تاریخ نگارش: 10.07.2026
از قحطی رجالِ دانا و نایابی فرزانگانِ میهن آرا
[در هرگز فراموش نکردن و دادخواهیهای پیوسته برای عزیزترینهایی که در دیماه خونین به دست دژخیمان الهی، پرپر شدند]
چو از شاه شد، تختِ شاهی تهی /// نه خورشید بادا، نه سروِ سهی [فردوسی/شاهنامه]
احزاب سیاسی، بر خلاف آنچه که گاه پنداشته میشود، از نهادهای ریشهدار و دیرینه تاریخ بشر نیستند؛ بلکه پدیدههایی هستند که در بستر تحوّلات تمدّن جدید غربی و در متن دگرگونیهای فکری، اجتماعی و حقوقی سدههای هیجدهم و نوزدهم میلادی پدید آمدند. از آن زمان، این نهاد به تدریج به بسیاری از کشورهای جهان راه یافت و کنشگران ایرانی نیز از آغاز نهضت مشروطیّت، تحت تأثیر الگوهای باختری، به تأسیس احزاب و سازمانهای سیاسی روی آوردند. امّا هر نهادی، پیش از آنکه صورتی حقوقی یا تشکیلاتی باشد، برآیند تجربه تاریخی، فرهنگ سیاسی، اخلاق اجتماعی و شیوه زیستن مردمانی است که آن را آفریدهاند. به همین دلیل، هیچ نهادی را نمیتوان همچون کالایی آماده از سرزمینی به سرزمین دیگر انتقال داد و انتظار داشت که همان کارکرد و همان میوه ای را نیز به بار آورد که در زادگاه خود به ثمر نشانده اند. خطای بزرگ بسیاری از کنشگران جوامع، از جمله کنشگران ایرانی، این بود که صورت نهادها را برگرفتند، بی آنکه در سیرت و بنیانهای معرفتی/فلسفی/فرهنگی آنها تأمّلی ژرف داشته باشند. حال آنکه صورت، همواره زاده معناست و معنا نیز از بستر تجربیاتِ تاریخ و فرهنگ برمیخیزد. هر گاه که جامعهای تنها به اقتباس صورتها بسنده کند و از فهم روح آنها بازماند، آنچه که متعاقبش پدید می آید نه نهاد؛ بلکه شبحی از نهاد است؛ یعنی کالبدی بیجان که نه با حافظه و تجربه زیسته تاریخی آن جامعه پیوند دارد و نه میتواند پاسخگوی نیازهای واقعی آن باشد.
اگر احزاب سیاسی در برخی جوامع توانستهاند در چارچوب قانون، هنجارهای شهرنشینی و سنّتهای پاسخگو، نقشی در تنظیم قدرت و ساماندهی رقابتهای سیاسی ایفا کنند، تجربه ایران، دستکم در بخش مهمی از تاریخ معاصر، تصویری دیگر پیش روی ما مینهد. بسیاری از احزاب، سازمانها و تشکیلات سیاسی، به جای آنکه مدرسه پرورش مسئولیّت، فضیلت شهروندی و هنر کشورداری باشند، در گرداب ایدئولوژیهای مخرّب و ویرانگر روح و مغز، تمایل شدید به منافع گروهی، رقابتهای سخیف و حقیر بر سر قدرت و تقلیدهای بی ریشه گرفتار شدند و بدینسان، بیش از آنکه به استواری ایران و فرابالندگی بینش مردمان یاری رسانند، با کنشها و واکنشهای خودشان بر پیچیدگی بحرانهای میهنی افزودند. این سخن، نفی مطلق اصل تشکّل سیاسی نیست؛ بلکه یادآوری این حقیقت تلخ است که هیچ نهادی، صرفا به اعتبار نام و صورت خویش، ضامن سعادت هیچ ملّتی نیست.
به گمان من، ریشه این ناکامی را باید در گسست میان نهادهای اقتباسشده و روح تاریخی - فرهنگی ایران جست و جو کرد. فرهنگ و تمدّن ایران، در درازنای تاریخ خود، بیش از آنکه بر محور تشکیلات حزبی استوار باشد، بر منزلت خردورزی، فرزانگی، تجربه، دادگری و مسئولیّت کسانی تکیه داشته است که در فرهنگ این سرزمین «رجال» نامیده میشدند؛ نه به اعتبار منصب و قدرت؛ بلکه به اعتبار منش، دانایی و هنر کشورداری [زنده یاد «مهدی بامداد (1276 - 1352شمسی)»، تاریخ رجال ایران را ثبت کرده است، نه سرگذشت کنشگرانِ بی هنر را]. در سنّت فرهنگ ایرانیان، آنچه که به انسان اعتبار میبخشید، وابستگی او به گروه و حزب نبود؛ بلکه برخورداری او از فروزه «فرّ و خویشکاری» بود؛ و فرّ، اگر معنایی داشته باشد، چیزی نیست جز هماهنگی خردورزی، دادگزاری، آزادگی و جوانمردی، مسئولیّت پذیری و توانایی پاسداری از خیر و خوشکامی عمومی. با اینهمه، هیچ جامعهای تنها با اتکاء به شخصّیتهای بزرگ پایدار نمیماند؛ همانگونه که هیچ نهادی نیز بدون انسانهای شریف و دانا، از درون تهی نخواهد ماند. نهاد، اگر از گوهر خردورزی و فضیلت تهی شود، به ماشین قدرت و خشونت بدل میشود؛ و انسان فرزانه نیز اگر در میان نهادهای ناسالم گرفتار آید، یا فرسوده خواهد شد یا منزوی و مقتول. به همین دلیل، نسبت میان انسان و نهاد، نسبت جان و کالبد است؛ کالبد بیجان فرو میپاشد و جان بی پیکر نیز در جهان تحقّق نمییابد.
تجربه تلخ نیمسده اخیر نیز نشان داد که هر گاه قدرت سیاسی در انحصار یک دستگاه عقیدتی/مذهبی یا ایدئولوژیک قرار گیرد و حقیقت به مالکیّت یک تفسیر انحصاری خاصّ درآید، نتیجه نه تعالی جامعه؛ بلکه فرسایش فرهنگ، گسترش خشونت، فروکاستن منزلت انسان و پیچیدهتر شدن بحرانهای ملّی خواهد بود؛ زیرا قدرت، آنگاه که خود را از نقد، مبرّا بداند، نخست حقیقت را قربانی میکند، سپس آزادی را، و سرانجام خود افراد جامعه را. مسئله اساسی ایران، نه کثرت احزاب است و نه فقدان آنها؛ بلکه کیفیّت اندیشیدن در باره قدرت و آیین کشورداری است. کشورداری، پیش از آنکه فنّ کسب قدرت و نشستن بر سریر حکومترانی باشد، هنر برقراری تعادل میان آزادی و نظم، اقتدار و دادگزاری، قانون و اخلاق، سنّت و نوآوری، و منفعت و حقیقت است. این هنر نه در هیاهوی شعارها آموخته میشود و نه در انبوه تشکیلات؛ بلکه در پرورش انسانهایی شکل میگیرد که ایران را نه ابزار کامیابی خویش؛ بلکه امانتی تاریخی و فرهنگی بدانند که نگاهبانی از آن، عالیترین صورت مسئولیّت انسانی است.
آنچه که ایران امروز بیش از هر چیز بدان محتاج است، پرورش رجال و شخصیّتها و فرزانگانی است که حقیقت را بر منفعت، مسئولیّت را بر جاهطلبی، فرهنگ را بر ایدئولوژی و ایران را بر هر وابستگی دیگری مقدّم بدارند. ارزش هر حزب، هر سازمان و هر تشکیلات سیاسی نیز نه به گستردگی ساختار و اعضا و هواداران آن؛ بلکه به اندازه توفیقش در پرورش انسانهای فرزانه و بیدارفهم و مسئول سنجیده میشود. تشکیلاتی که خود را غایت بداند، دیر یا زود در اسارت قدرت گرفتار خواهد شد؛ امّا تشکیلاتی که خویشتن را وسیله شکوفایی فرزانگی و خدمت به ایران بداند، رسالت تاریخی خویش را به انجام رسانده است. اگر آنانی که به راستی رنج میهن و سرنوشت مردمانش را در جان خویش احساس میکنند، از گردباد حوادث سهمگین و تجربه های تلخ نیم قرن گذشته، ذرهای معرفت تاریخی آموخته باشند، باید دریابند که گاه بزرگترین خدمت به یک سرزمین و مردمانش، نه در پافشاری بر بقای نامها و ساختارها و تشکیلات؛ بلکه در شهامتِ گذشتن از خویشتن است.
تاریخ سرزمینها؛ بویژه ایران به ما آموخته است که هیچ حزب، سازمان یا تشکیلاتی، هر اندازه که با نیّتهای بزرگ آغاز شده باشد، نباید خود را با حقیقتِ یک ملّت در جامعیّت وجودی، یکی بپندارد؛ زیرا هنگامی که وسیله جای هدف را بگیرد، آرمان در حصار تشکیلات گرفتار میشود و راه رهایی به راه حفظ قدرت و استمرار گذشته بدل میشود. شاید امروز رسالت بزرگ آنانی که خود را وارثان درد و امید این سرزمین میدانند، این باشد که پیش از آنکه دیگران را به تغییر فراخوانند، خویشتن را در محکِ نقد تاریخی قرار دهند و با شجاعت، از آنچه که مانع رویش اندیشههای تازه و ظهور انسانهای شایسته است، عبور کنند. انحلال یک ساختار، اگر از سر آگاهی و مسئولیّت تاریخی باشد، پایان نیست؛ بلکه میتواند آغاز تولّدی دیگر باشد. شاید از میان فرو ریختن دیوارهای کهنه، انسانهایی برخیزند که نه اسیر تعصّبات گروهی باشند و نه وامدار میراث شکستهای گذشته؛ بلکه انسانهایی باشند که خردورزی، آزادگی و خیر عمومی را بر هر تعلّقی ارجح بدارند.
ملّتی که چشم به آینده دارد، بیش از آنکه به نامها و پرچمهای فرسوده محتاج باشد، به ظهور خردمندان و رجال دانا و شخصیّتها و فرزانگان بیدارفهم، ملزوم است؛ طوری که توان دیدنِ افقهای دور، فهمیدن دردهای زمانه و بر دوش کشیدن مسئولیّت تاریخی خویش را داشته باشند. شاید روزی از میان تلاش برای رهایی، کوشش از بهر بازاندیشی و تقلّا کردن برای نشان دادن فروتنی در برابر حقیقت، زنان و مردانی برخیزند که شایستگی آن را بیابند تا سکّان کشوری را به دست گیرند که شایسته آبادانی، بزرگی و سربلندی است؛ یعنی زنان و مردانی که نه برای حکومت و سلطه بر مردمان؛ بلکه برای خدمت به انسان و پاسداری از میراث یک ملّت، قدم به میدان بگذارند؛ زیرا سرنوشت ملّتها را تنها قدرتها رقم نمیزنند؛ بلکه اندیشهها، فضیلتها و انسانهایی رقم میزنند که جرئت دارند از گذشته درس بگیرند و آیندهای نو را بیافرینند.
سرانجام، آینده ایران نه با تکثیر ساختارهای قدرت رقم خواهد خورد و نه با انتظار ظهور منجیان سیاسی. آینده این سرزمین در گرو احیای پیوندی است که روزگاری بنیان فرهنگ ایران بود؛ یعنی پیوند میان فرزانگی و مسئولیّت، میان قانون و اخلاق، میان آزادی و دادگزاری، و میان قدرت و حقیقت. تنها در پرتو چنین پیوندی است که فروزه های فردی، تجربه های تاریخی، هنرهای انسانی و آگاهیهای فرهنگی میتوانند در مسیر آزادی، آبادانی، سرافرازی و ماندگاری ایران به فعلیّت برسند و کشورداری، بار دیگر، نه حرفهای برای تصرّف و انحصاری کردن قدرت؛ بلکه هنری برای پاسداری از ایران و کرامت و ارجمندی و جان و زندگی ایرانیان گردد.
1. از سایه تفسیر تا حضورِ آفرینش؛ تأمّلی در ابتذال قدرت و ناتوانی بدیل
هر گاه که قدرت از سرچشمه خردورزی، دادگزاری، مسئولیّتپذیری و هنجارهای بهینه فرهنگی تهی شود، دیگر نه ابزار سامانبخشی به زندگی مردمان؛ بلکه ماشین استمرار خویش میشود. چنین قدرتی برای بقا، نه به فضیلت محتاج است و نه به لژیتیماتسیون؛ بلکه از توسعه ترس، خشونت، خونریزی، حذف و بازتولید دائمی دشمن، تغذیه میکند. نزدیک به نیم قرن است که گردانندگان حکومت گیوتین الهی، کشورداری را نه هنر آفریدن امنیّت، رفاه، آزادی و منزلت شهروندان؛ بلکه میدان روضه خوانی و تحکیم اقتدار از راه کاربست شمشیر خونریز، زندان، اعدام، انتقام و ترویج کینه و نفرت پنداشته اند. در چنین نگرشی، سیاست دیگر خردِ تدبیرمند نیست؛ بلکه صنعت مدیریّت هراس و انذار و سفّاکی است و حکومت نیز دیگر خانه مشترک شهروندان نیست؛ بلکه قلعه قراولان قدرت است.
امّا تراژدی ایران تنها در اینسوی معادله رقم نخورده است. در سوی دیگر، سپاهی گسترده از مخالفان حکومتی صف آرایی کرده اند که بزرگترین سرمایه و هنر خود را در «تجزیه و تحلیل» رفتار حاکمان جستجو میکنند. آنان هر روز، دقیقتر از دیروز، جنایتها را میشمارند، شکستها را تحلیل میکنند، بحرانها را تفسیر میکنند و فروپاشیها را پیشبینی میکنند؛ اما همینکه نوبت به آفرینش بدیل/آلترناتیو، سازماندهی، مسئولیّت پذیری، تولید اندیشه راهگشا و پذیرش هزینه عمل میرسد، ناگهان همه چیز در قلمرو تفسیر متوقّف میشود. گویی تحلیل، نه مقدّمه عمل؛ بلکه جانشین عمل شده است. اینجاست که باید از خود پرسید: آیا اندیشیدن میتواند بدون آفرینش، رسالت و مقاصد خویش را به انجام برساند؟. آیا اینهمه قیل و قالهای کارشناسی و متخصّصی و کاردانی و مفسّری صرفا برای تماشای جهان است یا کوششی برای گشودن افقهای تازه؟ اندیشه ای که هرگز به آفرینش امکانهای نو منجر نشود، دیر یا زود به عادتی ذهنی تبدیل میشود و عادت، دشمن خلاقیّت است. همانگونه که خشونت میتواند به عادت کارگزاران حکومت تبدیل شود، تحلیل نیز میتواند به عادت مخالفان بدل شود و هر دو، اگر چه در ظاهر در برابر یکدیگر ایستاده اند، در باطن، یکدیگر را بازتولید میکنند.
بزرگترین ظفریابی هر قدرت استبدادی در این نیست که مخالفانش را نابود کند؛ بلکه در این است که آنان را به مفسّرانی دائمی از اعمال خویش تبدیل کند؛ مفسّرانی که صبح را با تحلیل جیک و بُک حکومت آغاز میکنند و شب را با تحلیل بلاهتها و حماقتهای کارگزاران همان حکومت به پایان میرسانند، بی آنکه حتّا یک گام به سوی آفریدن نظمی متفاوت بردارند. از این منظر، قدرت تنها بر زندانها حکومت نمیکند؛ بلکه بر افق اندیشیدن مخالفان نیز سایه میافکند. آنگاه همه اسیر یک مدار بسته میشوند؛ یکی با تولید خشونت و دیگری با مصرف نظری - تحلیلی همان خشونت. اینجاست که تفاوت میان «سایه» و «حضور» آشکار میشود. سایه، هر اندازه که بزرگ نیز باشد، هرگز واقعیّت نیست؛ بلکه فقط بازتاب واقعیّت است. مخالفی که تنها به انعکاس جنایتها بسنده میکند، هنوز به نیرویی تاریخساز تبدیل نشده است. تاریخ را آنانی نمیسازند که صرفا حقیقت را توصیف میکنند؛ بلکه آنانی می آفرینند که حقیقتی نو را امکانپذیر میکنند. میان شناخت و آفرینش، فاصله ای ژرف وجود دارد و تمدّنهای نو همیشه از دل آفرینش زاده شده اند، نه از دل گزارشگری رویدادها.
جامعه ای که همه نیروهای آن یا سرگرم اعمال قدرت باشند یا سرگرم تحلیل قدرت، دیر یا زود به اسارت چرخه تکرار درمیآید. در چنین جامعه ای، حکومت از بحران تغذیه میکند و مخالفان از تحلیل بحران. یکی بدون دیگری نمیتواند نقش تاریخی خویش را ادامه دهد و قربانی حقیقی این همزیستی پنهان، مردمان و سرزمینی هستند که هر روز بخشی از سرمایه های انسانی، اخلاقی، فرهنگی و تاریخی خود را از دست میدهند. آنچه که امروز بیش از هر چیز ضرورت دارد، نه افزودن بر حجم تحلیلها؛ بلکه دگرگون کردن کیفیّت اندیشیدن است. اندیشیدن، زمانی به فرزانگی تاثیر گذار میرسد که از نقد صرف عبور کند و به آفرینش برسد؛ زیرا نقد، اگر زایشگر نباشد، خودش به شکلی از ویرانگری بدل میشود. همانگونه که قدرت بدون اخلاق به استبداد میانجامد، نقد بدون آفرینش نیز به عقیمی تاریخی - فرهنگی ختم میشود. کشورداری، پیش از آنکه دانشی سیاسی باشد، هنری اخلاقی و فرهنگی است. آن که تنها میخواهد قدرت را نفی کند، هنوز سیاست را نفهمیده است؛ زیرا مسئله اصلی، صرفا نفی قدرت نیست؛ بلکه آفرینش کیفیّتی برتر از قدرت است؛ یعنی کیفیّتی که در آن، اقتدار از اعتماد و پشتیبانی مردمان بجوشد، نه از ترس آنان.
اگر قرار باشد که ایران از چرخه فرساینده بیرون آید، نخست باید تمام کنشگران مدّعو، این توهّم تاریخی را کنار بگذارند که تحلیل، یعنی خود کنش در میدان همآوردی. تحلیل، آنگاه ارزشمند است که پلی به سوی آفرینش باشد، نه خانه ای برای اقامت دائمی ذهن. روزی که اندیشمند، مسئولیّت آفرینش را برعهده بگیرد و کنشگر، خردورزی فلسفی را با عمل تاریخی پیوند بزند، آن روز، سایه ها به انسانهای حاضر و پهلوان میدان همآوردی تبدیل خواهند شد و قدرت نیز ناگزیر خواهد شد جای خود را به حکمرانی مبتنی بر خردورزی، قانون و کرامت انسانی بسپارد. تمدّنها نه با کاربست گیوتین و شمشیر خونریز پایدار مانده اند و نه با تفسیر شمشیر و گیوتین. تمدّنها آنگاه زاده شده اند که انسان، شهامت آفریدن جهانی را پیدا کرده است که هنوز وجود نداشته است. بزرگترین رسالت هر اندیشمند نیز نه توصیف تاریکی؛ بلکه افروختن مشعلی با شکوه و فروزنده است؛ طوری که تاریکی را از موضوعیّت بیندازد.
2. پیش از داوری؛ در جستجوی شناخت: تأمّلی در بحران فهم و مسئولیّت اندیشیدن
شاید هیچ پرسشی برای انسان بنیانیتر از این نباشد که شناخت چگونه پدید میآید؛ زیرا تا زمانی که از چیستی شناخت آگاه نباشیم، هر آنچه را که بر پایه آن میاندیشیم، قضاوت میکنیم، می آموزیم و حتّا زندگی میکنیم، میتواند بر زمینی استوار باشد که هنوز استحکام آن، آزموده نشده است. به همین علّت، مسئله نخست نه شناخت جهان؛ بلکه «شناختِ شناخت» است؛ زیرا هر خطایی که در سرچشمه شناخت راه یابد، در تمامی داوریها، ارزشگزاریها و کنشهای انسان تکثیر خواهد شد. امّا آیا هر آنچه که نام شناخت بر خود دارد، حقیقتا شناخت است؟ یا آنچه را که ما شناخت میپنداریم، اغلب آمیزهای است از تجربه، حافظه، عادت، تربیت، قدرت، خواسته، ترس، تعصّب، پیشفرض و تمنّای اثبات خویشتن؟. اگر چنین باشد، آنگاه شناخت ناب نه نقطه آغاز؛ بلکه افقی است که انسان همواره باید به سوی آن حرکت کند، بی آنکه هرگز مدّعی شود به تمامی آن را در اختیار گرفته است. از همینجاست که پرسشی ژرفتر رخ مینماید: انسان چگونه میتواند میان شناخت و پندار، میان فهم و توهّم، و میان حقیقت و تصویری که ذهن از حقیقت ساخته است، تمایز بگذارد؟. آیا در وجود انسان، نیرویی هست که بتواند «خودِ شناخت» را نیز موضوع شناخت قرار دهد؟. اگر چنین نیرویی وجود نداشته باشد، آنگاه انسان محکوم است که تا پایان عمر، زندانی نخستین برداشتهای خویش باقی بماند. امّا اگر چنین نیرویی وجود دارد، آن نیرو نه حافظه است، نه احساس، نه ایمان، و نه حتّا دانستن؛ بلکه خرد نقّاد، خودآگاهی معرفتی و شهامت بازخواست خویشتن است. جایی که انسان، یقینهای خود را نیز به محک پرسش میسپارد، شناخت از اسارت تعصّب رها میشود و راه حقیقت اندک اندک گشوده میگردد.
شاید مهمترین وظیفه اندیشیدن نه تولید پاسخ؛ بلکه پالایش ابزار شناخت باشد؛ زیرا ذهنی که خود را از نقد معاف میداند، هرگز حقیقت را کشف نمیکند؛ بلکه تنها باورهای خویش را بازتولید میکند. آن که جرئت نقد خود را ندارد، دیر یا زود، حقیقت را قربانی دفاع از خویش خواهد کرد. اندیشیدن از جایی آغاز میشود که انسان فقط دیگران را بازخواست نکند؛ بلکه خودِ پرسشگر را نیز بازخواست کند. در این میان، داوری نیز معنایی کاملا متفاوت پیدا میکند. آیا میتوان پیش از آنکه اعتبار شناخت خویش را آزموده باشیم، در باره انسانها، اندیشه ها، فرهنگها یا تاریخ، حکم صادر کرد؟. داوری، اگر بر شناختی ناپالوده استوار نباشد، نه تنها ارزش معرفتی ندارد؛ بلکه میتواند به یکی از بزرگترین موانع شناخت تبدیل شود. با اینهمه، باید پذیرفت که انسان هرگز به شناختی کاملا مطلق و پایانپذیر دست نمییابد. بنابر این، مسئله این نیست که تا رسیدن به یقین مطلق سکوت کنیم؛ بلکه اینست که هر داوری را همواره موقّتی، نقدپذیر و آماده اصلاح بدانیم. داوری، هنگامی به دشمن حقیقت تبدیل میشود که خودش را آخرین سخن حقیقت بداند.
شاید پیشداوری نه صرفا نتیجه نادانی؛ بلکه نتیجه شتاب ذهن برای رسیدن به آرامش باشد. ذهن، بیش از آنکه ابهام را دوست بدارد، قطعیّت را دوست دارد حتّا اگر قطعیّت بر خطا بنا شده باشد؛ زیرا تحمّل ندانستن، دشوارتر از پذیرفتن دانستنیهای نادرست است. بدینسان، پیشداوری بیش از آنکه زاییده شناخت باشد، حاصل ناتوانی در زیستن در بستر پرسشها است. این تأمّل، هنگامی دردناک میشود که به وضعیّت فرهنگ و اندیشه در جامعه خود بنگریم. اگر فضای دانشگاهی، پژوهشی و روشنفکری، به جای آنکه میدان کشف شناخت باشد، به میدان دفاع از پیشفرضها، ایدئولوژیها مذاهب، ادیان ایمانخواه و تعلّقات از پیش پذیرفته شده تبدیل شود، آنگاه دانشگاه دیگر زادگاه حقیقت و انگیزنده به کاوش حقیقت نخواهد بود؛ بلکه کارخانه بازتولید یقینهای آزموده نشده خواهد شد. البته این سخن، حکمی کلّی در باره همه انسانها و همه کوششهای علمی نیست؛ بلکه هشداری است نسبت به خطری که هر جامعه و هر سنّت فکری را میتواند تهدید کند؛ یعنی در جایی که دفاع از باور، جای جستجوی حقیقت را بگیرد.
اگر جامعهای بتواند بهترین فرزندان خود را نه به حافظان عقیده، مذهب، ایدئولوژی، نظریّه های وارداتی؛ بلکه به آفرینندگان شناخت تبدیل کند، آیا همچنان میتواند دهه های متمادی زیر سلطه خشونت، استبداد و تباهی باقی بماند؟. این پرسش، پاسخی ساده ندارد؛ زیرا تاریخ را تنها شناخت نمیسازد. قدرت، اقتصاد، نهادها، فرهنگ، ترس، منافع و ساختارهای اجتماعی نیز در سرنوشت ملّتها سهم دارند. امّا هیچیک از این مقولات نمیتوانند جای خالی شناخت نقّاد را پُر کنند. جامعهای که کیفیّت شناخت در آن رو به زوال میرود، دیر یا زود توان تشخیص حقیقت را از تبلیغ، دادگزاری را از قدرت، و آزادی را از فریب نیز از دست خواهد داد. شاید بزرگترین مسئولیّت انسان معاصر، این نباشد که بر شمار پاسخهای خود بیفزاید؛ بلکه این باشد که کیفیّت پرسشهای خود را دگرگون کند. پرسش حقیقی، پرسشی نیست که تنها دیگری را به محاکمه بکشد؛ بلکه نخست، بنیانهای اندیشیدن خود را به محک میگذارد. هیچ تمدّنی با انباشتن داوریها، گشوده فکر نشده است. تمدّنها آنگاه پوست انداخته و نو شده اند که انسانها شهامت کرده اند به سرچشمه شناختهای خویش شکّ کنند.
شاید زمان آن فرار سیده باشد که ما، پیش از آنکه از یکدیگر بپرسیم «نظر تو چیست؟»، بیاموزیم و بپرسیم که: «شناخت تو، چگونه پدید آمده است؟»؛ زیرا تفاوت میان جامعهای که حقیقت را می آفریند و جامعهای که در اسارت خطا باقی میماند، نه در فراوانی پاسخها؛ بلکه در کیفیّت شناختی است که پاسخها بر آن بنا شده اند. آینده را کسانی نمیسازند که بیشترین داوریها را صادر میکنند؛ بلکه آینده را کسانی می آفرینند که پیش از هر داوری، شجاعت آن را دارند تا شناخت خویش را نیز در دادگاه خردورزی، تجربه، گفت و گو و نقد قرار دهند. شاید فلسفه، در ژرفترین معنای خود، چیزی جز این فروتنی بزرگ نباشد: اینکه انسان هیچگاه حقیقت را ملک شخصی خود نداند؛ بلکه همواره خود را «شاگرد مکتب حقیقتجویی» بداند.
3. هیچ راهی [= صراطی]؛ ولو الهی باشد، هرگز مقدّس نیست؛ مگر آنکه در رفتن و پیمودن آفریده شود.
مدافعان و مروّجان و مُبلّغان عقیده ها، نظریّه ها، تزها، ایدئولوژیها و ادیانِ ایمانخواه، همگی خود را در هیئت «راه» بر انسان عرضه میکنند؛ راههایی که وعده میدهند رهرو را به سرزمین آرمانها، آرزوها، ایده آلها و سعادت نهایی برسانند. امّا هیچ انسانی پیش از پیمودن هیچ راهی، از حقیقت مقصد آن آگاه نیست. آنچه که انسان را به حرکت وا میدارد، یقین نیست؛ بلکه امید است. امید به اینکه تصویرهایی که در ذهن و خیال خویش میپروراند، روزی جامه واقعیّت بپوشند. امّا درست در همین نقطه، بزرگترین امکانِ فریب نیز زاده میشود؛ زیرا آنچه که در زبان، زیبا و رهاییبخش وصف میشود، میتواند در پروسه واقعیّت، به ضدّ خویش دگرگون شود و آنچه که وعده آزادی میداد، به زندان آزادی تبدیل شود. تاریخ بشر، بیش از آنکه تاریخ کامیابی حقیقت باشد، تاریخ آزمون راههایی است که با «وعده رستگاری» آغاز شدند و بارها به سلطه، بردگی و ویرانی انجامیدند. تقریبا هیچ ایدئولوژی، هیچ نظام ایمانی، هیچ مکتب سیاسی و هیچ دستگاه فکری را نمیتوان یافت که در آغاز، انسان را به چیزی کمتر از سعادت، عدالت، حقیقت یا نجات فرانخوانده باشد. ولی فاصله میان وعده و واقعیّت، شکافی است که «قدرت و اقتدار» در آن زاده میشود. هر کجا که انسان، واقعیّتپذیری آرمان خویش را به دیگری واگذار کند، دیر یا زود اختیار خویش را نیز واگذار خواهد کرد.
راههایی که انسان، خودش نیافریده است، الزاما باطل نیستند؛ امّا هرگز نیز نباید مقدّس انگاشته شوند. خطر از جایی آغاز میشود که راه، از موضوع اندیشیدن به موضوع ایمان تبدیل شود؛ زیرا ایمانِ بی پرسش، نخستین گام در خاموش شدن خردورزی است. هیچ راهزنی خطرناکتر از کسی نیست که زنجیر را در جامه آزادی عرضه میکند و بندگی را با نام حقیقت می آراید. انسان معمولا زمانی به ژرفای فریب پی میبرد که هزینه آن را پرداخته است؛ یعنی زمانی که سالهای عمر، توان اندیشیدن، آزادی انتخاب، سرمایه های زندگی و گاه خودِ جانش را در راه مقصدی نثار کرده که هرگز آن نبوده است که وعده داده بودند. تراژدی بزرگ تاریخ نیز همین است که بسیاری از انسانها حقیقت را دُرُست در لحظهای درمییابند که دیگر چیزی برای بازگرداندن باقی نمانده است. مقصودم این نیست که هر آنچه که از گذشته به ما رسیده، باطل است یا هر راهی که دیگران پیموده اند، سزاوار ترک کردن است. زبان، اندیشیدن، فرهنگ، تجربه و خردورزی، همگی میراث مشترک بشریّت هستند. مسئله، نفی میراث نیست؛ بلکه مسئله، نفی تقلید است. خردورزی به این معناست که انسان بتواند میان «آموختن» و «تسلیم شدن»، میان «بهره گرفتن» و «پیروی کردن»، و میان «اندیشیدن» و «باور کردن» تمایز بگذارد.
هیچ راهی صرفا به این دلیل که کهن است، حقیقت نیست؛ همانگونه که هیچ راهی فقط به این دلیل که نو است، ارزشمند نیست. معیار حقیقت، نه قدمت است و نه تازگی؛ بلکه توان راه در گشودن افقهای تازه برای آزادی، فهم و شکوفایی انسان است. راهی که آزادی پرسش را از انسان بگیرد، هر اندازه نیز مقدّس نامیده شود، دیر یا زود به زندانی برای اندیشیدن تبدیل خواهد شد. به همین سبب، شریفترین وظیفه هر انسان، یافتن راه نیست؛ بلکه آفریدن راه است. راه، آفریدنی است؛ نه یافتنی. هیچ نقشهای نمیتواند جای تجربه زیسته را بگیرد و هیچ نسخهای نمیتواند بار مسئولیّت انتخاب را از دوش انسان بردارد. هر انسانی، ناگزیر است که سرانجام، داوری نهایی را خودش بر عهده بگیرد؛ زیرا هیچ حقیقتی را نمیتوان به امید وکالت زیست. راهی که انسان، خودش می آفریند، ممکن است دشوار باشد، ممکن است بارها به بن بست برسد، ممکن است او را وادار به بازگشت، بازاندیشی و آغاز دوباره کند؛ امّا امکانِ اصلاح، بزرگترین فضیلت آن است. آن که راه خود را می آفریند، اسیر مقصد نیست؛ بلکه شاگرد واقعیّت است. هر تجربه ای، آموزگار اوست و هر شکستی، افقی تازه برای فهم خویشتن میگشاید. آزادی، نه در مصون بودن از خطا؛ بلکه در توانِ اصلاح خطاست. رستگاری نیز مقصدی آماده نیست که دیگران آن را برای ما تعریف کرده باشند. رستگاری، شیوه زیستن انسانی است که مسئولیّت اندیشیدن را از دوش خویش برنمیدارد. انسانی که شهامت پرسیدن دارد، از هیچ حقیقتی بت نمیسازد، هیچ اندیشهای را پایان راه نمیداند و هیچ قدرتی را فراتر از نقد نمیپندارد. او میداند که حقیقت، خانهای نیست که بتوان در آن برای همیشه سکونت گزید. حقیقت، افقی است که با هر گام، افقی دیگر را فرامیخواند. شاید بزرگترین خطای انسان، این نباشد که راه نادرستی را انتخاب میکند؛ بلکه این باشد که جرئت ترک کردن آن را از دست میدهد. وفاداری به حقیقت، ارزشمندتر از وفاداری به هر عقیده است؛ زیرا عقیده میتواند خطا کند، امّا حقیقت هرگز خود را در بند هیچ عقیدهای زندانی نمیکند. تنها راهی که میتوان با آرامش وجدان پیمود، راهی است که انسان در هر گام، آن را با تکیه به خردورزی، تجربه، تردید، مسئولیّت و آزادی خویش دوباره می آفریند. چنین راهی شاید کوتاهترین راه نباشد؛ شاید حتّا به مقصدی که دیگران وعده میدهند نیز نرسد؛ امّا دستکم یک امتیاز دارد که هیچ راه تبلیغی، موروثی یا شیپورزدهای از آن برخوردار نیست: آن راه، صورتِ بیرونیِ آزادیِ درونیِ انسان است؛ آزادیی که نه از دیگران وام گرفته شده است و نه میتوان آن را به دیگری واگذار کرد.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!