دربارهی «سروان پاسدار مدافع حرم» میگفتند «از کسب مدال طلای تیراندازی المپیک توسط او احساس غرور کن و به سپاهیبودناش کاری نداشته باش!»
حال دربارهی تیمی شامل حامیانِ سپاه میگویند: «از حضور آنان در جام جهانی احساس غرور کن و به حمایت آنها از سپاه کاری نداشته باش!»
در شوروی هم میگفتند «از عظمت کانال دریای سفید احساس غرور کن و به مرگ دهها هزار زندانیِ دگراندیش در جریان احداث کانال نیندیش!»
(نادژدا ماندلشتام، امید بهرغم ناامیدی)
همۀ این توصیهها را میتوان چنین خلاصه کرد: «ارزشهای اخلاقی» را به نفع «شر» نادیده بگیر.
اما «چشمبستن بر آنچه در اطرافتان میگذرد کار آسانی نیست و به تلاش زیادی نیاز دارد. ندیدنِ آنچه در برابر چشمانتان رخ میدهد، صرفاً رفتاری منفعلانه نیست» و «تجاهل به بهای عواقب فاجعهباری برای کل ساختار روانی» ما تمام میشود.
(نادژدا ماندلشتام، امید بهرغم ناامیدی)
مارتین لوتر کینگ در زمانی به مخالفت با جنگ ویتنام برخاست که هنوز بسیاری از آمریکاییها حامی این جنگ بودند و در نتیجه اعتراض به جنگ، اقدامی «اخلاقی اما نامحبوب» بود و حتی اتهامات سنگین اما بیاساسی نظیر خیانت به وطن را در پی داشت.
دربارهی حمایت از تیم فوتبالی متشکل از حامیان سپاه و رهبر باید همصدا با مارتین لوتر کینگ از خود پرسید:
«غرور میپرسد آیا این کار محبوبیت دارد؟ و وجدان میپرسد آیا این کار درست است؟»
میان «شوونیسم غرورمحور» و «میهندوستیِ وجدانمحور»، تفاوت از زمین تا آسمان است. شگفت نیست که اولی پایافزار و عصای دستِ هر خودکامهای است و دومی بلای جانِ او.
ولادیمیر کارا-مورزا، دگراندیش روس و زندانی سابق رژیم پوتین، میگوید: «هر رژیم خودکامهای خودش را با ملت یکی میگیرد. در چنین دستگاه مختصاتی "وطندوستی" بهمعنای وفاداریِ شخصی نسبت به رژیم است و هر مخالفی "خائن به روسیه" تلقی میشود.»
در آلمان نازی «خائنان» ضدفاشیست بودند و در آفریقای جنوبی کسانی را که با آپارتاید مبارزه میکردند «خائن» میخواندند.
توماس مان، برندهی جایزهی نوبل ادبیات، در بحبوحهی جنگ جهانی دوم خطاب به هموطنانش گفت: «شما باید نکتهای را ثابت کنید که هنوز جهان بهزحمت آن را باور میکند: اینکه ناسیونال سوسیالیسم و آلمان با هم فرق دارند و یکی نیستند.»
به نظر آدام میچنیک، روشنفکر سرشناس لهستانی، میهندوستیِِ حقیقی یعنی اعتراف به خطا و اشتباه هممیهنان و احساس سرافکندگی از ظلم و ستم و بیعدالتیِ هموطنان: «کسی که از خطاهای لهستانیها شرمسار است، لهستانی است.»
مارک کوهن، نویسندهی بریتانیاییِ لهستانیتبار، در تفسیر سخن میچنیک میگوید که او «وجدان را مبنای هویت میداند… میهندوستی بدون وجدان بیمعناست. میهندوستی اغلب مایهی غرور است؛ غرور مستلزم وجدان است؛ و وجدان احتمالاً متضمن شرم است. اگر تنها احساس غرور مجاز باشد، وطندوستی چیزی جز شوونیسم نیست.»
شگفت نیست که بسیاری از شوونیستهای ایرانی یک دههی قبل چشم بر جنایتهای جمهوری اسلامی در سوریه بسته بودند و قاسم سلیمانی را قهرمان ملی میخواندند!
یولین توویم، شاعر لهستانی، میگفت که از نقض حقوق بشر توسط هممیهنان خود بیش از نقض حقوق بشر به دست غیرلهستانیها برآشفته و شرمنده میشود، و همین امر را گواه راستین لهستانیبودن خود میدانست.
به همین ترتیب، میتوان گفت این واقعیت که یک ایرانی از نقض حقوق بشر توسط جمهوری اسلامی بیش از نقض حقوق بشر توسط دیگر دولتها آزردهخاطر میشود و از حمایت بعضی از ایرانیان ــ از جمله بعضی ورزشکاران ــ از این رژیم احساس شرمندگی میکند، شاهد صادق ایرانیبودن اوست.
سوزان نایمن، فیلسوف نامدار آمریکایی و نویسندهی کتاب «درس گرفتن از آلمانیها»، میگوید:
«به نظرم رابطهی ما با کشورمان مثل رابطهی یک آدم بالغ با پدر و مادرش است. باید به این رابطه سر و سامان دهیم و بگوییم: میتوانم به این بخشهای تاریخ کشورم افتخار کنم و از این بخشها متأسفام و میخواهم با تمام قوا برای جبران مافات بکوشم. به نظرم، وقتی چنین روندی را پشت سر بگذاریم، میتوانیم میهندوستیِ سالمی داشته باشیم.»
به ندای وجدان گوش میدهیم و «میهندوستی وجدانمحور» را برمیگزینیم یا فریفتهی غرور میشویم و به «شوونیسم غرورمحور» دل میبندیم؟
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!