درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از اعماق تاریخ اسطوره ای ایران در دوران مدرنیته و پست مدرن آچمزی!
در اینکه مجری محترم برنامه «پرگار» آگاهی ژرف و درخوری از موضوعات مورد بحث ندارد، برای من کمترین تردیدی وجود ندارد؛ به همین دلیل نیز قصد ندارم ذهنیّت و توانایی او را در این زمینه دستمایه داوری قرار دهم. همچنین، «خانم سهرابی» نیز، به جز بازگویی پارهای برداشتهای رایج، سطحی و به شدّت بی مایه، سخنی درخور تأمّل و شنیدن عرضه نمیکند. آشنایی ایشان با تاریخ، فرهنگ و جنبشهای ایران، دست کم در بطن آنچه که از گفتارشان برمیآید، چنان محدود و معشوش و بی معنا و نارساست که نمیتواند مبنای گفت و گویی جدّی و روشنگر باشد. امّا آنچه که حقیقتا مرا به شگفتی و تأسف وامیدارد، حضور استاد فلسفه – آقای طبری - در چنین مجلسی است؛ یعنی کسی که انتظار میرود توانایی آن را داشته باشد که مفاهیمی بنیانی همچون «تاریخ»، «هویّت فرهنگی» و به ویژه مسئله «زمان» را با زبانی روشن، روان و مبتنی بر مثالهای ملموس، برای مخاطبانی با سطوح مختلف آگاهی توضیح و تشریح کند. هنر فلسفه و استادی فلسفه صرفا در پیچیده سخن گفتن و نقل قول آوردن نیست؛ بلکه در اینست که ژرفترین مفاهیم را به ساده ترین و فهم پذیرترین زبان گفت و شنودی ارتقا دهیم، بی آنکه از عمق آنها بکاهیم.
سخن من بیش از همه متوجّه آقای طبری است. به باور من، ایشان نباید - جسارتا تعیین تکلیف نمیکنم - در فضایی که سطح گفت و گو هنوز از ابتداییترین مقدّمات فراتر نرفته است، مستقیما با زبان متخصّصان سخن بگوید. هر بحثی اقتضای مخاطب خود را دارد و فلسفه، اگر نتواند پلی میان اندیشه و فهم عمومی برقرار کند، در عمل از رسالت خویش فاصله گرفته است. مسئله «زمان» از بنیانیترین و در عین حال دشوارترین مسائل اندیشه بشری است. نزدیک به سه دهه است که من این موضوع را از منظرهای گوناگون کاویده، در باره آن نوشته و بارها به بحث گذاشتهام. با اینهمه، تجربه پیوسته به من نشان داده است که بخش بزرگی از تحصیلکردگان، دانشگاهیان و حتّا بسیاری از کنشگران سیاسی و اجتماعی، هنوز از درک لایههای ژرف این مفهوم، چه در قلمرو فیزیک، چه در فلسفه و چه در جهان اسطوره، فاصلهای چشمگیر دارند. گویی «زمان» را تنها به معنای ساعت و تقویم میشناسند، نه به مثابه افق شکلگیری تاریخ، هویّت فرهنگی، حافظه و امکان فهم انسان از خویشتن.
این وضعیّت، بیش از آنکه مایه سرزنش باشد، مایه تأسف است؛ زیرا مسئولیّت استادان و اندیشمندان دقیقا از همین نقطه آغاز میشود. وظیفه آنان فقط نمایش دانش تخصّصی نیست؛ بلکه گشودن گره های مفهومی برای کسانی است که هنوز در آغاز راه فهمیدن قرار دارند از جمله خانم سهرابی و مُجری محترم پرگار. اگر این وظیفه به انجام نرسد، گفت و گوهای عمومی، هر چند که آراسته به واژگان فلسفی، چیزی جز نمایش ظاهری دانایی نخواهند بود؛ نمایشی که در آن، دانستن، جای فروتنیِ فهمیدن و فهماندن را میگیرد و باعث میشود که طرف مقابل از موضع ضعف آگاهی و بی دانشی به نُک و نیش و متلک پراندن برای تحقیر دیگری استفاده کند [به لحن تحقیر آمیز خانم سهرابی نسبت به اقای طبری خوب دقّت کنید تا متوجّه منظور من شوید]. با این مقدّمه قبل از خطبه، از این بحث درمیگذرم و به اختصار به مقوله «نوستالژی» میپردازم؛ زیرا بدون روشن شدن نسبت انسان با زمان، فهم درست نوستالژی نیز ناممکن خواهد بود.
مشکل اساسی، البته، فقط ناآگاهی افراد نیست؛ ناآگاهی، تا زمانی که با میل به فهمیدن همراه باشد، نه عیب است و نه مایه سرزنش. آنچه که حقیقتا خطرناک است، توهّمِ دانایی است؛ یعنی لحظهای که انسان میپندارد فهمیده است، در حالیکه هنوز حتّا پرسش را نیز به درستی درنیافته و نگواریده است. فلسفه، پیش از آنکه هنر پاسخ دادن باشد، هنر دُرُست پرسیدن است و جامعهای که پرسشهایش را گم کرده باشد، پاسخهایش نیز چیزی جز تکرار محفوظات و کلیشه ها نخواهند بود. سالهاست که در فضای فکری و رسانهای ما، واژههای بزرگی چون «هویّت»، «تاریخ»، «زمان»، «فرهنگ» و «تمدّن» همچون سکّه های کم ارزش دست به دست میشوند، بی آنکه کسی لحظهای درنگ کند و از خود بپرسد که این واژگان دقیقا به چه واقعیّتهایی دلالت میکنند؟. گویی نام بردن از یک مفهوم، معادل فهمیدن آن است. حال آنکه فاصله میان تلفّظ یک واژه و ادراک حقیقت آن، گاه به اندازه فاصله زمین تا آسمان است. به همین سبب است که بسیاری از گفت و گوهای موسوم به روشنفکری، بیش از آنکه میدان کشف حقیقت باشند، به صحنه نمایش معلومات بدل شدهاند. هر کسی میکوشد که انبانی از اصطلاحات فلسفی، تاریخی یا جامعه شناختی را بر سر مخاطب فرو ریزد، بی آنکه لحظهای بیندیشد آیا مخاطب أصلا صورت مسئله را دریافته است یا نه؟. در چنین وضعیّتی، فلسفه از «روشنگری» به «خودنمایی» تنزّل پیدا میکند و دانش، به جای آنکه چراغ فهم و فهماندن باشد، به زینتِ شخصیّت تبدیل میشود.
به گمان من، نخستین وظیفه هر فیلسوف و متفکّر و استاد دانشگاه، نه اثبات برتری علمی و مقام دانشگاهی خویش؛ بلکه پرورش توان اندیشیدن در مخاطب است. اگر مخاطب، پس از پایان یک گفت و گو، بتواند پرسشی ژرفتر از پیش با خودش به خانه ببرد، آن گفت و گو موفّق بوده است؛ امّا اگر تنها با انبوهی از اصطلاحات ناآشنا و احساس حقارت، مجلس را ترک کند، آنچه که رخ داده، آموزش نبوده؛ بلکه نوعی نمایش آکادمیک بوده است. دقیقا از همین منظر است که مسئله «زمان» را کلید فهم بسیاری از بحرانهای فکری ایران میدانم. تا هنگامی که نسبت انسان ایرانی با زمان، با گذشته، با اکنون و با افق آینده روشن نشود، سخن گفتن از هویّت، نوستالژی، سنّت، تجدّد و حتّا سیاست، بر زمینی سست بنا خواهد شد؛ زیرا زمان، صرفا ظرف وقوع حوادث نیست؛ بلکه زمان، خودِ افق پیدایش معناست. هر کسی زمان را نفهمد، تاریخ را به فهرست وقایع، هویّت را به احساسات جمعی و نوستالژی را به حسرت گذشته فرو میکاهد. در حالی که هر سه، ریشه در تجربه وجودی انسان از زمان دارند، نه در حافظهای صرفا تاریخی - فرهنگی.
نوستالژی از دیدگاه فلسفی پدیدهای بسیار عمیقتر از آن چیزی است که معمولا تصوّر میشود. بسیاری آن را صرفا دلتنگی برای گذشته های از دست رفته میدانند، امّا در حقیقت، نوستالژی نقطهای است که در آن زمان، هویّت، حافظه، حقیقت، اشتیاق و محدودیّت وجود انسان به یکدیگر میرسند. به همین دلیل است که فیلسوفان، نویسندگان و اندیشمندان در طول تاریخ، بارها به آن پرداختهاند؛ زیرا نوستالژی نه تنها احساسی شخصی؛ بلکه یکی از بنیانیترین تجربههای انسانی است. واژه «نوستالژی» از دو واژه یونانی «نوستوس» (= بازگشت به خانه) و (آلگوس) (= درد) تشکیل شده است. بنابر این، معنای نخستین آن «دردِ ناتوانی از بازگشت به خانه» است. امّا این «خانه» لزوما یک مکان جغرافیایی نیست؛ بلکه بیشتر نمادی از حالتی از وجود آدمی است. انسان در نوستالژی معمولا نه برای یک شهر یا یک خانه؛ بلکه برای زمانی که گذشته، برای نسخهای از تجربیات زیسته خود که دیگر وجود ندارد، برای معصومیّتی که از دست رفته، یا برای معنایی که زمانی در زندگی و نوع زیستن احساس میکرد، دلتنگ میشود. گذشته در اینجا تنها نمادی است که این احساسات را در خود جای داده است. نوستالژی از آنجا پدید میآید که انسان، تنها موجودی نیست که گذشته را به یاد میآورد؛ بلکه موجودی است که در خاطرات خودش همچنان زندگی میکند. گذشته برای انسان کاملا از میان نمیرود؛ بلکه بخشی از هویّت او باقی میماند. در نتیجه میتوان گفت که انسان، همزمان در گذشته، حال و آینده زندگی میکند. هویّت ما تنها آن چیزی نیست که اکنون هستیم؛ بلکه مجموعه تمام تجربهها، شکستها، امیدها و دگرگونیهایی است که در طول زندگی پشت سر گذاشتهایم. نوستالژی دقیقا زمانی شکل میگیرد که احساس میکنیم چیزی که زمانی بخشی از وجود ما بوده، برای همیشه از دست رفته است.
نکته مهم این است که نوستالژی در حقیقت میل به بازگشت به گذشته نیست. بسیاری گمان میکنند که اگر میتوانستند دوباره به گذشته بازگردند، خوشبختتر میشدند، امّا اگر صادقانه به زندگی گذشته خود نگاه کنند، درمییابند که آن زمان نیز با نگرانیها، ترسها و دشواریهای بسیاری روبرو بودهاند. آنچه که انسان واقعا از دست داده، خود گذشته نیست؛ بلکه احساسی است که در آن زمان، تجربه میکرد؛ احساس امنیّت، امید، آزادی، امکانهای بسیار متنوّع، صمیمیت، عشق یا اعتماد و غیره و ذالک. بنابر این، گذشته، بیشتر، ظرفی است که این احساسات را در خودش نگه داشته است. نوستالژی همچنین حقیقتی بنیانی در باره زمان را آشکار میکند. زمان نوستالژیک تنها در یک جهت خطّی حرکت میکند. ما میتوانیم خاطرات را مرور کنیم، عکسهای قدیمی را ببینیم یا دوباره به همان مکانهای گذشته بازگردیم – چنانچه وجود داشته باشند -، امّا هرگز نمیتوانیم همان لحظه تجربه زیسته را دوباره زندگی کنیم. به همین علّت، نوستالژی تجربه مستقیمِ فناپذیری است؛ یعنی یادآوری این حقیقت که هر آنچه واقعی است، سرانجام میگذرد. انسان از طریق نوستالژی با این واقعیّت روبرو میشود که زندگی، بازگشت ناپذیر است و همین بازگشتناپذیری، ارزش لحظهها را آشکار میکند.
از سوی دیگر، نوستالژی مسئله هویّت را نیز پیش میکشد. کودک درون ما دیگر وجود خارجی ندارد، نوجوانی که زمانی بودیم از میان رفته است و حتّا انسانی که چند سال پیش بودیم نیز دیگر همان شخص نیستیم. با این حال، همه این نسخههای گذشته را «من» مینامیم. اکنون این پرسش فلسفی مطرح میشود که «منِ واقعی» کدام است؟. آیا همان کسی هستم که اکنون هستم، یا مجموعه تمام کسانی که در طول زندگی بودهام؟. نوستالژی، این نسخههای گوناگون من را به هم پیوند میدهد و نشان میدهد که هویّت، چیزی ثابت و ایستا نیست؛ بلکه داستانی است که پیوسته نوشته و از نو اندیشیده و تجربه میشود. نوستالژی همچنین ما را با مسئله حقیقت روبرو میکند. آیا خاطرات ما تصویری کاملا دقیق از گذشتهاند؟. پاسخ منفی است. حافظه مانند یک دوربین فیلمبرداری عمل نمیکند؛ بلکه هر بار، گذشته را دوباره بازسازی میکند. به همین دلیل است که نوستالژی اغلب گذشته را زیباتر از آنچه که واقعا بوده است نشان میدهد. ذهن انسان بسیاری از رنجها، اضطرابها و تلخیها را کم رنگ میکند و در مقابل، لحظههای زیبا و معنادار را برجسته تر به یاد میآورد. بنابر این، نوستالژی بیش از آنکه خود گذشته را به یاد آورد، معنای گذشته را زنده میکند.
یکی از ویژگیهای شگفتانگیز نوستالژی این است که همزمان احساس شادی و اندوه را در انسان برمیانگیزد. شادی به این دلیل که انسان خوشحال است روزی چنین تجربهای را زیسته و اندوه به این علّت که میداند آن تجربه هرگز دوباره تکرار نخواهد شد. این دو احساس متضاد، در حقیقت دو روی یک سکّه حقیقت هستند: «من آن را تجربه کردهام» و «دیگر هرگز آن را تجربه نخواهم کرد». نوستالژی از همزیستی این دو حقیقت زاده میشود. از دیدگاه فلسفی، نوستالژی کارکردهای مهمی نیز دارد. نخست اینکه هویّت فرهنگی و تاریخ انسان را حفظ میکند. اگر انسان هیچ خاطرهای نداشت، هر صبح، گویی انسانی کاملا تازه بود و هیچ پیوندی با گذشته خود نداشت. نوستالژی رشتهای است که گذشته و حال را به هم متّصل میکند و داستان زندگی انسان را یکپارچه نگه میدارد. دوم اینکه نوستالژی به انسان نشان میدهد که چه چیزهایی در زندگی واقعا ارزشمند بودهاند. معمولا انسان، روزهای کاملا عادی یا بی اهمیّت را با حسرت به یاد نمیآورد، بلکه لحظههایی را به خاطر میآورد که عمیقا بر او اثر گذاشتهاند. به همین سبب، نوستالژی همچون آیینهای، ارزشهای واقعی و اصیل انسان را آشکار میکند. به ما نشان میدهد که چه کسانی را دوست داشتهایم، برای چه چیزهایی زیستهایم و چه تجربههایی بیشترین معنا را برای ما داشتهاند.
سوم اینکه نوستالژی امکان سپاسگزاری را فراهم میکند. این احساس به ما یادآوری میکند که اگر چه گذشته دیگر وجود خارجی ندارد، امّا همچنان در معنایی که به زندگی ما بخشیده، زنده است. رویدادها پایان یافتهاند، امّا تأثیرشان در شخصیّت، اندیشه و جهانبینی ما باقی مانده اند. چهارم اینکه نوستالژی انسان را با محدودیّت و پایان پذیری زندگی روبرو میکند. اگر همه چیز جاودانه بود، شاید هیچ چیز ارزش ویژهای نداشت. ارزش لحظهها دقیقا از اینجا ناشی میشود که میدانیم بازنمیگردند. نوستالژی به ما یادآوری میکند که هر لحظهای که اکنون زندگی میکنیم، روزی خودش به خاطرهای تبدیل خواهد شد. با این حال، نوستالژی همیشه نیز سازنده نیست. زمانی که انسان دیگر نتواند در زمان حال زندگی کند و همواره گذشته را کاملتر و زیباتر از اکنون ببیند، نوستالژی به مانعی برای رشد تبدیل میشود. اگر کسی باور کند که بهترین بخش زندگیاش برای همیشه پشت سر گذاشته شده است، دیگر انگیزهای برای ساختن آینده نخواهد داشت. در این حالت، نوستالژی از پلی میان گذشته و حال، به زندانی برای ذهنیّت انسان تبدیل میشود. در نهایت، اگر بخواهیم ژرفترین معنای فلسفی نوستالژی را بیان کنیم، باید بگوییم که نوستالژی در حقیقت نگاهی به گذشته نیست؛ بلکه راهی برای شناخت خود انسان است. این احساس نشان میدهد که انسان موجودی زمانمند است؛ یعنی موجودی که میتواند به یاد آورد، معنا بیافریند، عشق بورزد، دوست بدارد، فقدان را تجربه کند و از دل تجربهها هویّتی برای خود بسازد. موجودی که حافظه ندارد، هرگز نوستالژی را تجربه نمیکند؛ امّا در عین حال، نه تاریخ شخصی دارد، نه هویّت و نه درکی از معنای زندگی. شاید عمیقترین حقیقت نوستالژی در این باشد که ما گمان میکنیم برای گذشته دلتنگ هستیم، در حالیکه، تازه از فاصله زمانی، ارزش آنچه را زیستهایم درمییابیم. هنگامی که کودک بودیم، نمیدانستیم در حال تجربه کودکی هستیم. هنگامی که با دوستان خود میخندیدیم، نمیدانستیم که آن لحظه روزی به خاطرهای تکرارنشدنی تبدیل خواهد شد. نوستالژی، ناآگاهی انسان را آشکار میکند و به او میآموزد که ارزش بسیاری از لحظهها تنها پس از گذشت آنها فهمیده میشود. نوستالژی صرفا حسرت گذشته نیست؛ بلکه نوعی شناخت است؛ یعنی شناختی که انسان را دعوت میکند اکنون را آگاهانهتر و توام با مسئولیّت بیشتر و بیشتر و بیدارفهمی زندگی کند؛ زیرا آنچه که فردا برایش دلتنگ خواهیم شد، بسیار احتمال دارد همان چیزی باشد که امروز بی توجّه از کنار آن میگذریم. بنابر این، نوستالژی نمیگوید: «به گذشته بازگرد.»؛ بلکه میگوید: «ارزش آنچه را که گذشته است دریاب، تا بتوانی اکنون را با آگاهی، حضور و معنای بیشتری زندگی کنی.»
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دیدگاهها
کژفهمیهای فاجعه بار و عواقب هولناکشان
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از اعماق تاریخ اسطوره ای ایران در دوران مدرنیته و پست مدرن آچمزی!
در اینکه مجری محترم برنامه «پرگار» آگاهی ژرف و درخوری از موضوعات مورد بحث ندارد، برای من کمترین تردیدی وجود ندارد؛ به همین دلیل نیز قصد ندارم ذهنیّت و توانایی او را در این زمینه دستمایه داوری قرار دهم. همچنین، «خانم سهرابی» نیز، به جز بازگویی پارهای برداشتهای رایج، سطحی و به شدّت بی مایه، سخنی درخور تأمّل و شنیدن عرضه نمیکند. آشنایی ایشان با تاریخ، فرهنگ و جنبشهای ایران، دست کم در بطن آنچه که از گفتارشان برمیآید، چنان محدود و معشوش و بی معنا و نارساست که نمیتواند مبنای گفت و گویی جدّی و روشنگر باشد. امّا آنچه که حقیقتا مرا به شگفتی و تأسف وامیدارد، حضور استاد فلسفه – آقای طبری - در چنین مجلسی است؛ یعنی کسی که انتظار میرود توانایی آن را داشته باشد که مفاهیمی بنیانی همچون «تاریخ»، «هویّت فرهنگی» و به ویژه مسئله «زمان» را با زبانی روشن، روان و مبتنی بر مثالهای ملموس، برای مخاطبانی با سطوح مختلف آگاهی توضیح و تشریح کند. هنر فلسفه و استادی فلسفه صرفا در پیچیده سخن گفتن و نقل قول آوردن نیست؛ بلکه در اینست که ژرفترین مفاهیم را به ساده ترین و فهم پذیرترین زبان گفت و شنودی ارتقا دهیم، بی آنکه از عمق آنها بکاهیم.
سخن من بیش از همه متوجّه آقای طبری است. به باور من، ایشان نباید - جسارتا تعیین تکلیف نمیکنم - در فضایی که سطح گفت و گو هنوز از ابتداییترین مقدّمات فراتر نرفته است، مستقیما با زبان متخصّصان سخن بگوید. هر بحثی اقتضای مخاطب خود را دارد و فلسفه، اگر نتواند پلی میان اندیشه و فهم عمومی برقرار کند، در عمل از رسالت خویش فاصله گرفته است. مسئله «زمان» از بنیانیترین و در عین حال دشوارترین مسائل اندیشه بشری است. نزدیک به سه دهه است که من این موضوع را از منظرهای گوناگون کاویده، در باره آن نوشته و بارها به بحث گذاشتهام. با اینهمه، تجربه پیوسته به من نشان داده است که بخش بزرگی از تحصیلکردگان، دانشگاهیان و حتّا بسیاری از کنشگران سیاسی و اجتماعی، هنوز از درک لایههای ژرف این مفهوم، چه در قلمرو فیزیک، چه در فلسفه و چه در جهان اسطوره، فاصلهای چشمگیر دارند. گویی «زمان» را تنها به معنای ساعت و تقویم میشناسند، نه به مثابه افق شکلگیری تاریخ، هویّت فرهنگی، حافظه و امکان فهم انسان از خویشتن.
این وضعیّت، بیش از آنکه مایه سرزنش باشد، مایه تأسف است؛ زیرا مسئولیّت استادان و اندیشمندان دقیقا از همین نقطه آغاز میشود. وظیفه آنان فقط نمایش دانش تخصّصی نیست؛ بلکه گشودن گره های مفهومی برای کسانی است که هنوز در آغاز راه فهمیدن قرار دارند از جمله خانم سهرابی و مُجری محترم پرگار. اگر این وظیفه به انجام نرسد، گفت و گوهای عمومی، هر چند که آراسته به واژگان فلسفی، چیزی جز نمایش ظاهری دانایی نخواهند بود؛ نمایشی که در آن، دانستن، جای فروتنیِ فهمیدن و فهماندن را میگیرد و باعث میشود که طرف مقابل از موضع ضعف آگاهی و بی دانشی به نُک و نیش و متلک پراندن برای تحقیر دیگری استفاده کند [به لحن تحقیر آمیز خانم سهرابی نسبت به اقای طبری خوب دقّت کنید تا متوجّه منظور من شوید]. با این مقدّمه قبل از خطبه، از این بحث درمیگذرم و به اختصار به مقوله «نوستالژی» میپردازم؛ زیرا بدون روشن شدن نسبت انسان با زمان، فهم درست نوستالژی نیز ناممکن خواهد بود.
مشکل اساسی، البته، فقط ناآگاهی افراد نیست؛ ناآگاهی، تا زمانی که با میل به فهمیدن همراه باشد، نه عیب است و نه مایه سرزنش. آنچه که حقیقتا خطرناک است، توهّمِ دانایی است؛ یعنی لحظهای که انسان میپندارد فهمیده است، در حالیکه هنوز حتّا پرسش را نیز به درستی درنیافته و نگواریده است. فلسفه، پیش از آنکه هنر پاسخ دادن باشد، هنر دُرُست پرسیدن است و جامعهای که پرسشهایش را گم کرده باشد، پاسخهایش نیز چیزی جز تکرار محفوظات و کلیشه ها نخواهند بود. سالهاست که در فضای فکری و رسانهای ما، واژههای بزرگی چون «هویّت»، «تاریخ»، «زمان»، «فرهنگ» و «تمدّن» همچون سکّه های کم ارزش دست به دست میشوند، بی آنکه کسی لحظهای درنگ کند و از خود بپرسد که این واژگان دقیقا به چه واقعیّتهایی دلالت میکنند؟. گویی نام بردن از یک مفهوم، معادل فهمیدن آن است. حال آنکه فاصله میان تلفّظ یک واژه و ادراک حقیقت آن، گاه به اندازه فاصله زمین تا آسمان است. به همین سبب است که بسیاری از گفت و گوهای موسوم به روشنفکری، بیش از آنکه میدان کشف حقیقت باشند، به صحنه نمایش معلومات بدل شدهاند. هر کسی میکوشد که انبانی از اصطلاحات فلسفی، تاریخی یا جامعه شناختی را بر سر مخاطب فرو ریزد، بی آنکه لحظهای بیندیشد آیا مخاطب أصلا صورت مسئله را دریافته است یا نه؟. در چنین وضعیّتی، فلسفه از «روشنگری» به «خودنمایی» تنزّل پیدا میکند و دانش، به جای آنکه چراغ فهم و فهماندن باشد، به زینتِ شخصیّت تبدیل میشود.
به گمان من، نخستین وظیفه هر فیلسوف و متفکّر و استاد دانشگاه، نه اثبات برتری علمی و مقام دانشگاهی خویش؛ بلکه پرورش توان اندیشیدن در مخاطب است. اگر مخاطب، پس از پایان یک گفت و گو، بتواند پرسشی ژرفتر از پیش با خودش به خانه ببرد، آن گفت و گو موفّق بوده است؛ امّا اگر تنها با انبوهی از اصطلاحات ناآشنا و احساس حقارت، مجلس را ترک کند، آنچه که رخ داده، آموزش نبوده؛ بلکه نوعی نمایش آکادمیک بوده است. دقیقا از همین منظر است که مسئله «زمان» را کلید فهم بسیاری از بحرانهای فکری ایران میدانم. تا هنگامی که نسبت انسان ایرانی با زمان، با گذشته، با اکنون و با افق آینده روشن نشود، سخن گفتن از هویّت، نوستالژی، سنّت، تجدّد و حتّا سیاست، بر زمینی سست بنا خواهد شد؛ زیرا زمان، صرفا ظرف وقوع حوادث نیست؛ بلکه زمان، خودِ افق پیدایش معناست. هر کسی زمان را نفهمد، تاریخ را به فهرست وقایع، هویّت را به احساسات جمعی و نوستالژی را به حسرت گذشته فرو میکاهد. در حالی که هر سه، ریشه در تجربه وجودی انسان از زمان دارند، نه در حافظهای صرفا تاریخی - فرهنگی.
نوستالژی از دیدگاه فلسفی پدیدهای بسیار عمیقتر از آن چیزی است که معمولا تصوّر میشود. بسیاری آن را صرفا دلتنگی برای گذشته های از دست رفته میدانند، امّا در حقیقت، نوستالژی نقطهای است که در آن زمان، هویّت، حافظه، حقیقت، اشتیاق و محدودیّت وجود انسان به یکدیگر میرسند. به همین دلیل است که فیلسوفان، نویسندگان و اندیشمندان در طول تاریخ، بارها به آن پرداختهاند؛ زیرا نوستالژی نه تنها احساسی شخصی؛ بلکه یکی از بنیانیترین تجربههای انسانی است. واژه «نوستالژی» از دو واژه یونانی «نوستوس» (= بازگشت به خانه) و (آلگوس) (= درد) تشکیل شده است. بنابر این، معنای نخستین آن «دردِ ناتوانی از بازگشت به خانه» است. امّا این «خانه» لزوما یک مکان جغرافیایی نیست؛ بلکه بیشتر نمادی از حالتی از وجود آدمی است. انسان در نوستالژی معمولا نه برای یک شهر یا یک خانه؛ بلکه برای زمانی که گذشته، برای نسخهای از تجربیات زیسته خود که دیگر وجود ندارد، برای معصومیّتی که از دست رفته، یا برای معنایی که زمانی در زندگی و نوع زیستن احساس میکرد، دلتنگ میشود. گذشته در اینجا تنها نمادی است که این احساسات را در خود جای داده است. نوستالژی از آنجا پدید میآید که انسان، تنها موجودی نیست که گذشته را به یاد میآورد؛ بلکه موجودی است که در خاطرات خودش همچنان زندگی میکند. گذشته برای انسان کاملا از میان نمیرود؛ بلکه بخشی از هویّت او باقی میماند. در نتیجه میتوان گفت که انسان، همزمان در گذشته، حال و آینده زندگی میکند. هویّت ما تنها آن چیزی نیست که اکنون هستیم؛ بلکه مجموعه تمام تجربهها، شکستها، امیدها و دگرگونیهایی است که در طول زندگی پشت سر گذاشتهایم. نوستالژی دقیقا زمانی شکل میگیرد که احساس میکنیم چیزی که زمانی بخشی از وجود ما بوده، برای همیشه از دست رفته است.
نکته مهم این است که نوستالژی در حقیقت میل به بازگشت به گذشته نیست. بسیاری گمان میکنند که اگر میتوانستند دوباره به گذشته بازگردند، خوشبختتر میشدند، امّا اگر صادقانه به زندگی گذشته خود نگاه کنند، درمییابند که آن زمان نیز با نگرانیها، ترسها و دشواریهای بسیاری روبرو بودهاند. آنچه که انسان واقعا از دست داده، خود گذشته نیست؛ بلکه احساسی است که در آن زمان، تجربه میکرد؛ احساس امنیّت، امید، آزادی، امکانهای بسیار متنوّع، صمیمیت، عشق یا اعتماد و غیره و ذالک. بنابر این، گذشته، بیشتر، ظرفی است که این احساسات را در خودش نگه داشته است. نوستالژی همچنین حقیقتی بنیانی در باره زمان را آشکار میکند. زمان نوستالژیک تنها در یک جهت خطّی حرکت میکند. ما میتوانیم خاطرات را مرور کنیم، عکسهای قدیمی را ببینیم یا دوباره به همان مکانهای گذشته بازگردیم – چنانچه وجود داشته باشند -، امّا هرگز نمیتوانیم همان لحظه تجربه زیسته را دوباره زندگی کنیم. به همین علّت، نوستالژی تجربه مستقیمِ فناپذیری است؛ یعنی یادآوری این حقیقت که هر آنچه واقعی است، سرانجام میگذرد. انسان از طریق نوستالژی با این واقعیّت روبرو میشود که زندگی، بازگشت ناپذیر است و همین بازگشتناپذیری، ارزش لحظهها را آشکار میکند.
از سوی دیگر، نوستالژی مسئله هویّت را نیز پیش میکشد. کودک درون ما دیگر وجود خارجی ندارد، نوجوانی که زمانی بودیم از میان رفته است و حتّا انسانی که چند سال پیش بودیم نیز دیگر همان شخص نیستیم. با این حال، همه این نسخههای گذشته را «من» مینامیم. اکنون این پرسش فلسفی مطرح میشود که «منِ واقعی» کدام است؟. آیا همان کسی هستم که اکنون هستم، یا مجموعه تمام کسانی که در طول زندگی بودهام؟. نوستالژی، این نسخههای گوناگون من را به هم پیوند میدهد و نشان میدهد که هویّت، چیزی ثابت و ایستا نیست؛ بلکه داستانی است که پیوسته نوشته و از نو اندیشیده و تجربه میشود. نوستالژی همچنین ما را با مسئله حقیقت روبرو میکند. آیا خاطرات ما تصویری کاملا دقیق از گذشتهاند؟. پاسخ منفی است. حافظه مانند یک دوربین فیلمبرداری عمل نمیکند؛ بلکه هر بار، گذشته را دوباره بازسازی میکند. به همین دلیل است که نوستالژی اغلب گذشته را زیباتر از آنچه که واقعا بوده است نشان میدهد. ذهن انسان بسیاری از رنجها، اضطرابها و تلخیها را کم رنگ میکند و در مقابل، لحظههای زیبا و معنادار را برجسته تر به یاد میآورد. بنابر این، نوستالژی بیش از آنکه خود گذشته را به یاد آورد، معنای گذشته را زنده میکند.
یکی از ویژگیهای شگفتانگیز نوستالژی این است که همزمان احساس شادی و اندوه را در انسان برمیانگیزد. شادی به این دلیل که انسان خوشحال است روزی چنین تجربهای را زیسته و اندوه به این علّت که میداند آن تجربه هرگز دوباره تکرار نخواهد شد. این دو احساس متضاد، در حقیقت دو روی یک سکّه حقیقت هستند: «من آن را تجربه کردهام» و «دیگر هرگز آن را تجربه نخواهم کرد». نوستالژی از همزیستی این دو حقیقت زاده میشود. از دیدگاه فلسفی، نوستالژی کارکردهای مهمی نیز دارد. نخست اینکه هویّت فرهنگی و تاریخ انسان را حفظ میکند. اگر انسان هیچ خاطرهای نداشت، هر صبح، گویی انسانی کاملا تازه بود و هیچ پیوندی با گذشته خود نداشت. نوستالژی رشتهای است که گذشته و حال را به هم متّصل میکند و داستان زندگی انسان را یکپارچه نگه میدارد. دوم اینکه نوستالژی به انسان نشان میدهد که چه چیزهایی در زندگی واقعا ارزشمند بودهاند. معمولا انسان، روزهای کاملا عادی یا بی اهمیّت را با حسرت به یاد نمیآورد، بلکه لحظههایی را به خاطر میآورد که عمیقا بر او اثر گذاشتهاند. به همین سبب، نوستالژی همچون آیینهای، ارزشهای واقعی و اصیل انسان را آشکار میکند. به ما نشان میدهد که چه کسانی را دوست داشتهایم، برای چه چیزهایی زیستهایم و چه تجربههایی بیشترین معنا را برای ما داشتهاند.
سوم اینکه نوستالژی امکان سپاسگزاری را فراهم میکند. این احساس به ما یادآوری میکند که اگر چه گذشته دیگر وجود خارجی ندارد، امّا همچنان در معنایی که به زندگی ما بخشیده، زنده است. رویدادها پایان یافتهاند، امّا تأثیرشان در شخصیّت، اندیشه و جهانبینی ما باقی مانده اند. چهارم اینکه نوستالژی انسان را با محدودیّت و پایان پذیری زندگی روبرو میکند. اگر همه چیز جاودانه بود، شاید هیچ چیز ارزش ویژهای نداشت. ارزش لحظهها دقیقا از اینجا ناشی میشود که میدانیم بازنمیگردند. نوستالژی به ما یادآوری میکند که هر لحظهای که اکنون زندگی میکنیم، روزی خودش به خاطرهای تبدیل خواهد شد. با این حال، نوستالژی همیشه نیز سازنده نیست. زمانی که انسان دیگر نتواند در زمان حال زندگی کند و همواره گذشته را کاملتر و زیباتر از اکنون ببیند، نوستالژی به مانعی برای رشد تبدیل میشود. اگر کسی باور کند که بهترین بخش زندگیاش برای همیشه پشت سر گذاشته شده است، دیگر انگیزهای برای ساختن آینده نخواهد داشت. در این حالت، نوستالژی از پلی میان گذشته و حال، به زندانی برای ذهنیّت انسان تبدیل میشود. در نهایت، اگر بخواهیم ژرفترین معنای فلسفی نوستالژی را بیان کنیم، باید بگوییم که نوستالژی در حقیقت نگاهی به گذشته نیست؛ بلکه راهی برای شناخت خود انسان است. این احساس نشان میدهد که انسان موجودی زمانمند است؛ یعنی موجودی که میتواند به یاد آورد، معنا بیافریند، عشق بورزد، دوست بدارد، فقدان را تجربه کند و از دل تجربهها هویّتی برای خود بسازد. موجودی که حافظه ندارد، هرگز نوستالژی را تجربه نمیکند؛ امّا در عین حال، نه تاریخ شخصی دارد، نه هویّت و نه درکی از معنای زندگی. شاید عمیقترین حقیقت نوستالژی در این باشد که ما گمان میکنیم برای گذشته دلتنگ هستیم، در حالیکه، تازه از فاصله زمانی، ارزش آنچه را زیستهایم درمییابیم. هنگامی که کودک بودیم، نمیدانستیم در حال تجربه کودکی هستیم. هنگامی که با دوستان خود میخندیدیم، نمیدانستیم که آن لحظه روزی به خاطرهای تکرارنشدنی تبدیل خواهد شد. نوستالژی، ناآگاهی انسان را آشکار میکند و به او میآموزد که ارزش بسیاری از لحظهها تنها پس از گذشت آنها فهمیده میشود. نوستالژی صرفا حسرت گذشته نیست؛ بلکه نوعی شناخت است؛ یعنی شناختی که انسان را دعوت میکند اکنون را آگاهانهتر و توام با مسئولیّت بیشتر و بیشتر و بیدارفهمی زندگی کند؛ زیرا آنچه که فردا برایش دلتنگ خواهیم شد، بسیار احتمال دارد همان چیزی باشد که امروز بی توجّه از کنار آن میگذریم. بنابر این، نوستالژی نمیگوید: «به گذشته بازگرد.»؛ بلکه میگوید: «ارزش آنچه را که گذشته است دریاب، تا بتوانی اکنون را با آگاهی، حضور و معنای بیشتری زندگی کنی.»
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان