رفتن به محتوای اصلی
پنج‌شنبه 25 تیر 1405 - Thursday, 16 July 2026

چه کسی ایران را نجات می‌دهد؟

چه کسی ایران را نجات می‌دهد؟

با حضور امین ریاحی، تحلیل‌گر سیاسی
آزاده ایزدی، فعال دموکراسی‌خواه
غزال شکری، فعال دموکراسی‌خواه

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

انتشار از:

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای یواشکی از اتاقک فکسنی دکل دیده بانی کشتی نوح در تلاطم اقیانوس خونریزیهای ولایت فقاهتی!

من میدانم که اینگونه گفتارها را نمیتوان «تحلیل/آنالیز» نامید. تحلیل؛ بویژه در عرصه علوم فرهنگی، نامی نیست که هر گوینده‌ای بتواند بر سخنان خویش بگذارد. تحلیل، حاصل دانستن، اندیشیدن، سنجیدن و آزمودن و ژرفبینی، تیزنگری کاوشگرانه و پرسشی است. آنچه که امروز در بسیاری از رسانه ها و شبکه های اجتماعی به وفور تولید و منتشر میشود، بیش از آنکه تلاشی برای فهمیدن و فهماندن باشد، کوششی است برای گفتن و اظهار لحیه کردن و میان گفتن و فهمیدن، فاصله‌ای است که گاه به وسعت فاصله یک سیّاره از سیّاره ای دیگر است. هر کس میتواند سخن بگوید؛ امّا هر سخنی ارزش شنیدن ندارد. مسئله هرگز این نیست که گوینده چه کسی است یا چه مقاصدی در سر دارد. مسئله این است که او چه میداند و دانسته هایش بر کدام بنیانهای منطقی، تجربی و استدلالی استوارند. مثلا انسانی که میخواهد در باره تورّم سخن بگوید، نخست باید اقتصاد را بشناسد، مفهوم تورّم را بداند، علل ایجاد و پیامدهای آن را بفهمد و سپس بتواند آن را در بستر واقعیّات عینی – فرض کنیم ایران - توضیح دهد. امّا در بسیاری از موارد، آنچه که به نام تحلیل عرضه میشود چیزی نیست جز بازگویی سطحیّاتی که هزاران بار در فضای مجازی تکرار شده اند؛ یعنی سخنانی که نه از پژوهشیدن زاده شده اند و نه از تفکّر؛ بلکه از تکرار مکرّرات و بازخوری سحیّات رایج و شایع.
امّا مشکل تنها نادانی افراد نیست. نادانی هیچگاه به تنهایی به قدرت و مصدر اظهار لحیه شدن نمیرسد. آنچه که خطرناک است، ساختارهایی هستند که نادانی را بازتولید میکنند و به آن اعتبار میبخشند. جامعه‌ای که میان دانستن و اظهار نظر کردن تفاوتی قائل نباشد، دیر یا زود به جایی میرسد که بلندترین صداها، جای ژرفترین اندیشه ها را میگیرند. پرسشهایی از قبیل «چه کسی ایران را نجات میدهد؟» نیز بیش از آنکه راهگشا باشند، گمراه کننده‌اند؛ زیرا این پرسش پیش از آنکه به پاسخ نیاز داشته باشد، به بازاندیشی نیازمند است. نجات از چیست؟ ریشه گرفتاری کجاست؟ معضل اصلی چیست؟ تا زمانی که این پرسشها روشن نشوند، سخن گفتن از نجات، چیزی جز رؤیابافی سیاسی نیست. منظور از طرح سئوال »نجات» چیست؟؛ پنداری که «ملّت ایران» در مستراب ولایت فقیه افتاده است. حالا کی حاضره برود و ملّت را از مستراب، بیرون بیاورد و نجاتش دهد. واقعیّت نیم قرن اخیر نیز ثابت کرده است که قهرمانان نجات ملّت، هر کدامشام به محض ادّعای نجات میهن، وقتی به فاصله صد کیلومتری مستراب فقاهتی میرسند، میگویند که واه واه. پیف پیف، چقدر بوی گند میدهد و بلافاصله فرار را بر نجات ملّت ترجیح میدهند.
جامعه ایرانی طی یکصد سال اخیر بارها در انتظار قهرمان نشسته است. گویی در اعماق ذهنیّت ما این باور خانه کرده است که فردی خواهد آمد، گره ها را خواهد گشود و بار تاریخ را بر دوش خواهد کشید. امّا تاریخ ایران زیسته بی ‌رحمانه نشان داده است که هیچ فردی قادر به انجام چنین کاری نیست. نه به این دلیل که انسانهای بزرگمنش وجود ندارند؛ بلکه به این علّت که مسئله ایران، مسئله یک فرد نیست. آنچه که ما با آن روبرو هستیم، حاصل انباشت لایه های متراکم فلاکتهای تاریخ و فرهنگ و سیاست و اقتصاد و آموزش و پرورش و اخلاق اجتماعی است. معضلی که طی دهه ها و سده ها شکل گرفته، با اراده یک فرد یا سقوط یک حکومت از میان نمیرود.
بزرگترین خطای ما شاید همین باشد که همواره میخواهیم معلولها را تغییر دهیم، بی آنکه در باره علّتهای زاینده آنها بیندیشیم. هر نسلی، دشمنی تازه برای خود تعریف میکند؛ امّا کمتر میپرسد که چرا الگوها بارها و بارها در اشکالی متفاوت بازتولید میشوند. گویی ما با سایه ها میجنگیم و از سرچشمه تاریکی غافل میمانیم. حقیقت تلخ اینست که ایران به بن بست یک روز، یک دهه یا یک حکومت گرفتار نشده است؛ بلکه با بن بستهایی روبروست که ریشه هایشان در اعماق تاریخ فرو رفته‌اند. در نتیجه، برونرفت از این وضعیت نیز محتاج چیزی فراتر از تغییرات مقطعی است. ایران به نوعی جرّاحی هزاره‌ای نیاز دارد؛ یعنی جرّاحیی که نه برای بریدن شاخه ها؛ بلکه برای شناختن ریشه ها انجام گیرد. امّا این جرّاحی را هیچ قهرمانی به تنهایی انجام نخواهد داد؛ چونکه قهرمانان، هر چند که بتوانند لحظه‌ای تاریخ را تغییر دهند، نمیتوانند جانشین بلوغ یک ملّت شوند.
راه برونرفت، از درون خود جامعه میگذرد. از بازآموختن گفتگوی انتقادی بدون مراعات احدی و مذهبی و دینی و ایدئولوژیی و امثالهم، از بازسازی اعتمادهای ویرانشده، از پرورش خرد انتقادی، از مسئولیتپذیری فردی و اجتماعی و از توانایی ایستادن در کنار یکدیگر با وجود اختلافهای نظری به شدّت اعصاب خوردکن. ملّتی که نیاموخته باشد چگونه با تفاوتهایش زندگی کند، محکوم است که قربانی آنها شود. هیچ چراغی به تنهایی راه یک سرزمین را روشن نمیکند. امّا هنگامی که چراغهای بسیار در کنار یکدیگر قرارگیرند، تاریکترین راهها نیز روشن میشوند. آینده ایران نیز نه از راه ظهور منجیان؛ بلکه از راه بیداری انسانهایی ساخته خواهد شد که دریافته‌اند هیچکس به تنهایی نخواهد آمد تا آنان را نجات دهد. ملّتها زمانی به بلوغ میرسند که بفهمند نجاتدهنده و نجاتیابنده، در نهایت یک حقیقت واحدند. شاید مهمترین پرسش امروز این نباشد که «چه کسی ایران را نجات خواهد داد؟»؛ بلکه این باشد که «چرا ما هنوز در انتظار نجات دهنده‌ایم؟». تا زمانی که این پرسش بی‌ پاسخ بماند، هر قهرمانی که بیاید، دیر یا زود به بخشی از همان مسئله‌ای تبدیل خواهد شد که وعده حلّ آن را داده بود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

س., 09.06.2026 - 16:51 پیوند ثابت