آریا بیاتزاده
در فضای سیاسی و اجتماعی امروز ایران، نوعی وضعیت آشفته و دوگانه شکل گرفته که بیش از آنکه حاصل تعقل و تحلیل منافع ملی باشد، نتیجه غلبه هیجان، ایدئولوژی و هویتهای برساخته است. این وضعیت را میتوان «رقص جنون» نامید؛ صحنهای که در آن دو گروه متقابل، هر یک با ادعای وطندوستی، عملاً در حال تضعیف بنیانهای همان وطنی هستند که از آن سخن میگویند. یک سو، گروهی قرار دارد که در حمایت بیچونوچرا از فلسطین و غزه، هرگونه نقد را به معنای خیانت تلقی میکند و حاضر است منافع ملی ایران را در پای یک همبستگی ایدئولوژیک قربانی کند. در سوی دیگر، گروهی ایستاده که در واکنش به این وضعیت، به دام قطب مخالف افتاده و با حمایت از اسرائیل، نه از سر تحلیل منافع ملی، بلکه از سر نفی ایدئولوژی حاکم، به همان اندازه از واقعیتهای ملی فاصله گرفته است. این دوگانه، بیش از آنکه نشانه پویایی سیاسی باشد، بیانگر نوعی فروپاشی در فهم «امر ملی» است.
مسئله اساسی در این میان، نه فلسطین است و نه اسرائیل؛ بلکه بحران درک و تعریف «منافع ملی ایران» است. هر دو گروه، به جای آنکه از منظر یک دولت-ملت مدرن به مسائل نگاه کنند، در چارچوبهایی فراملی، ایدئولوژیک و یا واکنشی عمل میکنند. گروه نخست، با تکیه بر گفتمانهای فراملی مذهبی یا ایدئولوژیک، نوعی همبستگی را تبلیغ میکند که در آن مرزهای ملی کمرنگ میشود و ایران صرفاً به عنوان بخشی از یک کل بزرگتر تعریف میگردد. گروه دوم نیز، در واکنش به همین نگاه، به دام نوعی ضدیت کور میافتد و با جابهجایی قطب، به جای بازگشت به منافع ملی، به نوعی همصدایی با گفتمانهای خارجی میرسد که آنها نیز الزاماً دغدغهای برای ایران ندارند.
در این میان، پدیدهای قابل توجه شکل گرفته است: هر دو گروه، دیگری را «وطنفروش» مینامند و خود را «وطنپرست» معرفی میکنند. این برچسبزنی متقابل، نه تنها کمکی به روشن شدن حقیقت نمیکند، بلکه فضای گفتوگو را به شدت مسموم میسازد. در چنین فضایی، وطنپرستی به جای آنکه یک مفهوم عقلانی و مبتنی بر مسئولیتپذیری باشد، به ابزاری برای حذف رقیب تبدیل میشود. هر گروه، با تکیه بر روایت خود، دیگری را خارج از دایره «ملت» تعریف میکند و این دقیقاً همان نقطهای است که مفهوم ملت، به جای انسجامبخشی، به عامل تفرقه بدل میشود.
نتیجه این وضعیت، به حاشیه رانده شدن نوعی از ملیگرایی ایرانی است که نه ایدئولوژیک است و نه واکنشی، بلکه مبتنی بر عقلانیت، منافع بلندمدت و مسئولیت تاریخی است. این نوع ملیگرایی، که میتوان آن را «وطنپرستی مدنی» نامید، در میان هیاهوی دوگانه موجود، مجال بروز نمییابد. صدای آن در میان فریادهای تند و احساسی گم میشود و هرگونه تلاش برای بازگرداندن بحث به محور منافع ملی، با اتهامزنی از هر دو سو مواجه میگردد. در حالی که دقیقاً همین صداست که میتواند راهی برای خروج از بنبست کنونی ارائه دهد.
یکی از خطرناکترین جلوههای این «رقص جنون»، زمانی بروز میکند که بحث به سطح زیرساختها و امنیت ملی میرسد. در اینجا، مرز میان نقد سیاسی و بیمسئولیتی اجتماعی به شدت باریک میشود. گروهی که خود را در حال مبارزه با یک نظام ایدئولوژیک میداند، به تدریج به نقطهای میرسد که هرگونه آسیب به زیرساختهای کشور را قابل توجیه میبیند. استدلالی که در اینجا مطرح میشود، این است که «بقای نظام سیاسی خطرناکتر از تخریب زیرساختهاست». این گزاره، در ظاهر رادیکال و انقلابی به نظر میرسد، اما در واقع، نشانهای از فقدان درک عمیق از ساختارهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی یک کشور است.
زیرساختها، صرفاً ابزارهای حکمرانی نیستند؛ آنها شریانهای حیاتی یک جامعهاند. شبکههای انرژی، حملونقل، ارتباطات، بهداشت و آموزش، متعلق به یک دولت خاص نیستند، بلکه سرمایههای انباشته یک ملت در طول زماناند. تخریب این زیرساختها، نه تنها به یک نظام سیاسی ضربه نمیزند، بلکه مستقیماً زندگی روزمره مردم را هدف قرار میدهد و آینده یک کشور را به خطر میاندازد. تصور اینکه با تضعیف این زیرساختها میتوان یک نظام سیاسی را از میان برد، نه تنها سادهانگارانه است، بلکه به نوعی نادیده گرفتن تجربههای تاریخی در سراسر جهان است.
تجربه نشان داده است که نظامهای سیاسی، حتی در شرایط شدید بحران و تخریب، میتوانند به بقای خود ادامه دهند، اما این جامعه است که هزینه اصلی را میپردازد. فروپاشی زیرساختها، به معنای افزایش فقر، کاهش کیفیت زندگی، مهاجرت نخبگان و در نهایت، تضعیف ظرفیتهای ملی برای هرگونه تغییر مثبت در آینده است. در چنین شرایطی، حتی اگر تغییر سیاسی نیز رخ دهد، کشوری باقی میماند که از درون تهی شده و توان بازسازی خود را از دست داده است.
بنابراین، استدلالی که تخریب زیرساختها را به عنوان راهی برای رهایی مطرح میکند، نه تنها فاقد پشتوانه علمی و تجربی است، بلکه به نوعی نادیده گرفتن مسئولیت در قبال نسلهای آینده است.
از سوی دیگر، این نوع نگاه، نشاندهنده نوعی تبدیل شدن به همان چیزی است که در ظاهر با آن مبارزه میشود: ایدئولوژیزدگی. وقتی هدف، هر وسیلهای را توجیه میکند و منافع کوتاهمدت سیاسی بر منافع بلندمدت ملی ترجیح داده میشود، تفاوتی میان دو سوی این دوگانه باقی نمیماند. هر دو، در نهایت، در حال قربانی کردن ایران برای اهدافی هستند که یا فراتر از ایران تعریف شدهاند، یا در واکنش به آن شکل گرفتهاند.
در چنین فضایی، بازگشت به یک درک عقلانی از منافع ملی، نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت است. این بازگشت، مستلزم کنار گذاشتن هیجانات، عبور از دوگانههای کاذب و پذیرش این واقعیت است که ایران، نه میدان تسویهحسابهای ایدئولوژیک، بلکه خانه مشترک همه ایرانیان است. خانهای که اگر آسیب ببیند، هیچیک از این پیروزیهای نمادین، معنایی نخواهد داشت.
ریشههای روانی–اجتماعی دوگانه و نقد قیاسهای نادرست
اگر در بخش نخست «رقص جنون» به توصیف صورتبندی بیرونی این دوگانه پرداختم، اکنون باید به لایههای عمیقتر آن نفوذ کرد؛ جایی که این شکاف نه صرفاً یک اختلاف سیاسی، بلکه محصول سازوکارهای روانی، اجتماعی و ارتباطی پیچیده است. دوگانهای که میان «حمایت ایدئولوژیک از فلسطین» و «همصدایی واکنشی با اسرائیل» شکل گرفته، بیش از آنکه حاصل تحلیلهای دقیق ژئوپلیتیکی باشد، نتیجه نوعی قطبیشدن شناختی است که در آن افراد، به جای مواجهه با واقعیت، به بازتولید روایتهایی میپردازند که هویت آنها را تثبیت میکند. در چنین شرایطی، «حقیقت» جای خود را به «وفاداری» میدهد و «تحلیل» به «موضعگیری».
از منظر روانشناسی اجتماعی، این وضعیت را میتوان در چارچوب «تفکر دوقطبی» تحلیل کرد؛ حالتی که در آن جهان به دو اردوگاه کاملاً متضاد تقسیم میشود و هرگونه پیچیدگی یا طیف میانی نادیده گرفته میشود. در این چارچوب، گروه نخست، هرگونه فاصلهگیری از گفتمان حمایت از فلسطین را به معنای خیانت تلقی میکند، در حالی که گروه دوم، هرگونه مخالفت با اسرائیل را نشانهای از همسویی با نظام سیاسی داخلی میداند. این دوگانه، نه تنها امکان گفتوگوی عقلانی را از میان میبرد، بلکه افراد را به سمت نوعی «همسانسازی هویتی» سوق میدهد؛ یعنی فرد برای آنکه در گروه خود پذیرفته شود، ناچار است مواضعی اتخاذ کند که گاه حتی با درک شخصیاش نیز همخوانی ندارد.
نقش رسانهها، بهویژه شبکههای اجتماعی، در تشدید این وضعیت انکارناپذیر است. الگوریتمهایی که بر پایه جلب توجه و افزایش تعامل طراحی شدهاند، بهطور طبیعی محتوای تند، احساسی و قطبیکننده را برجسته میکنند. در نتیجه، کاربران بهتدریج در «اتاقهای پژواک» گرفتار میشوند؛ فضاهایی که در آن تنها صداهای همسو با باورهایشان را میشنوند و هر صدای متفاوتی یا حذف میشود یا با برچسبزنی بیاعتبار میگردد. در چنین محیطی، استدلالهای پیچیده و چندلایه، جای خود را به شعارهای ساده و قابلانتشار میدهند، و این دقیقاً همان بستری است که «رقص جنون» در آن تداوم مییابد.
یکی از مهمترین محورهای استدلالی گروه دوم، مقایسه وضعیت فعلی کشور با مشکلاتی مانند ناترازی برق، کمبود آب و مدیریت ناکارآمد منابع است. آنها استدلال میکنند که وقتی زیرساختها در داخل کشور بهدلیل سوءمدیریت دچار بحران هستند، حساسیت نسبت به تخریب آنها در اثر عوامل خارجی، نوعی تناقض یا حتی ریاکاری است. این استدلال، در نگاه نخست، ممکن است برای برخی قانعکننده به نظر برسد، اما در واقع، نمونهای کلاسیک از «قیاس معالفارق» است؛ یعنی مقایسه دو پدیدهای که از نظر ماهیت، علت و پیامد، قابل مقایسه نیستند.
ناترازی در حوزههایی مانند برق و آب، هرچند جدی و نگرانکننده است، اما ریشه در مجموعهای از عوامل ساختاری، مدیریتی، اقلیمی و اقتصادی دارد. این مشکلات، محصول تصمیمگیریهای نادرست، سرمایهگذاری ناکافی، یا سیاستگذاریهای کوتاهمدت هستند و باید با اصلاحات نهادی، شفافیت، پاسخگویی و برنامهریزی بلندمدت حل شوند. اما تخریب زیرساختها در اثر حملات خارجی یا حمایت از چنین اقداماتی، پدیدهای کاملاً متفاوت است. در اینجا، ما با یک «کنش مخرب مستقیم» مواجه هستیم که نه تنها به حل هیچیک از مشکلات موجود کمک نمیکند، بلکه آنها را تشدید میکند و امکان هرگونه اصلاح را نیز از بین میبرد.
به بیان دیگر، اگر مدیریت ناصحیح منابع، نوعی «خطای درونی» است که میتوان و باید آن را اصلاح کرد، تخریب زیرساختها، نوعی «ضربه بیرونی» است که ظرفیت اصلاح را نیز از میان میبرد. این دو را نمیتوان در یک سطح قرار داد، همانگونه که نمیتوان یک بیماری قابل درمان را با یک آسیب مرگبار یکسان دانست. استدلالی که این دو را همارز میداند، در واقع، از درک تفاوت میان «نقد برای اصلاح» و «تخریب برای حذف» ناتوان است.
در همین راستا، برخی به وقایع تلخ و قابلانتقاد داخلی، مانند سرکوب اعتراضات، اشاره میکنند و آنها را بهعنوان توجیهی برای پذیرش یا حتی حمایت از آسیب به زیرساختهای کشور مطرح میسازند. بدون تردید، هرگونه نقض حقوق شهروندان، از جمله سرکوب اعتراضات، باید بهطور جدی بررسی، نقد و پیگیری شود و عاملان آن پاسخگو باشند. این یک اصل بنیادین در هر جامعهای است که به عدالت و حاکمیت قانون پایبند است. اما تبدیل این وقایع به ابزاری برای مشروعیتبخشی به تخریب زیرساختها، نه تنها از نظر اخلاقی قابل دفاع نیست، بلکه از نظر منطقی نیز دچار گسست است.
میان «مطالبه عدالت» و «توجیه تخریب»، فاصلهای بنیادین وجود دارد. اولی، در پی اصلاح ساختارها و جلوگیری از تکرار خطاست؛ دومی، بهطور ناخواسته یا آگاهانه، به تضعیف همان بستری میانجامد که امکان تحقق عدالت در آن وجود دارد. اگر زیرساختهای یک کشور از بین برود، اگر نظام اقتصادی و اجتماعی دچار فروپاشی شود، دیگر نه نهادی برای پاسخگویی باقی میماند و نه ظرفیتی برای پیگیری مطالبات مدنی. در چنین شرایطی، آنچه از بین میرود، نه تنها یک نظام سیاسی، بلکه کل امکان «زیست مدنی» است.
در این میان، نقش بخشی از دیاسپورای ایرانی نیز قابل تأمل است. دیاسپورا، بهعنوان پدیدهای شناختهشده در علوم اجتماعی، میتواند نقش مثبتی در انتقال دانش، سرمایه و تجربه ایفا کند، اما در عین حال، در معرض نوعی «گسست از واقعیت میدانی» نیز قرار دارد. فاصله جغرافیایی و زیسته از کشور، گاه باعث میشود که تحلیلها، بیش از آنکه بر پایه تجربه مستقیم باشند، تحت تأثیر روایتهای رسانهای و فضای رادیکال حاکم در شبکههای اجتماعی شکل بگیرند. در چنین شرایطی، برخی مواضع رادیکال، که در فضای مجازی بهراحتی بیان میشوند، در عمل میتوانند پیامدهایی داشته باشند که گویندگان آنها هرگز با آن مواجه نخواهند شد.
این شکاف میان «هزینهپرداز» و «موضعگیر»، یکی از مسائل کلیدی در تحلیل این پدیده است. کسانی که در داخل کشور زندگی میکنند، مستقیماً با پیامدهای هرگونه بیثباتی، تخریب یا بحران مواجه میشوند؛ از قطعی برق و آب گرفته تا ناامنی و کاهش سطح رفاه. اما بخشی از دیاسپورا، بهدلیل قرار گرفتن در محیطی امنتر، ممکن است این هزینهها را بهطور ملموس درک نکند و در نتیجه، بهسمت مواضعی گرایش پیدا کند که در ظاهر رادیکال و «انقلابی» است، اما در عمل، میتواند به تشدید رنج همان مردمی بینجامد که ادعا میشود از آنها دفاع میشود.
در نهایت، آنچه در این «رقص جنون» مغفول مانده، مسئولیتپذیری در قبال ایران بهعنوان یک کل تاریخی، اجتماعی و انسانی است. نه میتوان به بهانه همبستگی ایدئولوژیک، منافع ملی را نادیده گرفت، و نه میتوان در واکنش به آن، به دام ایدئولوژی معکوس افتاد و هرگونه آسیب به کشور را توجیه کرد. راه برونرفت از این وضعیت، نه در انتخاب یکی از این دو قطب، بلکه در بازتعریف «وطنپرستی» بر پایه عقلانیت، اخلاق و تعهد به آینده مشترک است؛ آیندهای که تنها در صورتی امکانپذیر خواهد بود که ایران، بهعنوان بستر این آینده، حفظ و تقویت شود، نه آنکه در هیاهوی دوگانههای کاذب، به حاشیه رانده شود.
بنبست ایدئولوژیها و امکان بازسازی امر ملی
در تکمیل تصویری که از «رقص جنون» ترسیم شد، اکنون باید به یکی از ریشهایترین عناصر این بحران پرداخت: تقابل دو نوع ایدئولوژی که هر دو، بهگونهای متفاوت، اما با نتیجهای مشابه، منافع ملی را به حاشیه راندهاند. در یک سو، ایدئولوژی حاکم قرار دارد که در چارچوبی «امتی» تعریف میشود؛ چارچوبی که در آن، مفهوم ملت به نفع یک کل بزرگتر، یعنی «امت اسلامی»، بازتعریف میگردد. در این نگاه، مسئله فلسطین نه صرفاً یک موضوع انسانی یا حتی ژئوپلیتیکی، بلکه بخشی از یک پروژه هویتی و ایدئولوژیک تلقی میشود که رهایی آن، بهعنوان مقدمهای برای پیروزی یک کل فراملی دیده میشود. این صورتبندی، اگرچه در سطحی میتواند حامل نوعی همبستگی باشد، اما در عمل، به تضعیف اولویتهای ملی و نادیدهگرفتن نیازهای فوری و ملموس جامعه ایرانی میانجامد.
در سوی دیگر، واکنشی شکل گرفته که بهجای بازگشت به عقلانیت ملی، خود به نوعی ایدئولوژی معکوس تبدیل شده است. این گروه، که در ظاهر در تقابل با گفتمان حاکم قرار دارد، بهتدریج به دام همان منطق دوقطبی افتاده و هرگونه مخالفت با جنگ، تنش یا تخریب را بهسرعت در چارچوب «حمایت از نظام» تفسیر میکند. در این فضا، مرز میان نقد سیاستهای حاکم و دفاع از موجودیت کشور از بین میرود و هر صدای میانهای، با برچسبزنی حذف میشود. این وضعیت، نشاندهنده نوعی «فروپاشی در منطق گفتوگو» است؛ جایی که دیگر استدلال، جای خود را به انگزنی میدهد و پیچیدگیهای واقعیت، در قالب دوگانههای سادهانگارانه فروکاسته میشود.
از سوی دیگر، در درون گفتمان رسمی نیز نوعی تصلب قابل مشاهده است. هرگونه سخن از سازش، مذاکره یا حتی بازنگری در سیاستها، بهسرعت با برچسب «خیانت» مواجه میشود. این در حالی است که تجربه تاریخی نشان داده است که حتی قدرتمندترین دولتها نیز، در مقاطعی، ناگزیر از بازتعریف راهبردهای خود و پذیرش منطق گفتوگو شدهاند. نادیدهگرفتن این واقعیت، و اصرار بر یک مسیر بدون انعطاف، میتواند کشور را در موقعیتی قرار دهد که هزینههای آن، نه بر دوش تصمیمگیران، بلکه بر دوش جامعهای باشد که از پیش نیز با فشارهای اقتصادی و اجتماعی مواجه است. مقاومت، زمانی معنا دارد که در خدمت بقا و پیشرفت جامعه باشد، نه آنکه به ابزاری برای فرسایش تدریجی آن تبدیل شود.
در این میان، یکی از خطرناکترین جلوههای رادیکالیسم، در گفتمان گروه دوم دیده میشود؛ جایی که «انتقام» بهعنوان یک اصل راهبردی جایگزین «تحلیل» میشود. ارجاع مداوم به وقایع تلخ داخلی، از جمله سرکوب اعتراضات، اگرچه از نظر اخلاقی قابل درک است و نیازمند رسیدگی و پاسخگویی، اما زمانی که به مبنایی برای پذیرش تداوم جنگ، حتی به قیمت نابودی زیرساختها و فروپاشی اجتماعی تبدیل میشود، وارد قلمرو خطرناکی میگردد. در اینجا، نوعی «اخلاق انتقامی» شکل میگیرد که در آن، هدف نه اصلاح، بلکه تخلیه خشم است؛ حتی اگر این تخلیه، به قیمت از دست رفتن آینده یک کشور تمام شود.
این نوع نگاه، از یک واقعیت بنیادین غفلت میکند: هرگونه تغییر پایدار، اعم از اصلاح یا انقلاب، در بستر یک جامعه زنده، پویا و دارای حداقلی از زیرساختها و انسجام اجتماعی شکل میگیرد. تاریخ، نمونههای متعددی از این واقعیت ارائه میدهد. در کشورهایی که در اثر جنگهای طولانی یا فروپاشی زیرساختی به وضعیت «زمین سوخته» رسیدهاند، نه تنها دموکراسی شکل نگرفته، بلکه چرخهای از خشونت، فقر و بیثباتی تداوم یافته است. تجربه کشورهایی که در دهههای اخیر با تخریب گسترده زیرساختها مواجه شدهاند، نشان میدهد که فقدان برق، آب، آموزش و نظام بهداشت کارآمد، نه به بیداری سیاسی، بلکه به فرسایش سرمایه اجتماعی و مهاجرت گسترده منجر میشود.
در مقابل، حتی در مواردی که تغییرات سیاسی عمیق رخ داده، این تغییرات معمولاً در بسترهایی شکل گرفتهاند که هنوز از حداقلی از کارکردهای اجتماعی و اقتصادی برخوردار بودهاند. جامعهای که در آن دانشگاهها فعالاند، رسانهها— در محدودترین شکل—وجود دارند، و شبکههای اجتماعی و مدنی بهطور نسبی کار میکنند، ظرفیت آن را دارد که بهتدریج مسیر تغییر را طی کند. اما جامعهای که در آن، خاموشی گسترده، فقر فراگیر و ناامنی دائمی حاکم است، بیش از آنکه به سمت آزادی حرکت کند، درگیر بقا میشود. در چنین شرایطی، «سیاست» جای خود را به «زیست اضطراری» میدهد.
بنابراین، ایدهای که نابودی زیرساختها را بهعنوان پیششرط یا حتی ابزار تغییر سیاسی مطرح میکند، نه تنها از نظر تجربی تأیید نمیشود، بلکه به نوعی «جنون سیاسی» نزدیک میشود؛ جنونی که در آن، ابزارها و اهداف بهکلی در هم میآمیزند و مرز میان «رهایی» و «ویرانی» از بین میرود. این همان نقطهای است که «رقص جنون» به اوج خود میرسد: جایی که هر دو سوی منازعه، در حالی که خود را در مسیر نجات میدانند، عملاً در حال تضعیف همان بستری هستند که هرگونه نجاتی در آن باید تحقق یابد.
در چنین شرایطی، بازسازی گفتمان منافع ملی، ضرورتی فوری و حیاتی است. این بازسازی، مستلزم چند پیششرط اساسی است: نخست، پذیرش این واقعیت که ایران، بهعنوان یک واحد تاریخی و اجتماعی، اولویتی غیرقابل جایگزین است؛ نه میتوان آن را در پروژههای فراملی حل کرد، و نه میتوان آن را به میدان انتقامهای ایدئولوژیک تبدیل نمود. دوم، بازگشت به منطق گفتوگو و پذیرش تکثر دیدگاهها، بدون توسل به برچسبزنی و حذف. و سوم، درک این نکته که هرگونه تغییر پایدار، نیازمند حفظ و تقویت زیرساختهای مادی و اجتماعی کشور است.
نقش نخبگان، روشنفکران و رسانهها در این میان تعیینکننده است. آنها میتوانند با عبور از دوگانههای کاذب، فضایی برای طرح دیدگاههای میانه و عقلانی فراهم کنند و به بازتعریف مفاهیمی چون وطنپرستی، عدالت و مقاومت کمک نمایند. این بازتعریف، باید بر پایه مسئولیتپذیری، آیندهنگری و تعهد به زیست مشترک شکل گیرد؛ زیستی که در آن، اختلاف نظر نه تهدید، بلکه فرصتی برای غنا و پویایی تلقی میشود.
در پایان، «رقص جنون» تنها زمانی متوقف خواهد شد که جامعه، از اسارت این دوگانه رها شود و به مرحلهای برسد که بتواند میان «احساس» و «مصلحت»، «ایدئولوژی» و «واقعیت»، و «خشم» و «مسئولیت» تمایز قائل شود. تا آن زمان، خطر آن وجود دارد که این رقص، همچنان ادامه یابد و در هر گام، بخشی از سرمایههای مادی و معنوی کشور را فرسودهتر و به ویرانی بکشاند. انتخاب، در نهایت، میان ادامه این چرخه یا تلاش برای شکستن آن است؛ تلاشی که اگرچه دشوار، اما تنها مسیر ممکن برای حفظ و بازسازی ایران بهعنوان خانه مشترک همه ایرانیان است.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
چطور باید و میتوان لایه های درهمتنیده را دید و تفکیک کرد؟.
درود بر آقای بیات زاده گرامی،
تحشیه ای از لبه پرتگاههای تاریک برای همچنان اندیشیدن عمیق و کاوشگری.
شما با نوشتن این مقاله خواسته اید که از عقلانیّت، منافع ملّی و وطنپرستی دفاع کنید، امّا با نگاهی عمیق و تیزبینانه درمییابیم که خودِ شما نیز اسیر مجموعهای از پیشفرضهای ناپرسیده و مفاهیم بدیهی انگاشته شده هستید. شما میکوشید که از «رقص جنون» سخن بگویید، امّا شاید نخستین پرسش این باشد که آیا خودِ مفهوم «منافع ملّی» که شما آن را نقطه نجات میدانید، به اندازه کافی روشن، بیطرف و بدیهی است که بتوان آن را معیار سنجش جنون و عقلانیّت قرار داد؟ شما پیوسته از «منافع ملّی ایران» سخن میگویید، اما هرگز توضیح نمیدهید که منافع ملّی دقیقا چیستند، چه کسی آنها را تعریف میکند و بر اساس چه معیاری میتوان در باره آنها توافق مشترک کرد؟. آیا منافع ملّی، چیزی عینی و مستقل از تفسیرهای انسانی هستند؟ یا خودشان محصول کشمکشهای قدرت، تاریخ، فرهنگ و روایتهای گوناگون هستند؟. اگر فرضا دو نفر در باره آینده ایران، دو برداشت متفاوت داشته باشند و برای برداشتهای خودشان، استدلالهای قویمایه ارائه دهند، کدامیک صاحب حقیقت منافع ملّی است؟. شما چنان از منافع ملّی سخن میگویید، چنانکه گویی حقیقتی از پیش موجود و بدیهی است، در حالیکه «ملّت»، «منافع ملّی» و حتّا «وطن» مفاهیمی تاریخی و تفسیربردار هستند. پرسش اینست که آیا شما واقعا از ایدئولوژی فاصله گرفته یا فقط ذهنیّت ایدئولوژیکی خود را در لباس عقلانیّت عرضه میکنید؟: چرا باید ملّت به حیث واحد نهایی وفاداری اخلاقی انسان باشد؟. اگر روزی منافع ملّی با ارزشهای انسانی در تعارض قرار گیرند، کدامیک اولویّت دارد؟. آیا کودک گرسنه در «غزه» از منظر اخلاقی، ارزش کمتری از کودک گرسنه در «تهران» دارد؟. آیا مرزهای سیاسی میتوانند مرزهای اخلاق را نیز تعیین کنند؟. آیا وطنپرستی به حیث بُت، - نه به حیث پرستاری و پرورش از میهن و زیبا آرایی آن - خودش نوعی ایدئولوژی پنهان نیست؟ . شما دو گروه را نقد میکنید، امّا شاید مهمترین مسئله، این باشد که خود این دوگانه تا چه اندازه واقعی است. آیا حقیقتا فقط دو اردوگاه وجود دارد؟ یا تقسیمبندی شما نیز نوعی ساده سازی واقعیّت پیچیده اجتماعی است؟ بسیاری از انسانها نه شیفته اسرائیل هستند و نه شیفته فلسطین؛ نه ملّیگرای صرف هستند و نه جهانوطن مطلق. شما برای ساختن روایت خود، پیچیدگیهای جامعه را قربانی یک تصویر دو قطبی کرده اید؛ یعنی همان کاری که خود شما، دیگران را به خاطر آن سرزنش میکنید. شما از زیرساختها به مثابه موضوعی مقدّس سخن میگوید. البته دفاع از زیرساختها کاملا معقول است، اما پرسش عمیقتر اینست که آیا همه نظمهای سیاسی موجود دقیقا با همین استدلال نوع شما از خودشان دفاع نکرده اند؟ تقریبا تمام قدرتهای سیاسی تاریخ گفته اند: «اگر ما تضعیف شویم، کشور نابود میشود.» بنابر این، مسئله صرفا حفظ زیرساختها نیست؛ مسئله اینست که چه نسبتی میان دادگزاری اجتماعی و حفظ و تداوم ارکان قدرت حاکم وجود دارد.
فرض کنیم در جامعهای ظلم، ساختاری نهادینه شده باشد عین ولایت گیوتین الاهی در ایران. آیا در چنین وضعیّتی حفظ نظم سرکوب و اعدام وکثافتکاریهای هولناک، همواره فضیلت است؟ آیا هر آسیبی به ساختار موجود لزوما غیراخلاقی است؟ شما بدون بررسی این پرسشها مستقیما از حفظ زیرساختها به دفاع از عقلانیّت میرسید. حال آنکه تاریخ بشر – مخصوصا تاریخ ایران - مملوّ از نمونه هایی است که تغییرات بزرگ سیاسی بدون وارد شدن فشارهای شدید هرگز رخ نداده اند. البته این به معنای دفاع از تخریب نیست؛ بلکه نشان میدهد استدلال شما یکسویه است. شما به درستی، خطر ویرانگری را میبینید، اما خطر تداوم وضعیّتهای ناعادلانه و فاجعه بار ایران را کمتر میبینید یا أصلا نمیبینید. گویی تنها از فروپاشی میترسید، امّا از انجماد تاریخی و نابودی ایرانیان و ایران نمیترسید. شما از انسانها میخواهید از هیجان فاصله بگیرند و عقلانی بیندیشند، اما هرگز توضیح نمیدهید که انسان، موجودی صرفا عقلانی نیست. هویّتهای جمعی، معمولا انباری از احساسات، ترسها، امیدها و اسطوره ها و خرافات و دیدگاهها و غیره و ذالک و بخش جداییناپذیر از سیاست هستند. سیاست نه آزمایشگاه منطق؛ بلکه میدان نیروهای متعارض انسانی است. بنابر این دعوت به عقلانیّت، هر چند که شریف، بدون درک ساختارهای عاطفی سیاست، بیشتر به آرزو شباهت دارد تا تحلیل.
باید پرسید که آیا «خانه مشترک» که شما در پایان از آن سخن میگوید، واقعا برای همه یک خانه مشترک بوده است؟ آیا همه شهروندان به یک اندازه از مواهب آن بهره برده اند؟ آیا کسانی که احساس حذف، تبعیض یا بیعدالتی میکنند، همان رابطه عاطفی را با این خانه مشترک دارند که شما فرض میکنید؟ اگر پاسخ منفی باشد، آنگاه مشکل صرفا کمبود عقلانیّت نیست؛ بلکه شکافهای واقعی اجتماعی و سیاسی است که با توصیه اخلاقی به تنهایی حل نمیشود. آنچه شما «رقص جنون» مینامید، شاید خودش جلوه دیگری از همان جنونی باشد که میکوشید آن را نقد کنید. شما دیگران را به اسارت ایدئولوژی متهم میکنید و مفهوم مبهم و تعریف نشده «منافع ملّی» را به جای حقیقتی بدیهی مینشانید. منافع ملّی چیست؟ چه کسی آن را تعریف میکند؟ بر اساس کدام معیار میتوان ادّعا کرد که یک تفسیر از ایران عقلانی و دیگری غیرعقلانی است؟ خطر واقعی فقط این نیست که انسانها فلسطین یا اسرائیل را بر ایران ترجیح دهند. خطر عمیقتر اینست که هر گروه، روایت خود را از ایران، حقیقت نهایی بداند و دیگر روایتها را جنون بنامد.
مسئله اصلی شاید نه فقدان وطنپرستی؛ بلکه فقدان خودآگاهی نسبت به محدودیّتهای فهم ما باشد. هیچکس مالک انحصاری ایران نیست. هیچ گروهی نماینده مطلق ملّت در جامعیّت وجودی نیست. هیچ قرائتی از منافع ملی آنچنان شفاف نیست که بتواند خود را فراتر از نقد بنشاند. هیچ دین ایمانخواهی/مذهبی/ایدئولوژیی/نظریّه ای، مالک ایران و تاریخ و فرهنگ و مردمانش نیست. جایی که انسان گمان میکند حقیقت را به تمامی در اختیار دارد، درست همانجا آغاز ایدئولوژی است؛ خواه نام آن، «امت اسلام» باشد، خواه ملّت واحد، خواه انقلاب پرولتری و خواه وطنپرستی شووینیستی. ایران بیش از آنکه به شعارهای تازه نیاز داشته باشد، به شهروندانی نیاز دارد که شجاعت پرسیدن و پذیرفتن مسئولیّت در قبال خودشان و دیگران را داشته باشند؛ یعنی کسانی که پیش از متهم کردن دیگری به وطنفروشی، از خودش بپرسند که آیا آنچه من حقیقت مینامم، چیزی جز ترجمه علایق، ترسها و امیدهای شخصی من نیست؟.
شاید آغاز رهایی نه در انتخاب یکی از دو قطب؛ بلکه در تردید کردن نسبت به هر دو قطب و حتّا تردید کردن نسبت به اطمینان خاطرهای خودمان باشد؛ زیرا خطرناکترین جنون، جنونی نیست که فریاد میزند؛ بلکه جنونی است که خود را «عقل مطلق» [عین اسلامیون خونریز و ایدئولوژیگرایان آچمز] میپندارد. شما همچنان خود را بیرون از «رقص جنون» قرار میدهید، گویی بر فراز میدان نزاعها ایستاده اید. امّا آیا چنین جایی که شما ایستاده اید، اصلاً وجود دارد؟ چه کسی تعیین میکند که کدام موضع، «عقلانی» و کدام موضع، «هویّتی» است؟ آیا خودِ تأکید بی استدلال و فاقد بینش تاریخی – فرهنگی بر «منافع ملی» و «وطنپرستی» نیز نوعی هویّتسازی نیست؟ از کجا معلوم که شما نیز درون یک اتاق پژواک دیگر زندگی نمیکنید؛ آنهم اتاق پژواک عقلانیّت ملّی؟. هر نوع موضوع اندیشیدنی که خود را صدای عقل معرفی میکند، باید توضیح دهد چرا عقل را در انحصار خود میبیند. آیا حقیقت فقط پیچیدگی است؟ شما از نگرش دوقطبی انتقاد میکنید. انتقاد شما تا حدّ زیادی درست است. اما شما ناخواسته به دام افراط مقابل افتاده اید. امروزه بسیاری از روشنفکران چنان از ساده سازی میترسند که گویی هر موضع قاطع الزاما خطاست. امّا آیا همیشه حقیقت در میانه قرار دارد؟ اگر روزی واقعا یکی از دو طرف نزاع به واقعیّت نزدیکتر باشد چه؟ اگر بیطرفی ظاهری صرفا شکل دیگری از انفعال است چه؟ شما فرض میکنید که رادیکالیسم ذاتا مشکل است. اما هیچ استدلال منطقی و مجاب کننده و در نهایت، فلسفی برای این فرض ارائه نمیکنید. آیا همه رادیکالیسمها یکسانند؟ آیا مطالبه ریشهای دادگزاری نیز رادیکالیسم است؟ آیا مبارزه علیه تبعیضهای ساختاری نیز رادیکالیسم است؟ اگر پاسخ مثبت باشد، بسیاری از تحوّلات مهم تاریخ بشر هرگز رخ نمیدادند. هرگز.
شما میان سوءمدیریّت داخلی و تخریب خارجی تمایز میگذارید و اولی را «خطای درونی» و دومی را «ضربه بیرونی» مینامید. اما چرا این تمایز باید از نظر اخلاقی، تعیینکننده باشد؟ فرض کنیم یک ساختار داخلی طی چند دهه، میلیونها نفر را به فقر، محرومیّت و جانستانی یا مهاجرت اجباری سوق داده باشد. آیا صرفا چون عامل آن داخلی است، ماهیّتش کمتر ویرانگر میشود؟ آیا کودکی که قربانی سوءمدیریّت مزمن شده، باید از این تسلی خاطر برخوردار باشد که رنج او حاصل «خطای درونی» بوده نه «ضربه بیرونی»؟ اینجا صحبت شما ناخواسته به دام نوعی ملّیگرایی روش شناختی افتاده است؛ گویی آسیب داخلی چون از درون ملت برآمده، ذاتا توجیه بیشتری از آسیب خارجی دارد. در حالیکه از منظر قربانی، منشأ درد لزوما مهمترین مسئله نیست؛ بلکه خودِ درد مسئله است. شما به شکاف میان «هزینهپرداز» و «موضعگیر» اشاره میکنید. امّا این استدلال اگر تا انتها دنبال شود، پیامدهای عجیبی دارد. آیا فقط کسانی که درون یک وضعیّت رنجبار زندگی میکنند حقّ اظهار نظر دارند؟ پس تکلیف بسیاری از متفکّران تبعیدی تاریخ چه میشود؟ بسیاری از مهمترین نقدهای سیاسی تاریخ از طرف کسانی مطرح شده اند که از کشور خود رانده شده بودند. افزون بر این، آیا همه ساکنان داخل کشور، واقعیت را بهتر از همه مهاجران میفهمند؟ آیا نزدیکی جغرافیایی الزاما به معنای نزدیکی معرفتی است؟ گاهی فاصله گرفتن از یک وضعیّت، امکان دیدن ابعادی را فراهم میکند که در دل آن وضعیّت، امکان مشاهده نیست. بنابر این شما در اینجا به شکلی ظریف مرتکب نوعی مغالطه موقعیّت شده اید؛ یعنی اعتبار یک استدلال را نه بر اساس محتوا؛ بلکه بر اساس محل زندگی گوینده میسنجید. من میپرسم که وطن دقیقا چیست؟ شما به کرّات از ایران به عنوان یک «کل تاریخی، اجتماعی و انسانی» سخن میگویید. اما این کلّ چیست؟ آیا ایران همان دولت است؟ آیا ایران همان مردمانش است؟ آیا ایران همان تاریخ زیسته و فرهنگش است؟ ولی تاریخ ایران همواره در تضاد با بُنمایه های فرهنگ ایران بوده است. اگر میان این عناصر، تعارض برقرار بوده شود، وفاداری به کدامیک اولویّت دارد؟ تاریخ ایران یا فرهنگ ایران؟. این پرسشها در متن مقاله شما غایبند. ناگفته نگذارم که اولویّت دادن یکی بر دیگری، هرگز به معنای دور افکندن دیگری نیست. شما چنان از «ایران» سخن میگویید؛ پنداری که شیئی واحد و روشن است، حال آنکه شاید یکی از بزرگترین مسائل فلسفه سیاسی همین باشد که «ایران، ملّت، وطن و هویّت ملی»، مفاهیمی یکپارچه و ثابت نیستند؛ بلکه میدان نزاع تفسیرها هستند.
اگر اکثریت مردم یک جامعه به این نتیجه برسند که حفظ برخی ساختارها خودشان بزرگترین مانع آینده است، آیا همچنان حفظ ساختارها فضیلت محسوب میشود؟. شما فرض میکنید که «بقا» همیشه مقدّم بر «تغییر» است. امّا گاهی ساختارهای موجود چنان فرسوده میشوند که خودِ بقا به دشمن زندگی تبدیل میشود. این به معنای دفاع از تخریب نیست؛ بلکه به معنای شکّ کردن به بداهتِ حفظ وضع موجود است. مشکل اصلی مقاله شما این نیست که از عقلانیّت دفاع میکنید؛ مشکل اینست که عقلانیّت را امری بدیهی و بیطرف فرض میکنید. شما میپندارید میتوان جایی ایستاد که نه ایدئولوژی باشد، نه هویّت، نه قدرت و نه روایت. شاید همه ما، حتّا هنگامی که از منافع ملّی، اخلاق، عقلانیّت یا وطنپرستی سخن میگوییم، درون شبکهای از پیشفرضها، ترسها، امیدها و تعلّقات تاریخی/اعتقاداتی قرار داریم. بنابر این، مسئله فقط رهایی از «رقص جنون» نیست. باید پرسید که آیا خودِ کسی که ادّعای خروج از رقص جنون را دارد، هنوز در حال رقصیدن جنونوار نیست؟ و آیا خطرناکترین رقص، همان رقصی نیست که رقصنده آن از حرکت خویش بیخبر است؟.
شما میکوشید از دو ایدئولوژی عبور کنید، اما شاید هنوز در زندان ایدئولوژی سومی گرفتار باشید؛ منظورم ایدئولوژی «مُعضل ملّی» - بدون تعریف دقیق ملّی - به مثابه حقیقت نهایی. چرا ایران باید «اولویّتی جایگزین ناپذیر» باشد؟ این گزاره شما در متن مقاله تان چند بار تکرار میشود، اما هرگز اثبات نمیشود. چرا انسان باید نخست به ایران وفادار باشد و سپس به انسانیّت، دادگزاری یا حقیقت؟ اگر روزی منافع ایران با عدالت جهانی تعارض پیدا کند، چه باید کرد؟. اگر حفظ یک ساختار ملّی، مستلزم نادیده گرفتن رنج انسانهایی بیرون از مرزها باشد، آیا همچنان «مُعضل ملّی» برتر است؟. عجیبترین صحبت شما این نیست که نکاتی مهم را میگویید؛ بلکه چیزهایی است که در باره شان هیچی چیزی نمیگویید. شما بارها از «خشم» سخن میگویید، اما هرگز از سرچشمه خشم، سخن نمیگویید. خشم از کجا میآید؟ آیا خشم صرفا یک خلجان و خطای روانشناختی است؟ یا گاهی محصول تجربههای واقعی رنج، تحقیر، بیدادگری و انسداد سیاسی است؟. خشم، همیشه بیماری نیست. گاهی نشانه زخمی تاریخی است. شما خشم را میبینید، امّا نمیپرسید که چه ساختارهایی ، خشم را تولید کردهاند؟. شما از تحلیل جامعهشناختی به موعظه اخلاقی نزدیک میشوید. آیا بقا همیشه فضیلت است؟.
در سراسر مقاله شما، یک فرض نانوشته حضور دارد و آنهم اینکه «بقای جامعه و زیرساختها از هرچیز مهمتر است.» اما چرا؟. تاریخ کثیری از جوامع بشر نشان داده است که سالها و دههها زنده ماندند، امّا در وضعیّتی از رکود، سرکوب و فقر حادّ و نابودی ارجمندی و کرامت بشری یا انحطاط و قهقرائی فاجعه بار. [مثل برخی از کشورهای آفریقایی و آمریکای لاتین و آسیای دور] آیا صرف بقا ارزش است؟ یا کیفیّت زندگی و کرامت انسانی، مهمتر از صرف بقاست؟. شما میان «ویرانی» و «رهایی» تقابل ایجاد میکنید، امّا از یک احتمال سوم غافل هستید. منظورم گاهی خودِ وضعیّت موجود، نوعی ویرانی تدریجی است. گاهی جامعه ظاهرا پابرجاست، امّا سرمایه اجتماعی، امید، اعتماد و افق آینده در حال فروریختن است. در چنین شرایطی، آیا دفاع از بقا به تنهایی کافی است؟ شما میگویید که جامعه در شرایط فروپاشی به جای سیاست، وارد «زیست اضطراری» میشود. این حرف شما را میتوان گفت که درست است. امّا آیا میلیونها انسان همین اکنون نیز در نوعی زیست اضطراری زندگی نمیکنند؟. آیا فقر مزمن، ناامنی اقتصادی، اعدامهای سرسام آور، مهاجرت اجباری، فرسودگی روانی و فقدان افق آینده، خودش شکلی از زیست اضطراری نیست؟. شما چنان از فروپاشی احتمالی آینده سخن میگویید؛ چنانکه گویی وضعیّت کنونی هنوز به آستانه بحران نرسیده است. اینجا شما ناخواسته دچار سوگیری محافظهکارانه میشوید؛ یعنی دردهای موجود را عادّی فرض میکنید و فقط از دردهای احتمالی آینده هراس دارید. هیچ چیزی هولناکتر و مخرّبتر از «عادّی سازی» فجایع نیست؛ یعنی کاری که گردانندگان و مطیعان حقیر و ذلیل شده حکومت تبهکاران و جنایتکاران گیوتین الهی، شبانه روز به آن مشغولند.
و امّا در باره نقد نقش نخبگان در پایان مقاله شما. شما امید خود را به نخبگان، روشنفکران و رسانهها گره میزنید. من میپرسم که کدام نخبگان؟ بر اساس چه معیاری؟ آیا نخبگان در دهههای اخیر بخشی از تولیدکنندگان روایتهای متضاد و قطبیکننده نبودهاند؟ چرا باید فرض کنیم نخبگان ذاتا حامل عقلانیّت هستند؟ من میتوانم با صدها دلایل منطقی و متّقن و مستدل و بُرهان قاطعی اثبات کنم که نخبگان و تحصیل کردگان و آکادمیکرها و کنشگران ایرانی از احمق ترین موجودات دو پای روی کره زمین هستند. آنوقت چه؟. از زمانهای کهن تا همین ثانیه های جاری، نخبگان نیز درون ساختارهای قدرت، منافع و هویّتهای خاصّ قرار دارند. گاهی روشنفکران نه راه حل؛ بلکه بخشی از فلاکتها و مُعضلات خانمانسوز و مسئله حادّ اجتماعی هستند. عمیقترین و مهمترین تناقض اما به گمان من، تناقض وجودی کلّ این پروژه فکری – نخبگان - جای دیگری است. شما از «خانه مشترک» سخن میگویید. این استعاره زیباست، امّا خطرناک نیز هست؛ زیرا خانه، زمانی، خانه مشترک است که ساکنانش احساس تعلق کنند. اگر بخشی از ساکنان احساس کنند در این خانه دیده نمیشوند، شنیده نمیشوند یا سهم برابری ندارند، آیا صرف تکرار واژه «خانه مشترک»، مشکل را حل میکند؟ شاید مسئله اصلی نه کمبود عشق به خانه؛ بلکه اختلاف بر سر شکل اداره کردن خانه مشترک باشد. شاید نزاع کنونی بر سر این نیست که ایران حفظ شود یا نه؛ بلکه بر سر این است که ایرانِ کنونی به هیچ وجه من الوجوه، مطلوب جامعیّت ساکنانش و احساس تعلّق کنندگانش نیست که نیست. شما گمان میکنید که بحران ایران، بحران غلبه ایدئولوژی/شرایع اسلامیّت شمشیر اقتلویی بر منافع ملی است؛ اما شاید بحران عمیقتر آن باشد که خودِ «منافع ملّی» نیز به بهانه ای برای تحکیم قدرت حاکمان نالایق و خونریز تبدیل شده باشد؛ یعنی ایدئولوژیی که میکوشد خود را نه یک تفسیر تاریخی و سیاسی و مذهبی/ایدئولوزیکی؛ بلکه حقیقتی بدیهی، عقلانی و فراتر از منازعه معرفی کند. آیا ما واقعا از ایدئولوژی گریختهایم، یا فقط از یک معبد خارج شده و وارد معبد دیگری شدهایم؛ یعنی معبدی که این بار نامش نه «امّت» است، نه انقلاب و نه مقاومت؛ بلکه «منافع ملّی – بدون تعریف دقیق و عمیق و ریشه ای آن -» است؟. زیرا خطرناکترین ایدئولوژیها آنهایی نیستند که خود را ایدئولوژی مینامند؛ بلکه آنهایی هستند که خود را عقل سلیم، واقعگرایی یا حقیقت بدیهی جا میزنند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان