پرسش اصلی این است که خشونت با اسلام چه رابطه دارد؟ آیا خشونت پدیده ذاتی اسلام است یا عارضه تاریخی؟
واقعیت اما این است که نه مخالفت دولتهای اسلامی با تروریسم و نه تبلیغ اسلامِ صلحجو توسط رهبران دینی، هیچ کمکی به حل مسئله نمیکند. اکنون اسلام به طور گسترده درگیر خشونت است و بنام این دین و ارزشهای آن خون ریخته میشود. اما این خشونت ناشی از چیست؟
به نظر می رسد خشونتهای جاری، ناشی از وضعیت کنونی جهان اسلام است. این، البته بدان معنا نیست که اسلام در گذشته عاری از خشونت بوده است؛ اما باید گفت که ریشه خشونت های معاصر، به گذشته های تاریخ اسلام بر می گردد و نیز در زمان حال ریشه دارد و در نتیجه برای درک ریشه های خشونتهای کنونی، باید به اسلام معاصر نگاه جدیتر و دقیقتر کرد.
در مورد اسلامِ معاصر تصورات مبهمی وجود دارد. بسیاری از مسلمانان خود را در معرض تهاجم می بینند؛ این تهاجم، به نظر آنان تنها نظامی نیست. آنان به روندهای سیاسی و فرهنگی دنیای جدید با شک و بدگمانی مینگرند. بخش عمده وضع کنونی ساخته چنین نگاهی است.
برخی مانند میشل ولبک نویسنده معاصر فرانسوی، اسلام را یک نیروی مهاجم میبیند که به تدریج ارزش های اروپایی را نابود میکند و ارزش های خود را بر جامعه حاکم میسازد.
اسلام، برای مسلمانان معاصر مرجع الهام است، اما موضوع بحث علمی نیست. اینکه اسلام معاصر نمیتواند از درون در مورد خود بیاندیشد، به معنای زوال نیروی درونی آن است. بحران کنونی ریشه در همین زوال دینامیزم درونی دین اسلام دارد.
واقعیت اما این است که اسلام یک نیروی مهاجم است و نه دینی که مدام در معرض تهاجم باشد. هر دوی این تصورات ریشههای روانی- تاریخی دارد. حس تجاوز پیوسته به اسلام که در میان مسلمانان معاصر، حتی اقشار معتدل، یک واقعیت مسلم است، ریشه در عدم اطلاع از سرشت دنیای مدرن و عدم اعتماد به نفس دارد.
تاریخ الهیات اسلامی نشان میدهد که از قرن هشتم هجری/چهاردهم میلادی به بعد، اندیشه اسلامی به تدریج دچار نوعی انحطاط و ضعف میشود. واپسین متنهای کلاسیک الهیات اسلامی در حدود همین دورهها نگاشته شده و در پایان قرن هشتم/چهاردهم و آغاز قرن نهم/پانزدهم که متفکر نامدار اسلامی عبدالرحمن ابن خلدون "مقدمه" معروفش را نوشت، از انحطاط سراسری در جهان اسلام در تمامی رشتههای علمی به خصوص دانش کلام (الهیات اسلامی) سخن گفته است.
از قرن دوازدهم/هیجدهم به بعد نه تنها تحقیقات در علوم طبیعی، در تمدن اسلامی برای همیشه متوقف میشود که پژوهش در حوزه دین نیز به وقفه و رکود دچار میشود. از قرن هشتم/چهاردهم به بعد، درحوزه دانش دین، به خصوص در جهان اهل سنت و جماعت، هیچ اثری مهم و قابل توجه نوشته نشده است.
سید قطب یادداشت های سفر خود به امریکا را تحت عنوان "امریکایی که من دیدم" (الامریکه التی رأیتها) منتشر کرد. امریکا در این کتاب تصویرِ مشمئزکننده و نفرتانگیزی دارد. سیدقطب، بعدها کتاب معروف خود "نشانههای راه" (معالم فی الطریق) را نوشت که مانیفست افراط گرایان و خشونتطلبان معاصر است. او در این کتاب هیچگونه مشروعیتی برای دوران تمدن مدرن قایل نیست و آن را تحت عنوان "عصر جاهلیت" محکوم می کند.
رسالات سید قطب ریشه در نفرت و توهم از زمان حال دارد. و این بی تردید در تشدید بحران و تقدیس خشونت موثر است.
چکیده اندیشه سید قطب در مورد جهادیسم به ایدئولوژی ای گفته می شود که:
۱- جهاد را در اساس به معنای نبرد مسلحانه می داند و
۲- آن را به همین معنا مهمترین رکن اسلام و احیانا در درجۀ بعد از توحید می شمارد و
۳- هر تلاش دیگری را از قبیل فعالیتهای علمی، خدمات اجتماعی، تلاشهای سیاسی، اصلاحات فرهنگی و.. در شرایط کنونی در کنار نبرد مسلحانه کم اهمیت قلمداد می کند، و
۴- این شیوه را تنها راه نجات مسلمانان از مشکلات بیشمارشان می انگارد، و
۵- در این زمینه دفاع مشروع را بسنده نمی داند و جنگ تهاجمی را نیز بخش مهمی از جهاد می پندارد و
۶- در این نبرد -در صورت لزوم- مانعی برای کشتن مردم مدنی نیز نمی بیند.
این ایدئولوژی هر چند ریشه هایی در برخی منابع سنتی اسلام دارد اما در ساخت کنونی اش از پیشینه ای دراز برخوردار نیست و به باور پژوهشگران، پیدایش آن به کتاب جنجال ساز سیدقطب با عنوان "معالم فی الطریق" بر می گردد، که در دهۀ شصت سدۀ بیستم به نگارش در آمد.
چندی بعد، بخشی از جوانان مذهبی که عمدتا به جنبش اخوان المسلمین تعلق داشتند، با الهام از آن کتاب گروه جدیدی را بنام "الجهاد الاسلامی" سازمان دادند.
بذری که سیدقطب پاشیده بوده با نگارش کتاب "الواجب المکتوم" به دست عبد السلام فرج، یکی از نظریه پردازان جهاد اسلامی و از همفکران نزدیک ایمن الظواهری جوانه زد.
اگرچه نام الجهاد مخصوص این سازمان بود اما همزمان دو جریان دیگر نیز که در کتاب معالم فی الطریق نسب بهم می رساندند، در آبیاری این اندیشه می کوشیدند، یکی "جماعة المسلمین" که بنام التکفیر و الهجرة معروف گردید و دیگری "الجماعة الاسلامیة" که رهبر نابینای آن شیخ عمر عبدالرحمن، به دلیل تشویق به اعمال خشونت آمیز شهرت وسیعی پیدا کرد.
جهادیسم بین المللی اما کوشیده است دغدغه های محلی در گفتمانش تا حد ممکن رنگ ببازد و لحنی را بر گزیند که گویا تنها نمایندۀ بر حق مسلمانان در سراسر کرۀ زمین است. به لحاظ عملی نیز تاکتیکهایی را در پیش گرفته است که نهایت انعطاف پذیری را برای اعضا و شاخه های آن میسر کند تا مرزهای موجود میان کشورها مانع پیگیری اهداف آنها نگردد.
به این خاطر شماری از چهره های سازمانی مهم آن از آسیا تا افریقا و از خاوردور تا خاورمیانه و شمال افریقا در تحرک بوده اند.
میدان نبرد نیز از نظر این جریان گسترده و انعطاف پذیر است. مسکو و واشنگتن به همان اندازه می تواند صحنۀ پیکار باشد که سرزمین حرمین شریفین. انفجار در مادرید و لندن همان حکم را دارد که عملیات انتحاری در افغانستان، پاکستان، عراق یا هر جای دیگر. سرنگونی هواپیمایی در تایلند اهمیتی را دارد که انفجار کشتی ای در سواحل یمن یا ساختمانی در تانزانیا.
دنیا سراسر میدان نبردی است که این جریان در برابر مخالفانش اعلان کرده است و هیچ جایی از تیررس آن به دور نیست.
دشمن از نظر این جریان تنها در قدرتهایی خلاصه نمی شود که رسما به خاک مسلمانان تجاوز !! می کنند، بلکه هر حکومت و گروهی که با مواضع آن مخالف باشد می تواند در قامت دشمن نمایان شود، و حتی اگر ضرورت اقتضا نماید مردم مدنی بیطرف، به جرم بیطرفی در نبرد حق و باطل، می توانند به پیاده نظام سپاه دشمن تبدیل شوند و از دم تیغ بگذرند، مانند حوادث سالهای نود سدۀ پیش در الجزایر، که طبق آمارهای تخمینی تا مرز دو صد هزار نفر قربانی گرفت.
بدین گونه جهادیسم به تروریسم گسترده انجامید .
ادامه دارد ....
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!