کنفرانس «همگرایی ملی برای ایرانی آزاد و دموکراتیک » درتاریخ ۲۱.۰۶.۲۰۲۶ با حمایت ۲۰ تشکل سیاسی و حقوق بشری در شهر دوسلدورف آلمان برگزار شد. شرکتکنندگان در این کنفرانس بر ضرورت همگرایی و همکاری نیروهای ملی، دموکراسیخواه و آزادیخواه برای نجات ایران از بحرانهای کنونی تأکید کردند. همچنین از کشورهای خارجی خواسته شد از سیاست مماشات با جمهوری اسلامی دست بردارند و در کنار مردم ایران برای دستیابی به آزادی، دموکراسی، حاکمیت ملی و رعایت حقوق بشر قرار گیرند.
هدف نهایی این کنفرانس، گسترش همگرایی و همکاری میان طیفهای مختلف جمهوریخواهان ملی، مشروطهخواهان پارلمانی و دیگر نیروهای باورمند به آزادی، دموکراسی و حاکمیت ملی بود .در این راستا، ایجاد کارگروههای تخصصی و تعریف پروژههای مشترک برای تدوین راهکارهای گذار از جمهوری اسلامی، فراهمسازی زمینه برگزاری انتخابات آزاد و دستیابی به حاکمیت مبتنی بر رأی مردم، از مهمترین محورهای مورد تأکید شرکتکنندگان بود.
این کنفرانس همچنین از حمایت و پیام همبستگی شاهزاده رضا پهلوی در راستای تقویت همگرایی ملی و همکاری میان نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی استقبال کرد .تاکید همه هم همگرایی بود
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
دیدگاهها
عظمت ایران و فرهنگ و تاریخ و مردمانش به هیچ صفتی محتاج نیستند.
دروود بر کیانوش عزیز،
وردی از کوچه حاج ابوالغثیان دعانویس در شبهای احیاء به یاد رهبر مقوایی غایب؛ ولی مصدر بلندگوی هوچیگری!
من هر کوششی را که به آزادی ایران از سلطه آنچه که «پسمانده های گیوتین الهی» مینامم بینجامد، شایسته ستایش و آفرینگویی میدانم؛ به ویژه اگر این رهایی بتواند سریع، قاطع و بی وقفه تحقق یابد. با اینهمه، گمان نمیکنم که تمام مسئولیّت و وظیفه کنشگران سیاسی و اجتماعی تنها در همین آرزو خلاصه شود. آزادی، هر چند که نخستین ضرورت است، آخرین مقصد نیست. آنچه که پس از آزادی باید پاسداری و بنیانگذاری شود، به همان اندازه اهمیّت دارد که خودِ آزادی. رخدادهای اخیر و فروکش کردن جنگ، صرف نظر از داوریهای گوناگون در باره علل و نتایج آن، یک واقعیّت را آشکار کرد؛ آنهم اینکه بسیاری از آرایشهای سیاسی، جبهه بندیها، کنگرهها و ائتلافهایی که سالها و در طول جنگ سی و نه روزه با هیاهو و ادعا شکل گرفتند، ناگهان موضوعیّت خود را از دست دادند. گویی بخش بزرگی از آنهمه تکاپو نه برای یافتن راهی به سوی آینده ایران؛ بلکه برای جلوگیری از مطرح شدن نام «شاهزاده رضا پهلوی» و طیف میلیونی ایرانیان در هواخواهی از او بودند؛ یعنی نامی که خواه موافقش باشیم یا مخالف، نمیتوان تأثیر آن را در معادلات سیاسی و تاریخی ایران نادیده گرفت.
اما مسئله بنیانی، فراتر از اشخاص است. آنچه که اهمیّت دارد، نوع نگاه ما به ایران است. اگر حقیقتا ایران، مردمانش و فرهنگش و سرنوشتش را دوست میداریم، سزاوار است که پیش از هر چیز، نام ایران را از اسارت صفات و برچسبها رها کنیم. گرایشها، احزاب، سازمانها و تشکلهای سیاسی میتوانند هر عنوانی و صفتی را که میپسندند بر خود بیاویزند. میتوانند با هر رنگ و نشانی هویّت سیاسی خویش را تعریف کنند. اما ایران، پیش از آنکه صفتی سیاسی باشد، خانه تاریخی و فرهنگی یک ملّت بسیار کهنسال و رنجدیده است. ایران، نیازی به پسوندها و پیشوندهای ایدئولوژیک/مذهبی/مدرنیته ای ندارد؛ زیرا عظمت آن در خودِ نامش و فرهنگش و تاریخش نهفته است. از این منظر، اگر گردهماییها و باهماندیشیهایی شکل میگیرند، بهتر آن است که در سایه نام مشترک ایران شکل بگیرند؛ یعنی جایی که نمایندگان گرایشهای گوناگون بتوانند آزادانه دیدگاههای خود را بیان کنند، بی آنکه اصل وحدت تاریخی و فرهنگی سرزمین را قربانی اختلافات سیاسی کنند. چنین فعالیّتهایی تا زمانی ارزشمندند که در جهت پایان دادن به ساختارهای استبدادی و بازگرداندن حقّ انتخاب به مردمان ایران باشند.
با این حال، در عرصه عمل سیاسی، نمیتوان از یک واقعیّت مهم چشم پوشید. مقام «شاهزاده رضا پهلوی»، صرفا در حدّ یک شخصیّت سیاسی، فهمیدنی نیست. اهمیّت او، برای بسیاری از ایرانیان، به این دلیل است که نماد پیوند با تداوم تاریخی و فرهنگی اصالت شاهنشاهی ایران به شمار میآید؛ یعنی پلی میان اکنونِ زخمی و لت و پار شده و گذشتهای که بخش مهمی از حافظه تاریخی این سرزمین را در خود جای داده است. به همین دلیل، میتوان در عین طرح انتقادهای عمیق، خردمندانه و راهگشا، در کنار او ایستاد و از نقشی که در حفظ این تداوم تاریخی - فرهنگی ایفا میکند با گشوده فکری و مسئولیّت و وجدان بیدار، استقبال و حمایت کرد. البته مسئله هرگز نباید به این توهّم فروکاسته شود که آینده ایران از پیش تعیین شده است یا شکل حکومت آن باید از قبل قطعی تلقی شود. تصمیم نهایی، حقّ مردمان ایران است و هیچ ارادهای نمیتواند جایگزین اراده و خواست آشکار ملّت شود. امّا آنچه که نباید از نظر دور داشت، اهمیّت بازشناسی و امکانپذیر شدن دوباره اصالت «شاهنشاهی» به عنوان تداوم تجربه تاریخی - فرهنگی ایران است؛ نه صرفا به عنوان یک ساختار سیاسی؛ بلکه به مثابه یکی از ریشههای هویتّی و فرهنگی مردمان ایران که هزاره ها در شکلگیری خودآگاهبود ایرانی نقش داشته است.
ملّتهایی که رشته پیوند خود را با حافظه تاریخی خویش قطع میکنند، ناگزیر در گرداب تکرار خطاها سرگردان میشوند. آینده، تنها زمانی بارور میشود که بر شالوده شناخت گذشته بنا شود. در نتیجه، هر تلاشی که نتواند میان آزادی سیاسی و تداوم تاریخی - فرهنگی آشتی برقرار کند، هر چند که نیک خواهانه باشد، در معرض آن است که نیروها و امکانهای موجود را پراکنده کند و پروسه گذار از وضعیّت کنونی میهن را تحت پسمانده های گیوتین الهی به تأخیر اندازد. ایران بیش از هر زمان دیگر به خرد تاریخی نیاز دارد؛ خردی که بداند آزادی بدون ریشه پایدار نمیماند و ریشه بدون آزادی به سنگوارهای بی جان بدل میشود. آفرین بر هر کوششی که این دو را در کنار یکدیگر پاس بدارد: آزادی برای ساختن فردا، و اصالت تاریخی - فرهنگی برای آنکه بدانیم از کجا آمدهایم و به سوی کدام افق میخواهیم گام بگذاریم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان