پرسش اصلی بسیار ساده است، اما مجاهدین خلق سالهاست از پاسخ دادن به آن فرار میکنند: مسعود رجوی کجاست؟
این پرسش نه شایعه است، نه کنجکاوی شخصی، نه مسئلهای حاشیهای. این پرسش مستقیماً به قلب مشروعیت سیاسی سازمان مجاهدین خلق مربوط است. سازمانی که هنوز از نام مسعود رجوی به عنوان رهبر تاریخی و نماد تشکیلاتی خود استفاده میکند، باید توضیح دهد چگونه ممکن است رهبر اصلی یک سازمان سیاسی بیش از بیست و سه سال از چشم اعضا، هواداران، رسانهها و افکار عمومی ناپدید باشد، اما آن سازمان همچنان از دموکراسی، شفافیت و آینده ایران سخن بگوید.
در یکی از برنامههای ویس آمریکا، مجری از یکی از هواداران مجاهدین خلق پرسید که آیا مسعود رجوی زنده است یا نه، و اگر زنده است، کجاست؟ پاسخ آن هوادار این بود که آقای مسعود رجوی به دلیل مسائل امنیتی خود را نشان نمیدهد.
همین پاسخ، اگر دقیق به آن نگاه کنیم، بیش از آنکه دفاع از سازمان باشد، اعتراف به یک بحران عمیق است. حسابش را بکنید: از سال ۲۰۰۳، یعنی از زمان حمله آمریکا به عراق و سقوط صدام حسین، مسعود رجوی از صحنه عمومی ناپدید شده است. نه یک مصاحبه مستقل، نه یک نشست خبری، نه یک تصویر زنده، نه یک ویدیوی روشن و قابل راستیآزمایی، نه حتی یک سند ساده با تاریخ و نشانه زمان و مکان از او منتشر نشده است. حالا پس از بیست و سه سال، هواداران سازمان هنوز میگویند: مسائل امنیتی.
مسائل امنیتی شاید بتواند چند ماه پنهانکاری را توضیح دهد. شاید در شرایط جنگی یا بحرانی بتواند چند سال غیبت محدود را توجیه کند. اما بیست و سه سال غیبت مطلق، بدون حتی یک سند تصویری قابل راستیآزمایی، دیگر توضیح امنیتی نیست؛ بحران مشروعیت رهبری است.
هیچ جریان سیاسی عادی نمیتواند رهبر نامرئی داشته باشد و همزمان از پاسخگویی، شفافیت و دموکراسی حرف بزند. دموکراسی یعنی امکان پرسش. شفافیت یعنی امکان راستیآزمایی. پاسخگویی یعنی کسی که ادعای رهبری دارد باید در برابر مردم، اعضا، هواداران و رسانهها حاضر شود و درباره تصمیمها، شکستها، گذشته و آینده توضیح دهد. اما در سازمان مجاهدین خلق، رهبری اصلی به نامی غایب، غیرقابل پرسش و غیرقابل مشاهده تبدیل شده است.
اگر مسعود رجوی زنده است، چرا سازمان یک سند روشن منتشر نمیکند؟ چرا یک ویدیوی کوتاه، با تاریخ مشخص، مکان قابل تشخیص و نشانههای امروز منتشر نمیشود؟ چرا یک گفتوگوی مستقل با او انجام نمیگیرد؟ چرا هیچ رسانهای امکان پرسش مستقیم از او ندارد؟ و اگر زنده نیست، چرا سازمان حقیقت را به اعضا، هواداران و افکار عمومی نمیگوید؟
بار اثبات بر دوش منتقدان نیست. این منتقدان نیستند که باید ثابت کنند مسعود رجوی زنده نیست. این سازمان مجاهدین خلق است که اگر هنوز از نام او استفاده سیاسی و تشکیلاتی میکند، باید ثابت کند او زنده است، آگاه است، حاضر است و واقعاً نقشی در تصمیمگیریها دارد. اگر چنین سندی وجود ندارد، استفاده از نام او چیزی جز استفاده تبلیغاتی از یک رهبر نامرئی نیست.
این فقط مسئله یک فرد نیست. مسئله ساختار قدرت در مجاهدین خلق است. در یک سازمان دموکراتیک، رهبر قابل پرسش است. در یک جریان آزاد، اعضا حق دارند بپرسند. در یک حزب سیاسی عادی، وضعیت رهبر، منابع مالی، تصمیمگیریها و برنامهها روشن است. اما در یک ساختار بسته ایدئولوژیک، پرسش خطرناک میشود، رهبر مقدس میشود، پاسخگویی حذف میشود و وفاداری جای عقلانیت را میگیرد.
مجاهدین خلق سالهاست خود را آلترناتیو جمهوری اسلامی معرفی میکنند. اما پرسش اینجاست: چگونه سازمانی که درباره سرنوشت رهبر خود شفاف نیست، میتواند برای آینده ایران وعده شفافیت بدهد؟ چگونه تشکیلاتی که تحمل یک پرسش ساده درباره مسعود رجوی را ندارد، میتواند مدعی آزادی بیان باشد؟ چگونه سازمانی که در درون خود ساختاری ایدئولوژیک، بسته و غیرپاسخگو دارد، میتواند برای یک ملت نسخه دموکراسی بنویسد؟
اینجاست که مسئله لغو تجمع پاریس اهمیت پیدا میکند. این رخداد فقط یک خبر ساده درباره ممنوعیت یک تجمع نبود. این ماجرا پردهای دیگر از بحران مشروعیت مجاهدین خلق را کنار زد.
مجاهدین خلق و رسانههای وابسته به آن پیش از برگزاری تجمع پاریس از عددهای بزرگ سخن میگفتند. از جمعیت صد هزار نفری حرف میزدند. اما پرسش اساسی اینجاست: در یک تظاهرات واقعی، پیش از آنکه مردم در میدان حاضر شوند، چگونه میتوان عدد دقیق یا بزرگ اعلام کرد؟ در سیاست مردمی، اول مردم میآیند و بعد جمعیت تخمین زده میشود. اما در سیاست نمایشی، اول عدد ساخته میشود و بعد برای پر کردن آن عدد دنبال جمعیت میگردند.
این نکته بسیار مهم است. وقتی یک سازمان پیشاپیش میگوید قرار است صد هزار نفر بیایند، باید پرسید این عدد از کجا آمده است؟ از موج خودجوش مردم؟ از ثبتنام داوطلبانه ایرانیان؟ از فهرست اعضای واقعی؟ از قراردادهای حملونقل؟ از اتوبوسها و کاروانهایی که از کشورهای مختلف آماده شدهاند؟ از هزینههای اقامت و غذا و تبلیغات؟ یا از همان دستگاه تبلیغاتی که سالهاست تلاش میکند جمعیتهای سازماندهیشده را به عنوان پشتوانه ملی مردم ایران جا بزند؟
هیچکس نمیگوید هر کسی در تجمع مجاهدین شرکت کرده حتماً خریداری شده یا ناآگاه است. هر انسان حق دارد عقیده سیاسی داشته باشد و در تجمع شرکت کند. اما وقتی یک سازمان به طور مداوم عددهای نجومی اعلام میکند، وقتی درباره ترکیب واقعی شرکتکنندگان شفافیت ندارد، وقتی سالهاست اتهام آوردن افراد از کشورهای مختلف، استفاده از پناهجویان، تأمین اتوبوس، غذا، اقامت و هزینه سفر مطرح است، دیگر پاسخ درست شعار دادن نیست؛ پاسخ درست شفافیت است.
اگر مجاهدین خلق این اتهامها را دروغ میدانند، چرا شفاف نمیگویند هزینه این تجمعات از کجا تأمین میشود؟ چرا نمیگویند چه تعداد از شرکتکنندگان ایرانی هستند؟ چه تعداد عضو یا هوادار واقعی سازمان هستند؟ چه تعداد از کشورهای مختلف منتقل شدهاند؟ هزینه اتوبوسها، هتلها، غذا، تبلیغات و تدارکات را چه کسی پرداخت کرده است؟ آیا شرکتکنندگان داوطلبانه و با هزینه شخصی آمدهاند، یا سازمان برای پر کردن صحنه هزینه کرده است؟
در یک جریان سیاسی سالم، پاسخ به این پرسشها دشوار نیست. اما برای سازمانی که با شفافیت مشکل دارد، هر پرسش ساده تبدیل به تهدید میشود. درست مانند پرسش درباره مسعود رجوی. یک سؤال ساده میپرسند: رجوی کجاست؟ پاسخ میدهند: مسائل امنیتی. یک سؤال ساده میپرسند: عدد صد هزار نفر از کجا آمده؟ پاسخ میدهند: دشمنی با مقاومت. یک سؤال ساده میپرسند: هزینه تجمعات از کجاست؟ پاسخ میدهند: توطئه جمهوری اسلامی. این روش پاسخگویی نیست؛ فرار از پاسخگویی است.
مجاهدین خلق از دموکراسی حرف میزنند، اما دموکراسی فقط شعار علیه جمهوری اسلامی نیست. دموکراسی یعنی شفافیت درون سازمانی. دموکراسی یعنی اعضا بتوانند بپرسند. دموکراسی یعنی رهبر نامرئی نباشد. دموکراسی یعنی منابع مالی روشن باشد. دموکراسی یعنی مخالف داخلی حذف نشود. دموکراسی یعنی هیچ رهبر و هیچ سازمانی بالاتر از پرسش قرار نگیرد.
سازمانی که در درون خود شفاف نیست، نمیتواند برای بیرون وعده آزادی بدهد. تشکیلاتی که رهبرش بیش از دو دهه دیده نشده، نمیتواند مدعی رهبری آینده ایران باشد. جریانی که برای نمایش خیابانی خود نیازمند عددسازی، بسیج اتوبوسی و تبلیغات عظیم است، نمیتواند خود را نماینده مردم ایران بنامد.
مجاهدین خلق در ظاهر با جمهوری اسلامی دشمناند، اما در ساختار ذهنی و تشکیلاتی شباهتهای نگرانکنندهای با همان نظام دارند: تقدیس رهبری، فرار از پاسخگویی، دشمنسازی از منتقدان، برچسب زدن به مخالفان، استفاده سنگین از تبلیغات، و تلاش برای جایگزین کردن شعار به جای شفافیت. جمهوری اسلامی نیز همیشه از پاسخ فرار کرده و همه پرسشها را توطئه خوانده است. مجاهدین خلق نیز هر پرسشی درباره رجوی، پول، جمعیت، گذشته و ساختار تشکیلاتی را به دشمنی و توطئه نسبت میدهند.
اما مردم ایران دیگر با شعار فریب نمیخورند. ملتی که از جمهوری اسلامی زخم خورده، حق دارد از هر مدعی جایگزینی بپرسد: شما چه تفاوتی با همان ساختار دارید؟ رهبری شما کجاست؟ منابع مالی شما کجاست؟ اعضای شما چه حقی برای پرسش دارند؟ چرا رهبرتان نامرئی است؟ چرا جمعیت شما همیشه پیشاپیش عدد دارد؟ چرا شفاف نیستید؟
لغو تجمع پاریس، هر دلیلی که داشته باشد، یک واقعیت را روشنتر کرد: مجاهدین خلق بیشتر از آنکه پایگاه اجتماعی واقعی نشان دهند، به نمایش سیاسی نیاز دارند. آنان از عدد صد هزار نفر حرف میزنند، اما در لحظه آزمون، پرسشها بیشتر از پاسخهاست. اگر چنین پایگاه عظیمی وجود دارد، چرا در میان مردم ایران دیده نمیشود؟ چرا در جنبشهای واقعی داخل ایران نامی از مجاهدین نیست؟ چرا نسل جوان ایران به جای شعارهای مجاهدین، شعارهای ملی، آزادیخواهانه و ایرانمحور سر میدهد؟ چرا این سازمان باید برای اثبات خود به تجمعات خارجی، چهرههای بازنشسته سیاسی غربی و عددهای تبلیغاتی تکیه کند؟
مشروعیت سیاسی با اجاره صحنه ساخته نمیشود. با عددسازی ساخته نمیشود. با اتوبوس و هتل و تبلیغات ساخته نمیشود. با حمله به شاهزاده رضا پهلوی و مشروطهخواهان ساخته نمیشود. مشروعیت از دل مردم میآید. از شفافیت میآید. از پاسخگویی میآید. از صداقت با افکار عمومی میآید.
شاهزاده رضا پهلوی سالهاست آشکارا در برابر مردم و رسانهها حاضر است، نقد میشود، پاسخ میدهد و آینده سیاسی ایران را به رأی مردم واگذار میکند. اما مجاهدین خلق هنوز نمیتوانند به سادهترین پرسش درباره رهبر خود پاسخ دهند. این تفاوت کوچکی نیست. این تفاوت میان سیاست پاسخگو و سیاست فرقهای است.
امروز پرسش اصلی از مجاهدین خلق این نیست که چرا تجمع پاریس لغو شد. پرسش اصلی این است که چرا سازمانی با این همه ادعای دموکراسی، درباره رهبر خود، منابع مالی خود، جمعیت خود و ساختار درونی خود شفاف نیست؟ چرا باید مردم ایران به سازمانی اعتماد کنند که حتی نمیتواند وضعیت رهبر اصلی خود را روشن کند؟
مسعود رجوی یا زنده است یا نیست. اگر زنده است، سند روشن و قابل راستیآزمایی ارائه کنید. اگر زنده نیست، حقیقت را بگویید. ادامه استفاده سیاسی از نام یک رهبر نامرئی، نه اخلاقی است، نه دموکراتیک، نه قابل دفاع.
و درباره تجمعات نیز همینطور است. اگر صد هزار نفر واقعاً هوادار آگاه و داوطلب شما هستند، شفاف بگویید چگونه آمدهاند، از کجا آمدهاند، چه کسی هزینه کرده و ترکیب واقعی آنان چیست. اگر عددها تبلیغاتی است، دیگر نامش حمایت مردمی نیست؛ صحنهآرایی تشکیلاتی است.
در سیاست مردمی، اول مردم میآیند و بعد جمعیت شمرده میشود. در سیاست نمایشی، اول عدد ساخته میشود و بعد دنبال جمعیت میگردند.
مجاهدین خلق پیش از آنکه درباره آینده ایران سخن بگویند، باید به سه پرسش ساده پاسخ دهند: مسعود رجوی کجاست؟ پول تجمعات از کجاست؟ عدد صد هزار نفر از کجا میآید؟
تا وقتی پاسخ این سه پرسش روشن نباشد، هر ادعایی درباره دموکراسی، آزادی و نمایندگی مردم ایران چیزی جز تبلیغات نیست.
رهبر نامرئی، جمعیت نامعلوم و تشکیلات غیرشفاف نمیتواند آلترناتیو ملی ایران باشد. ایران آینده به سازمانی نیاز دارد که به مردم پاسخ دهد، نه سازمانی که از مردم طلب اطاعت کند. ایران آینده به شفافیت نیاز دارد، نه ایدئولوژی بسته. ایران آینده به رأی آزاد مردم نیاز دارد، نه رهبر غایب و عددهای تبلیغاتی.
مجاهدین خلق اگر واقعاً مدعی دموکراسیاند، از همینجا شروع کنند: حقیقت را بگویند.
مسعود رجوی کجاست؟
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
جوانان تان در ایران و خارج…
جوانان تان در ایران و خارج در فضای مجازی کجا هستند؟
در مورد شفافیت مالی نمیتوان به مجاهدین خرده گرفت. نیروهای سیاسی اپوزیسیون دلیلی برای شفافیت مالی ندارند و چیزی اثبات نمی شود. اما هنگامی که یک نیرو در عراق تجهیز می کنید و جنس تجهیزات نشان میدهد که از کجا آمده نیازی به اقرار مسعود رجوی نیست.
اما یک عامل بزرگ و مهم را نباید فراموش کرد: فضای مجازی. امروز دیگر 40 سال پیش نیست که نشریه ها و تعداد خریداران شان معیار محبوبیت باشد. هرچند نشریات چپ و مجاهدین در تیراژهای چند ده هزار هم در خارج کشور چاپ شدند اما حتا خود هواداران شان هم رغبت خواندنش شان را نداشتند. همان ها برای کیهان لندن پول میدادند و آبونه میشدند. از همینجا میشد مردمی بودن یک ایدئوژی - در یک طرف کیهان ملی گرا و در طرف دیگر سایرین جهان وطن و حتا جبهه ملی - را بخوبی تماشا کرد. امروز برای سنجش یک نیرو و زورآزمایی سیاسی دیگر کیوسک روزنامه فروشی و تیراژ ارگان ها نیست که تعیین کننده است بلکه فضای مجازی است و حرفهای ساده مردم از پیر و جوان. خیلی راحت میتوان فیک را از حقیقی تمیز داد. مجاهدین دیگر وجود ندارند. اگر این پول شان نبود میرفتند همانجا که راه کارگر و چریک اقلیت و اکثریت و .. اینها رفته اند. جبهه ملی هنوز بخاطر نامش یک عقبه ای دارد. اما اینها محو میشوند. پس از مرگ نسل مجاهدی که در ایران به دنیا آمد، دیگر پول هم دردی از آنها دوا نمی کند. بقیه پول بین ورثه تعدادی که به آن پول ها درسترسی دارند برادرانه تقسیم میشود و آنچنام از یادها میروند که نادر رفت....
»السید مُرده»، سوار بر اسب رویاها.
مجدّدا درود بر آقای آذری گرامی،
تحشیه ای مختصر از میدان شمشیر بازیهای طاهر ذوالیمینین و نادر پسر شمشیر، پسر شمشیر، پسر شمشیر!
من با صحبتهای شما در باره نقد مواضع سازمانهای سیاسی کاملا همسو هستم و تا زمانی که سازمانها و تشکیلات سیاسی بر مدار «سیاست و مطالبات سهیم بودن در مقولات سیاسی و سرنوشت میهن» فعّال هستند، نقد آنها، هرگز جای چون و چرا ندارد. امّا مشکل کلیدی تمام سازمانها و گروهها و احزاب و تشکیلاتی سیاسی ایران، خلاف أحزاب سیاسی در کشورهای باختری در این نهفته است که تشکیلات سیاسی نوع ایرانی، أصلا از «فلسفه و دانش سیاست»، هیچ شناختی ندارند؛ بلکه سفت و سخت در دیگ مذاب اعتقادات ایدئولوژیکی/مذهبی ذوب شده اند و با روکش «سیاست» وارد میدان کنشگری شده اند. ناکامیابی و شکست آنها نیز تا امروز دقیقا در همین معضل نهفته است. آنها میخواهند که با کاربست مبانی اعتقاداتی خودشان واقعیتها را متعیّن کنند؛ آنهم واقعیّتهایی که هر روز بر ابطال و نارسا و آچمز بودن مبانی عقیدتی و ذهنیّت کنشگران، گواهی آشکار میدهند.
مشکل سازمان مجاهدین خلق و أمثال این سازمان در غیبت رهبری؛ ولی به نام رهبری به فعالیّتهای سیاسی اقدام کردن، مرا یاد فیلم «السید» با بازیگری درخشان «چارلتون هستون» می اندازد که در نبردی کشته میشود و شایعه مرگ او در سپاه میپیچد. یاران «السید» برای آنکه مبادا لشگر و هواخواهان السید، متفرق و نامید شوند، می آیند السید را در لباس رزم با نیزه به دست بر اسبش سوار میکنند و محکم او را میبندند؛ طوری که از اسب نیفتد و سپس به اسبش هی میزنند که راه بیفتد تا سپاه از دور بتواند مثلا زنده بودن السید را ببینند و هورا بکشند. من احتمال میدهم که مرگ شخص «مسعود رجوی» دقیقا در روزی اتّفاق افتاده است که خانم «عضدانلو»، تمام سرنوشت سازمان را در اختیار و تحت کنترل خودش و گروه مرکزی سازمان گرفته است. در هر صورت، این یک احتمال است و باید فعلا تا روشن شدن حقیقت، صبور بود. اینکه مردمان ایران از مدّعیان نجات میهن، شفّافیّت و رادمنشی طالبند، بحثی در آن نیست. ولی حقیقت تلخ اینست که «السید»، مرده است و توهّم زنده بودن به دوام سازمانی و پایبندی هواداران و اعضاء امید میدهد؛ زیرا که خود را از روز اول، تنها سازمان شایسته حکومت کردن بر ایران میدانست بدون هیچ رقیبی. یک نکته را نیز تاکید کنم. مفاهیم عامی که به ایده آلها و آرمانها و آرزوهای انسانها مربوط میشوند [= آزادی، دمکراسی، برابری، برادری، حقوق بشر و کذا و کذا ]، همواره میتوانند در سراسر دنیا به حیث ابزار از آنها استفاده کرد. هر کسی که صحبت از دمکراسی و آزادی میکند، به معنای دمکرات بودن و آزادمنش و آزاد اندیش بودن نیست. بنابر این نباید فریب شعارها را خورد. معیار همواره عمل است و اثبات ادّعا در میدان همآوردی و به محک زده شدن.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
.
.
جناب آقای فرامرز حیدریان گرامی،
درود و سپاس جناب حیدریان با بخش مهمی از سخن شما کاملاً موافقم: مسئله فقط شخص مسعود رجوی، یا حتی یک سازمان خاص نیست؛ مسئله بزرگتر، همان ذهنیت ایدئولوژیک، بسته، مطلقگرا و ضدنقدی است که در تاریخ معاصر ایران بارها در شکلهای گوناگون بازتولید شده است.
اما به باور من، نقد اشخاص و سازمانها نیز زمانی اهمیت پیدا میکند که آن اشخاص و سازمانها هنوز مدعی قدرت، رهبری و آیندهسازی برای ایران هستند. وقتی سازمانی با رهبر نامرئی، ساختار غیرشفاف، گذشته پرابهام و رفتار فرقهای، همچنان از دموکراسی و آزادی سخن میگوید، نمیتوان فقط به نقد کلی ایدئولوژی بسنده کرد. باید مصداقها را هم نشان داد، چون مردم با همین مصداقها فریب میخورند.
مسعود رجوی فقط یک فرد نیست؛ نماد یک مدل تشکیلاتی است. همانطور که غیبت او فقط یک شایعه شخصی نیست؛ نشانه بحران شفافیت، پاسخگویی و مشروعیت در سازمان مجاهدین خلق است. وقتی یک سازمان حتی نمیتواند درباره وضعیت رهبر اصلی خود توضیح روشن بدهد، چگونه میتواند از آینده آزاد و دموکراتیک ایران سخن بگوید؟
من نیز با شما موافقم که راهحل، نفرت و حذف نیست. اما نقد روشن، بیرحم و مستند لازم است. جامعه ایران باید از این چرخه عبور کند؛ از چرخه رهبران مقدس، سازمانهای غیرپاسخگو، ایدئولوژیهای بسته و گروههایی که مردم را ابزار پروژههای سیاسی خود میکنند.
به نظر من، پس از آزادی ایران، یکی از مهمترین کارهای نسل جوان همین خواهد بود: یک تسویه حساب بلندمدت فکری، اخلاقی و تاریخی با همه ایدئولوژیهایی که ایران را فرسوده کردند؛ چه مذهبی، چه مارکسیستی، چه فرقهای، چه انقلابی، چه ضدملی. منظور از تسویه حساب، انتقام نیست؛ منظور روشن کردن حقیقت، نقد بیرحمانه گذشته، شکستن بتهای سیاسی و جلوگیری از تکرار فاجعه است.
نسل جوان ایران دیگر به آسانی زیر پرچم سازمانها و رهبران مقدس نمیرود. این نسل از جمهوری اسلامی زخم خورده، از ایدئولوژی بیزار شده، و بیش از هر چیز دنبال زندگی، آزادی، کرامت، ایران و آیندهای عادی و انسانی است. به همین دلیل، همه گروههایی که هنوز با ذهنیت دهههای گذشته زندگی میکنند، دیر یا زود باید پاسخگوی گذشته و رفتار خود باشند.
مجاهدین خلق هم از این قاعده بیرون نیستند. سازمانی که رهبرش بیست و سه سال نامرئی است، درباره منابع مالی و تجمعاتش شفافیت ندارد، و هر پرسشی را با حمله و برچسب پاسخ میدهد، نمیتواند مدعی دموکراسی باشد. نقد چنین سازمانی نه اتلاف انرژی است، نه نزاع شخصی؛ بخشی از همان پالایش فکری و تاریخی است که شما به درستی بر آن تأکید کردهاید.
آینده ایران نه با نفرت ساخته میشود، نه با فرقه، نه با ایدئولوژی، نه با رهبر غایب. آینده ایران با انسان آزاد، اندیشه مستقل، شفافیت، پاسخگویی و نقد بیامان همه بتهای سیاسی ساخته خواهد شد.
با احترام
ارشان آذری
فاجعه فانتومهای غایب در میان انسانهای حاضر!
درود بر آقای آذری گرامی،
میانپرده ای در کنار «آقای مربوطه» ار لابلای انواع و اقسام چاههای جمکرانی امامان و رهبران و مقامهای معظّم غایب!
هر گاه که تاریخ معاصر ایران را با دقّت و کنجکاوی میکاوم و سرگذشت گروهها، سازمانها، احزاب، جبهه ها و تشکیلات سیاسی گوناگون را بررسی میکنم، بیش از هر چیز با احساسی آمیخته از تأسف، دریغ و اندوه روبرو میشوم. آنچه که مرا به شگفتی وامیدارد، نه صرفا شکست این یا آن گرایش سیاسی؛ بلکه هدر رفتن حجم عظیمی از نیرو، استعداد، اراده و شور انسانی است؛ یعنی انرژی سترگی که میتوانست و میتواند سرچشمه آبادانی، آموزش، روشنگری و تعالی فرهنگی باشد، امّا در بسیاری موارد در گرداب تعصّب، قدرتطلبی، ایدئولوژی زدگی و خودمرکز بینی سازمانی فرسوده شد و میشود و سرانجام به بُن بستهایی انجامید و می انجامد که نه برای مردم دستاوردی پایدار داشت دارد و نه برای خود آن تشکیلاتها.
گاهی با خودم میاندیشم که اگر تنها بخش کوچکی از این نیرو و توان عظیم صرف پرورش انسانهای مستقل اتدیش، گسترش هنجار گفت و گو، آموزش خردورزی و خدمت به جامعه شده بود، ایران امروز میتوانست نمونهای درخشان از پیشرفت فرهنگی، اجتماعی و انسانی و کشورداری باشد. امّا تاریخ، همواره مطابق آرزوهای ما پیش نمیرود. واقعیّتهای تلخ، بارها و بارها نشان دادهاند که رؤیاهای بزرگ، اگر از نقد و خودآگاهی محروم باشند، میتوانند به ضدّ خود تبدیل شوند.
من با اصل وجود هیچ سازمان سیاسی مسئلهای ندارم. جامعه انسانی بدون تشکل، سازمان و همکاری جمعی نمیتواند به حیات سیاسی خودش سامان دهد. مسئله اصلی، نوع ذهنیّتی است که بر این سازمانها حاکم میشود. تجربه من این بوده است که کمتر سازمانی را میتوان یافت که بتواند نقدی ریشه ای و بی پرده را تاب بیاورد؛ حتّا زمانی که روشن است منتقد، نه در پی قدرت است، نه در اندیشه رقابت سیاسی، و نه دلیلی جز حقیقتجویی و فهم بهتر واقعیتها دارد. گویی بسیاری از تشکیلات سیاسی، پس از مدّتی، نقد را نه فرصتی برای پالایش؛ بلکه تهدیدی علیه هویّت سازمانی خود تلقی میکنند. به همین دلیل، برای من چندان اهمیّتی ندارد که رهبران این یا آن سازمان در قید حیات باشند یا نه. اگر فرض را بر این بگذرایم که «رجوی» فوت کرده و مخفیانه او را در منطقه ای از کشور «سوئیس [برادر ارشد رجوی؛ یعنی کاظم رجوی، در کشور سوئیس، چهره ای شناخته شده بود و مناسبات حسنه ای با آدمهای خاصی داشت، به همین دلیل احتمال خاکسپاری رجوی در سوئیس، خیلی بالاست/ البته این یک احتمال است تا روزی که حقیقت، آشکار شود و خلاف آن یا صحت آن اثبات شود]» در قبرستانی پرت افتاده با کدها و نامهای محصوص به خاک سپرده شده باشد. از این حرفها گذشته، مسئله اصلی، اشخاص نیستند؛ مسئله، ساختارهای ذهنی و الگوهای عقیدتی/ایدئولوژیکی است که افراد را در خود اسیر میکنند. هنگامی که یک سازمان در حصار ایدئولوژی گرفتار میشود، سرنوشت افراد آن نیز به سرنوشت همان حصار گره میخورد. در چنین وضعیتی، حتّا تغییر چهرهها نیز الزاما تغییری در ماهیّت امور پدید نمیآورد. در نتیجه، پرداختن افراطی به کشمکشهای شخصی، شایعات و منازعات پیرامونی را اتلاف نیرو میدانم. آن کس که خواهان دگرگونی واقعی است، پیش از هر چیز میکوشد استقلال اندیشه خود را به دست آورد. انسانِ آزاد، پیش از آنکه بخواهد جهان را تغییر دهد، از اسارت ذهنیّت در بند شده خویش میکوشد که رهایی یابد. او تلاش میکند منشأ اثری سودمند برای خود و جامعهاش باشد. در مقابل، کسانی که در زندان ذهنیّتهای ایدئولوژیکی/مذهبی باقی میمانند، اغلب همان زندان را خانه خود میپندارند و تا پایان عمر در چارچوب همان اعتقادات سازمانی زندگی میکنند؛ حتّا اگر آن چارچوب، آنان را از حقیقت، آزادی و شکوفایی انسانی دور کرده باشد.
از نگاه من، کار فرهنگی و سیاسیِ اصیل نباید خود را در سطح نزاع با این یا آن سازمان متوقف کند. رسالت فرهنگی و سیاسی، فراتر رفتن از همه این چارچوبهاست. فرهنگ زنده، فرهنگی است که بتواند همه این تجربهها را در خود هضم کند، از تاریخ و سرنوشت آنها بیاموزد و سپس از آنها عبور کند. جنگیدن با سازمانها و نابود کردن آنها راه حل نیست؛ زیرا هر سازمانی که فرو بریزد، اگر ذهنیّت مولّد آن همچنان پا برجا باشد، در شکلی دیگر بازتولید خواهد شد. راه برونرفت، نقدی پیوسته، ژرف و فراگیر است؛ نقدی که نه متوجّه اشخاص؛ بلکه متوجّه مبانی فکری/عقیدتی/زیرپایه ای، شیوههای زیستن، الگوهای رفتاری و ساختارهای ذهنی باشد. تنها از رهگذر چنین نقدی است که امکان تحوّلاتی پایدار و ثمربخش پدید میآید. آینده را نه نفرت میسازد و نه تعصّب؛ آینده را انسانهایی میسازند که جرئت اندیشیدن مستقل، توانایی نقد خویشتن و آمادگی عبور از بتهای عقیدتی زمانه خود را داشته باشند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان