لغو برنامه مجاهدین؛ نتیجه فشار دیپلماتیک یا تهدید مخالفان؟
ماجرای لغو گردهمایی پاریس؛ آنچه گفته میشود و آنچه پنهان میماند
مجاهدین به مناسبت ۳۰ خرداد، سالروز آغاز مبارزه مسلحانه این سازمان علیه حکومت، که در واکنش به موج اعدامها و سرکوب عریان از سوی نهادهای حکومتی شکل گرفت، طبق روال هر ساله قصد برگزاری یک گردهمایی بزرگ را داشتند. قرار بود بیش از یکصد هزار نفر از هواداران مجاهدین و همچنین نیروها و جریانهای سیاسی دیگری که خود نیز قربانی سرکوب خشن حکومت بودهاند، در این مراسم شرکت کنند.
این گردهمایی کاملاً قانونی بود و با مجوز رسمی مقامات برگزار میشد، اما تنها یک روز پیش از برگزاری لغو شد. این در حالی بود که دهها هزار ایرانی از آمریکا، کانادا، استرالیا و بسیاری از کشورهای دور و نزدیک، خود را به پاریس رسانده بودند و در هتلها و محلهای اقامت مستقر بودند تا روز بعد در محل تجمع حضور پیدا کنند. لغو ناگهانی برنامه در آخرین لحظه، بسیاری از شرکتکنندگان را که هزینه و زحمت فراوانی برای این سفر متحمل شده بودند، غافلگیر کرد.
بنا بر برخی گزارشها، دلیل لغو برنامه تهدیدهایی از سوی طرفداران رضا پهلوی عنوان شده است. این جریان پس از برگزاری یک رژه سازمانیافته در آلمان، که چند صد نفر در آن شرکت داشتند، عملاً اعلام موجودیت کرد. اعضای این گروه مدعی شدند که تاکنون بیش از ۶۰۰ فعال سیاسی را شناسایی کردهاند و در فرصت مناسب به حساب آنها خواهند رسید. به باور منتقدان، این جریان ساختاری سازمانیافته دارد و در عمل نقش نوعی ساواک بازسازیشده را ایفا میکند.
با این حال، رضا پهلوی هرگونه ارتباط خود با این تشکیلات و همچنین تشکیل آن به دستور خود را رد کرده است. اما تجربه تاریخی ایرانیان باعث شده است که چنین فاصلهگیریهایی همواره با تردید نگریسته شود. در گذشته نیز بارها دیده شده که رهبران سیاسی از اقدامات نیروهای طرفدار خود اظهار بیاطلاعی کردهاند و مسئولیت رفتارهایی چون تهدید، ارعاب، تخریب و حمله به مخالفان را نپذیرفتهاند.
هنوز هم درباره نقش شعبان بیمخ در وقایع منتهی به سرنگونی دولت مصدق بحث و انکار وجود دارد. خمینی نیز در برابر حملات چماقداران به مخالفان، آنها را صرفاً «مردم» معرفی میکرد که به گفته او در برابر نیروهای ضدحکومت واکنش نشان میدهند. بهشتی نیز کسانی را که به گروهها و تجمعات دیگر حمله میکردند «اوباش» مینامید، اما بعدها روشن شد که همین نیروها توسط بخشی از حاکمیت سازماندهی و هدایت میشدند.
همین تجربهها باعث شده است که بسیاری از مردم فاصلهگیری رضا پهلوی از چنین رفتارهایی را باور نکنند. آنها میبینند که این گروهها به چه کسانی حمله میکنند و در حمایت از چه فرد یا جریانی فعالیت دارند و به همین دلیل نسبت به این تکذیبها با تردید برخورد میکنند.
افزون بر این، طی سالهای گذشته بارها در شبکههای اجتماعی، مصاحبههای تلویزیونی و موضعگیریهای علنی برخی چهرههای شناختهشده نزدیک به این جریان، اظهاراتی مطرح شده که از سرکوب گستردهتر مخالفان سیاسی در دوران پهلوی دفاع کردهاند یا حکومت پهلوی را به دلیل برخورد ناکافی با مخالفان مورد انتقاد قرار دادهاند. به همین دلیل، بسیاری این جریان را دارای گرایشهای اقتدارگرا و فاشیستی میدانند.
در عین حال، برخی افراد، از جمله خود من، احتمال دیگری را نیز مطرح میکنند. از نگاه من نمیتوان این احتمال را کاملاً نادیده گرفت که چنین گروههای افراطی و فاشیستی اساساً توسط حکومت ایران یا نهادهای وابسته به آن ایجاد، هدایت یا در آنها نفوذ شده باشد. هدف از چنین سناریویی میتواند ایجاد ترس در میان فعالان سیاسی، عقب راندن جریانهای مخالف، دامن زدن به اختلافات درون اپوزیسیون و در نهایت تخریب چهره و اعتبار رضا پهلوی باشد.
البته برای این فرضیه مدرک مستقیمی در اختیار ندارم و آن را صرفاً به عنوان یک احتمال سیاسی مطرح میکنم، نه یک واقعیت اثباتشده. با این حال، چنین احتمالی را بعید نمیدانم، زیرا جمهوری اسلامی در طول چهار دهه گذشته بارها از روشهایی مانند نفوذ، ایجاد گروههای پوششی، عملیات تخریبی و دامن زدن به اختلافات میان مخالفان خود استفاده کرده است.
با وجود همه این موارد، تحلیل شخصی من درباره لغو برنامه مجاهدین با آنچه به طور رسمی مطرح میشود تفاوت دارد. به نظر من، علت اصلی این تصمیم را باید در تحولات سیاسی اخیر جستجو کرد. ایران و آمریکا به یک توافق و پیمان صلح دست یافتهاند و تنها یک روز پیش از لغو این برنامه نیز وزیر امور خارجه ایران با وزیر امور خارجه فرانسه گفتوگو کرده بود. بنا بر گزارشها، یکی از خواستههای مطرحشده از سوی عراقچی محدود کردن فعالیتهای مجاهدین بوده است.
در سیاست معمولاً انگیزهها و اهداف واقعی به طور مستقیم بیان نمیشوند. دولتها اغلب دلایلی را مطرح میکنند که برای افکار عمومی پذیرفتنیتر باشد. گاهی این دلایل به نام رفاه مردم، گاهی به نام سلامت عمومی و گاهی نیز به نام حفظ امنیت ارائه میشوند. چنین استدلالهایی معمولاً آسانتر مورد پذیرش قرار میگیرند، زیرا با نگرانیهای روزمره جامعه پیوند میخورند.
به همین دلیل، از نگاه من تمرکز اطلاعیه شورای ملی مقاومت ایران بر ساواک و نقش رضا پهلوی بیش از آنکه به علت اصلی تصمیم مربوط باشد، به روایت سیاسی این جریان از ماجرا بازمیگردد. من ریشه اصلی این تصمیم را در ملاحظات و منافع سیاسی دولتهای ایران و فرانسه میبینم.
این ارزیابی به معنای نادیده گرفتن یا رد کردن نقش مخرب رضا پهلوی در دامن زدن به اختلافات میان نیروهای مخالف حکومت یا تلاش برای به شکست کشاندن جنبش زن، زندگی، آزادی نیست. با این حال، در موضوع مشخص لغو برنامه مجاهدین، نقش حکومت ایران و دولت فرانسه را بسیار پررنگتر از نقش طرفداران رضا پهلوی میدانم.
از دید من، آنچه رخ داد بیشتر بهرهبرداری از رفتار و مواضع بخشی از طرفداران رضا پهلوی بود تا نتیجه یک برنامهریزی مستقیم و سازمانیافته از سوی طیف سلطنتطلب حامی او. به همین دلیل، عامل اصلی این تصمیم را باید در محاسبات سیاسی دولتها جستجو کرد، نه صرفاً در اقدامات نیروهای وابسته به رضا پهلوی.
اسماعیل مرادی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
جلسه ننگین گوسفندان مجاهد خلق
جلسه ننگین گوسفندان مجاهد خلق
در لینک زیر یک نمونه از بع بع کردن گوسفندان 57تی را می بینید
https://www.youtube.com/watch?v=7Aqq7qjZVfU&t=341s
در لینک زیر استاد جامعه شناسی و تاریخ دان از مصدق بعنوان یک شارلاتان یاد میکند. من همان چند کتابی که به نفع مصدق بود و خواندم همان 40 سال پیش متوجه شدم چقدر مردک شارلاتان بود. یک آدم متوهم و ابله. اینجا هم پنبه اش را با دکتر فاطمی زدم که رفقا شاکی شدند.
https://www.youtube.com/watch?v=eL3SduKhy1w
این ویدیوها را تماشا کنید.. و کمی تفکر کنید. بدون تابو.
آقای مرادی عزیز
آقای مرادی عزیز
من به هیچ روی اهل توهین نیستم. اما به کسی که می پندارد من خواننده این سایت از پشت کوه آمده ام و روز روشن میخواهد سر مرا گول بمالد بشدت کفری میشوم. بدترین توهین به من و رکیک تر از فحش خارمادر و ناموس این است که کسی مرا خر بپندارد. هر جمله شما بلانسبت سایر خوانندگان اما احساس من این است: هر جمله شما در درونش این معنا نهفته است: «تو یک خر هستی و من هرچه بارت کنم باید ببری». و اصرار هم دارید که خیلی هم احترام قائل هستید. من از کنار بسیاری که نا آگاه هستند و چیزکی مینویسند راحت رد میشوم. اما با کسی که میفهمد و خود را به نفهمیدن میزند یا تصور میکند زرنگ است - در واقع خر مردرند است - بسیار مشکل دارم... بسیار. یک زمانی اطراف جلال آل احمد و علی شریعتی را مشتی گوسفند از پشت کوه آمده گرفته بودند و آنها هر طور خواستند هرچه خواستند بار آن مشت الاغ روشعنفکر کردند و بخشی از انقلاب 57 حاصل آن تفکر بود. آخ دلم خنک میشه وقتی نسل امروز دانشگاهی بدون کوچکترین تابویی پته حقه بازی و پدرسوخته گیری آل احمد، علی شریعتی، دکتر فاطمی و مصدق حقه باز را روی آب میریزد.. آی حال میده. تفاوت آنها با من این است که امروز اینها استادان دانشگاه هستند که از روی علم و نه کینه به مسائل کشور و جامعه برخورد می کنند و مردم را گوسفند به حساب نمی آورند. اما علی شریعتی صاحب فاطمه فاطمه هست و دهها آثار انسان خراب کن دیگر که لولهنگ اسلامش را فیل بلند نمیکرد مومیایی کرده اند. هم او هم صاحب کتاب غربزدگی به قول مرحوم مادرم زن شون و دخترشون سر و کون لخت میگشتن اما برای مردم از مصیبت علی اصغر و امامحسین و فاطمه میخواندند. و آن دانشجوی الاغ و آن حمارانی که در حسینیه ارشاد پای خزعبلات این مردیکه بع بع میکردند اصلا به این قضیه جرات نمی کردند فکر کنند که این مردک چرا همسر خودش بی حجاب میگردد؟ اما نسل زد امروز خشتک علی شریعتی ها و آل احمدها را به سرشان می کشند. خایه دختر نسل زد به اندازه کله آن مجاهد ابلهی است که مسعود رجوی در آن جلسه ننگین که ادای صدام را در میاورد بهش میگه چی شد یه شبه عوض شدی؟ و آن مردک پپه ببو به این اردک خان میگه .. یادم نیست چی میگه اما عق ام گرفت از همه اونایی که عین گوسفند تمرگیده بودند اونجا.
اینها آقای اسماعیل مرادی چیزی نیست که شما نفهمید. و سوال اینه که شما چرا به چنین کسی مثل مسعود رجوی سجده می کنید؟ آیا شما در جلسه آن گوسفندها جضور داشتید؟ لینک این جلسه را در اینجا میگذارم. حی و حاضر و روشن. مسعود رجوی اینجا ایستاده و این طرز حرف زدن و رفتار تحقیر امیز. یک مشت گوسفند بی غیرت نشسته اند آنجا. غیرت چیز هست که در این ادم ها وجود ندارد. این که زمانی با اخوندها در افتادند هم از سر بلاهت شان بود تا عقیده و احترام شان به حقوق بشر. آن گوسفندان اصلا به حقوق بشر عقیده نداشتند. و شما .. آقا شما یک شارلاتان هستید و این توهین نیست. یک شارلاتان کسی است که حقیقت را می بیند و میخواهد سر محسن کردی گول بمالد و او را قانع کند که انسان واقع بین و خیرخواهی است. خب کفر ادم در میاد دیگه!
حالا باز شما قابل تحمل هستید. تنها یک در گروه چنین گربه مرتضا علی را سراغ دارم که خیلی خجالتی تر از شماست و از رو نمیره: بسیجی های کف خیابان و سپاه. یارو اومده زده یک نسل رهبران و فرماندهانش را زده بازهم اعلام پیروزی می کنه. به قول ظریفی میگفت اگر کسی به سپاهی بچه پر رو تجاوز کنه میگه من آلت یارو را در ماتحتم گروگان نگه داشتم رها نکردم و عاقبت ترامپ کوتاه آمد و ما را بیش از این نکشت. و یک مشت بچه پرروی شبیه خودشان در بی بی سی و جاهای دیگه خارج کشور نیز همین پاردایم را بازتعریف میکنند. خب اینها شارلاتان و حرامزاده هستند.
دلیل نخواندن بقیه مطالب شما این است که وقت طلا و عزیز است. نباید تلف شود. من بچه تیز و زرنگی هستم. پس از انبر داغی که این انقلاب به ماتحت من فرو کرد یاد گرفتم که دیگه نگذارم علی شریعتی سرم را گول بمالد. 47 سال است که دارم تاوان ساده لوحی نسل روشنعفکر سال 57 مثل گوساله هایی از قبیل علی شریعتی، شاملو، آل احمد، . سایر گوساله ها را میدهم. بله.. بشدت کفری میشوم که ببینم کسی شلوارش را در بیاورد به این عمر هدر رفته من بشاشد. عمرم اگر هدر رفت دستکم یک تجربه بدست اوردم که شارلاتان ها را بشناسم.
جناب کردی گرامی، به شما حق…
جناب کردی گرامی،
به شما حق میدهم که نوشته من را مطالعه نکرده باشید، زیرا بسیاری از نقدهای پیشین شما نیز بدون پرداختن به محتوای واقعی نوشتهها مطرح شدهاند. البته این بار باید انصاف داد که متن شما کوتاهتر بود و برخلاف گذشته به اندازه یک رمان ادامه پیدا نکرد.
احتمالاً این شیوه برای شما کارآمد بوده است که سالهاست به جای نقد استدلال، بیشتر از کنایه، تمسخر، طعنه و تخریب استفاده میکنید. هر کسی روش خود را در گفتگو انتخاب میکند.
من هم گاهی فقط از سر احترام به شما پاسخ دادهام، نه به این دلیل که استدلالی برای پاسخ وجود داشته باشد. برای من کرامت انسانی و احترام به مخاطب، حتی در شرایط اختلاف نظر، یک اصل است. به همین دلیل تلاش میکنم به جای تمسخر اشخاص، درباره موضوعات و دیدگاهها صحبت کنم.
این را هم برای دفاع از خود نمینویسم، بلکه برای روشن شدن یک تفاوت در شیوه برخورد میگویم. من هیچکس را کوچک نمیشمارم، حتی کسانی را که با من مخالف هستند یا درباره من با تمسخر و تحقیر سخن میگویند. این نوع نگاه را از خانواده و تربیتی آموختهام که احترام به انسانها را مستقل از موافقت یا مخالفت سیاسی میدانست و ما نیز تلاش کردهایم آن را حفظ کنیم.
با احترام
اسماعیل مرادی
همان دو خط اول را خواندم…
همان دو خط اول را خواندم دیگه بقیه ش .....
حالا دیگه سازمان تروریستی مجاهدین خلق که دهها نفر آدم رو در ایران ترور کرده اینقدر سوسول و نازک نارنجی شده که از چندتا بچه که لباس ساواک به تن کردن ترسیده ... هان؟ آخی.. بمیرم الهی....
به مسعود زنگ زدم گفتم اسی مرادی اینجوری نوشته. گفت آخه بابا... ما خودمون یه زمان قاتل بودیم.. این حرفا چیه تتمه آبروی منو برد. بهش بگو برگرده آلبانی..
وقتی نویسنده اتهام میسازد و بعد میگوید من نگفتم
.
آقای مرادی گرامی،
هشت بار توضیح دادهاید که «من ننوشتم» یا «من نگفتم». اما مشکل اصلی همینجاست. نقد من این نبود که شما دقیقاً همه این جملهها را با همین کلمات نوشتهاید. نقد من این بود که مقاله شما با انتخاب واژهها، مثالها و چینش مطالب، یک تصویر مشخص در ذهن خواننده میسازد. نویسنده فقط مسئول جملههای مستقیم خود نیست؛ مسئول فضای کلی متن خود نیز هست.
۱. شما میگویید ننوشتهاید شاهزاده رضا پهلوی یا مشروطهخواهان عامل اصلی لغو برنامه بودهاند. درست، اما در مقاله چندین بند درباره تهدید، ساواک بازسازیشده، فاشیسم، بیاعتمادی به تکذیب شاهزاده رضا پهلوی و نمونههایی مانند شعبان بیمخ و چماقداران نوشتید. پس پرسش من باقی است: اگر عامل اصلی را دولتهای ایران و فرانسه میدانستید، چرا این همه فضای اتهامی علیه مشروطهخواهان ساختید؟
۲. شما میگویید ننوشتهاید مشروطهخواهان فاشیست هستند. اما وقتی عبارت «گرایشهای اقتدارگرا و فاشیستی» را درباره این جریان وارد متن میکنید، بدون اینکه سند روشن، منبع دقیق یا پاسخ طرف مقابل را بیاورید، دیگر فقط ناقل بیطرف نیستید. آوردن چنین برچسب سنگینی مسئولیت دارد.
۳. شما میگویید ننوشتهاید حمایت از شاهزاده رضا پهلوی محصول ترس، اجبار، ساواک یا فاشیسم است. اما در متن شما حمایت از ایشان در کنار واژههایی مانند تهدید، ارعاب، ساواک و فاشیسم قرار گرفت. من به همین فضا اعتراض کردم، نه به یک جمله دقیق که شما حالا میگویید ننوشتهاید.
۴. شما میگویید ننوشتهاید گروههای تندرو الزاماً زیر نظر شاهزاده رضا پهلوی هستند. اما در مقاله تکذیب ایشان را با تردید مطرح کردید و بلافاصله مثالهایی از رهبران سیاسی و نیروهای فشار آوردید. این کار در ذهن خواننده شک میسازد. اگر قصد شما نسبت دادن نبود، چرا آن مثالها را کنار تکذیب ایشان آوردید؟
۵. شما میگویید ننوشتهاید سازمانیافتگی مجاهدین خلق فضیلت سیاسی است. بحث من هم این نبود. بحث من این بود که درباره مجاهدین، سازمانیافتگی را نشانه توان برآورد جمعیت دانستید، اما درباره مشروطهخواهان، فضای سازمانیافتگی را با تهدید و ساواک و فاشیسم آمیختید. این دو معیار متفاوت است.
۶. شما میگویید از مبارزه مسلحانه مجاهدین نه دفاع کردهاید و نه آن را رد کردهاید. اما در مقاله آغاز مبارزه مسلحانه آنها را به گونهای توضیح دادید که برای خواننده حالت توجیهی پیدا میکرد. اگر فقط روایت مجاهدین را نقل میکردید، باید روشن مینوشتید: «به روایت خود مجاهدین».
۷. شما میگویید درباره واقعی یا ساختگی بودن تهدیدها قطعیت ندادهاید. مشکل دقیقاً همین است. شما قطعیت نمیدهید، اما چندین واژه سنگین را کنار هم میگذارید و فضای اتهامی میسازید. نمیشود با واژههای تند ذهن خواننده را جهت داد و بعد گفت من فقط احتمال مطرح کردم.
۸. شما میگویید پلیس فرانسه را متهم نکردهاید. نقد من هم متوجه پلیس فرانسه نبود. نقد من به این بود که شما از موضوع امنیت برای ساختن فضای بدبینی علیه شاهزاده رضا پهلوی و مشروطهخواهان استفاده کردید، در حالی که خودتان در پایان مقاله علت اصلی را ملاحظات سیاسی و دیپلماتیک دولتها دانستید.
پس اختلاف ما ساده است. شما میگویید «من نگفتم». من میگویم مسئله فقط گفتن مستقیم نیست. مسئله این است که متن شما چه القایی ایجاد کرده است.
اگر علت اصلی لغو برنامه را فشار دیپلماتیک میان دولتها میدانید، همان را تحلیل کنید. اگر مشروطهخواهان یا شاهزاده رضا پهلوی را متهم میکنید، سند روشن بیاورید. اما نمیشود اتهامها را در متن پخش کرد و بعد پشت عبارت «من نگفتم» پنهان شد.
با احترام
ارشان آذری
جناب آذری گرامی، به نظرم…
جناب آذری گرامی،
به نظرم بخشی از نقد شما متوجه مطالبی است که در نوشته من وجود ندارد یا دستکم برداشت من از آنها کاملاً متفاوت است. برای روشن شدن بحث، چند نکته را به صورت مشخص بیان میکنم:
۱. من هرگز ننوشتم که رضا پهلوی یا مشروطهخواهان عامل اصلی لغو برنامه مجاهدین بودهاند. برعکس، نتیجهگیری نهایی نوشته من این بود که علت اصلی را باید در ملاحظات سیاسی و دیپلماتیک میان دولتهای ایران و فرانسه جستجو کرد.
۲. من ننوشتم که مشروطهخواهان فاشیست هستند. اشاره من به این بود که برخی منتقدان چنین دیدگاهی دارند. نقل یک دیدگاه، لزوماً به معنای پذیرش آن نیست.
۳. من ننوشتم که حمایت از رضا پهلوی محصول ترس، اجبار، ساواک یا فاشیسم است. چنین عبارتی در متن من وجود ندارد.
۴. من ننوشتم که گروههای مدعی ساواکی بودن الزاماً تحت هدایت رضا پهلوی هستند. حتی برعکس، احتمال دادم که اینگونه گروهها میتوانند ساخته، هدایت یا مورد نفوذ نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی باشند.
۵. من ننوشتم که سازمانیافتگی مجاهدین یک فضیلت سیاسی است. صرفاً توضیح دادم که یک تشکیلات منظم، صرفنظر از اینکه درباره آن چه قضاوتی داشته باشیم، معمولاً امکان برآورد تعداد شرکتکنندگان برنامههای خود را دارد.
۶. من مبارزه مسلحانه مجاهدین را نه رد کردم و نه از آن دفاع کردم. صرفاً توضیح دادم که مجاهدین آغاز مبارزه مسلحانه خود را واکنشی به سرکوب و اعدامها معرفی میکنند. نقل روایت یک جریان سیاسی با تأیید آن روایت تفاوت دارد.
۷. من هیچگاه نگفتم که همه تهدیدها واقعی هستند یا همه تهدیدها ساختگی هستند. اتفاقاً در نوشته و پاسخهای بعدی تأکید کردم که نه میتوان با قطعیت یک سناریو را پذیرفت و نه با قطعیت سناریوی دیگر را رد کرد.
۸. من نگفتم که پلیس فرانسه به بهانه امنیت عمل کرده است. برعکس، صراحتاً نوشتم که نهادهای امنیتی موظفاند هر تهدیدی را جدی بگیرند و احتمال میدهم تصمیم پلیس از منظر وظایف امنیتی کاملاً قابل توجیه بوده باشد.
اختلاف اصلی ما ظاهراً در اینجاست که شما بخشهایی از متن را به عنوان نظر قطعی من تفسیر کردهاید، در حالی که من در همان نوشته میان گزارش دیدگاهها، طرح احتمالات و جمعبندی شخصی خود تفاوت قائل شده بودم.
جمعبندی شخصی من از ابتدا تا امروز تغییری نکرده است: من نقش اصلی را در لغو این برنامه در ملاحظات سیاسی و دیپلماتیک دولتها میبینم و نه در اقدامات مستقیم هواداران رضا پهلوی. بنابراین بخش قابل توجهی از نقد شما متوجه نتیجهای است که من اساساً به آن نرسیدهام.
با احترام
اسماعیل مرادی
,
.
آقای مرادی لطفاً مقاله خودتون رو یکی دو بار دیگر بخوانید و متوجه بشوید که چه نوشتهاید,
مشکل اصلی نوشته شما این نیست که چرا درباره لغو گردهمایی مجاهدین خلق تحلیل سیاسی ارائه کردهاید. مشکل این است که در مقاله نخست، اتهامهای سنگینی را علیه شاهزاده رضا پهلوی و مشروطهخواهان وارد متن کردید، اما در پاسخ به نقد، کوشیدید خود را فقط ناقل بیطرف ادعاها معرفی کنید. این دو با هم جمع نمیشوند.
شما در پاسخ خود نوشتهاید که میان "ادعاهای مطرحشده" و "نظر شخصی خود" تفکیک کردهاید. اما پرسش اصلی اینجاست: آیا صرف نوشتن عبارتهایی مانند "برخی گزارشها"، "به باور منتقدان" یا "احتمال سیاسی" برای بیطرف شدن یک متن کافی است؟ قطعاً نه. نویسنده فقط با انتخاب واژهها داوری نمیکند؛ با چینش مطالب، انتخاب مثالها، وزن دادن به ادعاها و ساختن فضای ذهنی برای خواننده نیز داوری میکند. شما در مقاله نخست، ادعاهایی درباره تهدید، ارعاب، ساواک بازسازیشده، گرایشهای فاشیستی و نقش مخرب شاهزاده رضا پهلوی را در کنار مثالهایی چون شعبان بیمخ، چماقداران خمینی و نیروهای سازمانیافته جمهوری اسلامی قرار دادید. این دیگر نقل بیطرفانه نیست؛ این جهت دادن به ذهن خواننده است.
شما میگویید هدف مقاله حمله به شاهزاده رضا پهلوی نبوده است. اما در همان مقاله نخست، از عبارتهایی استفاده کردهاید که هیچ ربطی به نقل ساده خبر ندارد. وقتی مینویسید "نقش مخرب رضا پهلوی"، این دیگر ادعای دیگران نیست؛ این نظر مستقیم شماست. وقتی مینویسید برخی این جریان را دارای گرایشهای "اقتدارگرا و فاشیستی" میدانند، اما همان ادعا را بدون نقد، بدون سند روشن و بدون توازن در متن مینشانید، عملاً آن را تقویت کردهاید. وقتی از "ساواک بازسازیشده" حرف میزنید، دیگر نمیتوانید در پاسخ بگویید من فقط ادعاها را شرح دادهام. شما فقط شرح ندادهاید؛ شما تصویر ساختهاید.
تناقض دوم شما در اینجاست که در پایان مقاله نخست میگویید علت اصلی لغو گردهمایی مجاهدین خلق را باید در ملاحظات سیاسی دولتهای ایران و فرانسه جستجو کرد، اما بخش بزرگی از متن را به حمله غیرمستقیم و مستقیم به شاهزاده رضا پهلوی و حامیان او اختصاص دادهاید. اگر به باور خودتان عامل اصلی، محاسبات سیاسی دولتها بوده است، چرا مرکز ثقل مقاله روی مشروطهخواهان گذاشته شده بود؟ چرا خواننده باید چندین بند درباره تهدید، ساواک، فاشیسم، شعبان بیمخ، چماقداران و حمله به مخالفان بخواند و تازه در پایان بفهمد که از نظر شما علت اصلی چیز دیگری بوده است؟ این روش، تحلیل روشن نیست؛ این روش، ساختن فضای اتهامی و سپس عقبنشینی تاکتیکی در پایان متن است.
در پاسخ خود نوشتهاید که اگر کسی با ادعاهای مطرحشده موافق نیست، باید منابع و نهادهایی را نقد کند که این موضوعات را مطرح کردهاند، نه شما را. این دفاع پذیرفتنی نیست. هر نویسنده مسئول متن خودش است. شما مسئولید که چه ادعایی را انتخاب کردهاید، چگونه نقل کردهاید، در چه جایگاهی از مقاله نشاندهاید، با چه واژگانی توضیح دادهاید و در کنار چه مثالهایی قرار دادهاید. نویسنده نمیتواند ادعاهای سنگین را وارد متن کند، آنها را با مثالهای تاریخی جهتدار همراه سازد، سپس وقتی نقد شد بگوید من فقط ناقل بودهام. اگر فقط ناقل بودید، باید دقیقاً مینوشتید کدام منبع، کدام گزارش، کدام سند و با چه درجهای از اعتبار چنین ادعاهایی را مطرح کرده است.
درباره عدد یکصد هزار نفر نیز همین مشکل وجود دارد. در مقاله نخست نوشتهاید قرار بود بیش از یکصد هزار نفر در این مراسم شرکت کنند. این جمله به شکل یک واقعیت خبری نوشته شده بود، نه به شکل ادعای برگزارکنندگان. اما در پاسخ به نقد من میگویید این عدد را شما تولید نکردهاید و وظیفه اثبات یا رد آن را ندارید. این دقیقاً همان فرار از مسئولیت نویسنده است. اگر عدد متعلق به برگزارکنندگان بود، باید در همان مقاله نخست مینوشتید "به ادعای برگزارکنندگان" یا "بر اساس اعلام مجاهدین خلق". وقتی عددی را بدون این قید وارد متن میکنید، آن را به خواننده به عنوان بخشی از واقعیت ارائه میدهید. پس نمیتوانید بعداً بگویید اثباتش با من نیست.
همین ایراد درباره ادعای "دهها هزار ایرانی از آمریکا، کانادا، استرالیا و کشورهای دیگر خود را به پاریس رسانده بودند" نیز وجود دارد. این ادعا بسیار بزرگ است. اگر دهها هزار نفر واقعاً از قارههای مختلف به پاریس رسیده بودند، باید سند روشن، گزارش مستقل، تصویر گسترده، آمار قابل اتکا یا منبع مشخص ارائه میشد. در پاسخ دوم خود درباره این جمله سکوت کردهاید. چرا؟ چون این جمله نیز مانند عدد یکصد هزار نفر، بیشتر به روایت تبلیغاتی برگزارکنندگان شباهت دارد تا گزارش مستند یک تحلیلگر مستقل.
شما در پاسخ خود کوشیدهاید میان مجاهدین خلق و جریان حامی شاهزاده رضا پهلوی مقایسهای بسازید. نوشتهاید که تشکیلاتی با ساختار منظم، شبکههای شناختهشده، امکانات لجستیکی و سابقه چندین دهه فعالیت میتواند از پیش برآوردی از میزان مشارکت ارائه دهد. این حرف از نظر فنی ممکن است درست باشد، اما از نظر سیاسی ناقص و گمراهکننده است. سازمانیافتگی به خودی خود فضیلت نیست. جمهوری اسلامی هم سازمانیافته است. حزب بعث هم سازمانیافته بود. بسیاری از فرقههای ایدئولوژیک نیز ساختار منظم، سلسلهمراتب دقیق، شبکههای لجستیکی و برنامههای سالانه دارند. پرسش اصلی این نیست که آیا مجاهدین خلق توان اتوبوس، هتل، هماهنگی و بسیج تشکیلاتی دارند یا نه. پرسش اصلی این است که آیا این بسیج تشکیلاتی نشانه پایگاه مردمی آزاد است یا محصول یک ساختار بسته، کنترلشده و تبلیغاتی؟
تناقض شما دقیقاً همینجاست: وقتی بحث به حامیان شاهزاده رضا پهلوی میرسد، سازمانیافتگی را به سرعت به ساواکسازی، تهدید و خطر فاشیستی نزدیک میکنید؛ اما وقتی بحث به مجاهدین خلق میرسد، سازمانیافتگی را نشانه نظم، توان تشکیلاتی و برآورد قابل قبول میدانید. این دوگانهسازی منصفانه نیست. اگر سازمانیافتگی یک جریان سیاسی به خودی خود مشکوک است، درباره مجاهدین خلق باید بسیار جدیتر پرسش کرد. اگر سازمانیافتگی به خودی خود جرم نیست، پس چرا درباره مشروطهخواهان با زبان امنیتی و اتهامی سخن گفتهاید؟
شما همچنین نوشتهاید که مقاله شما درباره مسعود رجوی یا ساختار رهبری مجاهدین خلق نبوده است. اما خود شما در آغاز مقاله، ۳۰ خرداد و آغاز مبارزه مسلحانه مجاهدین را با لحنی توجیهی و یکطرفه توضیح دادهاید. وقتی نویسنده خودش پیشینه سیاسی یک سازمان را وارد بحث میکند، منتقد نیز حق دارد درباره همان سازمان، ساختار رهبری آن، غیبت مسعود رجوی، جایگاه مریم رجوی، مناسبات درونی و ادعای دموکراسیخواهی آن پرسش کند. نمیشود شما هرجا خواستید از تاریخ مجاهدین برای مظلومنمایی استفاده کنید، اما وقتی همان تاریخ از زاویه انتقادی مطرح شد بگویید به موضوع ربطی ندارد.
در پاسخ خود نوشتهاید که حق حمایت از شاهزاده رضا پهلوی را انکار نکردهاید. اما در همان پاسخ، با کنایه از جریانهایی حرف میزنید که به گفته شما پیرامون یک فرد یا یک رویداد شکل میگیرند و شاید امروز ادعای حمایت میلیونها نفر داشته باشند، اما فردا نتوانند چند ده یا چند صد نفر را گرد آورند. این جمله روشن است و نیاز به رمزگشایی ندارد. شما در ظاهر میگویید حق حمایت را انکار نکردهاید، اما در عمل میکوشید پایگاه اجتماعی آن حمایت را فصلی، سطحی، احساسی و غیرواقعی جلوه دهید. این نیز همان روش دوگانه است: احترام در ظاهر، تخریب در مضمون.
مشکل اصلی پاسخ شما این است که تصور میکنید با افزودن چند عبارت احتیاطی، مسئولیت سیاسی و اخلاقی متن از دوش نویسنده برداشته میشود. خیر آقای مرادی. در فضای سیاسی، "من فقط احتمال دادم" همیشه بیطرفی نمیآورد. گاهی همین احتمالسازی بیسند، ابزار اتهامپراکنی است. وقتی احتمال بیسند را کنار واژههایی مانند فاشیسم، ساواک، تهدید، ارعاب و چماقداری قرار میدهید، اثر عملی آن بر ذهن خواننده روشن است. شما یک تصویر اتهامی میسازید، سپس برای فرار از پاسخگویی میگویید من نگفتم قطعی است. این روش، تحلیل مسئولانه نیست؛ اتهامسازی با بیمهنامه زبانی است.
من با نقد سیاسی مشکلی ندارم. شاهزاده رضا پهلوی، مشروطهخواهان، جمهوریخواهان، مجاهدین خلق، چپها و هر جریان دیگری میتوانند و باید نقد شوند. اما نقد با اتهام فرق دارد. تحلیل با برچسبسازی فرق دارد. نقل ادعا با جا انداختن اتهام فرق دارد. شما اگر میخواستید درباره لغو گردهمایی مجاهدین خلق تحلیلی منصفانه بنویسید، باید محور اصلی را همان جایی میگذاشتید که خودتان در پایان به آن رسیدید: نقش دولت فرانسه، فشار جمهوری اسلامی، ملاحظات دیپلماتیک و بازی سیاسی پیرامون مجاهدین خلق. اما شما مسیر دیگری رفتید: ابتدا فضای اتهامی علیه شاهزاده رضا پهلوی و حامیان او ساختید، سپس در پایان نتیجهای متفاوت گرفتید، و وقتی نقد شدید، گفتید من فقط نقل کردهام.
آقای مرادی، این تناقض را نمیتوان با جملات محترمانه پوشاند. شما نمیتوانید هم علیه یک جریان سیاسی فضای امنیتی بسازید، هم آن را به ساواک، فاشیسم و تهدید مخالفان پیوند بزنید، هم در پایان بگویید عامل اصلی چیز دیگری است، و هم بعد از نقد شدن مدعی شوید که فقط ادعاها را نقل کردهاید. این چهار موضع با هم سازگار نیستند.
اگر میخواهید واقعاً منصفانه بنویسید، باید با یک معیار واحد بنویسید. اگر از مشروطهخواهان سند میخواهید، از مجاهدین خلق هم سند بخواهید. اگر تهدید سیاسی را محکوم میکنید، ساختار بسته و فرقهای را هم محکوم کنید. اگر عدد صد هزار نفر را نقل میکنید، منبع و ماهیت تبلیغاتی آن را هم روشن کنید. اگر از فشار دولتها سخن میگویید، بحث را با اتهامسازی علیه شاهزاده رضا پهلوی مخلوط نکنید. و اگر میگویید فقط احتمال مطرح کردهاید، این احتمال را با واژههایی چنان سنگین و جهتدار تزئین نکنید که در ذهن خواننده به حکم قطعی تبدیل شود.
سخن آخر اینکه حمایت بسیاری از ایرانیان از شاهزاده رضا پهلوی محصول ترس، اجبار، ساواک خیالی، سازماندهی پنهان یا فاشیسم نیست. این حمایت برای بخش بزرگی از مردم، نتیجه تجربه تاریخی، شکست جریانهای ایدئولوژیک، نفرت از جمهوری اسلامی، بیاعتمادی به مجاهدین خلق و جستوجوی یک محور ملی برای گذار از این بحران است. شما میتوانید با این انتخاب مخالف باشید، اما حق ندارید آن را با برچسبهای امنیتی و تاریخی آلوده کنید.
نقد کنید، اما دقیق. مخالفت کنید، اما منصف. تحلیل بنویسید، اما مسئولیت واژههای خود را بپذیرید. مشکل مقاله شما دقیقاً همین بود: ابتدا حکم صادر کردید، سپس برای آن دلیل تراشیدید، و وقتی دلیلها زیر سؤال رفت، گفتید من فقط ناقل بودم. این دفاع نیست، عقبنشینی از مسئولیت نویسندگی است.
با احترام
ارشان آذری
جناب حداد گرامی، شما ادعایی…
جناب حداد گرامی،
شما ادعایی را مطرح کردهاید که برای من جالب است. میفرمایید من «عضو غیرعلنی» سازمان مجاهدین هستم. پرسش ساده این است که شما این اطلاعات را از کجا به دست آوردهاید؟
اگر این عضویت غیرعلنی است، طبیعتاً نباید برای دیگران قابل تشخیص باشد. اگر هم مدرکی در اختیار دارید، بهتر است آن را ارائه کنید تا دیگران نیز بتوانند قضاوت کنند. صرف بیان یک ادعا، آن را به واقعیت تبدیل نمیکند.
حرف شما مرا یاد آخوند محلهمان انداخت. او عادت داشت از هر اتفاقی، چه واقعی و چه خیالی، نتیجهای اخلاقی و دینی بگیرد و برای مردم تعریف کند.
یک بار با آب و تاب فراوان داستانی نقل میکرد. میگفت سه دزد به خانه مردی ثروتمند، خیر و خداشناس دستبرد میزنند. آنها مقدار زیادی طلا را بر پشت خر صاحبخانه بار میکنند و از محل فرار میکنند.
اما هر سه در دل نقشه دیگری داشتند. هر کدام میخواست به تنهایی صاحب همه طلاها شود.
در میان راه، دو نفر از آنها که با هم صمیمیتر بودند، تصمیم میگیرند نفر سوم را از میان بردارند تا سهم بیشتری نصیبشان شود. نقشه را اجرا میکنند و نفر سوم را میکشند.
پس از آن، یکی از آن دو در فرصتی مناسب، همراه خود را نیز از بین میبرد تا تمام طلاها فقط به او برسد. او با خوشحالی تصور میکرد اکنون تنها مالک آن ثروت عظیم شده است. اما نمیدانست قربانی دوم پیش از مرگ، غذای او را مسموم کرده است. چند ساعت بعد، او نیز جان خود را از دست میدهد.
در پایان، خر که راه خانه را به خوبی میشناخت، با بار طلا به منزل صاحبش بازمیگردد.
آخوند پس از تعریف داستان، با اطمینان نتیجه میگرفت که «مال حلال سرانجام به صاحبش بازمیگردد» و انتظار داشت حاضران نیز این نتیجهگیری را تأیید کنند.
اما یکی از افراد حاضر بلند شد و پرسید:
«جناب شیخ، این داستان را خودِ خر برای شما تعریف کرده است؟ چون از میان همه افراد این ماجرا، تنها شاهد زندهای که باقی مانده همان خر بوده است!»
با شنیدن این سؤال، جلسه در میان خنده حاضران به پایان رسید.
محسن حداد:
محسن حداد:
اقاي اسماعيل مرادي، مدت هاست كه شما را دنبال مي كنم و متوجه شد م كه جنابعالي عضو بخش غير علني سازمان مجاهدين هستيد ، وظيفه تان گويا تخريب جريان پادشاهي خواهي و بطور مشخص تخريب رضا پهلوي است
جناب آذری گرامی، نخست، شما…
جناب آذری گرامی،
نخست، شما نوشتهاید که من از ابتدا تا انتهای مقاله مشغول حمله به رضا پهلوی و مشروطهخواهان بودهام. در حالی که اگر متن را با دقت بخوانید، خواهید دید که من بارها میان «ادعاهای مطرحشده» و «نظر شخصی خودم» تفکیک کردهام. حتی صریحاً نوشتهام که تحلیل من با روایت رسمی شورای ملی مقاومت متفاوت است و نقش اصلی را نه متوجه رضا پهلوی، بلکه متوجه ملاحظات سیاسی دولتهای ایران و فرانسه میدانم. بنابراین چگونه میتوان نتیجه گرفت که هدف اصلی مقاله حمله به رضا پهلوی بوده است؟
دوم، شما میپرسید اگر علت اصلی را توافقها و ملاحظات سیاسی میان ایران و فرانسه میدانم، پس چرا به موضوع رضا پهلوی پرداختهام؟ پاسخ روشن است. چون اطلاعیه شورای ملی مقاومت و بخش مهمی از بحثهای مطرحشده پیرامون لغو این گردهمایی دقیقاً بر همین موضوع متمرکز بوده است. افزون بر این، پلیس و مراجع قضایی فرانسه نیز لغو برنامه را با ملاحظات امنیتی و تهدیدهای مطرحشده مرتبط دانستهاند. من نیز تحلیل خود را بر پایه همین ادعاها و تصمیمات رسمی بنا کردهام. بنابراین اگر کسی با این ادعاها موافق نیست، نقد او باید متوجه منابع و نهادهایی باشد که این موضوعات را مطرح کردهاند، نه متوجه کسی که آنها را نقل و تحلیل کرده است. اشاره به یک ادعا، به معنای تأیید آن ادعا نیست. من آن ادعاها را شرح دادهام و سپس تحلیل متفاوت خودم را ارائه کردهام.
سوم، شما مرا به اتهامپراکنی بدون سند متهم میکنید، در حالی که من دقیقاً در متن خود نوشتهام که درباره برخی فرضیهها مدرک مستقیمی در اختیار ندارم و آنها را صرفاً به عنوان احتمال یا تحلیل شخصی مطرح میکنم، نه واقعیت اثباتشده. اتفاقاً این روش نقطه مقابل اتهامپراکنی است، زیرا میان واقعیت، ادعا و فرضیه مرز قائل میشود.
چهارم، درباره تعداد شرکتکنندگان در گردهمایی. شما پرسیدهاید چگونه پیش از برگزاری یک مراسم میتوان از حضور یکصد هزار نفر سخن گفت. اما این پرسش اساساً باید از برگزارکنندگان مراسم پرسیده شود، نه از من. عدد یکصد هزار نفر، عددی نیست که من تولید یا ادعا کرده باشم، بلکه آن را از اطلاعیهها و گزارشهای منتشرشده از سوی برگزارکنندگان نقل کردهام. بنابراین نه وظیفهای برای اثبات آن دارم و نه برای رد آن.
با این حال، میان یک تشکیلات سازمانیافته و یک جریان مقطعی و فصلی تفاوت وجود دارد. برخی جریانهای سیاسی پیرامون یک فرد یا یک رویداد شکل میگیرند و ممکن است امروز ادعای حمایت میلیونها نفر را داشته باشند، اما فردا نتوانند حتی چند ده یا چند صد نفر را برای یک برنامه مشخص گرد هم آورند. اما تشکیلاتی که دارای ساختار منظم، شبکههای شناختهشده، امکانات لجستیکی، سابقه چندین دهه فعالیت و برنامههای سالانه است، معمولاً میتواند پیش از برگزاری یک گردهمایی برآوردی از میزان مشارکت احتمالی ارائه دهد.
تقریباً همه برگزارکنندگان گردهماییهای بزرگ، از احزاب سیاسی گرفته تا اتحادیهها، سندیکاها، سازمانهای مذهبی و حتی برگزارکنندگان کنسرتها، پیش از برگزاری برنامه تعداد تقریبی شرکتکنندگان را بر اساس ثبتنامها، رزروها، ظرفیتها، سوابق سالهای قبل و برنامهریزیهای اجرایی اعلام میکنند. این عدد الزاماً به معنای حضور قطعی افراد نیست و به خودی خود نیز نه صحت یک ادعا را ثابت میکند و نه آن را رد میکند.
بر اساس گزارشهای منتشرشده و ساختار شناختهشده سازمان مجاهدین خلق، این سازمان از جمله جریانهایی است که دارای تشکیلات منسجم، سلسلهمراتب مشخص و شبکه سازمانی گسترده است. بنابراین اعلام یک برآورد از تعداد شرکتکنندگان پیش از برگزاری مراسم، دستکم از نظر تشکیلاتی امری غیرعادی یا غیرقابل تصور نیست. در هر صورت، اگر کسی نسبت به صحت این ارقام تردید دارد، باید آن را با برگزارکنندگان برنامه در میان بگذارد، نه با کسی که صرفاً آن ارقام را در گزارش یا تحلیل خود نقل کرده است.
پنجم، بخش قابل توجهی از نقد شما به موضوع مسعود رجوی اختصاص یافته است. اما واقعیت این است که موضوع زنده یا درگذشته بودن آقای رجوی نه در نوشته من مطرح شده، نه محور بحث من بوده و نه من اطلاعات مستندی در این باره ارائه کردهام. به همین دلیل، نمیدانم این بخش از نقد چه ارتباطی با نوشته من دارد. مقاله من درباره دلایل احتمالی لغو یک گردهمایی در پاریس بود، نه درباره ساختار رهبری سازمان مجاهدین خلق یا وضعیت آقای رجوی.
ششم، شما نوشتهاید که من نمیتوانم بپذیرم که بسیاری از ایرانیان از روی باور سیاسی از رضا پهلوی حمایت میکنند. لطفاً نشان دهید در کجای نوشته من چنین ادعایی مطرح شده است. من نه تعداد هواداران رضا پهلوی را انکار کردهام و نه حق افراد برای حمایت از ایشان را زیر سؤال بردهام. اتفاقاً بارها تأکید کردهام که برای حق داشتن دیدگاههای متفاوت احترام قائلم، حتی زمانی که با آن دیدگاهها موافق نباشم.
با احترام
مرادی
رهبر نامرئی، جمعیت وارداتی و بحران مشروعیت در سازمان مجاهدین خلق
.
آقای مرادی لطفاً به این سوال من جواب بدهید
چگونه یک سازمان پیش از برگزاری تجمع میتواند از عددهایی مانند صد هزار نفر سخن بگوید؟ در یک تظاهرات واقعی و خودجوش، تا وقتی مردم در میدان حاضر نشدهاند، هیچکس نمیتواند با اطمینان چنین عددی اعلام کند. عدد جمعیت پس از حضور مردم تخمین زده میشود، نه پیش از آن. وقتی برگزارکنندگان پیشاپیش از دهها هزار یا صد هزار نفر حرف میزنند، این دیگر نشانه موج خودجوش مردمی نیست؛ نشانه برنامهریزی تشکیلاتی، انتقال سازمانیافته، اتوبوسهای از پیش هماهنگشده، هزینههای سنگین و عددسازی تبلیغاتی است.
اگر قرار است صد هزار نفر بیایند، باید پرسید این عدد از کجا آمده است؟ از ثبتنام واقعی ایرانیان؟ از فهرست اعضای سازمان؟ از قراردادهای حملونقل؟ از اتوبوسها و کاروانهایی که از کشورهای مختلف راه افتادهاند؟ یا از همان دستگاه تبلیغاتی که سالهاست تلاش میکند جمعیتهای نامعلوم را به عنوان پشتوانه ملی مردم ایران جا بزند؟
در سیاست واقعی، مردم خودشان میآیند و بعد رسانهها و نهادهای مستقل تعداد را تخمین میزنند. اما در نمایشهای تشکیلاتی، عدد از قبل ساخته میشود و بعد جمعیت برای پر کردن آن عدد بسیج میشود. همین تفاوت، مرز میان حمایت مردمی و صحنهآرایی تبلیغاتی است.
پس پرسش فقط این نیست که چرا تجمع پاریس لغو شد. پرسش این است که چگونه پیش از شکلگیری تجمع، عدد آن آماده بود؟ این عددهای بزرگ، به جای آنکه قدرت مجاهدین خلق را نشان دهد، اتفاقاً ضعف مشروعیت آن را آشکار میکند. سازمانی که نیاز دارد پیش از حضور مردم، جمعیت را عددسازی کند، از پایگاه واقعی اجتماعی مطمئن نیست.
در یکی از برنامههای ویس آمریکا، مجری از یکی از هواداران مجاهدین خلق پرسید که آیا مسعود رجوی زنده است یا نه، و اگر زنده است، کجاست؟ پاسخ او این بود که آقای مسعود رجوی به دلیل مسائل امنیتی خود را نشان نمیدهد.
همین پاسخ، بیش از آنکه قانعکننده باشد، عمق بحران را نشان میدهد. حسابش را بکنید: از سال ۲۰۰۳، یعنی از زمان حمله آمریکا به عراق و سقوط صدام حسین، مسعود رجوی از صحنه عمومی ناپدید شده است. بیش از بیست و سه سال گذشته و در تمام این مدت نه یک مصاحبه مستقل، نه یک تصویر زنده، نه یک ویدیوی قابل راستیآزمایی و نه حتی یک سند روشن از حضور او منتشر نشده است. حالا بعد از بیست و سه سال، هنوز پاسخ هواداران سازمان این است: مسائل امنیتی.
مسائل امنیتی ممکن است چند ماه یا حتی چند سال پنهانکاری را توضیح دهد، اما نمیتواند غیبت مطلق یک رهبر سیاسی را برای بیش از دو دهه توجیه کند. بیست و سه سال غیبت مطلق، بدون حتی یک سند تصویری قابل راستیآزمایی، دیگر توضیح امنیتی نیست؛ بحران مشروعیت رهبری است.
هیچ جریان سیاسی عادی نمیتواند رهبر نامرئی داشته باشد و همزمان از پاسخگویی، شفافیت و دموکراسی حرف بزند. دموکراسی یعنی امکان پرسش. شفافیت یعنی امکان راستیآزمایی. پاسخگویی یعنی رهبر سیاسی در برابر مردم، اعضا و افکار عمومی حاضر باشد و درباره تصمیمها، شکستها و آینده توضیح دهد.
.یاوهگویی هم حدی دارد، آقای مرادی!
.
آقای مرادی،
اگر قرار بود برای یاوهگویی، تناقضگویی و اتهامپراکنی بدون سند جایزهای اهدا شود، مقاله شما یکی از نامزدهای اصلی آن بود.
شما مقالهای درباره لغو گردهمایی مجاهدین خلق نوشتهاید، اما از ابتدا تا انتها مشغول حمله به رضا پهلوی و مشروطهخواهان هستید. حتی در پایان مقاله خودتان اعتراف میکنید که علت اصلی لغو برنامه را باید در توافقات و ملاحظات سیاسی میان جمهوری اسلامی و دولت فرانسه جستجو کرد. اگر چنین است، پس این همه حمله به رضا پهلوی برای چیست؟
اگر خودتان اذعان میکنید که برای بسیاری از اتهامها مدرکی ندارید و اگر معتقدید علت اصلی لغو برنامه، توافقها و ملاحظات دولتهای ایران و فرانسه بوده است، پس چرا بیشترین حجم مقاله را صرف متهم کردن رضا پهلوی و مشروطهخواهان کردهاید؟ این تحلیل سیاسی است یا تسویهحساب سیاسی؟
مقاله شما بیش از آنکه درباره لغو یک گردهمایی باشد، نمونهای از همان بیماری مزمن بخشی از اپوزیسیون است؛ ناتوانی در پذیرش این واقعیت که بسیاری از ایرانیان از روی انتخاب و باور سیاسی از رضا پهلوی حمایت میکنند، نه به دلیل ترس، تهدید یا سازماندهی پنهان.