رفتن به محتوای اصلی
پنج‌شنبه 25 تیر 1405 - Thursday, 16 July 2026

از کابوسِ نکبتهای الهی و عادّی شدنهای جنایت و تبهکاری

از کابوسِ نکبتهای الهی و عادّی شدنهای جنایت و تبهکاری

تاریخ نگارش:07/06/2025

از کابوسِ نکبتهای الهی و عادّی شدنهای جنایت و تبهکاری
[هر چه بگندد، نمکش میزنند، وای به روزی که بگندد نمک]

حکومت چیست؟. دولت چیست؟. مجلس چیست؟. قانون اساسی چیست؟. حقوق شهروندی چیست؟. سیاست چیست؟.  وظیفه و تکلیف ارگانهای کشورداری چیستند؟. منظور از تشکیل جامعه و باهمزیستی انسانها چیست؟. هدف از اقتصاد و برنامه ریزی برای امکانهای بهزیستی انسانها چیست؟. دیپلماسی و همسایه داری یعنی چه؟. چرا باید تحصیل کرد؟. تکنیک و امکانهای راهبردی آن برای چیستند؟. و صدها پرسش از این دست به حیث گستره مسائل ایران از دوران مشروطیّت تا امروز، مطرح بوده اند. پاسخ کلیدی امّا این نیست که معنای پرسشهای فوق بر شالوده نظریّه ها و ایده ها و تئوریهای شناخته شده چیستند؛ بلکه پرسش اصلی و تعیین کننده اینست که چرا تا کنون چنین مفاهیمی در جامعه ایرانی نتوانسته اند بازتاب دهنده معنای اصیل و عمیق اندیشیده خود باشند و تنها به حیث ابزاری و بهانه ای محسوب شده اند برای سرکوب و غارت و چپاول ایران و قتل عام مردمان و تجاوز به نوامیس و تخریب روح و روان ایرانیان؟. چرا آنچه که باید مُجری درمانگری و پاسخگویی به چرایی تصمیمها و نتایج ناشی از آنها و مسئولیّت در قبال مُعضلات و مسائل و مشکلات باهمزیستی مردمان ایران بدون هیچ تبعیضی باشد، به ابزار قهقرایی و فلاکت و ذلّت و متلاشی شدن فرهنگ و پاشیدن شیرازه اجتماع و نابودی زندگی و جان و هستی و نیستی مردمان ایران انجامیده است؟. چه چیزهایی باعث شده اند که مفاهیم کشورآرایی و میهنداری و همسایه دوستی در چارچوب جغرافیای ایران، به شدّت از معنای خود خالی شوند و به ضدّ خودشان تبدیل شوند؟. اساسا موضوع سیاست، در ژرفترین معنای خود، چه نسبتی با امکان باهمزیستی انسانها دارد؟. اینها پرسشهایی صرفا نظری یا حقوقی نیستند؛ بلکه به هستی اجتماعی انسانها بازمیگردند، به امکان یا ناممکن شدن زندگی مشترک که به درون کارکرد یک نظم پایدار و معنادار منوط هستند.
آنچه که در برابر ما قرار دارد، فقط مجموعه‌ای از پرسشهای پراکنده در باره نهادهای سیاسی و اجتماعی نیست؛ بلکه با یک بحران بنیانی در «معنا» مواجه‌ایم؛ یعنی بحرانی که مفاهیم کلیدی زیست جمعی، از درون تهی شده و میان «نام» و «کارکرد»، شکافی تاریخی و فرساینده شکل گرفته است. در سنّت اندیشه سیاسی – طبق آنچه تا کنون اندیشیده و تجربه و زیسته شده است - ، این مفاهیم نه به عنوان ابزارهای صرفِ قدرت؛ بلکه به مثابه صورتبندیهایی برای مهار خشونت، تنظیم دادگزاری، و تثبیت امکان گفتگوی جمعی فهم میشوند. حکومت [=État/State/Staat]، در معنای کلاسیک خود، تجسّد عقلانیّت تاریخی - فرهنگی جامعه است. قانون اساسی، مرزگذاری میان قدرت و تجاوز و تعرّض است و حقوق شهروندی، صورت نهادی شده کرامت و ارجمندی انسانی در درون نظم سیاسی محسوب میشوند. امّا مسئله اساسی اینست که چرا این مفاهیم در تجربه تاریخی جامعه ایرانیان به جای آنکه حامل سامانبندی و دادگزاری باشند، به تدریج، دچار فرسایش معنایی شده و در سطحی از کارکردهای ابزاری یا حتّا متضاد با معنای اولیّه خود قرار گرفته‌اند؟.
هنگامی که میان مفهوم و واقعیّت، شکاف میافتد، زبان سیاست دیگر نه ابزار فهم؛ بلکه به پوششی برای پنهان کردن واقعیّت بدل میشود. در چنین وضعی، نهادها ممکن است همچنان پا بر جا باشند، امّا معنای اصیل خود - یعنی خدمت به زیست مشترک انسانی - را از دست بدهند و به ساز و کارهایی برای بازتولید دوام خود در خدمت حاکمان تبدیل شوند. از این منظر، پرسش در باره اقتصاد، آموزش، دیپلماسی، تکنیک و برنامه ریزی نیز در همین افق قرار میگیرد. اقتصاد، اگر از افق دادگزاری و بهبود معیشت و بهزیستی عمومی جدا شود، به ماشین تولید نابرابری بدل میشود. آموزش، اگر از پرورش و بالندگی آگاهی انتقادی فاصله بگیرد، به بازتولید انفعال ساختاری و مقلّدی و تکرار و بازخوری کهنه اعتقادات نزدیک میشود و تکنیک، اگر از اخلاق و مسئولیّت اجتماعی تهی شود، به گسترش بی مهار توانایی بدون خردورزی می انجامد. دیپلماسی نیز، در غیاب عقلانیّت باهمزیستی، از هنر تنظیم تفاهم به ابزار تشدید فاصله ها و خصومتها و نفرتها و کشمکشهای آزارنده فرو میکاهد.
در این میان، مسئله مرکزی نه صرفا نقد یک وضعیّت خاصّ؛ بلکه فهم ساز و کار «تهی شدگی مفاهیم» است؛ برآیندی که طی آن، واژه ها باقی میمانند، امّا معنای زنده و تاثیرگذار خود را از دست میدهند. در چنین شرایطی، سیاست به جای آنکه عرصه حل مسئله باشد، به میدان تثبیت شکاف میان زندگی و قدرت تبدیل میشود. حتّا میتوان گفت که هر گاه فاصله میان نهادها و امکان پاسخگویی افزایش یابد، و هر گاه ساز و کارهای نظارت، نقد و بازاندیشی - به هر دلیلی که میخواهد باشد -،  تضعیف شوند، در نتیجه، نظام سیاسی به تدریج دچار نوعی «انسداد در بازنمایی واقعیّت» میشود؛ یعنی واقعیّت اجتماعی، دیگر به درستی در سطح تصمیمگیری بازتاب نمییابد. این همان لحظه‌ای است که بحران، از سطح کارکردی به سطح معنایی ارتقا مییابد. در این زمینه باید به یک نکته مهم نیز توجه داشت. فروکاستن این وضعیّت به یک فاکتور واحد یا یک علّت منفرد، خودش نوعی ساده نگریست. بحرانهای سیاسی و اجتماعی، معمولا حاصل تلاقی فراز و نشیبهای تاریخ اجتماعی، ساختار درهمتنیده مناسبات انسانی، فرهنگ سیاسی، اقتصاد و نقش قدرت و شکلهای نهادینه مراودات میان دولت و جامعه‌ هستند. بنابر این، تحلیل این وضعیّت نیازمند پرهیز از تقلیل گرایی و پذیرش پیچیدگی چند لایه آن است.
با این حال، در دل این پیچیدگی باید پرسید که چگونه میتوان دوباره میان «مفهوم» و «زندگی»، میان «قانون» و «دادگزاری»، و میان «قدرت» و «مسئولیّت»، پیوندی زنده برقرار کرد؟؛ زیرا خطر اصلی نه صرفا در خطاهای تاریخی؛ بلکه در عادی شدن بی معنایی است؛ به ویژه در جایی که جامعه به تدریج فراموش میکند که این مفاهیم اساسا برای چه اندیشیده و به وجود آمده‌اند. مسئله سیاست، اگر به سطح ژرف آن بازگردانده شود، نه فقط مسئله حکومتداری؛ بلکه مسئله امکان باهمزیستی انسانی است. از این لحاظ، هر نوع داوری سیاسی، ناگزیر حامل یک پرسش اخلاقی و فلسفی نیز هست. آیا نظم موجود و قدرت حاکم، همچنان حامل امکان زندگی مشترک عادلانه است، یا در مسیر بازتولید شکافها و فرسایش معنا حرکت میکند؟. پاسخ به این پرسش، نه در قالب نفی یا تأیید ساده؛ بلکه در توانایی ما برای اندیشیدن دوباره در باره نسبت میان انسان، قدرت و معنا نهفته است. شاید سیاست، چیزی جز هنر بازاندیشی مداوم نباشد. تلاشی بی وقفه برای آنکه زندگی انسانی، در میان ساختارهای قدرت، معنای خود را به کلّی از دست ندهد. در این معنا، سیاست نه فقط مدیریّت مسائل کشور و مناسبات با دیگر کشورهای جهان؛ بلکه همچنین نوعی مراقبت از امکان معناست. مراقبتی که اگر از دست برود، جامعه نه فقط دچار بحران حکومت؛ بلکه دچار خاموشی تدریجی تفکّر انتقادی و شهامت نداشتن برای گلاویز شدن با مُعضلات اجتماعی خواهد شد.
حقیقت تلخ این است که با سیطره یابی حکومت ولایت فقاهتی، جامعه ایرانیان به قعر نکبتهایی در غلتیده است که مسبّب و مُجری آنها را میتوان با دلایل قویمایه و متّقن به زمامدارانی منسوب کرد که تمام امکانها و ارگانهای کشورداری و میهن آرایی را در خدمت «شرایع اعتقاداتی و نصوص اسلامیّت و ترضیه سوائق و غرائز و امیال مومنان تابع و مطیع و گمارده دستگاه گیوتین الهی» به کار گرفته اند و از این طریق نه تنها هیچ خدمتی به اعتقادات شرعی و اسلامیّت نکرده اند؛ بلکه در نابودی ایران و مردمان و اسلامیّت و اعتقادات مردمان با شدّت و حدّت سرسام آوری شتاب داده اند و برای تمام جنایتها و تبهکاریهای که در این فاصله نیم قرنه مرتکب شده اند، هرگز به هیچ ارگانی و احدی پاسخگو نبوده اند و هنوزم نیستند. گردانندگان و مشارکین و ذینفعان و مدافعان حکومت فقاهتی در هیچ دادگاهی در هیچ نقطه ای از کره زمین و منظومه شمسی و دیگر منظومه های دارنده حیات انسانی، هرگز دفاع پذیر نیستند؛ زیرا مُجری و آمر خونریزی و تباهی و جنایت و تجاوز و قتل عام و اعدامهای وحشتناک و سرسام آور در حقّ جوانان و نوجوانان و زنان و دختران و مردمان ایران بوده اند تا امروز. گردانندگان حکومت فاجعه بار فقاهتی، هرگز لیاقت و استعداد و هنر کشورداری و میهن آرایی نداشته اند و تمام امکانهای کشور ایران و مردمانش را در جهت نابودی زندگی و خصومت ددّخویانه با دیگر جوامع بشری به هدر داده اند. تمام آنانی که بخواهند به هر طریقی به دوام و پشتیبانی و تائید و تصدیق این حکومت ضدّ جان و زندگی، اقدام کنند یا در صدد دفاع از آن بر آیند، همه بدون استثناء دستشان به خون مردمان ایران آلوده است؛ ولو در تمام عمرشان یک مورچه را نیز آزار نداده باشند. در جامعه ای که حکومتگرانش رسالت خود را نابودی جان و زندگی و تخریب و غارت و چپاول میهن بدانند؛ آنهم برای ترویج و تبلیغ و به کرسی نشاندن اعتقادات پوسیده خود، چنان حکومتگرانی با تمام پشتیبانانشان، مُجرم هستند و باید در پشت صندلی اتّهام گذاشته شوند. سکوت در جامعه ای که جنایتکاران حاکم بر آن با بی شرمی مطلق به جانستانی و آزردن زندگی، فعّال هستند، به معنای ذینفع بودن و همدستی و همداستانی با آنهاست. حکومت فقاهتی هرگز هیچ لژیتیماتسیونی ندارد و خلع و عزل و نابودی سراسر جزئیات دستگاه ترمیناتوری مخوف آن، نه تنها خدمت به ایران و مردمانش در جامعیّت وجودیست؛ بلکه خدمتی عظیم به جهانیان نیز هست. از خود بپرسیم که ما در این کارزار مسئولیّت انسانی و بشر دوستی و میهندوستی در کنار چه کسانی ایستاده ایم، آیا در کنار تبهکاران و جنایتکاران حاکم یا در کنار مردمان ایران و جهانیان؟.

1-    معیار ایرانی بودن

آنگاه که میگوییم «ما ایرانی هستیم»، دقیقا از چه چیزی و در باره چی سخن میگوییم؟. آیا صرفا به یک تولّد جغرافیایی اشاره میکنیم، یا به موضوعی ژرفتر که در ساحت آگاهی، فرهنگ، مسئولیّت و شیوه بودنِ ما در جهان ریشه دارد؟ و اگر ایرانی بودن چیزی بیش از یک تصادف تاریخی و جغرافیایی است، عیار آن چیست؟. با چه ترازویی میتوان اصالت این ادّعا را سنجید؟. هیچ ارزشی بدون معیار، تشخیص دادنی و سنجیدنی نیست. همانگونه که هیچ فلزی بدون عیار اعتبار نمییابد، هیچ هویّتی نیز بدون معیار روشن نمیتواند مدّعی معنا و اعتبار باشد. امّا مسئله اینجاست که ما قرنهاست در باره ایران سخن گفته‌ایم و نوشته ایم، بی‌ آنکه بر سر «عیار ایرانی بودن» به فهمی روشن دست یافته باشیم. هر گروهی کوشیده است معیار را با یکی از متعلّقات خودش یکی بگیرد. یکی مذهب و دین ایمانخواه را عیار ایران دانسته است، دیگری قومیّت را، آن یکی زبان را، دیگری نژاد را، و آن دیگری ایدئولوژی، حزب، سازمان، تشکیلات و حکومت یا قدرت سیاسی را. آیا چیزی که خودش بخشی از یک کلّ است، میتواند معیار سنجش آن کلّ باشد؟. آیا میتوان بخشی از ایران را [مثلا دیانت میترائی و مزدائی را/ اسلامیّت را/ بابیّت و بهائیّت را/مارکسیسم را و امثالهم را] بر سریر ایران نشاند و سپس همه چیز را با آن سنجید؟. خطای بزرگ ما شاید دقیقا از همینجا آغاز شده باشد؛ یعنی از جایی که میان «ترازو» و «آنچه در ترازو نهاده میشود» تمایز قائل نشده‌ایم. آنچه که باید سنجیده میشد، خودش به ابزار سنجش تبدیل شد!. آنچه که باید اعتبار خود را از یک افق بزرگتر اخذ میکرد، مدّعی شد که خودش منشا اعتبار است و از همان لحظه، نزاعی آغاز شد که هنوز نیز پایان نیافته است. نزاع میان اجزایی [= زیرمجموعه های تاریخ و فرهنگ ایرانیان] که هر یک میخواهند خود را معادل کلّ معرفی کنند. باید پرسید که اگر مذهب، دین ایمانخواه، قومیّت، زبان، نژاد، فرقه، حکومت و ایدئولوژی، عیار ایران نیستند، پس خودِ ایران چیست؟. این پرسشی است که نباید از آن گریخت؛ زیرا هر موضعگیری و دیدگاهی که تنها به نفی بپردازد و نتواند موضوع ایجاب خود را روشن و متّقن بیان کند، دیر یا زود در ابهام فرو خواهد رفت. اگر ایران فقط نامی برای ردّ دیگر هویّتها باشد، خودش نیز به مفهومی تهی تبدیل خواهد شد. در نتیجه، ایران را نیز باید به محک زد و در باره چیستی آن اندیشید.
شاید ایران نه یک  ملّت واحد یا ترکیبی از اقوام باشد، نه یک مذهب، نه یک دین ایمانخواه و مسلّط، نه یک زبان رایج و رسمی، و نه یک نظام سیاسی قالببندی شده باشد. شاید ایران پیش از آنکه یک پاسخ باشد، یک افق فراگیر باشد. افقی که در آن، کثرتهای گوناگون امکان باهمزیستی پیدا میکنند. در این معنا، ایران نه در حذف تفاوتها معنا مییابد و نه در سلطه یکی از آنها بر دیگران؛ بلکه در توانایی ایجاد نسبتی انسانی و دادگزارانه میان آنها. ایران آنگاه معنا پیدا میکند که هیچ جزء، خود را جایگزین کلّ نکند و هیچ تعلّقی خود را معیار نهایی حقیقت نداند. امّا حتّا این سخن نیز نباید از نقد مصون بماند؛ زیرا تاریخ ایران به ما آموخته است که انسانها تنها بتهای سنگی نمیسازند. آنان گاه از مفاهیم نیز بت میسازند. همانگونه که مذهب/دین ایمانخواه/ایدئولوژی میتواند به بت تبدیل شود، قومیّت نیز میتواند و همانگونه که ایدئولوژی میتواند حقیقت را بپوشاند، «ایران» نیز میتواند، اگر از یک افق زنده و انتقادی به یک مفهوم جنجالی و ابزاری فروکاسته شود. شاید ایرانی بودن نه در باور داشتن به یک پاسخ نهایی؛ بلکه در وفاداری به مجموعه‌ای از اصول باشد؛ یعنی أصول و پرنسیپهایی چون گزندناپذیری جان و زندگی، دادورزی، مهرورزی، راستمنشی، مسئولیّت، حقیقتجویی، مدارایی، حرمت انسان و ترجیح خیر عمومی بر منافع فرقه‌ای و قومی و گروهی و اعتقاداتی و امثالهم. در این صورت، ایران نه یک نام بر کشوری جغرافیایی؛ بلکه نوعی نسبت اخلاقی و تاریخی و فرهنگی با گوشه ای از خاک در جهان خواهد بود. نسبتی که در آن، هیچ تعلّق جزئی حقّ ندارد خود را برتر از کلّیّتی بداند که امکان حضور او را فراهم ساخته است. [فردوسی توسی: «بیا تا جهان را به بَد نسپُریم»]
بزرگترین تراژدی ما شاید این نباشد که با یکدیگر اختلاف داشته‌ایم  و هنوزم داریم یا دیگرسان هستیم؛ زیرا اختلاف، لازمه زندگی انسانی است. تراژدی اینجاست که بارها و بارها، اجزاء را به جای کلّ نشانده‌ایم و سپس از فروپاشی وحدت خودمان شگفت‌ زده شده‌ایم. ما غالبا آنچه را که باید «با عیار ایران» میسنجیدیم و بسنجیم، «به عیار ایران» تبدیل کرده‌ایم [مثلا اسلامیّت شمشیر اقتلویی شده است عیار ایران!؟] و سپس از خود پرسیده‌ایم که چرا هر نسل، دوباره همان اشتباهات و نزاعهای کهن را تکرار میکند. شاید مسئله اصلی ایران، نه بحران سیاست باشد، نه بحران اقتصاد و نه حتّا بحران فرهنگ؛ بلکه بحرانی عمیقتر و پیچیده تر باشد. بحران تشخیص نسبتها با یکدیگر. بحرانی که در آن هنوز نمیدانیم که چه چیزی اصل است و چه چیزی فرع، چه چیزی معیار است و چه چیزی موضوعِ سنجش، چه چیزی افق است و چه چیزی صرفا یکی از پدیده‌هایی که در آن، افق پدیدار میشود و تا زمانی که این تمایز را درنیابیم، هر بار نامی تازه بر همان خطای کهن خواهیم نهاد. گاه به نام مذهب،  گاه به نام دین ایمانخواه، گاه به نام قومیّت، گاه به نام ایدئولوژی، گاه به نام قدرت، و شاید حتّا گاه به نام خودِ ایران. خطر خانمانسوز، این نیست که حقیقتی را نداشته باشیم؛ بلکه خطر اینست که یکی از اجزاء را [مثلا اسلامیّت را] با کلّ حقیقت [=ایران]، اشتباه بگیریم و سپس همه چیز را [= کلّ ایران و مردمانش را] قربانی آن [مثلا اسلامیّت/ایدئولوژی مارکسیسم] کنیم. پرسش کلیدی امروز ما این نیست که کدام گروه، کدام عقیده یا کدام روایت از ایران به حقّ است. پرسش اینست که آیا هنوز توانایی آن را داریم که میان «ایران» و مدّعیانِ مالکیّتِ ایران تمایز قائل شویم؟ و آیا روزی فرا خواهد رسید که ایران را نه قربانی زیرمجموعه‌هایش؛ بلکه معیار سنجش آنها قرار دهیم بی ‌آنکه خودِ تاریخ و فرهنگ ایران را نیز از نقد و پرسش معاف کنیم؟. شاید ایرانی بودن، پیش از آنکه پاسخی آماده به پرسش «ما که هستیم؟» باشد، شهامتِ زیستن با همین پرسش باشد. ملّتهایی که به پاسخهای قطعی پناه میبرند، آرامش مییابند؛ امّا ملّتهایی که جرئت میکنند پیوسته معیارهای خویش را بازاندیشی کنند، امکان رشد مییابند. به همین سبب، ایران نه میراثی است که یکبار برای همیشه به ما رسیده باشد، و نه حقیقتی که بتوان آن را در صندوقچه‌ای از تعاریف نهایی محبوس کرد؛  بلکه ایران وظیفه‌ای تاریخی – فرهنگی - انسانی است که هر نسل باید دوباره آن را بیافریند. با شکوهترین و با صلابت ترین وفاداری به ایران، نه تکرار نام آن؛ بلکه کوشش بی ‌وقفه برای شایسته شدن فردی و جمعی در برابر معنایی باشد که این نام بر دوش ما نهاده است.

2-    کشور «اپوزیسیون» و استانهایش

در عرصه فانتزیبافی، میتوان هزاران جهانِ رنگارنگ و شگفت انگیز را تصوّر کرد. جهانهایی که هر کدام قوانین و مناسبات خاصّ خود را دارند و ساکنانشان در مرزهای خیالی خویش زندگی میکنند. امّا در جهان واقعی، فانتزیها معمولا تا آستانه سرگرمی پیش میروند و هرگز توان آن را نمییابند که جامه واقعیّت بر تن کنند. با اینحال، تاریخ معاصر ایران یکی از نادرترین و تلخترین استثناهای بشری را آفریده است؛ زیرا در کنار کشور ایران، کشوری دیگر نیز زاده شده است. کشوری نامرئی، بیمرز، بیخاک و با تعدّد جمعیّتهای متفاوت که میتوان جامع آن را «کشور اپوزیسیون» نامید.
این کشور عجیب، نه بر نقشه های جغرافیایی یافت میشود و نه در سازمانهای بین المللی به رسمیّت شناخته شده است؛ امّا از حیث تعدّد حکومتهای خیالی، مرزبندیهای ذهنی، ادّعاهای نمایندگی و رقابتهای قدرت، گاه از بسیاری از کشورهای واقعی نیز پیچیده تر است. استانهای این کشور را احزاب، سازمانها، گروهها، جبهه ها، فرقه ها و مدّعیانی تشکیل میدهند که هر کدام خویشتن را تجسّم حقیقی آینده ایران میدانند و دیگران را انحرافی از مسیر نجات ملّت قلمداد میکنند. طنز ماجرا در اینجاست که تقریبا همه آنان، با وجود اختلافات ظاهری، از یک زبان مشترک سخن میگویند؛ منظورم زبانیست که واژه محوری آن، «مردمان» است [مردم، کلمه ای مفرد است]. هر گروه، خود را نماینده مردمان مینامد، برای مردمان سخن میگوید، از مردمان، حقّانیّت وجودی میگیرد و آینده را به نام مردمان مطالبه میکند. ولی هر چقدر که این واژه بیشتر تکرار میشود، واقعیّت آن، کم فروغتر میشود؛ گویی مردمان در فرهنگ سیاسی ایران، بیش از آنکه موجودیّتی واقعی باشند، به مفهومی خیالی بدل شده‌اند. خیالی که هم، حکومت گیوتینداران الهی از آن تغذیه میکند و هم مخالفانش. مردمان بر زبانها و در مکتوبات تحریری حضور دارند، امّا در تصمیمگیریها غایبند. ستایش میشوند، امّا شنیده نمیشوند. موضوع سخنرانیها هستند، امّا کمتر به فاعلان سرنوشت خویش تبدیل میشوند. با این تفاصیل، مسئله فقط این نیست.
خطای بزرگتر اینست که بسیاری از مدّعیان حکومت و اپوزیسیون، هر دو، «سیاست» را با «قدرت»، اشتباه گرفته‌اند. آنان میپندارند که سیاست همان رقابت برای تصرّف حکومت است. حال آنکه سیاست، در ژرفترین معنای خود، هنر سامان بخشیدن به زندگی مشترک انسانهاست. سیاست از جایی آغاز میشود که انسانها بیاموزند چگونه با وجود اختلافاتشان در کاربست و رویارویی و گلاویزی با معضلات باهمزیستی در کنار یکدیگر زندگی کنند، نه آنکه چگونه یکدیگر را حذف و شانتاژ و بدنام و حقیر و ذلیل و تمسخر کنند. سیاست، دانش محدود کردن و کنترل قدرت است؛ نه دانش تسخیر و انحصاری و لجام گسیخته کردن قدرت. سیاست، هنر آفرینش شهروند بیدارفهم و مسئول است؛ نه صنعت تولید پیروان و هواداران و مقلّدان و مطیعان و شعاردهندگان و عربده کشان و فحّاشان و هوچیگران و روضه خوانان. شاید به همین دلیل است که جامعه ایرانیان، نزدیک به نیم قرن، نزاع میان زمامداران حکومت فقاهتی و گرایشهای مخالفانش، نتوانسته است افقی تازه را برای ایران بگشاید؛ زیرا در بسیاری ابعاد، نزاع موجود نه میان دو فهم و برداشت متفاوت از سیاست و میهن آرایی؛ بلکه میان دو اراده متفاوت برای تصاحب و مصادره به مطلوب کردن قدرت بوده است. یکی قدرت را در اختیار دارد و دیگری در آرزوی تصاحب آن میسوزد؛ امّا هر دو ممکن است در یک پیشفرض مشترک سهیم باشند: اینکه جامعه نه مجموعه‌ای از شهروندان آزاد و مسئول و بیدارفهم؛ بلکه توده ای است که باید هدایت، مدیریّت یا رهبری شود.
از همینجاست که تراژدی تاریخی ایران آشکار میشود. مشکل اساسی ایران نه مردمانش بوده‌اند و نه کمبود استعداد، نبوغ، فرهنگ یا تواناییهای انسانی. آنچه که این سرزمین را بارها به سوی بن بست فلاکت و نابودی رانده است، نوعی فقر مزمن در «فهم فلسفی سیاست» بوده است. فقر در فهم این حقیقت که هیچ جامعه‌ای فقط با عزل و خلع و تعویض حاکمانش آزاد نمیشود، مگر آنکه مناسبات قدرت نیز همپای با آن، دگرگون شوند. هیچ ملّتی با جابجایی نامها رهایی نمییابد، اگر شیوه اندیشیدن و روبرویی با قدرت همچنان ثابت و کما فی السّابق بماند. اشتباه شایان نکوهش بسیاری از گرایشهای سیاسی ایران، این بوده است که گمان کرده‌اند استبداد صرفا در نهادهای حکومتی سکونت دارد. حال آنکه استبداد، پیش از آنکه یک نظام سیاسی و اجرایی باشد، نوعی ذهنیّت بسته و چارچوبی شده است. ذهنیّتی که خود را مالک و قیّم و مروّج و مبلّغ و مدافع و وکیل دعاوی حقیقت میداند، مخالف را خاصم میپندارد، نقد را برنمیتابد و خویشتن را تجسّم خیر مطلق اینجهانی و آنجهانی معرّفی میکند. چنین ذهنیّتی میتواند در لباس حکومت ظاهر شود یا در جامه اپوزیسیون؛ تفاوت چندانی ندارد.
احتمالا مسئله پایه ای ایران، نه حکومت است و نه اپوزیسیون؛ بلکه نوعی فرهنگ سیاسی باشد که پیوسته استبداد را در اشکال مختلف، امکان ظهور و مُجری کارها میکند. جامعه ای که در آن، قدرت بیش از جستجوی حقیقت، ارزش دارد؛ فائق و مسلّط شدن بیش از فهمیدن و مسئولیّت، اهمیّت مییابد و تصاحب جای گفت و گو و گشوده فکری را میگیرد، متعاقبش، حکومت و اپوزیسیون [ها]، گاه به دشمنانی شبیه یکدیگر تبدیل میشوند؛ یعنی آیینه هایی که هر کدام، تصویری معکوس از دیگری هستند، امّا هر دو از یک آبشخور تغذیه میکنند. تا زمانی که این چرخه بلاهت و حماقت، فهمیده و سنجشگری ریشه ای نشود، ایران همچنان شاهد نزاع سایه ها خواهد بود. سایه حاکمیّتی که خود را تجسّم حقیقت – آنهم از نوع به شدّت بوگندو و چندش آور الهی و ماوراء الطّبیعی اش -  میپندارد و سایه مخالفانی که گاه همان ادّعا را با واژگانی دیگر تکرار میکنند. در چنین وضعیّتی، مردمان همچنان نامی خواهند بود بر پرچمها و بیرقها و اعلامیه ها و پلاکاردها و بیانیه ها،  نه نیرویی زنده در راه ساختن سرنوشت خویش. شاید نخستین گام رهایی از بُن بستهای هزاره ای ایران، بقای کشور اپوزیسیون و استانهای رنگارنگش نباشد؛ بلکه «بازاندیشی عمیق و مستدل در معنای سیاست – هم در در تجربه فکری و زیستی باخترزمینیان، هم در تجربه زیسته و اصیل ایرانیان که همان رامیاری هست -  باشد؛ زیرا مردمان ایران، زمانی آزاد میشوند که قدرت را از تخت تقدّس الهی - گیوتینی به زیر آورند و آن را به ابزاری برای خدمت به انسانهای جامعه تبدیل کنند. هر آنچه که کمتر از این اقدام خجسته باشد، صرفا جابجایی کنشگران یک نمایش قدیمی خواهد بود که در آن، صحنه عوض میشود، امّا تراژدی همچنان ادامه مییابد.

3-    قاضی القضاتهایی که بدون پرونده اتّهامی، قضاوت میکنند.

قضاوت کردن در هر زمینه ای، اگر قرار باشد نامی شرافتمندانه داشته باشد، پیش از هر چیز محتاج شناخت است. شناختی که از تأمّل، تجربه، سنجش و تردید، زاده و نتیجه گیری میشود؛ زیرا تنها ذهنیّتهای سطحی‌ هستند که در هر مسئله‌ای اطمینان تحکّمی دارند و تنها انسانهای ناآگاه‌ هستند که برای هر پرسشی، پاسخی آماده در آستین و کشکول اعتقااتی خودشان دارند. هر چقدر که فهم آدمی، ژرفتر شود، از شتاب او در داوری کاسته میشود و هر چقدر که نادانی‌اش بیشتر باشد، زبانش در صدور حکم تیزتر میشود. یکی از مضحکترین و در عین حال تراژیکترین نمایشهای تاریخ ایرانیان معاصر اینست که اغلب انسانها خود را «قاضی‌القضات جهان» میپندارند. موجوداتی که گویی از جانب حقیقت، مأموریت یافته‌اند تا در باره همه چیز و همه کس حکم صادر کنند. نه پرونده‌ای لازم است، نه شاهدی، نه استدلالی و نه حتّا لحظه‌ای درنگ برای اندیشیدن. کافیست چیزی شنیده باشند، شایعه‌ای به گوششان رسیده باشد یا موجی از قضاوتهای عمومی در کوچه و بازار به راه افتاده باشد، آنگاه با اطمینانی که فقط از بلاهت محض برمی‌آید، حکم خود را صادر میکنند. 
چه طنز تلخیست که هر چه شناخت، کمتر میشود، قطعیّت بیشتر میشود. آنانی که کمترین آگاهی را دارند، بیشترین اطمینان خاطر را نیز دارند.؛ گویی نادانی، کارخانه تولید ازمینانهای فولادین است. انسان دانا تردید میکند، امّا انسان نادان حکم میدهد. آنان چنان در مرداب خودشیفتگی فرورفته‌اند که بلاهت خود را بلاغت میپندارند و جهل خویش را بصیرت. اگر با چشمی منصف به پیرامون خود بنگریم، خواهیم دید که در بسیاری از مناسبات انسانی، دادگاه پیش از وقوع جرم تشکیل شده است و حکم، پیش از آنکه اتّهامی اثبات شود، صادر گردیده است. هر کس در محدوده توان و قدرت خود، محکمه‌ای برپا کرده است. پدر برای فرزند، فرزند برای پدر، همسایه برای همسایه، کارمند برای همکار و شهروند برای شهروند. تنها کسانی که معمولا از تیغ داوریها در امان میمانند، خودِ قاضی و وابستگان او هستند؛ زیرا در این نوع دادگستریهای خودساخته، دادگزاری نابیناست؛ امّا نه به این دلیل که بی ‌طرف است؛ بلکه به این سبب که هرگز خود را نمیبیند. با این حال، مسئله، تنها به ضعفهای فردی محدود نمیشود. هنگامی که آفت قضاوتزدگی بر جامعه‌ای چیره شود، بیماری از سطح افراد فراتر میرود و به ساختارهای قدرت راه مییابد. آنگاه، جامعه آرام‌آرام به سرزمینی بدل میشود که در آن، شهروندان کمتر می‌اندیشند و بیشتر داوری میکنند. کمتر مسئولیّت میپذیرند و بیشتر اتّهام میزنند. کمتر، حقیقت را میجویند و بیشتر به دنبال مجرم میگردند. سراسر شبکه های اجتماعی و وسایل ارتباط جمعی از أنواع و اقسام «قُضّات خود محکمه ای» انباشته اند و هر کسی، دیگری را در صندلی اتّهام نشانیده است. 
در چنین فضایی، قدرت نیز هوشمندانه‌ترین بهره را از این بیماری حادّ و مُزمن میبرد؛ زیرا هیچ حکومتی به اندازه حکومتی که مردمانش به جان یکدیگر افتاده‌اند، آسوده‌ خاطر نیست. قدرتی که بتواند انسانها را از دادخواهی علیه ظلم بازدارد و آنان را به قضاوت کردن در حقّ یکدیگر سرگرم کند، دیگر چندان نگران پاسخگویی نخواهد بود. در آن هنگام، مردمان به جای آنکه از صاحبان و کاربران قدرت، مطالبه مسئولیّت کنند، مأمور مراقبت از زندگی یکدیگر میشوند. جامعه‌ای که میتوانست از شهروندان مسئول تشکیل شود، به لشکری از خبرچینان اخلاقی و قاضیان سیّار تبدیل میشود. امّا باید پرسید که ریشه این فاجعه جامعه ایرانیان کجاست؟. شاید در یکی از کهنترین ضعفهای روح انسانی. انسان، غالبا بیش از آنکه عاشق جستجوی حقیقت باشد، شیفته برتری است و قضاوت کردن، ارزانترین راه احساس برتری است. کافیست دیگری را محکوم کنیم تا برای لحظه‌ای چنین بپنداریم که خودمان پاکتر، عاقلتر و برتر از او هستیم. بسیاری از مردمان نه از روی عشق به دادگزاری؛ بلکه از سر لذّت محکوم کردن دیگران قضاوت میکنند. آنان، حقیقت را نمیخواهند؛ بلکه آنان احساس برتری را میخواهند. شاید به همین دلیل است که تاریخ ایران؛ بویژه تا ریخ معاصر، مملوّ از قاضیان فراوان و دادگزارانِ اندک بوده است.
سرزمینی را تصوّر کنید که در آن، هر کوچه، چندین قاضی دارد. هر خانه ای، دادگاهی مستقل است. هر زبانی، حکم صادر میکند، هر انگشتی،  اتّهامی را نشانه میرود؛ امّا در همان سرزمین، دادگزاری، کالایی کمیاب است. همه در باره گناهان دیگران سخن میگویند، امّا کمتر کسی مسئولیّت گناهان و خطاها و اشتباهات و کژفهمیها و بیدادگریها و بلاهتها و حماقتهای خویش را بر عهده میگیرد. همه در جستجوی مُجرم‌ هستند، امّا کمتر کسی در جستجوی حقیقت و شناخت و دادورزی است. در چنین سرزمینی، جنایت نه در ارتکاب ستم؛ بلکه در افشای آن تعریف میشود. مُجرم، آسوده میخوابد و دادخواه در هراس، بیدار میماند.  تراژدی بزرگ، زمانی رخ میدهد که جنایتکاران نیز لباس قضاوت بر تن کنند [قُضّات حکومت فقاهتی]. آنگاه نه تنها از جنایت خود سخنی به میان نمی‌آورند؛ بلکه دادخواهان را نیز بر مسند اتّهام مینشانند. در چنین وضعیّتی، قربانی باید بیگناهی خود را اثبات کند و ستمگر، در هیئت مدّعی عدالت ظاهر میشود. حقیقت، وارونه میشود و چنان وارونه که گاه فریاد دادخواهی، بزرگترین جُرم تلقی میگردد. اکنون پرسش این نیست که چه کسانی قضاوت میکنند؛ زیرا تقریبا همه چنین میکنند. پرسش اساسی اینست که بر سر وجدان یک جامعه چه آمده است که قضاوت را با دادگزاری اشتباه گرفته و محکوم کردن را جایگزین فهمیدن کرده است؟. چگونه مردمانی که خودشان قربانی داوریهای بی‌ رحمانه بوده‌اند و هستند، به آسانی همان رفتار را در حقّ دیگران تکرار میکنند؟ چگونه قربانیان دیروز، قاضیان امروز میشوند؟.
شاید آغاز هر رهایی از لحظه‌ای شروع شود که انسان جرأت کند از تخت قاضی‌القضاتی پایین بیاید و برای نخستین بار خودش را به محکمه خردورزی و وجدان مسئول فراخواند. هیچ جامعه‌ای با تکثیر قاضیان نجات نمییابد. آنچه که جامعه را نجات میدهد، گسترش فهم، مسئولیّت‌پذیری و پاسخگویی است. دادگزاری در جایی آغاز میشود که هیچکس از دامنه پرسش و پاسخ مصون نباشد. نه حاکمان، نه مردمان، نه مدّعیان حقیقت و نه حتّا آنانی که خود را قاضی‌القضات جهان میپندارند. بزرگترین خطر برای هر جامعه، فقط وجود جنایتکاران نیست؛ بلکه وجود قاضیانی است که هرگز حاضر نیستند خود را در جای متّهم ببینند. قضاوت، اگر قرار باشد چیزی فراتر از هوسهای لحظه‌ای و پیشداوری‌های مبتذل باشد، پیش از هر چیز به شناخت منوط است به تأمّل، به شنیدن، به سنجیدن، و به شجاعتِ اعتراف به نادانی خویش. هیچ انسانی حقّ ندارد در باره آنچه که نمی‌شناسد، حکم قطعی صادر کند؛ زیرا هر حکمی که بر پایه بلاهت و غرض و مرض و انتقامجویی بنا شود، پیش از آنکه در باره دیگری باشد، شهادتی است علیه فهم و شعور خودِ قاضی. آنانی که برای همسایه و دوست و همکار خود و حتّا یک لاخ موی زنان و دختران، هزار معیار اخلاقی دارند، در برابر جنایتهای بزرگ چنان خاموش میشوند که گویی زبانشان را به گروگان گرفته‌اند. من میپرسم که بر انسان ایرانی چه گذشته است که نزدیک به نیم قرن، وجب به وجب سرزمینش به تصرّف قاضیانی درآمده که نه تنها مسئولیّت گفتار و رفتار و کردار خویش را بر عهده نمیگیرند؛ بلکه هر صدای دادخواهی را نیز به جُرم دادخواه بودن سرکوب و تجاوز و اعدام میکنند؟.

4-    وحشت و گریز از آزادی

انسان از تنهایی نمیترسد؛ زیرا هیچ انسانی هرگز به طور کامل از دیگران جدا نبوده است. آنچه او را میترساند، دوام تنهایی و معنایی است که تنهایی بر او آشکار میکند. در تنهایی، آدمی از دیگران جدا نمیشود؛ بلکه از توهّماتی جدا میشود که سالیان دراز با آنها زیسته است. بسیاری از انسانها به این دلیل به جمع پناه میبرند که از خاموش شدن هیاهوی اطرافیان بیم دارند؛ زیرا میدانند در سکوتی که پس از آن فرا میرسد، ناگزیر خواهند شد با پرسشهایی روبرو شوند که هیچ پاسخ آماده‌ای برای آنها وجود ندارد. آزادی نیز از همین جنس است. آزادی پیش از آنکه یک حق اتّخاذی یا پدیده ای در جامعه یا خصلتی ذاتی باشد، یک مواجهه است؛ مواجهه با ناشناخته‌ها، با عدم قطعیّتها و با پذیرش مسئولیّت در قبالِ تصمیمهایی که دیگر نمیتوان بار آنها را بر دوش دیگری گذاشت. به همین دلیل، آزادی همواره دروازه‌ای به سوی مجهولات بوده است. انسان، هنگامی که از زندانِ مصائب بیرون می‌آید، وارد بهشت نمیشود؛ بلکه وارد سرزمینی میشود که نقشه آن هنوز ترسیم نشده است. امّا اینجا باید از یک توهّم رایج فاصله گرفت. بسیاری میپندارند که ترس از مجهولات، نشانه ضعف است. نخیر چنین نیست. بخشی از ترس، فرزند خردورزی و تامّلات عاقبت اندیشی است. تنها دیوانگان‌ و احمقها هستند که از هیچ چیز نمیترسند. مجهول میتواند افق رهایی باشد؛ همانگونه که میتواند پرتگاه نابودی نیز باشد. تاریخ بشر، حکایت از ملّتهایی است که از ترس تغییر فرسوده شدند و نیز داستانِ ملّتهایی که بی‌ محابا به استقبال تغییر رفتند و بهای سنگینی پرداختند. بحث اینست که مسئله اساسی، انتخاب میان شجاعت و ترس نیست؛ بلکه تشخیص اینست که در چه لحظه‌ای ترس به خردورزی خدمت میکند و در چه لحظه‌ای به زندانبان روح بدل میشود. انسان میان دو ندای متعارض گرفتار است. ندایی که او را به سوی آزادی فرا میخواند و ندایی دیگر که او را به احتیاط دعوت میکند. یکی از رهایی سخن میگوید و نغمه خوانی میکند و دیگری از پیامدهای آن. یکی از افقهای ناشناخته میگوید و دیگری از پرتگاههای پنهان در تاریکی. انسان نه میتواند ندای آزادی را خاموش کند و نه قادر است هشدار ترس را نشنود. در نتیجه، زندگی او نه میدان چیرگی یکی بر دیگری، بلکه صحنه کشمکش دائمی میان این دو است. با اینهمه، آنچه جوامع را زمینگیر میکند خودِ ترس نیست؛ بلکه تداوم ترس است. هنگامی که ترس از یک هشدار طبیعی به یک اصل عادتواره تبدیل شود، هر زنجیری فضیلت نام میگیرد و هر اسارتی به عنوان عقلانیّت توجیه میشود. در چنین وضعیّتی، مردمان کم‌کم به بندهای خویش خو میکنند. زنجیرها بخشی از هویّت زیستی آنان میشوند و آنگاه که کسی از رهایی سخن میگوید، نه همچون یک دوست؛ بلکه همچون دشمنی خطرناک به نظر میرسد.
بسیاری از انسانها آرزوی آزادی دارند؛ امّا بیش از آزادی، خواهان تضمین هستند. میخواهند از زندان اسارتها خارج شوند، ولی تنها به شرط آنکه کسی آینده را برایشان تضمین کند. حال آنکه آزادی دقیقا از لحظه ای آغاز میشود که تضمینها پایان مییابند. آزادی کالایی نیست که همراه با دفترچه ضمانت عرضه شود. هر کس خواهان آزادی است، باید با این حقیقت نیز آشتی کند که بخشی از آینده همواره در هاله‌ای از ابهام باقی خواهد ماند. جامعه ایرانی نیز سالهاست در میان این دو جاذبه متضاد معلّق مانده است. از یک سو میل به رهایی از اشکال گوناگون سلطه و از سوی دیگر هراس از ناشناخته‌هایی که پس از هر دگرگونی ممکن است رخ بنمایند. هر بار که سخن از گشودن افقی تازه به میان می‌آید، لشکری از بیمها، تهدیدها و کابوسهای محتمل به میدان آورده میشوند؛ گویی بدترین احتمال فردا از قطعی‌ ترین رنج امروز هولناکتر است. چنین است که جامعه در وضعیّتی برزخی گرفتار میشود. نه میتواند به گذشته دلخواه بازگردد و نه جرئت عبور به آینده مجهول را پیدا میکند.
شاید مهمترین خطای ما در خودِ مفهوم آزادی نهفته باشد. ما غالبا آزادی را همچون مقصدی با شکوه تصوّر میکنیم. ایستگاهی در دوردست که روزی به آن خواهیم رسید و همه چیز سامان خواهد یافت. حال آنکه آزادی شاید مقصد نباشد؛ بلکه شیوه زیستن باشد. شاید آزادی نه به معنای رسیدن به ساحلی امن؛ بلکه به معنای پذیرفتن خطرهای دریانوردی باشد. شاید آزادی در لحظه‌ای آغاز شود که انسان، تصمیم میگیرد دیگر حقارت را به نام مصلحت و زنجیر را به نام امنیّت ستایش نکند. چه بسا هیچ انسانی هرگز به آزادی کامل دست نیابد. همانگونه که هیچ جامعه‌ای نیز هرگز به صورت مطلق آزاد نخواهد شد. آزادی، همچون حقیقت، افقی است که هر چقدر به سوی آن پیش میرویم، دورتر میشود. امّا ارزش آن نه در دستیابی کامل؛ بلکه در جهت حرکت ما نهفته است. مسئله اصلی این نیست که آیا آزادی، ما را به سعادت خواهد رساند یا نه. هیچ فیلسوف صادقی نمیتواند چنین وعده‌ای بدهد. پرسش اساسیتر اینست که آیا میخواهیم با زنجیرهایی که میشناسیم زندگی کنیم، صرفا به این دلیل که زنجیرهای آتی را هنوز نمیشناسیم؟. شاید آزادی در عمق معنای خود، چیزی جز این نباشد: شهامت زیستن بدون تسلیم ترس شدن؛ نه نفی ترس، نه بی ‌اعتنایی به خطر؛ بلکه خودداری از آنکه ترس را به حاکم وجدان و آینده خویش تبدیل کنیم؛ زیرا انسان از لحظه ای شکست نمیخورد که اشتباه میکند؛ بلکه از لحظه ای شکست میخورد که دیگر جرئت آزمودن هیچ امکانی دیگر را در خود نمییابد.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!