تاریخ نگارش:03/06/2026
از سالخوردگانِ پیرمغز و جوانانِ همآوردجو
[در نکوهشِِ اشغالگران زشتخو و جانستانانِ حقیری که ایران را مسلخگاه الهی کرده اند]
آنچه که در تاریخ ایران به نام «حکمت»، رواج یافت، به ویژه آنگاه که در هیئت حقیقتی تام و فرجامیافته یا به عبارت دیگر، «بالغه» عرضه شد، بیش از آنکه نیرویی برای گشودن افقهای نو باشد، به اهرمی برای فرسودن اراده جستجوگری و خاموش کردن شور و حالِ رویارویی با ناشناخته ها بدل شد. در آغاز، حکمت، زاده حیرت بود؛ اما هنگامی که به نهاد قدرت و مرجعیّت تبدیل شد، از حیرت فاصله گرفت و به دشمن آن بدل شد. هر حکمتی که خود را پایان راه بداند، دیگر حکمت نیست؛ بلکه آرامگاه نیندیشیدن است. در حالیکه اندیشیدن فقط در جایی زنده است که هنوز امکان خطا، تردید، کشف و بازاندیشی وجود داشته باشد. بخش بزرگی از تاریخ ما، تاریخ غلبه پاسخ بر پرسش بوده است. نتیجه اش به اینجا مختوم شد که جامعهای که میتوانست در پهنه مجهولات، پهلوانانه بیازماید و بیافریند و راههای ناشناخته را بگشاید، اندک اندک به جامعهای مبدّل شد که به جای پرسیدن، تصدیق و تائید میکرد. به جای آزمودن، گردن مینهاد و به جای آفرینش، به تکرار آنچه که پیشتر گفته شده بود، رضایت میداد. از آن روزی که ایرانیان از میدان همآوردی با تاریکیهای هستی واپس نشستند و شوق بلندپروازی در کشف و آفرینش را با امنیّت تقلید/متابعت/دنباله روی معاوضه کردند، «حکمت»، دیگر نام جستجوی حقیقت نبود؛ بلکه به مرجع نهایی پاسخها تبدیل شد. در چنین فضایی، پرسش نه آغاز دانایی؛ بلکه نشانه کم ایمانی و شُبهه تلقی شد و شکّ، که مادر هر شناختی است، به جرمی نابخشودنی فروکاسته شد. نتیجه آن شد که ذهنیّت ایرانی، به جای آنکه در برابر مجهولات قد برافرازد، به پاسداری از پاسخهای از پیش آماده به فعلگی گمارده شد.
در این بستر، استعدادهای یک ملّت کهنسال و با تجربیات بسیار غنی، بیش از آنکه صرف کشف و ابداع و تجربه نو شوند، در نگارش و بازنویسی نصیحت نامهها، اندرزنامهها و تأییدنامهها مستهلک شدند؛ زیرا باور غالب چنین بود که حقیقت، پیشاپیش کشف شده است و جهان را رازی نمانده که در دستگاههای دینی و اعتقادی موجود برای آنها پاسخی یافت نشود [ = مسلمانان مصدر گیوتین اقتلویی معتقدند که همه مجهولات در آیات قرآن، معلوماتِ قطعی از ازل تا ابد هستند!؟]. هنگامی که همه پاسخها حاضر باشند، دیگر الزامی به سفرهای جستجویی نیست و هنگامی که سفر، بی معنا شود، انسان نیز از جوینده به مقلّد تنزل مییابد. بدینسان، آموزش و پرورش در ایران، به جای آنکه مدرسه پرسشگری باشد، به مکتبخانه اطاعت و تقلید تبدیل شد؛ یعنی جایی که نه انسانهای آفریننده؛ بلکه تابعان آمریّت پذیر تربیت یافتند. محصول چنین نظامی، نسلهایی بود که آموختند تأیید کنند، نه اینکه بیندیشند. تبعیّت کنند، نه اینکه بیافرینند و دنبالهرو باشند، نه اینکه راهگشا. جامعهای که افرادش توان برداشتن کوچکترین سنگ را از سر راه خویش نداشته باشند، چگونه میتواند بار تاریخ خود را بر دوش گیرد و آیندهای متفاوت بنا کند؟.
حکمت تعلیمی، در ذات خودش، با روح دانش و پرسشگری و بازکاوی انتقادی، ناسازگار است؛ زیرا دانش از دل نادانی و اراده معطوف به دانستن زاده میشود و از دالانهای شکّ و آزمون نیرو میگیرد. هر جا که حقیقت، نهایی و مناقشه ناپذیر اعلام شود، جستجو، بی معنا میشود و هر جا که جستجو بمیرد، نوآوری نیز به خاک سپرده میشود. در نتیجه، تقابل میان حکمت تعلیمی و آفرینندگی انسانی، نه یک اختلاف جزئی؛ بلکه رویارویی دو شیوه بنیانی زیستن است: یکی خواهان استمرار آنچه که بوده و هست و دیگری مشتاق زایش آنچه که هنوز نیست و مستلزم کاوش و یافتن است. جامعه ایرانی، قرنها زیر سایه حکمتهای غالب زیسته است؛ یعنی حکمتهایی که به جای پرورش روح جوان جوینده، پیرمغزی را فضیلت شمردهاند. آنچه که ایران را بارها از درون فرسوده است، بیش از هر چیز، سلطه نوعی پیرمغزی تاریخی بوده است. پیرمغزی نه به معنای سالخوردگی جسم؛ بلکه به معنای فرسودگی روح، ترس از ناشناخته و ناتوانی در آفرینش افقهای تازه است. روح پیر، روحی است که دیگر از ناشناختهها استقبال نمیکند و از خطر اندیشیدن میگریزد. چنین روحی ممکن است در کالبد جوانی بیست ساله نیز زندگی کند همانگونه که روحیّه جوانی و آفرینندگی میتواند در وجود سالخوردهای هشتاد ساله شعلهور باشد. از این منظر، تراژدی ایران را باید در سلطه استبدادی پیرمغزی جست. در چارچوبهایی زُمخت و خُشک که بارها شور جوانی و همآوردی با مجهولات را برنتابیده و هر جنبش برخاسته از اراده نو شدن را با خشونت و سرکوب پاسخ گفته و مرتکب قتل عام شده است.
فلاکت یک ملّت از جایی آغاز میشود که کودکان و نوجوانان و جوانانش پیش از آنکه فرصت بلوغ بیابند، به پیران مطیع تبدیل شوند. انسانهایی که عمرشان را در سایه پاسخهای آبا و اجدادی و بزرگان کپک زده سپری میکنند و هرگز جرئت نمیکنند خودشان پرسشی نو بر زبان آورند. اگر قرار باشد که ریشه مصائب ایران شناخته شود، باید آن را نه در جسارت جوانانی جست که دل به رویارویی با ناشناختهها میسپارند؛ بلکه در سلطه ذهنیّتی جستجو کرد که از پرسش و نوکاوی و تاریکی مجهولات میهراسد، از دگرگونی میگریزد و امنیّت تقلید را بر مخاطره آفرینش ترجیح میدهد. آینده هر جامعهای نه از دل اعتقادات تلقینی و تحمیلی و تزریقی؛ بلکه از دل انسانهایی زاده میشود که جرئت میکنند آنچه را که بدیهی انگاشته شده است، دوباره به دامنه پرسشگری فراخوانند. تاریخ تحوّلات کلیدی جوامع را نه حافظان پاسخهای کهنه؛ بلکه پهلوانان جویندگی میآفرینند. نزاع اصلی تاریخ معاصر ایران، نزاع میان جوان و پیر نیست؛ بلکه نزاع میان دو شیوه زیستن است. شیوهای که حقیقت را بسته و پایان یافته میخواهد و شیوهای که حقیقت را افقی گشوده و بی پایان میبیند. در یک سو، انسانِ مقلّد ایستاده است که امنیّت را در اطاعت از شرایع میداند و در سوی دیگر، انسانِ جوینده که حاضر است بهای آزادی اندیشیدن را با رنج و خطر بپردازد.
1- چاله های سردرگمی
هر گاه انسانها، توانایی یافتن راه را از دست بدهند و یا شهامت آفرینش راهی نو را در خویش خاموش کنند، خلائی پدید میآید که تنها یک فقدان ساده نیست؛ بلکه به تدریج به نیرویی ویرانگر تبدیل میشود. خلأ در آغاز، چون گودی کوچکی در مسیر زندگی فردی و اجتماعی ظاهر میشود، امّا رفته رفته به چالهای بدل میشود که انسان را در خود فرو میبلعد، افق دید او را محدود میکند و قدرت تشخیص و داوریاش را میفرساید. بزرگترین خطر برای یک ملّت، این نیست که با دشواریها روبرو شود؛ بلکه اینست که توان راهجویی و راهآفرینی را از دست بدهد و در انتظار دیگران برای تعیین مسیر خویش بنشیند. اگر از این چشم انداز به تاریخ معاصر ایران بنگریم، با روایتی تلخ و در عین حال آموزنده مواجه میشویم. تاریخ معاصر را نمیتوان تاریخ شکستها یا کامیابیها دانست؛ بلکه بیش از هر چیز، تاریخ جست و جوی راه در میان انبوهی از سر درگمیها محسوب کرد. نسلهای پیاپی کوشیدهاند که از بُن بستها عبور کنند. رنج بردهاند، مبارزه کردهاند، جان دادهاند و آرمانهای بزرگی را بر دوش کشیدهاند. امّا آنچه که کوششها را به تراژدی تبدیل کرده است، صرف وجود موانع نبوده؛ بلکه گرفتار شدن مکرّر در چرخهای بوده است که در آن، خروج از یک بُن بست به ورود در بُن بستی دیگر انجامیده است. با این حال، منشأ این چرخه هولناک کجاست؟. آیا سرگردانی، فقط محصول حوادث و شرایط بیرونی است؟ یا ریشهای عمیقتر در شیوه اندیشیدن و نگرش ما دارد؟.
شاید یکی از خطاهای تاریخی ما این بوده است که به جای آموختن هنر راهیابی، همواره در جست و جوی راهنما/پیشوا/قائد اعظم/مجتهد نستوه و امثالهم بودهایم؛ یعنی به جای پرورش انسانهای مستقل اندیش، به انتظار ظهور نجات بخشانی نشستهایم که وعده میدادند تا بار اندیشیدن را از دوش ما بردارند. از همینجا بود که راه جهنّمهای زمینی را برای خودمان بیل و کلنگ زدیم و بسیاری از کسانی که خود را منادی رهایی معرفی میکردند، ناخواسته یا آگاهانه به معماران و مهندسان سردرگمیهای تازه تبدیل شدند؛ زیرا هر گاه نیروی تمییز و تشخیص از مردمان گرفته شود و در اختیار گروهی محدود قرار گیرد، راه به تدریج، جای خود را به اطاعت میدهد و اندیشیدن به پیروی و مقلّدی فروکاسته میشود. حقیقتی که کمتر به آن توجّه کردهایم، اینست که هیچ مستبدی بدون آمادگی ذهنی برای اطاعت پدید نمیآید و هیچ مهندسِ سردرگم ساز بدون مشتریان سردرگمی دوام نمیآورد.
مسئله ایران، پیش از آنکه فقط استبداد خشونت مآب حکومتها، احزاب، ایدئولوژیها و مذاهب و ادیان و یا رهبران باشد، مسئلهای معرفتی و فرهنگی است. مسئله اینست که آیا ما میخواهیم خودمان بیندیشیم یا دیگران به جای ما بیندیشند و تصمیم بگیرند؟. آیا میخواهیم که راه را کشف و خلق کنیم، یا تنها از راههایی پیروی کنیم که دیگران برایمان ترسیم کردهاند؟. راه، کالایی نیست که بتوان آن را از جایی تهیّه کرد و در اختیار جامعه گذاشت. راه، محصول گفت و گو، تجربه، خطا، یادگیری، همکاری و مسئولیّت پذیری مشترک است. ملّتی که این حقیقت را دریابد، حتّا اگر بارها به زمین بخورد، هر بار خردمندتر برخواهد خاست؛ امّا ملّتی که سرنوشت خود را به مدّعیان واگذارد، حتّا در هنگام ظفریافتن نیز بذر شکستهای آینده را خواهد کاشت. باید در این باره اندیشید که چگونه میتوان شرایطی را پدید آورد که مردم، خودشان، توان راه یافتن را بازیابند. ارزش هر اندیشه ای، جنبشی و رهبری را نیز باید با همین معیار سنجید. آیا اقدامهایشان بر توانایی مردم برای اندیشیدن، تشخیص دادن و مسئولیّت پذیرفتن میافزاید، یا آنان را بیش از پیش محتاج هدایت و قیمومیّت میکند؟. سرنوشت ایران در گرو لحظهایست که ایرانیان دریابند هیچ شاهراهی بزرگتر از بلوغ فکری و اخلاقی خود آنان وجود ندارد. در آن لحظه، چالههای سردرگمی همچنان وجود خواهند داشت؛ امّا مردمی که هنر راهسازی را آموختهاند، دیگر در آنها خانه نخواهند کرد. آنان از هر بُن بست، راهی خواهند ساخت و از هر تاریکی، افقی برای دیدن.
2- بخیه زدن به طوفان
انسان تا زمانی که در اسارت ظواهر زندگی میکند، محکوم به تکرار خطاهای خویش است؛ زیرا واقعیّتها هرگز خود را آنگونه که هستند آشکار نمیکنند. آنها نخست در هیئت رویدادها، بحرانها، آشوبها و نتایج ظاهر میشوند و تنها ذهنی ژرفاندیش و تخیّلی نیرومند میتواند از لابلای این شمایلهای فریبنده عبور کند و به سرچشمه های پنهان آنها راه یابد. فهمِ ریشه ای از آنجا آغاز میشود که انسان از تماشای امواج دست بردارد و در جستجوی منشاء و علّتهایی برآید که در اعماق، امواج را پدید آوردهاند. بزرگترین خطای فرد و جامعه آن است که با نتایج، چنان درگیر شود که منشأ پیدایش آنها را از یاد ببرد. بسیاری از بحرانهایی که جوامع را به لرزه درمیآورند، در حقیقت ناگهانی نیستند؛ بلکه آنها سالیان دراز در تار و پود مناسبات اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و فکری انباشته میشوند تا سرانجام در قالب طوفان سهمگین آشکار شوند. آنچه که غافلگیرانه به نظر میرسد، تنها ظهور بحران است، نه پیدایش آن.
اگر تاریخ کهنسال ایران را فعلا به کناری نهیم و تنها به یک سده اخیر بنگریم، با الگویی تکرار شونده مواجه میشویم؛ الگویی که در آن بیشتر نیروهای سیاسی، اجتماعی و حتّا فکری - نظری، پس از وقوع هر بحران، همه توان خویش را صرف مهار پیامدها کردهاند، نه فهم ریشهها. گویی ذهنیّت غالب ما به جای آنکه در پی شناخت سرچشمه طوفان باشد، به ترمیم خرابیهای پس از آن دل بسته است. ما بارها کوشیدهایم طوفان را بخیه بزنیم، بی آنکه از خود بپرسیم چرا طوفان پدید آمد و از کدام شکافهای نهفته در بنیانهای جامعه سر برآورد. امّا طوفان، چیزی نیست که بتوان آن را بخیه زد. بخیه برای درمانِ زخم است، نه برای نیرویی که زخم را آفریده است. هر گاه جامعهای به ترمیم آثار بحران بسنده کند و از فهم علل آن بازماند، در حقیقت، خود را برای بحران بعدی آماده کرده است؛ زیرا علّتهای ناشناخته نابود نمیشوند. آنها در سکوت به حیات خود ادامه میدهند و در فرصتی دیگر، با چهرهای تازه و قدرتی بیشتر بازمیگردند. مسئله اساسی نه بحرانها؛ بلکه نوع نگاه ما به بحرانهاست. ذهنیّتی که تنها در چارچوب حادثه میاندیشد، ناگزیر اسیر حادثه خواهد ماند. امّا ذهنیّتی که در باره ریشهها میاندیشد، از سطح رخدادها فراتر میرود و به فهم نیروهایی دست مییابد که تحوّلات و تغییراتِ تاریخی را میسازند. تفاوت میان فرهنگها و تمدّنهای بالنده و جوامع گرفتار در چرخه تکرار، دقیقا در این نهفته است: یکی علّتها را موضوع اندیشیدن قرار میدهد و دیگری، معلولها را موضوع جدال و کشمکشهای لفظی و پرخاشهای عربده ای.
احتمالا عمیقترین بحران جامعه ما نه اقتصادی باشد، نه سیاسی و نه حتّا فرهنگی؛ بلکه بحران در شیوه اندیشیدن یا کلّا نیندیشیدن باشد. جامعهای که پرسشهایش پیرامون نتایج شکل میگیرند، هرگز به شناخت سرچشمهها نخواهد رسید. ما غالبا میپرسیم چه رخ داد؛ امّا کمتر میپرسیم چرا رخ داد. در باره پیامدها سخن میگوییم؛ ولی در باره بنیانهایی که پیامدها را ممکن ساختهاند، سکوت میکنیم. سکوت، خودش یکی از ریشههای اصلی تداوم بحرانهاست. در چنین وضعیّتی، حتّا آموزش، سیاست، فرهنگ و ادّعای روشنفکری نیز ممکن است به بخشی از مسئله تبدیل شوند؛ زیرا هنگامی که اندیشیدن جای خود را به واکنش دادن بدهد، نهادهایی که باید کاشف حقیقت باشند، به مدیران بحرانهای پی در پی تبدیل میشوند. آنان به جای آنکه چراغی برای دیدن تاریکی برافروزند، به جابجا کردن سایهها به نام روشنگری مشغول میشوند. نخستین وظیفه هر جامعه ای که خواهان آزادی و بلوغ فکری است، آموختن هنر ریشه شناسی مُعضلات است. ریشهشناسی، یک فضیلت و درسِ دانشگاهی نیست؛ بلکه شرط بقاست. هیچ ملّتی با انباشت تجربههای تلخ به هنر خردورزی در عرصه های مختلف زندگی اجتماعی و کشورداری نمیرسد، مگر آنکه بتواند علّتهای تلخیهای تاریخ و جامعه خود را بشناسد. تجربهای که به فهم نینجامد، تنها تکرار رنج است. اگر از معدود استثناهای تاریخ معاصر چشم بپوشیم، میتوان گفت بخش بزرگی از کنشهای سیاسی و اجتماعی ما بر مدار «بخیه زدن به طوفانها» گردش کرده است. اماّ آینده از آنِ ملّتهایی نیست که در میان ویرانهها استاد مرمّتکاری و رفوگری باشند؛ بلکه آینده از آنِ ملّتهایی است که پیش از ویرانی، دلایل پنهان ویرانگری را کشف میکنند؛ چونکه سرنوشت جوامع را وقوعِ طوفانها تعیین نمیکنند؛ بلکه شیوه مواجهه مردمان با طوفانهاست که آینده را رقم میزند. مردمانی که تنها با نتایج حوادث میجنگند، همواره شکست خوردگان تاریخ هستند؛ امّا آنان که جرئت میکنند به ژرفای علّتها فرو روند، امکان آن را مییابند که نه فقط حوادث؛ بلکه مسیر ناگوار و فلاکتبار تاریخ خویش را دگرگون کنند.
3- نمیدانم، شاید!
فروتنیِ دانشورزانه فقط خصلتی اخلاقی یا رفتاری ستودنی نیست؛ بلکه یکی از عالی ترین دستاوردهای خردورزی انسانی است. هر انسانی میتواند بیاموزد، حفظ کند و تکرار کند؛ امّا تنها اندکی از آدمیان به مرحلهای از ژرفاندیشی، تیزبینی و استعدادِ اندیشیدن و فکر و ایده آفریدن میرسند؛ طوریکه دریابند میان آنچه که میدانند و آنچه که هنوز در تاریکی ناشناختهها پنهان است، فاصلهای عظیم وجود دارد. به همین دلیل، «نمیدانم» برای ذهنیّت فرهیخته و شخصیّت فرزانه، اعتراف به ضعف نیست؛ بلکه اعتراف به عظمت حقیقتِ مجهول است. همچنین «شاید»، نشانه تزلزل فکری نیست؛ بلکه گواه اینست که انسان هنوز اسیر بتهای ذهنی خویش نشده و راه بازنگری را بر خود نبسته است. مشکل از جایی آغاز میشود که انسانها دانستههای محدود خویش را به حقیقتی مطلق تبدیل میکنند. در این هنگام، دانش به جزمیّت بدل میشود و اندیشیدن، از جست و جوی حقیقت به نگهبانی از عقاید خود فرو میکاهد. بسیاری از فجایع بزرگ نه از دل تردیدهای سنجیده؛ بلکه از دل اعتقادات مقدّس و علمی نما سر برآوردهاند. جایی که انسانی میگوید «شاید خطا کنم»، هنوز امکان اصلاح وجود دارد؛ امّا وقتی که کسی میگوید «من، حقیقت را در اختیار دارم»، راه هر اصلاحی را پیشاپیش بسته است.
هنگامی که جامعهای به بن بستهای فرساینده، بحرانهای مُزمن و ناکامیهای تاریخی گرفتار میشود، نباید تنها به نتایج اندوهبار حوادث نگریست. مهمتر از فاجعه، ذهنیّتی است که فاجعه را ممکن ساخته است. باید پرسید چه نوع انسانهایی در مقام «تصمیمگیری» بوده اند و رسیدهاند و هنوز مصدر تصمیمگیری هستند؟ چه نوع نگرشی بر فرهنگ جامعه، سایه افکنده است؟. آیا میدان به کسانی داده شده که همواره آماده بازاندیشی و تصحیح خطاها و اشتباهها و کژفهمیهای خویش بودهاند یا به آنانی که خطاناپذیری را فضیلت و عین عبادت الهی - علمی میپنداشتند و هنوز میپندارند؟. احتمالا ریشه بسیاری از شکستهای تاریخی را نه در کمبود دانش؛ بلکه در فقدان فروتنیِ معرفتی باید جست؛ زیرا مشکل اساسی این نیست که انسانها نمیدانند؛ بلکه مشکل اینست که اغلب مردمان نمیدانند و در عین حال تصوّر میکنند که میدانند. نادانی، تا زمانی که به ناآگاه بودن خود، آگاه باشد، خطر چندانی ندارد؛ امّا هنگامی که جامه اعتقاد قطعی بر تن میکند، به نیرویی ویرانگر تبدیل میشود. هیچ خطری برای یک جامعه، بزرگتر ازاین نیست که نادانی، خود را به صورت دانایی عرضه کند و دانایی، به دلیل فروتنی ذاتیاش، ضعیف و مردّد به نظر آید.
با این حال، در اینجا باید از یک لغزش فکری نیز پرهیز کرد. ستایش «نمیدانم» نباید به ستایش بی تصمیمی و ناتوانی در داوری تبدیل شود. جامعهای که فقط تردید کند و هرگز تصمیم نگیرد نیز راهی به سوی آینده نخواهد یافت. مسئله این نیست که یقین را با تردید جایگزین کنیم؛ مسئله اینست که یقینهای خود را همواره بیازماییم و به محک بزنیم. فرزانگی نه در سکون میان دانستن و ندانستن؛ بلکه در رفت و آمد پیوسته میان این دو نهفته است. جامعهای بالنده است که در آن، افراد بتوانند با قاطعیّت عمل کنند، امّا هرگز خطاپذیری و ترمیم خطاها و پذیرش مسئولیّت اشتباهات خود را فراموش نکنند و تقبّل کنند. چنین جامعهای حتّا اگر به کرّات، مرتکب اشتباه شود، هنوز امکان بازگشت دارد؛ زیرا اعتراف به امکان خطا، دروازه اصلاح را باز نگه میدارد. امّا جامعهای که رهبران، نخبگان، پیشاهنگان مدّعی یا تحصیل کردگان و آکادمیکرها و کنشگرانش، خود را مالک حقیقت نهایی بدانند، دیر یا زود در زندان اعتقادات خویش گرفتار خواهند شد.
شاید یکی از تراژدیهای بزرگ تاریخ ما این باشد که اغلب اوقات، شیفته کسانی شدهایم که با اطمینان سخن میگویند، نه با بصیرت و دانش انتقادی. ما گرفتار اشخاصی بوده ایم که پاسخهای حاضر و آماده دارند، نه پرسشهای عمیق. ما بارها صدای آرام و متفکّرِ «شاید» را نشانه ضعف پنداشتهایم و فریاد پُر طنینِ «قطعا» را نشانه قدرت. حال آنکه، حقیقت غالبا در جایی میان این دو سکونت دارد. نه در جزمیّت کور و نه در تردید فلجکننده؛ بلکه در شجاعت اندیشیدنی که هم توان تصمیم گرفتن دارد و هم توان بازنگری. در نتیجه نباید پرسید که چرا در زندگی جمعی خویش با بحرانها و بُن بستها روبرو شدهایم؛ بلکه باید پرسید که کدام فضیلت را بیش از همه ارج نهادهایم. آیا فروتنیِ جوینده حقیقت را گرامی داشتهایم یا غرورِ مدّعیِ حقیقت را؟ و سرانجام، شاید سرنوشت یک ملّت را نه میزان دانستههایش؛ بلکه کیفیّت پیوندش با نادانستههایش تعیین کند؛ زیرا فرهنگها، زمانی راکد میشوند و تمدّنها، زمانی رو به زوال میروند که مردمان به پایان پرسشها رسیدهاند و زمانی دوباره زاده میشوند که شهامت کنند، بگویند که «آنچه را که میدانیم، شاید کمتر از آن باشد که میپنداریم، و آنچه را که نمیدانیم، شاید سرآغاز آزادی ما از غُل و زنجیر اسارتهای کهنه ما باشد».
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
اندیشیدن در باره ماهیّت قدرت؛ نه نمادهای قدرت
مطلب ذیل را دیروز در سایت «ایران امروز» در پای مطلب آقای یزدانی نوشتم که متاسفانه منتشر نشد. لینک مطلب ایشون را در آخر نظرم گذاشته ام جهت اطّلاع.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
///////////////////////////////////////
درود بر آقای یزدانی گرامی،
هدف من، نه دفاع از ساواک است. نه محکوم کردن آن. من مورّخ نیستم و وظیفه خودم را داوری کردن در باره تاریخ عصری از اعصار ایران نمیدانم. بیان تجربیات شخصی از دوره ای خاصّ به معنای قضاوت نهایی و قطعی کردن در باره آن دوره نیست. کیفیّت هر تجربه و نتیجه گرفتن از آن در هر بُعدی را نمیتوان قطعیّت جامع برای قضاوت کردن در باره دوره ای محسوب کرد. من کوشیده ام فقط به نکاتی شایان تامّل اشاره کنم به امید فراتر کاویدن و تامّلات پیگیر.
این نوشته شما، با وجود اینکه حاوی اطّلاعات تاریخی، ارجاعات متعدّد و نسبتا منسجم است، ولی هنوز در سطح «محاکمه ساواک» باقی میماند و کمتر به لایهای عمیقتر؛ یعنی «ماهیّت قدرت»، «روانشناسی سلطه»، «چرخه بازتولید استبداد» و «مناسبات قربانی و جلّاد در تاریخ» نفوذ میکند. شما پیشاپیش فرض گرفته اید که مسئله صرفا ساواک است. اما آیا واقعا ساواک، مسئله است یا فقط یکی از تجلّیّات و ارگانی از مسئلهای عمیقتر؟. پرسش اساسی اینست که اگر ساواک هرگز وجود نداشت، آیا ساختار قدرت نظام شاهنشاهی پهلوی الزاما به سوی شکل دیگری از کنترل و سرکوب نمیرفت؟. آیا مشکل در یک سازمان امنیّتی بود یا در منطقی که هر قدرت متمرکز، خود را تجسّم حقیقت، ملّت و نظم میپندارد؟. این پرسش، ما را از سطح رویدادهای تاریخی به قلمرو فلسفه قدرت میبرد. شما از شکنجه، سرکوب و خفقان سخن میگوید. امّا پرسش مهمتر اینست که چرا جامعهای که خودش قربانی سرکوب بوده، پس از چند دهه هنوز قادر است نمادهای سرکوب را بازتولید کند؟. چرا بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی، به جای دفاع از آزادی، دوباره به نماد یک دستگاه امنیّتی پناه میبرند؟. این فقط مسئله ساواک نیست. این مسئله انسان است. این همان چیزی است که نیچه آن را «اراده معطوف به قدرت» مینامید. مردم غالبا با استبداد مخالفت نمیکنند چون استبداد را بد میدانند؛ بلکه با استبدادی مخالفت میکنند که خودشان قربانی آن هستند. امّا اگر فرصت پیدا کنند، چه بسا همان الگو را بازتولید کنند. نقدی که شما بر پادشاهیخواهان ابراز میکنید، باید متقابلا متوجّه بخشی از نیروهای انقلابی 1357 نیز بشود. آیا انقلابیون دیروز، هنگامی که به قدرت رسیدند، دقیقا همان ساز و کارهای سرکوب را با نامی دیگر بازسازی نکردند؟. اگر پاسخ، مثبت باشد، آنگاه مسئله نه ساواک است و نه جمهوری اسلامی.
مسئله، «فرهنگ سیاسیِ شیفته قدرت و جاه طلبی» است. شما از بحران مشروعیّت [بهتر است بگوییم لژیتیماتسیون یا به عبارت دقیقتر و ایرانی اش، فقدان فرّ حسب فرهنگ سیاسی ایرانیان] سخن میگویید، اما کمتر به این تناقض میپردازید که بسیاری از نیروهای سیاسی مخالف شاه، خودشان حسب مکتوبات و نشریه ها و اعلامیه هایشان، هیچ اعتقادی به آزادی سیاسی نداشتند. پرسش مهم اینست که اگر فردا تمام قدرت به دست مخالفان شاه میافتاد، آیا آنان جامعهای آزادتر میساختند؟. تاریخ بعد از انقلاب 1357، پاسخ بسیار تلخی به این سؤال داده است. از این نظر، نقد شما گر چه در باره ساواک معقول است، امّا هنوز به اندازه کافی توضیح دهنده دلایل کلیدی و ریشه ای نیست؛ زیرا هنوز در چارچوب دوگانه «سرکوبگر/سرکوب شونده» صحبت میکنید. من میپرسم که آیا سرکوب شونده همیشه حامل آزادی است؟ پاسخ، قطعا منفی است. قربانی دیروز میتواند جلّاد فردا باشد. شما نوعی اطمینان بیش از حدّ به برخی از روایتهای تاریخی دارید. بسیاری از خاطرات نقل شده از زبان مقامات پهلوی، پس از سقوط رژیم نوشته شدهاند. آیا خاطرات بازماندگان قدرت را میتوان بی واسطه، حقیقت تاریخی دانست؟. آیا این افراد نمیکوشیدند سهم خود را در شکست رژیم کاهش دهند و مسئولیّت را به گردن ساواک یا شاه بیندازند؟. چرا باید روایت «فردوست، علم، بختیار یا حتّا بانو فرح پهلوی» را بدون واکاوی منافع و موقعیّت آنان بپذیریم؟ . هر روایت تاریخی، خودش نیازمند تفسیر و بازشکافی است. نه فقط ساواک؛ بلکه روایت ضدّ ساواک نیز باید نقد شود. شما میپرسید که آیا هدف از این رژه، تطهیر ساواک بوده است؟. امّا باید در اصل پرسید که چرا جوامع در لحظات ناامنی، بیش از آزادی، مشتاق اقتدار میشوند؟. این فقط در باره ایران مصداق ندارد. این پدیده را میتوان از آلمان دههی 1930 تا بسیاری از جوامع معاصر مشاهده کرد. انسان خسته، مضطرب و ناامن، اغلب آزادی را قربانی وعده نظم میکند. در چنین وضعیّتی، نمادهای امنیّتی و اقتدارگرا جذاب میشوند. بنابر این، رژه نمادهای ساواک را نباید صرفا نوستالوژی سیاسی دانست؛ بلکه باید آن را نشانهای از یک بحران عمیقتر روانی و اجتماعی فهمید. منظورم بحران اعتماد مردم به امکان آزادی. وقتی مردم از آزادی ناامید میشوند، به قدرت پناه میبرند. وقتی از بی نتیجه ماندن گفت و گو و اعتراضهای مسالمت آمیز مأیوس و سرکوب میشوند، متعاقبش مشت آهنین را ستایش میکنند. وقتی که از پیچیدگی سیاستهای دروغگویی و مزوّری و ریاکاری و خُدعه گری خسته میشوند، به دنبال منجی میگردند. من از شما و دیگر خوانندگان محترم میپرسم که اگر فردا ثابت شود که ساواک در برخی حوزهها کارآمدتر از نهادهای امنیّتی جمهوری اسلامی بوده است، آیا این کارآمدی میتواند شکنجه را توجیه کند؟. اگر پاسخ مثبت باشد، آنگاه انسان، آزادی را به سود کارآمدی قربانی کرده است. اگر پاسخ، منفی باشد، آنگاه باید پذیرفت که هیچ توسعه، امنیّت، نوسازی یا ثباتی نمیتواند ارجمندی انسان را قربانی کند. بسیاری از مدافعان گذشته و حالِ همه نظامهای اقتدارگرا از پاسخ شرافتمندانه به این پرسش میگریزند؛ زیرا مسئله نهایی نه شاه است، نه ساواک، نه جمهوری اسلامی. مسئله این است که آیا انسان را وسیله میدانیم یا غایت؟ اگر انسان صرفا ابزاری برای حفظ حکومت، انقلاب، امنیّت، دین، ملّت یا توسعه باشد، آنگاه «ساواک، مجمع الجزایر گولاگ، گشتاپو، پلیس سیاسی استالینی، دادگاههای تفتیش عقاید، کمیته های انقلابی و هر دستگاه سرکوب دیگری» فقط نامهای متفاوت یک حقیقت واحد خواهند بود. حقیقتی که رویدادهای تاریخی در جوامع بشری، بارها آنها را فاش و رسوا کرده و بر این نکته تاکید کرده اند که هر قدرتی که خود را فراتر از نقد بداند، دیر یا زود به دشمن همان مردمانی تبدیل میشود که ادّعا میکند برای نجات آنان به وجود آمده است. از این لحاظ میتوان گفت که شما بیش از اندازه در باره «ساواک» غُلو میگویید و کمتر در باره «انسانِ شیفته قدرت و اقتدار». برغم اینکه ساواک از میان رفت، امّا میل به تسخیر و انحصاری کردن قدرت هنوز زنده است؛ یعنی همان سائقه و میلی که دیروز سلطنت را مقدّس توجیه میکرد، امروز جمهوری اسلامی را توجیه و تبرئه و تقدیس میکند و فردا ممکن است هر استبداد تازهای را به نام سکولار و مدرنیته و مدرن و پست مدرن و آته ایسم و غیره و ذالک توجیه و وجهه تراشی حتّا علمی و راسیونالیستی جلوه دهد. مسئله اصلی تاریخ ایران شاید نه یک سازمان امنیّتی خاصّ؛ بلکه ناتوانی مزمن ما ایرانیان در محدود کردن قدرت و تقدیس نکردن آن باشد. در این معنا، خطرناکترین چیز نه احیاء ساواک؛ بلکه بازگشت ذهنیّتی است که همواره آماده است به نام نجات کشور، آزادی را قربانی و سرکوب و ممنوع کند.
بی تردید، بررسی تاریخی [کار مورّخان بی غرض و بی مرض و جوینده شناخت] این سازمان ضروری است؛ سازمانی که در حافظه جمعی و روایتهای شایع و رایج در بخشی از جامعه ایران با سانسور، سرکوب، بازداشتهای سیاسی، شکنجه و کنترل گره خورده است. امّا اگر بحث در همین سطح متوقف شود، شاید مهمترین پرسش نادیده گرفته شود. پرسش واقعی این نیست که ساواک چه بود؛ بلکه این است که چرا هنوز کسانی آرزوی بازگشت آن را دارند؟. این پرسش، ما را از دامنه رویدادهای تاریخی به گستره فلسفه و اندیشیدن در باره انسان ایرانی سوق میدهد. اگر ساواک صرفا یک سازمان امنیّتی بود که در گذشته از میان رفته است، چرا نام آن هنوز قادر است احساسات، امیدها و هراسهای سیاسی را برانگیزد؟. چرا نماد آن برای گروهی الهامبخش و برای گروهی دیگر یادآور رنج و تحقیر است؟. آیا مسئله فقط اختلاف در روایتهای تاریخی است یا با حقیقتی عمیقتر در باره روان انسان و پیوند او با قدرت روبرو هستیم؟.
خطاست اگر تصوّر کنیم که قدرت فقط از طریق زور حکومت میکند. قدرت از طریق شکل دادن به ذهنیّت انسانها نیز عمل میکند. خطرناکترین شکل سلطه آن نیست که مردم را به اطاعت وادار کند؛ بلکه آن است که مردم را به ستایش آنچه بر آنان سلطه دارد ترغیب نماید. در نتیجه، مسئله اصلی نه خود ساواک؛ بلکه امکان تبدیل شدن هر نهاد سرکوبگر به موضوع نوستالوژی و تقدیس است. شاید ناگوارترین پرسش، این باشد که آیا انسانها واقعا خواهان آزادی و آزادزیستی هستند یا اینکه فقط میخواهند که قدرت در دست کسانی باشد که به آنان تعلّق خاطر دارند؟ اگر فردی با زندان، سانسور و سرکوب مخالف باشد، امّا همان اعمال را هنگامی که از سوی گرایش/تشکیلات/سازمان/حزب/گروه و غیره و ذالک محبوبش انجام میشود توجیه کند، آیا او مدافع آزادی است یا صرفا مدافع قدرت مطلوب خویش؟. با گذشته های دور کاری ندارم فعلا، امّا تاریخ معاصر ایران، مملوّ از این تراژدی است. بسیاری از کسانی که روزگاری قربانی سرکوب بودند، هنگامی که به قدرت رسیدند، خودشان به بازتولید همان ساز و کارها پرداختند. گویی مسئله نه تغییر ساختار سلطه؛ بلکه جابجایی صاحبان سلطه بوده است. در اینجاست که باید از خود پرسید که آیا انقلابها همواره علیه استبداد رخ میدهند، یا گاهی فقط نبردی میان دو صورت متفاوت از استبداد هستند؟ این پرسش، نه تنها متوجّه حکومت عصر پهلوی؛ بلکه متوجّه بسیاری از نیروهای سیاسی مخالف آن نیز هست؛ زیرا هیچ تضمینی وجود ندارد که قربانی دیروز، حامل آزادی فردا باشد. رنج کشیدن، به خودی خود، فضیلت سیاسی نمیآفریند. قربانی میتواند به همان اندازه جلّاد و شیفته سلطه باشد. امّا این حقیقت تلخ فقط به سازمان ساواک، تعلّق نداشت. هر قدرتی که خود را تجسّم ملّت، دین، انقلاب یا حقیقت مطلق بداند، دیر یا زود به همین نقطه ای میرسد که ساواک رسیده بود. من بر این اندیشه ام که آنچه باید نقد شود، نه فقط یک نهاد کشوری؛ بلکه ساختار ذهنیّتی است که امکان ظهور مداوم چنین نهادهایی را فراهم میکند. به همین دلیل، پرسش اصلی در باره رژه نمادهای ساواک این نیست که برگزارکنندگان آن چه میاندیشند؛ بلکه این است که جامعهای که تجربه تلخ استبداد را پشت سر گذاشته، چرا هنوز در برابر نمادهای اقتدارگرایی صدمه پذیر است؟. چرا بخشی از جامعه، به جای آنکه آزادی را معیار داوری قرار دهد، کارآمدی، نظم یا اقتدار را معیار قرار میدهد؟.
آیا ممکن است انسانها در اعماق وجود خود بیش از آزادی، تشنه امنیّت باشند؟ و اگر چنین است، آیا آزادی همواره در معرض قربانی شدن به پای وعده امنیّت نخواهد بود؟. حکومتها زمانی فرو میپاشند که زمامدارانشان توان شنیدن حقیقت را از دست بدهند. هنگامی که میان خودشان و جامعه، دیواری از ترس، چاپلوسی و خودفریبی و قتل عام و دروغ برپا میکنند. هنگامی که گزارشهای مطلوب را جایگزین واقعیّتها میکنند. هنگامی که صدای منتقد را دشمنی تلقی میکنند و هشدار را توطئه مینامند. سرنوشت ساواک تنها سرنوشت یک سازمان امنیّتی نیست؛ بلکه داستان شکست هر قدرتی است که میکوشد به جای فهم مناسبات اجتماعی و دولتها و فرهنگ مردمان جامعه، آنها را تحت کنترل اعتقادات حکومتی در آورند. سرنوشت آینده ایران، نه در پاسخ به این پرسش که چه کسی حکومت خواهد کرد؛ بلکه در پاسخ به پرسشی عمیقتر نهفته است. اینکه آیا ایرانیان خواهند توانست قدرت را محدود کنند، یا بار دیگر آن را تقدیس خواهند کرد؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک مطلب آقای یزدانی: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/127870/