بهرام فرخی را نمیتوان صرفاً یک منتقد عادی اپوزیسیون دانست. کافی است فهرست مقالات او در سالهای اخیر مرور شود تا یک الگوی تکراری و هدفمند دیده شود: حمله مداوم به اپوزیسیون، مشروطهخواهان، مشاوران شاهزاده رضا پهلوی و گفتمان پادشاهی مشروطه. در نوشتههای او، جمهوری اسلامی اغلب از جایگاه متهم اصلی عقب میرود و به جای آن، مخالفان جمهوری اسلامی در صندلی اتهام مینشینند. این دیگر فقط نقد نیست؛ این نوعی جابهجایی خطرناک مسئله اصلی ایران است.
وقتی نویسندهای بارها از بنبست اپوزیسیون مینویسد، مشروطهخواهان را متهم میکند، مشاوران شاهزاده را هدف میگیرد، از سقوط اعتبار سفرهای شاهزاده سخن میگوید، از دربار سایهها حرف میزند، از مشاوران نابکار مینویسد و حتی پادشاهیخواهی را گرفتار حلقههای فاسد و متملق معرفی میکند، پرسش طبیعی این است که این قلم دقیقاً در کدام جبهه ایستاده است؟ آیا دغدغه او نجات ایران از جمهوری اسلامی است، یا فرسایش اعتماد مردم به تنها جریان ملی و ریشهداری که جمهوری اسلامی از آن هراس دارد؟
مشکل اصلی ایران نه شاهزاده رضا پهلوی است، نه مشروطهخواهان، نه هواداران پادشاهی مشروطه و نه مردمی که پس از سالها تباهی دوباره نام پهلوی را با امید و نظم و ایراندوستی گره زدهاند. مشکل اصلی ایران حکومتی است که نزدیک به نیم قرن کشور را گروگان گرفته، مردم را سرکوب کرده، ثروت ملی را غارت کرده، جوانان را کشته، زندانها را پر کرده و آینده چند نسل را ویران ساخته است. هر قلمی که این اولویت را وارونه کند، حتی اگر خود را منتقد، دلسوز یا مشروطهخواه بنامد، در عمل به سود جمهوری اسلامی کار میکند.
فرخی گاهی از موضع مشروطهخواهی سخن میگوید، اما خروجی قلم او بیشتر به تخریب مشروطهخواهان میانجامد تا تقویت آنان. این همان دوگانگی خطرناکی است که باید صریح درباره آن گفت. مشروطهخواهی فقط یک برچسب نیست که کسی آن را بر پیشانی خود بچسباند و سپس هر روز سرمایه اجتماعی شاهزاده رضا پهلوی و جریان ملی پادشاهی مشروطه را زیر ضرب ببرد. مشروطهخواهی یعنی دفاع از تداوم تاریخی ایران، از نهاد ملی پادشاهی، از سکولاریسم، از قانون، از انتخابات آزاد و از رهبری ملی در دوران گذار. کسی که پیوسته ستونهای همین جریان را میزند، نمیتواند با چند جمله تزئینی خود را از پاسخگویی فراری دهد.
من نمیگویم بهرام فرخی سند اداری مأموریت در جیب دارد؛ اما میگویم کارکرد سیاسی نوشتههای او دقیقاً همان چیزی است که جمهوری اسلامی میخواهد: بیاعتماد کردن مردم به شاهزاده رضا پهلوی، بدبین کردن جامعه به مشروطهخواهان، ساختن تصویر بحران از اپوزیسیون و تبدیل دشمن اصلی به مسئله فرعی. جمهوری اسلامی برای بقا به همین نیاز دارد؛ اپوزیسیونی که به جای تمرکز بر سرنگونی حکومت، هر روز درگیر تخریب درونی و جنگ روانی شود.
نقد اپوزیسیون حق هر نویسندهای است، اما نقد با تخریب فرق دارد. نقد راه نشان میدهد، تخریب امید را میکشد. نقد دشمن اصلی را فراموش نمیکند، تخریب جای دشمن و دوست را عوض میکند. نقد به انسجام ملی کمک میکند، تخریب تفرقه میسازد. کارنامه تیترها و نوشتههای فرخی بیشتر از جنس هشدارهای پیدرپی علیه اپوزیسیون و مشروطهخواهان است، نه افشای پیگیر جمهوری اسلامی. این همان نقطهای است که قلم او را مسئلهدار میکند.
امروز ایران به نویسندگانی نیاز دارد که تیغ قلمشان متوجه مرکز فساد و جنایت باشد، نه کسانی که در حساسترین لحظههای سیاسی، انرژی خود را صرف زدن بدیل ملی میکنند. اگر بهرام فرخی واقعاً دغدغه ایران دارد، باید توضیح دهد چرا در نوشتههای او این همه تیر به سوی اپوزیسیون و مشروطهخواهان شلیک شده، اما جمهوری اسلامی کمتر در جایگاه دشمن اصلی قرار گرفته است. این پرسش ساده است، اما پاسخ آن میتواند چهره واقعی یک خط فکری را روشن کند.
امیر جاوید فعال سیاسی از ترکیه
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
جناب آرشان آذری،؛
جناب آرشان آذری،؛
در سیاست، اعتبار را با نام واقعی، استدلال و مسئولیتپذیری به دست میآورند، نه با سایهنشینی پشت هویتهای مبهم با حملات و تهدید و اتهام های شخصی. اگر نقدی بر نوشتههای من دارید، سادهترین و شرافتمندانهترین راه این است که همانند یک فعال سیاسی مسئول، آشکارا و با نام خود به آن پاسخ دهید، نه آنکه تمام انرژی خود را صرف حمله به نویسنده کنید و از پرداختن به اصل بحث بگریزید.
طی سالهای گذشته، دهها مقاله نوشتهام که مضمون مشترک همه آنها یک هشدار روشن بوده است، اینکه انحصارطلبی، حذف منتقدان و تبدیل جریان مشروطهخواهی به گروهی بسته، بزرگترین خدمتی است که میتوان ناخواسته به رژیم جنایتکار اسلامی کرد. من بارها از وحدت اپوزیسیون دموکراتیک نوشتهام، از ضرورت همگرایی نیروهای مشروطه پادشاهی خواه و جمهوریخواه دموکرات سخن گفتهام و هشدار دادهام که ادامه این روند، همان سرنوشتی را رقم خواهد زد که سرمایه اجتماعی جنبش "زن، زندگی، آزادی" را فرسوده کرد. انتظار دارم اگر کسی مخالف این تحلیل و نوشته های من است، استدلال و نقدی در برابر آن ارائه کند، اما ظاهراً آسانتر آن است که به جای نقد اندیشه و نوشته، شخصیت نویسنده هدف قرار گیرد.
این تفاوت میان جدال سیاسی و تسویهحساب شخصی است، تفاوتی که ظاهراً هنوز برای برخی روشن نشده است.
این جوابیه را تنها به احترام جناب کیانوش توکلی نوشتم، وگرنه متنی که نویسنده آن حتی مسئولیت هویت خود را نمیپذیرد و پشت نامی مستعار پنهان میشود، از دیدگاه من فاقد آن اعتبار و مسئولیتی است که شایسته پاسخگویی در یک بحث سیاسی باشد.
با این حال، از آنجا که این نوشته در رسانهای منتشر شده که برای آن احترام قائلم، لازم دیدم چند نکته را روشن کنم. پیش از آنکه یک فعال سیاسی باشم، یک تحلیلگر سیاسی هستم و نوشتهها و پژوهشهای من هرگز به جریان پادشاهی مشروطه محدود نبوده است. حوزه فعالیت فکری من طی سالهای گذشته، مسائل ایران، تحولات ژئوپلیتیکی خاورمیانه و همچنین سیاست و جامعه ایتالیا را نیز در بر گرفته است. از همین رو، داوری درباره دیدگاهها و آثار من بر اساس برچسبهای سیاسی یا فروکاستن آنها به یک جریان خاص، نه منصفانه است و نه با واقعیت انطباق دارد.