یا هر گرایش مشابه، فقط یک مسئله تاریخی نیست؛ بلکه یک مسئله فلسفه سیاست در چارچوب تاریخ و فرهنگ زیسته مردمان ایران است. مسئله، پیوند میان «قدرت»، «حقّانیّت به فرمانروایی» و «تولید اجتماعی حقیقت». به عبارت دیگر، هر جنبش سیاسی که نتواند میان «سقوط یک حکومت» و «ساختن یک جامعه» تمایز بگذارد، در نهایت در منطق قدرت حل میشود، نه در منطق رهایی؛ زیرا سقوط، به خودی خودش هیچ حقیقتی تولید نمیکند؛ بلکه فقط خلأ تولید میکند و خلأ همیشه از طرف قدرتی دیگر پُر میشود - چه داخلی، چه خارجی - .
من میپرسم که آیا ما در حال نقد «اشتباهات یک گرایش سیاسی» هستیم، یا در حال مواجهه با این حقیقت که بخش مهمی از سیاست در تاریخ ما، هنوز نتوانسته است به سطحی برسد که «مردمان ایران» را نه موضوع سیاست رقابتی؛ بلکه «منش قدرت» بفهمیم؟. تا زمانی که این پرسش بی پاسخ بماند، هر بحثی در باره وابستگی یا استقلال گرایشهای سیاسی، صرفا جابجایی سطحیِ کنشگران خواهد بود، نه تغییر ریشه ای منطق بازی در گستره سیاست. قدرت، پیش از آنکه یک ابزار سیاسی باشد، یک «نحوهِ بودن» است و هر جامعهای به همان اندازه آزاد است که بتواند قدرت را از بیرون به درونِ تجربه جمعی خود ترجمه کند؛ نه اینکه آن را صرفا وارد یا مصرف کند. سیاست، زمانی از سطح جابجایی حاکمان فراتر میرود که مردمان از «موضوع تصمیمگیری» به «منبع آگاهی سیاسی» تبدیل شوند و این لحظهایست که جامعه از تکرار فلاکتها به خلاقیّت گذر میکند. هیچ نیروی بیرونی قادر به نجات یا نابودی یک جامعه نیست، مگر آن اندازه که آن جامعه پیشاپیش در درون خودش امکانِ نجات یا فروپاشی را ساخته باشد. بیرون، فقط آیینه صورتهای ناتمام درون است. من همچنان میپرسم که آیا ما سیاست را برای تغییر قدرت میخواهیم، یا برای تغییر انسان؟؛ زیرا اهمیّت ندادن به این پرسش؛ یعنی اینکه هر تغییر قدرتی تنها بازتولید همان انسانِ پیشین در لباسی تازه خواهد بود. سیاست در نظر کثیری از مدّعیان کنشگری و اپوزیسیونی ایران - منهای شاهزاده و پادشاهی خواهان که مرد میدان مبارزه هستند - به معنای تسخیر قدرت است به هر نحوی و بهانه ای و امکانی؛ ولو مردم ایران هر روز سلّاخی شوند. به همین دلیلم هست که کنشگران مدّعو حاضر به همبستگی و همپایی و همعزمی برای ساقط و خلع و عزل کردن گیوتینداران الهی نیستند و این یعنی فقر فکری مدّعیون سیاست آچمز شده و متعفّن ایرانی.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان