بهزاد دولت آبادی
جنگ میان اسرائیل و حزبالله بار دیگر نشان داد که چپ لبنان برخلاف تصور رایج، یک جریان یکدست و همصدا نیست. این جنگ شکافی عمیق را در میان نیروهای چپ و سکولار لبنان آشکار کرد؛ شکافی که در واقع بازتاب دو نگاه متفاوت به مفهوم مقاومت، دولت و آینده لبنان است. این شکاف تنها یک اختلاف تاکتیکی درباره جنگ نیست، بلکه نزاعی بنیادین بر سر این پرسش است که اولویت اصلی یک ملت چیست: مبارزه دائمی در میدانهای ژئوپولیتیکی یا ساختن یک دولت ملی باثبات، آزاد و پاسخگو؟
در یک سو، حزب کمونیست لبنان و برخی جریانهای ناصریست قرار دارند که همچنان از منظر کلاسیک ضد امپریالیستی به منطقه مینگرند. از دیدگاه این نیروها، اسرائیل مهمترین عامل بیثباتی و تجاوز در منطقه است و مقاومت مسلحانه علیه آن یک وظیفه ملی و تاریخی محسوب میشود. به همین دلیل، با وجود اختلافات ایدئولوژیک عمیق با حزبالله، در زمان جنگ در کنار آن قرار میگیرند. این جریان همواره یادآوری میکند که پیش از ظهور حزبالله، نیروهای چپ لبنان در قالب «جبهه مقاومت ملی لبنان» (جمول) علیه اشغال اسرائیل مبارزه میکردند و دفاع از مقاومت را بخشی از میراث تاریخی خود میدانند.
اما در سوی دیگر، «حركة اليسار الديمقراطي» (جنبش چپ دموکراتیک لبنان) و مجموعهای از نیروهای سکولار و مدنی برآمده از خیزش مردمی ۱۷ اکتبر ۲۰۱۹ قرار گرفتهاند. شناخت این جریان بدون توجه به تاریخ شکلگیری آن ممکن نیست. حركة اليسار الديمقراطي در سال ۲۰۰۴ توسط گروهی از روشنفکران، دانشگاهیان، روزنامهنگاران و فعالان سیاسی چپگرا تأسیس شد که از عملکرد چپ سنتی لبنان ناراضی بودند. آنان معتقد بودند چپ کلاسیک لبنان بیش از حد در ادبیات ضد امپریالیستی و منازعات منطقهای گرفتار شده و از موضوعاتی چون دموکراسی، آزادیهای مدنی، حقوق بشر و حاکمیت ملی غفلت کرده است.
این جریان از همان ابتدا تلاش کرد میان عدالت اجتماعی و آزادی سیاسی پیوند برقرار کند. نقطه عطف مهم در تاریخ آن، ترور سمیر قصیر، روزنامهنگار و متفکر برجسته لبنانی در سال ۲۰۰۵ بود که به نماد مبارزه برای آزادی، استقلال لبنان و دموکراسی تبدیل شد. پس از ترور رفیق حریری و آغاز «انقلاب سدر»، این جنبش به یکی از فعالترین نیروهای مخالف سلطه سیاسی و امنیتی سوریه بر لبنان تبدیل شد. این موضع، آن را از بخش مهمی از چپ سنتی لبنان که همچنان به دمشق نزدیک بود، متمایز ساخت. سمیر قصیر نمونهای از چپی بود که هم از حقوق فلسطینیان دفاع میکرد و هم حاضر نبود به نام مبارزه با اسرائیل، اقتدارگرایی و سلطه امنیتی را توجیه کند. او معتقد بود آزادی، دموکراسی و استقلال ملی ارزشهایی جهانشمول هستند و نمیتوان آنها را قربانی ملاحظات ژئوپولیتیکی کرد. به همین دلیل، ترور او به نمادی از تقابل میان اندیشه دموکراتیک و ساختارهای اقتدارگرا در لبنان تبدیل شد.
در کنار قصیر، چهرههایی چون زیاد ماجد و الیاس خوری نیز نقش مهمی در شکلگیری هویت فکری این جریان ایفا کردند. زیاد ماجد طی دو دهه گذشته از برجستهترین نظریهپردازان دموکراسیخواهی در لبنان بوده و بارها تأکید کرده است که بحران لبنان تنها نتیجه سیاستهای اسرائیل یا غرب نیست، بلکه محصول ساختارهای فرقهای قدرت، ضعف دولت و گرفتار شدن لبنان در رقابتهای منطقهای است. الیاس خوری نیز با وجود دفاع از حقوق فلسطینیان، همواره مخالف تبدیل شدن لبنان به میدان رقابت ایران، سوریه، اسرائیل یا هر قدرت خارجی دیگر بود. در نگاه این متفکران، کرامت انسانی، آزادی و حاکمیت ملی نباید قربانی هیچ محور ژئوپولیتیکی شود.
همین پیشینه تاریخی باعث شده است که حركة اليسار الديمقراطي امروز نیز از زاویهای متفاوت به جنگ اسرائیل و حزبالله نگاه کند. این جریان اگرچه حملات اسرائیل، بمباران شهرها، کشتار غیرنظامیان و نقض حاکمیت لبنان را محکوم میکند، اما در عین حال حزبالله را نیز به شدت مورد انتقاد قرار میدهد. از نگاه آنان، هیچ نیرویی حق ندارد مستقل از دولت درباره جنگ و صلح تصمیم بگیرد و سرنوشت میلیونها شهروند را بدون اجماع ملی به خطر بیندازد. آنان معتقدند کشوری که سالهاست با بحران اقتصادی، فساد ساختاری، مهاجرت گسترده جوانان و ضعف نهادهای حکومتی دست و پنجه نرم میکند، بیش از هر چیز به بازسازی دولت، تقویت ارتش ملی و انحصار سلاح در دست حکومت نیاز دارد.
یکی از مهمترین وجوه تمایز این جریان با چپ سنتی، نگاه آن به جمهوری اسلامی و نقش آن در لبنان است. از دیدگاه حركة اليسار الديمقراطي، مشکل تنها اسرائیل نیست، بلکه هر قدرت خارجی که لبنان را به میدان رقابتهای منطقهای تبدیل کند، بخشی از مسئله محسوب میشود. آنان همانگونه که با دخالتهای اسرائیل، سوریه، عربستان یا آمریکا مخالفت میکنند، نسبت به نفوذ جمهوری اسلامی نیز موضعی انتقادی دارند. از نگاه آنان، وابستگی راهبردی حزبالله به تهران موجب شده است که بخشی از تصمیمات حیاتی لبنان، بهویژه در حوزه جنگ و صلح، در چارچوب محاسبات منطقهای جمهوری اسلامی تعریف شود؛ وضعیتی که با مفهوم حاکمیت ملی در تضاد است.
این نیروها همچنین معتقدند حمایت جمهوری اسلامی از ساختار نظامی مستقل حزبالله، به شکلگیری نوعی «دولت در دولت» انجامیده و مانع استقرار کامل اقتدار نهادهای رسمی لبنان شده است. از همین رو، آنان نه تنها خواستار پایان حملات اسرائیل هستند، بلکه همزمان بر خروج لبنان از منطق جنگهای نیابتی، انحصار کامل سلاح در دست ارتش و کاهش نفوذ تمامی قدرتهای خارجی تأکید میکنند. از دیدگاه آنان، لبنان نه باید بخشی از «محور مقاومت» باشد و نه به اردوگاه رقبای آن بپیوندد؛ بلکه باید کشوری مستقل باشد که سیاست داخلی و خارجی خود را بر اساس منافع شهروندانش تعیین کند.
نکته مهم دیگر آن است که حركة اليسار الديمقراطي از نظر فکری و ارزشی به سنت چپ دموکراتیک اروپا نزدیکتر است تا چپ کلاسیک ضد امپریالیستی خاورمیانه. این جریان بر دموکراسی پارلمانی، سکولاریسم، آزادی مطبوعات، حقوق بشر، استقلال قوه قضائیه، گردش مسالمتآمیز قدرت، اقتصاد رقابتی همراه با عدالت اجتماعی و حاکمیت ملی تأکید میکند. به همین دلیل می توان آن را نماینده نوعی گرایش «اروآتلانتیکی» در چپ لبنان معرفی کرد. منظور از این تعبیر، وابستگی به غرب نیست، بلکه اولویت دادن به نهادهای دموکراتیک، حقوق شهروندی و دولت ملی در برابر منطق محورهای ژئوپولیتیکی است.
در حالی که چپ سنتی لبنان عمدتاً جهان را از دریچه تقابل «امپریالیسم» و «مقاومت» تحلیل میکند، حركة اليسار الديمقراطي بیشتر بر تقابل میان «اقتدارگرایی» و «دموکراسی»، یا میان «دولت ملی» و «ساختارهای موازی قدرت» تمرکز دارد. به همین دلیل، برای این جریان، دفاع از آزادیهای مدنی، حاکمیت قانون و استقلال نهادهای دولتی به همان اندازه اهمیت دارد که مخالفت با تجاوز خارجی.
آنچه این شکاف را برای ما ایرانیان جالب و آموزنده میکند، شباهت آن با برخی مباحث درون چپ ایران است. در لبنان، بخشی از چپ همچنان «مبارزه با اسرائیل» را تضاد اصلی میداند و حاضر است بسیاری از مسائل داخلی را در برابر این اولویت به حاشیه براند. در مقابل، بخش دیگری از چپ لبنان معتقد است که هیچ آرمان منطقهای، حتی مبارزه با اسرائیل، نباید بر حاکمیت ملی، دولت قانونی و منافع مستقیم مردم لبنان مقدم شود.
در ایران نیز میتوان نوعی شکاف مشابه را مشاهده کرد. بخش سنتی از چپ ایران همچنان جهان را عمدتاً از دریچه «ضد امپریالیسم» و تقابل با غرب مینگرد. در این نگاه، مبارزه با آمریکا، اسرائیل و نظم غربی همچنان جایگاهی محوری دارد و بسیاری از تحولات منطقهای بر اساس همین چارچوب تفسیر میشوند. اما در برابر این رویکرد، گرایشی نیز وجود دارد که معتقد است مسئله اصلی ایران نه نبردهای ژئوپولیتیکی، بلکه آزادی شهروندان، توسعه اقتصادی، رفاه عمومی، حقوق بشر، حاکمیت قانون و منافع ملی است.
البته در اینجا یک تفاوت مهم میان لبنان و ایران وجود دارد. در لبنان، حركة اليسار الديمقراطي و دیگر نیروهای مدنی و سکولار، هرچند در اقلیت هستند، اما در قالب احزاب، تشکلها و شبکههای سیاسی و مدنی قابل شناساییاند و مواضع نسبتاً روشنی درباره حاکمیت ملی، نقش حزبالله و نفوذ قدرتهای خارجی ارائه میکنند. اما در ایران، نیروهای چپی که اولویت را به آزادیهای مدنی، دموکراسی، حقوق بشر و منافع ملی میدهند، عموماً پراکنده، غیرمنسجم و فاقد یک ساختار سیاسی فراگیر هستند. به همین دلیل، صدای آنان بسیار ضعیفتر از همتایان لبنانیشان شنیده میشود و وزن سیاسی سازمانیافتهای ندارند.
در نتیجه، بخش قابل توجهی از فضای سیاسی و رسانهای چپ ایران همچنان تحت تأثیر ادبیات سنتی ضد امپریالیستی قرار دارد؛ ادبیاتی که «تضاد اصلی» را بیش از آنکه در استبداد، فساد، ناکارآمدی و بحرانهای داخلی جستجو کند، در تقابل با آمریکا، اسرائیل و غرب تعریف میکند. در مقابل، گرایشهای چپ دموکراتیک و ملیگرا اگرچه وجود دارند، اما هنوز نتوانستهاند به یک جریان سیاسی منسجم و اثرگذار تبدیل شوند.
شاید بتوان شکاف موجود در چپ لبنان را بازتابی از شکاف بزرگتر میان دو سنت فکری در جهان امروز دانست: "چپ اوروآسیایی" که اولویت را به نبرد ژئوپولیتیکی با غرب میدهد، و "چپ اروآتلانتیکی" که دموکراسی، حقوق شهروندی، حاکمیت قانون و دولت ملی را در مرکز توجه قرار میدهد. از این منظر، حركة اليسار الديمقراطي را میتوان یکی از روشنترین نمونههای چپ اروآتلانتیکی در جهان عرب دانست.
شاید مهمترین درس این تجربه برای ایران و منطقه آن باشد که هیچ آرمان سیاسی، هیچ محور ژئوپولیتیکی و هیچ شعار ایدئولوژیکی نمیتواند جایگزین یک دولت ملی کارآمد، پاسخگو و متکی بر رضایت شهروندان شود. همانگونه که بخشی از چپ لبنان امروز از «دولت ملی» در برابر «جنگ دائمی» دفاع میکند، در ایران نیز این پرسش بیش از هر زمان دیگری مطرح است که آیا اولویت باید ادامه منازعات ایدئولوژیک و منطقهای باشد یا ساختن کشوری آزادتر، مرفهتر، توسعهیافتهتر و متکی بر منافع ملی مردم ایران؟
شاید بتوان تمام این شکاف فکری را در یک جمله خلاصه کرد: نزاع اصلی دیگر میان «چپ» و «راست» نیست؛ بلکه میان دو نگاه است؛ «مقاومت به هر قیمت» در برابر «منافع ملی، حاکمیت ملی و اراده شهروندان».
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!