بهرام محمدی
سحر تا بانگ شب جنگيد.
سحر در آسمانِ تیرهی شب گسترِ بيمار،
نداى آتشین سر داد:
شما اى رهروانِ كوچه هاى سرد ظلمانى،
من و اين مشعل جانم،
چراغ راهتان بادا !
سكوت و مرگ من آغاز فرياد است،
كه بر هر كوى و برزن مشعلى از جان من برپاست.
منم آرش كه فرياد سكوتم را
ز تير تركش جانم به هر سويى فراكندم
و آن آتش كه از جانم به هر سو رفت،
سفير عشق های زندگانى بود،
در اين دهليزِ وحشتزاى مادونى!
منم آرش!
سحر دار شب ظلمت.
كه تير سر كش جانم،
ز جیحونها گذر كرد و جهانى را خروش آورد!
منم آرش!
ميان كوه خاموشى
هزاران چشم خشم آلود بيدارى
*مرا پيك اميد خويش ميدانند!
بَرا، خورشيد جان من!
*در اين ايام تيره ، بخت ما چون روى بدخواهان ما تيره
ضحاكين دشمنان، برجان ما چيره،
در اين دهشت سرا، شب جاودان و روز ميميرد
بَرا، خورشيد جان من!
بزن آتش براين خرمن سراى ننگ و بد نامى!
منم ايران
اگر زخمى به تن دارم!
هماره در نبرد با اهرمن خويان
نه تسليمم، كه در تدبير و پيكارم!
كه من مرغ سحر هستم
من از آتش گذر كردم
به آتش بال خود دادم
به جنگ كركسان و آدميخواران
به جنگ تيرگى ها پر زدم، پروازها كردم.
ز مرگ اهرمن خويان دَريدم من،
دروغين پردههای زشت ضحاكش!
ز فرياد سكوت من،
سپاه اهرمن لرزيد!
سكوتم در جهان پيچيد.
از اين پس، نام و اين خاكسترِ جانم،
به هر جايى كه بنشيند،
به نيكى نام ايرانشهر و ايران است!
بهرام محمدی
آپریل ۲۰۲۶
*اشاره ها و استفاده از منظومه بلند ارش كمانگير سياوش كسرايى
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!