رفتن به محتوای اصلی
پنج‌شنبه 25 تیر 1405 - Thursday, 16 July 2026

خاطره ای از روزهای دور ....و دشواری کار ترامپ با جمهوری اسلامی

خاطره ای از روزهای دور ....و دشواری کار ترامپ با جمهوری اسلامی

اواخر شهریور ماه بود که طبق دستور خود را برای خدمت سربازی و تعیین تکلیف رسته خدمت به پادگانی در خیابان شاهپور که نامش را فراموش کردده ام معرفی کردم.دوسه هزار و شاید هم بیشتر فارغ التحصیلان دانشگاه های مختلف داخل و خارج جمع شده بودند. دوستان همکلاسی یکدیگر را پیدا کردیم که همگی در یک گردان باهم باشیم. از آنجا به پادگان فرح آباد ژاله اعزام و نهایتا نصیب ما گروهان ۲ دانشجوئی شد با فرماندهی انسانی شریف و دوست داشتنی بنام سروان شقاقی بچه دبش آذر بایجان و بسیار آقا و باوقار.
استواری بنام.... که ۴۵ سال را رد کرده بود بچه مشهد با لهجه خراسانی و راه رفتی جاهلی بسبک ناصر ملک مطیعی و بازوی خالکوبی شده مامور نظم گروهان ۱۴۰ نفره ما بود و کمک جناب سروان در بخط کردن های صبح گاهی و شامگاهی...
پتو و ملافه و ادوکلن ریفدور(امیدوارم درست نوشته باشم) و تیغ صورت تراشی و صابون و خمیر دندان و واجبی و ۱۴۰ تومان مقرری ماه اول را تحویل دادند، دکتر زارعیان که اگر زنده است عمرش دراز باد ارشد گروهان شد و مهندسی ارمنی بنام میناسیان اسلحه خانه  را تحویل گرفت و دیگری هم مامور دریافت و تقسیم غذا گردید  و قرار شد انشب را استراحت کنیم و برنامه اموزش از فردایش شروع شود.
سمت راست خوابگاه را بچه های پلی تکنیک پرکرده بودند و بیشتر اهل سیاست و  مبارزه بودند تا خوش گذرانی چندتائیشان معروفند و زنده،  یکی دوتا اعدامی و یکی هم ترور شده توسط خودی ها از آن جمله اند، در سمت چپ خوابگاه بیشتر از رشته های اقتصادی و علوم انسانی بودند و ده دوازده پزشک که دوتای آنها در امریکا درس خوانده بودند و بسیار عیاش و مخترع وافور با تیوپ خالی خمیردندان بلنداکس که شاهکاریست در حد خود!
القصه ساعت حدود سه بعد از ظهر بود که جاگیر شدیم و دوستان بطری های ودکا و ورق بازی را از ساکها در اوردند و هرکسی به کاری مشغول شد!
بین دو تخت ،روی پتو پُکر پنج نفره ما داشت گرم می شد که سرو کله سرکار استوار .... پیدا شد، شروع به تهدید و گزارش و غیره کرد ، ورقها جمع شد و اسکناسها به جیب ها برگشت.(....... )...و سهمی هم از جیب من به سرکار تعلق گرفت، گفت پول برای چیه! گقتم برای نصیحت!
از استوار مشهدی خواهش کردم مرا نصیحت کن، گفت اینجا سربازخانه است ! بخوابی می گویند بنشین! بنشینی می گویند را برو! راه بروی  می گویند بدو ! از مو میشنوی تا می شوی ندو! گفتم شنیده ام بازداشت و زندانی می کنند، گفت نترس شب جمعه که همه به مرخصی میروند به جناب سروان بگو که کس و کار نداری و در پادگان میمانی! کسی که از بازداشت نترسد کاری بکارش ندارند!
ساعت دو بعد از ظهر پنجشنبه که همه لباس پوشیده اماده رفتن بودند و بی تابی می کردند کتابی از ساک در اوردم و مشغول خواندن شدم ، انقدر دوستان برای رفتن عجله داشتند که توجهی بمن نکردند، جناب سروان وارد شد از همگی خواست که باید بعد از ظهر جمعه ساعت ۴ بعد از ظهر به پادگان برگردند، هرکس دیر تربیاید یک پنج شنبه جمعه بازداشت می شود و باید همینجا بماند..
همه دوستان رفتند و من ماندم و جناب سروان و سرکار استوار و دونفری که برای آنهفته می بایستی نگهبانی بدهند، سروان شقاقی سوأل کرد چرا اینجا مانده ای! گفتم جناب سروان کس و کاری ندارم! کجا بروم! با تاسف بمن نگاه کرد و رفت ، پنج دقیقه بعد بدوستی که با پیکانش منتظر من بود رسیدم ...
دوستان همیشه تعجب می کردند که چرا تو هرکاری می کنی بازداشت نمی شوی،نمیدانستند که نصحیت سرکار استوار مفید افتاده است...
امشب داشتم گزارش اندیشکده ای آمریکائی را در مود ایران می خواندم نوشته بود:
کار ترامپ با ایران دشوار است:
اگرهزاران نفر در بمباران ها کشته شوند!
اگر نیمی از مردم ایران از گرسنگی بمیرند!
اگر همه زیر ساختها ویران شود و آب و برق نباشد!
اگر همه مجامع بین المللی آدم کشی ها واعدامهای رژیم اسلامی را محکوم کنند!
اگر .....برای رژیم اسلامی ایران اهمیتی ندارد...بازهم می گوید پیروز است چون هست!

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی
برگرفته از:
ایران گلوبال

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!