تاریخ نگارش: 17.07.2026
از ایرانِ شاهنشاهی و ساختمایه های فرمانروایی
[در تاکید بر فریاد زدنها با بانگ بلند از برای دادخواهی و قیام سرسختانه علیه اعدام جان و زندگی زیباترین فرزندان ایران که به دست جلّادان الهی، هر روز به دار آویخته میشوند]
وحشت، هرگز از بیرون وجود ما، بر وجود ما، غالب نمیشود. آنچه که از بیرون وجود ما بر ما فرود میآید و غالب میشود، تنها هنگامی به وحشتی پایدار استحاله مییابد که در درون ما مأوا گزیند. هیچ هراسی، تا زمانی که بر آستانه وجود انسان ایستاده باشد، قدرت تسخیر آدمی را ندارد؛ امّا آنگاه که انسان، آگاهانه یا ناآگاهانه، درهای جان خویش را بر آن بگشاید، وحشت، دیگر حادثهای بیرونی نیست؛ بلکه به یکی از کیفیّتهای وجود او تبدیل میشود؛ یعنی از لحظه ای که انسان نه قربانی وحشت؛ بلکه شریک بقای آن است؛ زیرا انسان خودش، هر روز بر آتش آن میدمد و زنجیرهایی را که بر دست و پای خویش نهاده است، محکمتر میکند. به همین دلیل، سهمگینترین وحشت، این نیست که حکومتها و شرارتهای شایع و رایج در جهان، خودشان را بر ما تحمیل میکنند؛ بلکه اینست که خودِ ما، وحشت را در سکوت و غفلت، در اعماق وجود خویش میپرورانیم. دشمنی که از بیرون هجوم آورد، هر چقدر که قدرتمند نیز باشد، هنوز بیگانه است؛ امّا دشمنی که در خانه جان آدمی مأوا گرفته باشد، دیگر به شکستن درها و عبور از مرزها محتاج نیست. او صاحبخانه شده است و ما، بی آنکه دریابیم، به نگهبانان سلطه او بدل شدهایم. در نتیجه، وحشت، سایهای از وجود ما میشود؛ نه سایهای بر وجود ما. شبکه های اجتماعی به تسخیر شدن از طرف انبوهی از آدمها گرفتار شده اند که «سخن» را نه برای بیان و عرضه داشت دردها و رنجها و تجربیات و هنرها و آموخته ها و اندیشه ها و ایده ها و فروزه های فردی و جمعی؛ بلکه به بلندگو و تریبونی برای «توسعه آلودگی سخن و مسمومیّت فضای باهمزیستی» تبدیل کرده اند. دامنه وحشت، مخصوصا هولناک و تحمّل ناپذیر میشود، جایی که «زنان و دختران» به زبانی و واژگانی متوسّل شده اند که دریدگی و بی حیایی و بیشرمی و ابتذال را در چارچوبی از زیباییهای اندام به نمایش میگذارند. جایی که سرچشمه، آلوده باشد، کدام رودخانه و دریایی را میتوان یافت که پاک و زُلال باشد همچون آیینه ای صیقل خورده و تابان.
من بیش از هر چیز، از سرنوشت «سخن» بیم دارم؛ زیرا باور دارم که هر فرهنگ و تمدّنی پیش از آنکه در خیابانها ویران شود، در زبان خویش فرو میریزد و از انسجام داشتن میپاشد. زبان، فقط ابزار سخن گفتن نیست؛ بلکه صورتِ اندیشیدن و تامّلات عمیق و پُرسشی و شکّاکی انسان نیز هست. هر واژهای که از حقیقت، تهی شود، تنها معنای خویش را از دست نمیدهد؛ بلکه بخشی از توان انسان را برای فهمیدن، همدلی کردن و همزیستن نیز نابود میکند. آنگاه که سخن، دیگر حامل حقیقت نباشد، به ابزار سلطه، فریب، هیاهو و خودنمایی تبدیل میشود و جایی که زبان سقوط کند، اندیشه نیز دیر یا زود راهی جز سقوط نخواهد یافت. هراس من از این نیست که انسان، کمتر سخن میگوید؛ بلکه هراس من از اینست که هر روز بیشتر سخن میگوید و کمتر میاندیشد. گویی روزگار ما، روزگار فزونی واژهها و فقر معناست. صداها و امکانها افزون شدهاند، امّا حقیقت شنیده نمیشود. ارتباط گستردهتر شده است، امّا فهم متقابل، ژرفتر نگشته است. ما بیش از هر عصر دیگری به یکدیگر نزدیک شدهایم، امّا شاید هیچگاه تا این اندازه از یکدیگر دور نبودهایم؛ زیرا فاصله حقیقی، فاصله جسمها نیست؛ بلکه فاصله معناهاست.
شبکه های اجتماعی که میتوانستند و میتوانند میدان بزرگ مراوده و همپُرسگی و باهماندیشی و بررسی تجربیات و میزان معرفت و هنر و همدلی باشند، در بسیاری از زمینه ها به بازار مکّاره خودنمایی، داوری شتابزده، تحقیر دیگری و مصرفِ بی وقفه کلمات تبدیل شدهاند. واژهها دیگر برای کشف حقیقت به کار نمیروند؛ بلکه برای تصاحب توجّه به میدان میآیند. انسان معاصر، بیش از آنکه بخواهد حقیقت را آشکار کند، میکوشد خودش و اندامش را آشکار کند و بنمایاند و نمایش دهد و جایی که «خود و اندام» جای «حقیقت» را بگیرند، زبان نیز دیر یا زود از رسالت خویش تهی خواهد شد. هیچ ابزاری انسان را فاسد و مبتذل نمیکند؛ بلکه انسان است که ابزار را به خدمت حقیقت یا دروغ، دادگزاری یا ستمگری، آگاهی یا ابتذال و شناعت درمیآورد. شبکه های اجتماعی، بیش از آنکه علّت باشند، آیینه اند. آنچه را که در جان ما نهفته است، آشکارتر میکنند. اگر زبان ما آلوده شده است، پیش از آن، ذهنیّت و روح و روان و مغز و اعتقادات ما از حقیقت فاصله گرفته اند و اگر واژهها زخمی میزنند، پیش از آن، وجدان ما زخم برداشته است. اندوه من اینجاست که فرسایش زبان، آرام آرام به فرسایش منش و اخلاق نیز میانجامد. هنگامی که انسان، حرمت واژه را از یاد ببرد، حرمت انسان نیز دیر یا زود از یاد خواهد رفت. ناسزا، دروغ، تحقیر، ابتذال و بی مسئولیّتی در سخنگویی و سخن نویسی، صرفا لغزشهای زبانی نیستند. اینها نشانه های گسستن پیوند انسان با حقیقتجویی هستند. هر واژهای که از صداقت خالی شود، گامی است در راه دور شدن انسان از خویشتن.
دغدغه من، متوجّه هیچ جنس، نسل یا طبقه خاصّی نیست. هر کجا که زبان از وقار، مسئولیّت و حقیقت خالی شود، خواه بر زبان مردی جاری شود یا زنی، خواه از دهان سالخوردهای بیرون آید یا جوانی، بخشی از سرمایه معنوی جامعه فرو میریزد. زنان، به سبب نقش سترگ خویش در پرورش نسلها و انتقال فرهنگ، سهمی بزرگ در پاسداری از این میراث دارند همانگونه که مردان نیز چنین مسئولیّتی بر دوش دارند. اخلاق، نه به جنسیّت وابسته است و نه به مقام و نقش اجتماعی. اخلاق، شیوه بودنِ انسان در نسبت با حقیقت و همنوعان و جانداران و هستومندها است. شاید بزرگترین فاجعه روزگار ما این نباشد که دروغ، فراوان و وسیع و شایع و رایج شده است؛ بلکه این باشد که حقیقتجویی، دیگر دغدغه نخست انسان نیست. ما کمتر میپرسیم تا بیشتر معلومات گرد آوریم. بیشتر سخن میگوییم تا کمتر بشنویم و بیش از آنکه در پی فهمیدن باشیم، در پی آنیم که دیده شویم و خود را نمایش دهیم. این دگرگونی، تنها یک انحطاط فرهنگی نیست؛ بلکه نشانه تغییری عمیق در نسبت انسان با وجود خویش است. انسانی که حقیقت را وانهد، ناگزیر به نمایش تصویر تصنّعی از خویشتن پناه میبرد و متعاقبش، همه جهان به صحنهای برای نمایش بدل میشود.
من از آینده مجهول نمیترسم؛ بلکه از انسانی میترسم که دیگر از سقوط خویش، هیچ بیمی و دغدغه ای ندارد. از انسانی که به ابتذال، خو گرفته است؛ چنانکه گویی، دیگر، زشتی را حسّ نمیکند. از انسانی میترسم که واژهها را خرج میکند، بی آنکه بداند هر واژه، آیا جهانی را بنا میکند یا جهانی را ویران؛ زیرا فرهنگها و تمدّنها نخست در زبان متولّد میشوند و در زبان نیز میمیرند. جایی که حقیقت از سخنگویی و سخن نویسی رخت بربندد، دادورزی نیز دیری نخواهد پایید و جایی که دادگزاری فرو بپاشد، آزادی نیز چیزی جز نامی و شعاری نیست و حرفی بی روح و مغز خواهد بود. رهایی از وحشت، نه با خاموش کردن صدای دیگران آغاز میشود و نه با محکوم کردن جهان مناسبات آدمیان؛ بلکه با بازگشت هر انسان به مسئولیّت خویش در برابر حقیقتجویی آغاز میشود. نخست باید زبان شخصی را از دروغ، هیاهو، ابتذال و خودفریبی پالود؛ زیرا زبان، آیینه جان و روح آدمی است و جان، هرگز در آیینهای غبارآلود، چهره حقیقی خویش را نخواهد دید. نجات سخن، نجات اندیشه است و نجات اندیشه، آغاز نجات انسان.
1. سرزمینی که بُمباران میشود و وجدانهایی که خفته اند.
در باره مسبّبان اصلی و زمینه چینان فاجعه وضعیّت ایران و مردمانش میتوان نه تنها یک کتاب و صدها کتاب؛ بلکه قرنها نوشت و در عرصه تاریخ، سیاست، فلسفه و اخلاق به مناقشه پرداخت؛ زیرا هیچ فاجعه بزرگی، زاده یک علّت یا یک اراده منفرد نیست؛ بلکه برآیند زنجیرهایی از خطاها، توهّمها، منفعتطلبیها، ناتوانیها و سکوتهایی است که در طول زمان بر روی یکدیگر انباشته میشوند. امّا دُرُست از همینجا، نخستین مسئولیّت اندیشیدن آغاز میشود؛ زیرا پرداختن بی پایان به گذشته، اگر به فهم اکنون و ساختن آینده نیانجامد، خودش میتواند به یکی از ظریفترین صورتهای گریز از مسئولیّت فردی و جمعی تبدیل شود. تاریخ، هر چند که آموزگار بزرگی و دوراندیشی است، امّا هرگز جانشین اراده انسان در اکنون نمیشود. واقعیّتی که امروز در برابر دیدگان ما ایستاده، دیگر نه به تفسیرهای بی پایان ملزوم است و نه به پناه گرفتن در پشت توجیه ها و اتّهامهای متقابل. واقعیّت تلخ میهن، پیش از آنکه موضوع اندیشیدن باشد، موضوع مسئولیّت است. هر گاه جامعه ای بیش از اندازه به توضیح دادن واقعیّت زجرآور سرگرم شود و از تغییر آن بازبماند، اندیشه نیز به تدریج از نیروی آفرینندگی تهی میشود و به ابزاری برای توجیه ناتوانی بدل میگرد. چه بخواهیم و چه نخواهیم، چه گردن خود بگکیریم، چه از سر خود واکنیم، تجربه نیم قرن گذشته نشان داده است که زمامدارانی که مصدر اجرایی «گیوتین الهی» هستند، ایران را نه همچون وطنی برای آباد کردن؛ بلکه همچون قلمروی برای تصاحب و سلطه نگریسته اند. مسئله تنها دوست داشتن یا دوست نداشتن ایران نیست؛ مسئله نوع نگاه به انسان و وطن است. جایی که قدرت، خود را مالک حقیقت مطلق میپندارد، وطن نیز دیگر خانه مشترک شهروندان نیست؛ بلکه به غنیمتی تبدیل میشود که باید بی وقفه از آن برداشت کرد. در کندوی چنین عقیده ای، منابع طبیعی، فرهنگ، تاریخ، سرمایه انسانی و حتّا امید مردم، همگی به ابژه هایی برای مصرف قدرت تبدیل میشوند.
هر استبدادی، دیر یا زود، بر سکوت، پراکندگی، ترس، خودفریبی و ناتوانی جامعه نیز تکیه میکند. این سخن به معنای همسنگ دانستن قربانی و ستمگر نیست؛ بلکه یادآوری این حقیقت فلسفی است که تاریخ را تنها قدرتها نمیسازند؛ بلکه بی عملی انسانها نیز در ساختن آن، سهمی انکارناپذیر دارد. گاه آنچه که ملّتی را به زانو درمیآورد، نه قدرت دشمن؛ بلکه فرسودگی اراده خویش است. اگر بمباران ایران که بیم آن میرود ابعاد گسترده تری نیز بیابد، نتواند ایرانیان را فراتر از مرزبندیهای ایدئولوژیک، قومی، مذهبی و سیاسی و ایدئولوژیکی، پیرامون منافع ملّی و مسئولیّت مشترک گردآورد، باید پذیرفت که مسئله، تنها بحران حکومت نیست؛ بلکه بحران خودآگاهی ملّی نیز هست. ملّتی که در لحظه های سرنوشتساز، هنوز بر سر روایتهای گذشته میجنگد، آینده را پیشاپیش به کسانی واگذار کرده است که از پراکندگی او نیرو میگیرند. وطن، پیش از آنکه تکه ای خاک باشد، توافقی اخلاقی میان انسانهایی است که پذیرفته اند بقای یکدیگر، شرط بقای همگان است. به همین دلیل، مسئولیّت تاریخی تنها متوجّه حاکمان نیست. آنانی که نزدیک به پنج دهه، خود را اپوزیسیون، آلترناتیو یا ناجی آینده معرفی کرده اند نیز ناگزیر در برابر تاریخ، پاسخگو هستند. اپوزیسیون بودن، صرف مخالفت با قدرت نیست؛ بلکه توانایی آفریدن افقی است که جامعه بتواند خود را در آن بازشناسد. هر کجا که آلترناتیو نتواند اعتماد، سازمان، امید و همبستگی بیافریند، به تدریج از یک امکان تاریخی به یک عادت سیاسی فروکاسته میشود. ادّعا، هر اندازه بلند باشد، جای خالی عمل را پُر نمیکند.
تاریخ مردمان ایران، حافظه ای بسیار سختگیر دارد. نه شعارها را به یاد میسپارد، نه بیانیه ها را و نه فریادهایی را که هرگز به مسئولیّت بدل نمیشوند. آنچه که در حافظه مردمان باقی میماند، نسبت میان آگاهی و کنش است. اندیشه ای که به عمل نینجامد، تنها آسایش وجدان میآفریند و عملی که از اندیشه تهی باشد، جز تکرار خطاهای گذشته ثمری نخواهد داشت. آینده ایران نه با نفرت ساخته میشود و نه با انتقام؛ بلکه با بلوغی که بتواند حقیقت را بی هیچ پرده ای ببیند، مسئولیّت را بی هیچ بهانه ای بپذیرد و کنش را بر سکوت ترجیح دهد. سرنوشت ملّتها را تنها دشمنانشان رقم نمیزنند؛ بلکه کیفیّت وجدانهای بیدار یا خفته مدّعیان ایراندوستی و مردمدوستی نیز در آن سهیم است. ایران، امروز بیش از هر زمان دیگر، نه محتاج قهرمانانی افسانه ای؛ بلکه نیازمند شهروندانی است که حقیقت را بر مصلحت، مسئولیّت را بر تماشاگر بودن و آینده را بر کینه توزیهای فرسوده ترجیح دهند؛ زیرا آغاز هر رستاخیز ملّی، نه از تغییر حکومتها؛ بلکه از دگرگونی وجدان انسانها آغاز میشود و هر ملّتی تا وجدان خویش را نجات ندهد، نمیتواند سرزمین خویش را نجات بخشد.
2. تصویر و مفهوم برآمده از آن - از سیمرغ تا فرمانروایی
با شنیدن یا خواندن واژه «اسطوره» در متون مختلف، ذهن بسیاری از انسانهای معاصر بی درنگ به قلمرو خرافه، خیالبافی، فانتزی و تصوّرات موهوم درغلتیده میشود؛ گویی اسطوره چیزی جز آمیزهای از رؤیا، وهم و افسانه نیست. این تلقی که امروز تقریبا بدیهی مینماید، در حقیقت، محصول تحوّلی تاریخی است که ریشههای آن به اواخر قرن هفدهم و آغاز قرن هجدهم میلادی، یعنی عصر روشن اندیشی در قاره اروپا بازمیگردد. با این همه، واژه «اسطوره» نخستین بار در روزگار جدید نه در عرصه علوم؛ بلکه در قلمرو شعر و در افقی از جهانبینی پدیدار شد که شعر از آن تغذیه میکرد. در دامنه شعر سرودن، اسطوره بار دیگر به منزله مفهومی شورانگیز، رازآلود و سرشار از نیروی تخیّل سربرآورد. سپس این واژه، هر چقدر که با دقّتی بیشتر مطرح شد، به تدریج در فلسفه تاریخ راه یافت و سرانجام از حاشیه به میدان پژوهشهای تخصّصی گام گذاشت و به یکی از مسائل کلیدی تأمّلات فلسفی بدل شد. از آن پس، فیلسوفان، روانشناسان، جامعه شناسان و دیگر پژوهشگران علوم انسانی، صُوَر و تصاویر اسطورهای را - یا به تعبیر دقیقتر، «بُندَهِشها» و «بُندادهها» ــ
موضوع پژوهش خویش قرار دادند. امروزه نیز به دشواری میتوان اثری برجسته در فلسفه تاریخ یا فلسفه فرهنگ یافت که در آن کوششی برای نفوذ به لایههای ژرف تجربه اسطورهای و نگریستن بدان با چشمانی متفاوت از گذشته صورت نگرفته باشد. با وجود این، نکتهای شگفتآور همچنان باقی است. هر چقدر که اندیشیدن جدید بیش از گذشته به اسطوره پرداخته، انسان معاصر از جهان اسطورهای بیگانهتر و غریب تر شده است. گویی مدرنیته، آگاهانه یا ناآگاهانه، خود را از قلمرو اسطوره بیرون نهاده و میان خویش و آن، شکافی ژرف و عبورناپذیر حسّ میکند؛ یعنی شکافی که نه صرفا فاصلهای تاریخی؛ بلکه جدایی دو شیوه متفاوت از بودن و فهمیدن جهان است. از این منظر، اسطوره به جهانی تعلّق دارد که دیگر از آنِ ما نیست و همین بیگانگی، تفاوت بنیانی انسان امروز را با حقیقت اسطوره آشکار میکند.
با اینهمه، انسان مدرن نمیتواند نسبت خود را با اسطوره به تمامی قطع کند. او ناگزیر است، هر چند از موضع ذهنیّتی عقلانی/راسیونالیستی و امروزی، نوعی نسبت معرفتی یا وجودی با آن برقرار کند؛ زیرا انسان به نحوی مبهم، حسّ میکند که در ژرفای تصاویر اسطوره ای چیزی نهفته است که جهان جدید از آن تهی شده است. به همین دلیل، در مواجهه با تصاویر اسطورهای، نوعی کشمکش پنهان و رازآلود را تجربه میکنیم؛ یعنی کشمکشی که میان شیوه اندیشیدن ما و نحوه حضوری برقرار است که اسطوره از جهان آشکار میکند. دُرُست به همین دلیل، فهم بُنمایه های پیچیده تصاویر اسطوره ای فقط پژوهشی در باره گذشته های سپری شده نیست؛ بلکه کوششی است برای فهمیدن وضعیّت اکنون. تنها از رهگذر رویارویی جدّی با این جهان به ظاهر غریب است که میتوان نسبت خود را با تاریخ، فرهنگ و سرنوشت معنوی روزگار خویش عمیقتر دریافت. امّا همینجا پارادوکسی بنیانی رخ مینماید. ما اسطوره را به سبب رازآمیز بودنش موضوع پژوهش برمیگزینیم، امّا در همان لحظه، روشهای متعارف پژوهش، رازوارگی را به تدریج تهی میکنند و آن را به چیزی بی جان و بی محتوا فرو میکاهند. بدینسان، آنچه را که در آغاز به منزله ژرفترین معمّای وجودی انسان پدیدار میشد، سرانجام به مسئلهای صرفا علمی، طبقهبندی پذیر و فاقد هر گونه اضطراب متافیزیکی تبدیل میشود. از این منظر، اسطوره دیگر نه رازی حقیقی؛ بلکه صرفا «معمّایی حلکردنی» تلقی میشود؛ یعنی معمّایی که ظاهر رازآلود خود را حفظ کرده است، امّا در حقیقت، از ژرفای رازآلودی خالی شده و به موضوعی برای توضیح و تبیین فروکاسته شده است.
بی اعتبار شدن تصاویر اسطورهای، بدانگونه که دیگر، مسئله اسطوره هرگز در صورت اصیل، آغازین و دشوارترین هیئت خود طرح نمیشود، از برجسته ترین ویژگیهای بسیاری از پژوهشهای معاصر در باره اسطوره است. امّا نخستین وظیفه هر پژوهشگرِ مستقل و خویشاندیش اینست که نشان دهد بخش بزرگی از پژوهشها، پیش از آنکه به حقیقت اسطوره نزدیک شوند، آن را از محتوای واقعیاش تهی کرده اند. اسطوره تنها آنگاه میتواند خود را بدانگونه که هست بر ما آشکار کند که از تحمیل هر گونه تفسیر شتابزده بر آن بپرهیزیم. باید محتویات نهفته در تصاویر اسطوره ای را در معنای لفظی و بی واسطه آن، نه پاسخی از پیش آماده؛ بلکه پرسشی حقیقی و گشوده تلقی کنیم؛ یعنی پرسشی که هنوز تمامی ظرفیّت معنایی خود را حفظ کرده است. تنها در چنین وضعی است که میتوان میان «مسئله» و «تفسیر»، و نیز میان «پرسش» و «پاسخی» که خود برمیسازیم، مرزی روشن برقرار کرد. اگر این مرز از میان برداشته شود، بی آنکه آگاه باشیم، پاسخ خود را در متن پرسش پنهان کردهایم. در این صورت، اسطوره دیگر موضوعی برای فهمیدن نخواهد بود؛ بلکه فقط تأییدی بر پیشفرضهایی خواهد شد که از پیش در ذهن خود حمل میکنیم. بدینگونه است که ما پیشاپیش میدانیم چه پاسخهایی را مجاز میشماریم و همین آگاهی پنهان، اجازه نمیدهد که پرسش اسطوره با تمامی بیگانگی و غرابتش بر ما آشکار شود.
ذهنیّت انسان مدرن، بیش از آنکه به زمزمه های تصاویر اسطوره ای گوش بسپارد، میکوشد که آنها را به زبان امروزی خودش ترجمه کند. پیش از آنکه اسطوره مجال سخن گفتن بیابد، پاسخهایی آماده در برابر آن گذاشته میشود. پاسخهایی که اسطوره را به چارچوب فهم متعارف ما فرو میکاهند. ما عملا اجازه نمیدهیم آنچه را که در بطن اسطوره به ظاهر «نابخردگرایانه/ایرراسیونال» و نفوذناپذیر مینماید، خودش را بی واسطه آشکار کند؛ زیرا بیم آن داریم که اگر اسطوره حقیقتا سخن بگوید، دستگاه مفهومی که با آن جهان را میفهمیم دیگر برای پاسخ گفتن کفایت نکند. در نتیجه، دشواری اساسی فهمیدن اسطوره نه در پیچیدگی روایتهای آن؛ بلکه در ناتوانی ما از شنیدن سخنی است که از افقی دیگر برمیخیزد. تا هنگامی که اسطوره را وادار کنیم به زبان ما سخن بگوید، هرگز نخواهیم توانست زبان خودِ اسطوره را بشنویم و دُرُست در همین نقطه است که امکان فهمیدن حقیقی آن از میان میرود. امّا اگر بخواهیم اسطوره را بفهمیم، نخستین شرطش اینست که بگذاریم خودِ متن اسطورهای با تمامی ظرفیّت معناییاش سخن بگوید. این بدان معناست که هنگام رویارویی با گزاره اسطورهای، به همان تأکیدی گوش بسپاریم که ذهن مدرن معمولا از شنیدن آن سر باز میزند؛ زیرا در برابر آن، مقاومت و حتّا نوعی امتناع درونی حسّ میکند.
آنچه که اسطوره را برای آگاهی امروز تا این اندازه دشوار و نفوذناپذیر جلوه میدهد، نه غرابت خدایان و اصنام و شخصیّتها، نه شگفتی رخدادها و نه حضور پهلوانان و موجودات فراطبیعی است؛ بلکه ادّعایی است که در پس همه این عناصر نهفته است. اسطوره از جهانی سخن میگوید که مدّعی است واقعا وجود داشته و هنوز وجود دارد. تمامی موجودات، نیروها و رویدادهایی که از منظر تجربه متعارف ما ناممکن یا خیالی به نظر میرسند، در متن تصاویر اسطوره ای نه به منزله تمثیل، استعاره یا آرایه های ادبی؛ بلکه به مثابه واقعیّت عرضه میشوند. دقیقا همین «ادّعای واقعیّت» است که یک روایت کهن را به معنای اصیل کلمه به اسطوره تبدیل میکند. اگر ادّعا از آن گرفته شود، اسطوره دیگر چیزی جز افسانه، شعر یا خیالپردازی نخواهد بود. اسطوره هرگز نمیگوید: «چنین تصوّر کنید» یا «گویی چنین بوده است»؛ بلکه با قاطعیّتی بدیهی اعلام میکند که: «چنین بوده است» و «جهان چنین هست». [= به دور افکندن زندگی در داستان سام و زال که سام به دلیل اعتقادات مردم، فرزندش را به دور می افکند، دُرُست عین حکومت ولایت فقاهتی که جوانان ایرانی را با اتّهام بغی و طغیان علیه اعتقادات اسلامی و قرآنی و سلطه آخوندها اعدام میکند] حقیقت اسطوره ای در لحنِ بی واسطه و بی تردید نهفته است. به همین دلیل، اگر روایت اسطورهای در باره خدایان، نیروهای قدسی یا کردارهای آغازین سخن بگوید، امّا در همانحال، مدّعی واقعیّت عینی آنها نباشد، دیگر اسطوره نیست؛ زیرا اسطوره از لحظهای که ادّعای حقیقت وجودی خود را از دست بدهد، بنیان درونی خویش را نیز از دست داده است. جوهر اسطوره نه در شگفت انگیز بودن روایت؛ بلکه در نحوه حضور حقیقت در آن است. حضوری که خود به اثبات خودش ملزوم و محتاج نیست و پیش از هر استدلالی، واقعیّت خویش را مفروض و آشکار میگیرد. در همینجا، فاصله اساسی میان «آگاهبود اسطورهای» و آگاهی مدرن آشکار میشود. انسان امروزی میتواند محتوای اسطوره را بخواند، تحلیل و حتّا ستایش کند، امّا به دشواری میتواند نسبت وجودی را با آن برقرار سازد همانسان که انسان اسطورهای برقرار میکرد. انسان مدرن، روایت را میفهمد، امّا دیگر در جهانی زندگی نمیکند که روایت اسطوری، حقیقت بدیهی جهان باشد. به همین سبب، مسئله اسطوره پیش از آنکه مسئله تفسیر باشد، مسئله «واقعیّت» است؛ یعنی مسئله اینکه حقیقت، در افق اسطوره، اساسا چه معنایی دارد و چگونه خود را آشکار میکند.
ما، بی آنکه همواره آگاه باشیم، ویژگی بنیانی اسطوره را میشناسیم. آگاهی مدرن برای رویارویی با آن، شیوهای خاّص ابداع کرده است؛ آنهم به این طریق که بانگ تصاویر اسطوره ای را میشنود، امّا همزمان از شنیدن آن سر باز میزند. ادّعای واقعیّت را درمییابد، امّا آن را چنان دگرگون میکند که دیگر نتواند ما را به پذیرش نتایج آن وادارد. علّت این واکنش را باید در خودِ مفهوم «واقعیّت» جُست. هیچ مفهومی در قلمرو اندیشیدن فلسفی به اندازه واقعیّت، چندلایه، لغزنده و دشوار نیست. این واژه، در ظاهر، روشن و بدیهی مینماید؛ امّا هر چقدر که بیشتر در باره آن، تأمّل کنیم، بیشتر درمییابیم که مجموعهای از معانی متفاوت و گاه ناسازگار را در خودش نهفته دارد. در نتیجه، هر پژوهشی در باره تصاویر اسطوره ای، ناگزیر در نهایت به مسئله واقعیّت بازمیگردد؛ زیرا بدون روشن ساختن معنای «واقعی بودن»، سخن گفتن از حقیقت اسطوره ناممکن است. هر کوششی که برای فهمیدن اسطوره ها صورت میگیرد، دیر یا زود در هزارتوی مفهوم واقعیّت سرگردان میشود. گویی این مفهوم، همچون عمارتی هزار تو در تو، پیوسته راههای تازهای برای پنهان کردن خویش میآفریند. وظیفه پژوهش فلسفی اینست که پیچیدگی تصاویر اسطوره ای را آشکار و لایههای گوناگون آن را از یکدیگر تفکیک کند؛ وگرنه همه بحثها در باره اسطوره، ناخواسته بر ابهامی مشترک استوار خواهند ماند.
پژوهشهای جدید، بی تردید، از ادّعای واقعیّت در اسطوره ها آگاه هستند. هر نظریّه تازهای میکوشد به نحوی ادّعای اساطیری را جدّی بگیرد و به تبیین آن بکوشد. امّا کوششهای تبیینی، معمولا از مرزی معلوم فراتر نمیروند؛ زیرا پژوهشگر حاضر نیست «واقعیّت اسطوره ای» را آنگونه بپذیرد که خود اسطوره مطالبه و عرضه میکند. او میخواهد که به ادّعا پاسخ دهد، امّا نمیخواهد آن را بفهمد و تصدیق کند، در نتیجه، آگاهی مدرن در برابر اسطوره ها با وضعیّتی دوگانه و تقریبا حل ناشدنی روبرو میشود. از یک سو، اگر بخواهد اسطوره را به دُرُستی بفهمد، باید جهان آن را از درون تجربه کند و بپذیرد که جهان اسطوره ای، واقعیّت را به گونهای دیگر میفهمد و انعکاس میدهد. از سوی دیگر، نمیتواند از واقعیّتی که خودش در بطن آن، زندگی میکند دست بشوید. به همین سبب، میان دو افق ناسازگار معلّق میماند: نه میتواند کاملا وارد جهان اسطوره ای شود و نه میتواند آن را صرفا به خیال و توهّم فروبکاهد. همین تعلیق، سرچشمه بسیاری از تفسیرهای جدید در باره جهان اساطیر است. تفسیرها، به جای آنکه در باره حقیقت اسطوره ها داوری کنند، میکوشند که فاصلهای امن میان خودشان و آنها حفظ کنند؛ یعنی فاصلهای که نه پذیرش کامل است و نه انکار کامل. امّا شاید دُرُست همین وضعیّت، بزرگترین مانع فهمیدن اسطوره ها باشد؛ زیرا اسطوره تنها زمانی خودش را آشکار میکند که از ما، موضعی روشن بخواهد، نه تعلیقی دائمی میان تصدیق و انکار.
اگر بخواهیم با اسطوره ها مواجههای جدّی داشته باشیم، ناگزیر در برابر دو امکان متقابل قرار گیریم. دو امکانی که جمع میان آنها تقریبا ناممکن است. از یک سو، فهم حقیقی اسطوره مستلزم اینست که تا حد امکان در افق «آگاهبود اسطورهای» وارد شویم؛ یعنی افقی که در آن، جهان اسطورهای نه تمثیلی و تشبیهی شاعرانه؛ بلکه عرصه ظهور واقعیّت است. در جهان اساطیری، خدایان و اصنام، نیروهای قدسی و رخدادهای آغازین، فقط موضوع اعتقاد یا خیالات نیستند، بلکه اجزای واقعیِ ساختار هستی هستند. تا هنگامی که این تلقی را، دستکم به صورت روشی، نپذیریم، هرگز نخواهیم توانست اسطوره را از درون بفهمیم. از سوی دیگر، واقعیّتی قرار دارد که ما، خودمان در بستر آن زندگی میکنیم؛ یعنی واقعیّتی که چنان ژرف در آگاهی جدید ریشه دوانده است که خروج کامل از آن تقریبا ناممکن مینماید. ذهنیّت مدرن، حتّا زمانی که میکوشد خود را در جهان اسطوره ای قرار دهد، همچنان از بیرون به آن مینگرد. او میتواند خود را در فضای آن غوطه ور کند، امّا غوطه وری بیش از آنکه وجودی باشد، صورتی زیباشناختی یا تخیّلی دارد؛ گویی برای لحظهای میپذیرد که «اگر جهان چنین بود»، آنگاه اسطوره نیز معنادار میبود. امّا این پذیرش، هرگز به معنای سکونت حقیقی در جهان اسطوره ای نیست.
آنچه که برای انسان امروز ممکن است، بیشتر نوعی همدلی نمایشی با آگاهی اسطورهای است، نه باز زیستن آن. ما میتوانیم اسطوره را تصوّر کنیم، در باره آن بیندیشیم و حتّا از عظمت آن به شگفت آییم، امّا دیگر نمیتوانیم آن را با همان بداهتی تجربه کنیم که انسان اسطورهای تجربه میکرد. فاصلهای که میان این دو شیوه بودن پدید آمده، فاصلهای صرفا تاریخی نیست؛ بلکه شکافی در خودِ ساختار آگاهی است. هر کوششی برای ورود به جهان معنوی دیگری، ناگزیر تا مرزی پیش میرود که پس از آن، جهان دیگر، به حیثِ «دیگری» باقی نمیماند و در قالب مفاهیم آشنای ما بازتفسیر میشود. دُرُست در همین نقطه، تجربه اسطورهای پایان مییابد و تفسیر آغاز میشود. ما دیگر بانگِ اسطوره را نمیشنویم؛ بلکه صدای خود را از زبان اسطوره بازمیشنویم. مسئله تصاویر اسطوره ای فقط این نیست که آیا روایتهای آن را باور میکنیم یا نه؛ بلکه پرسش اصلی اینست که آیا هنوز توان آن را داریم که جهانی را تصوّر کنیم که در آن، حقیقت به گونهای دیگر بر انسان آشکار میشود. اگر پاسخ این پرسش منفی باشد، آنگاه همه پژوهشهای ما در باره اساطیر، هر اندازه هم که دقیق و گسترده باشند، چیزی بیش از توصیف بیرونی جهانی نخواهند بود که دیگر امکان زیستن در آن را از دست دادهایم.
از همینجا کوشش تازهای در پژوهشهای اسطوره شناختی آغاز میشود. کوششی برای آنکه بتوان از «واقعیّت» جهان اسطوره ای سخن گفت، بی آنکه پژوهشگر ناچار باشد مسئولیّت معنای نهایی واقعیّت اسطوره ای را بر عهده گیرد. به بیان دیگر، اسطوره تا جایی جدّی گرفته میشود که با افق اندیشیدن جدید ناسازگار نشود؛ امّا درست در همان نقطهای که ادّعای واقعیّتِ آن، بنیانهای فهم مدرن را به چالش فرامیخوانند، معنای «واقعیّت»، تغییر مییابد و به چیزی دیگر تبدیل میشود. این شیوه مواجهه با اساطیر، پدیدهای نسبتا جدید است. پیدایش آن را باید واکنشی به سنّت عقلگرایی/راسیونالیستی عصر روشن اندیشی دانست. سنّتی که با اطمینانی ساده دلانه میپنداشت که مسئله اسطوره ها را یکسره حلّ کرده است. برای دنیای عصر روشن اندیشی، اسطوره، چیزی جز مرحلهای ابتدایی در تحوّل آگاهی انسان نبود. مرحلهای که بشر میبایست از آن عبور کند تا به قلمرو عقلانیّت/راسیونالیستی دست یابد. از این منظر، «دین ایمانخواه» نیز تنها تا جایی ارزشمند تلقی میشد که بتوان عناصر اسطورهای آن را کنار گذاشت و هسته عقلانی و اخلاقیاش را حفظ کرد. بر اساس این نگرش، اسطوره نه سرچشمه حقیقت؛ بلکه پوستهای تاریخی بود که حقیقتی برتر را در خودش پنهان کرده بود. وظیفه پژوهشگر نیز آن نبود که خودِ اسطوره را بفهمد؛ بلکه میبایست آن را کنار بزند تا به مقصود «واقعی» نهفته در پس آن برسد. بدینسان، روایتهای اسطورهای به استعارههایی برای بیان اصول اخلاقی، آموزههای دینی یا حقایق متافیزیکی فروکاسته شدند. گویی خدایان، آیینها و رخدادهای آغازین، هرگز موضوعیّت نداشتند و تنها وسیلهای بودند برای بیان چیزی که حقیقتا اهمیت داشت. امّا همین تلقی، اسطوره را از بنیان دگرگون میکرد؛ زیرا اگر اسطوره صرفا پوششی نمادین برای حقیقتی دیگر باشد، دیگر حقیقت آن در خودِ روایت قرار ندارد؛ بلکه در چیزی بیرون از آن جست و جو میشود. در این صورت، اسطوره، استقلال وجودی خود را از دست میدهد و به ابزاری آموزشی یا تمثیلی تنزّل مییابد؛ یعنی ابزاری که پس از کشف معنای پنهانش، دیگر ضرورتی برای حفظ آن باقی نمیماند. این همان پیشفرضی بود که برای بیش از یک سده بر بخش بزرگی از مطالعات دینشناختی و اسطوره سایه افکند. اسطوره، در این چشمانداز، نه شیوهای مستقل از آشکار شدن حقیقت؛ بلکه مرحلهای ناقص در مسیر تکامل عقلانیّت/راسیونالیته تلقی میشد؛ مرحلهای که ارزش آن تنها در این بود که سرانجام جای خود را به دین عقلانی، اخلاق ناب یا فلسفه محض بسپارد.
امّا پرسشی که این نگرش هرگز نتوانست به آن پاسخ دهد، همچنان پا برجاست. اگر اسطوره صرفا جامهای برای حقیقتی دیگر است، چرا این حقیقت در طول هزاران سال همواره خود را در جامه اسطوره آشکار کرده است؟ آیا ممکن است آنچه را که اسطوره بیان میکند، چیزی باشد که اصولا جز در زبان اسطوره امکان ظهور ندارد؟ اگر چنین باشد، آنگاه حذف اسطوره نه راه رسیدن به حقیقت؛ بلکه خودِ از دست دادن حقیقت خواهد بود. این، در حقیقت، موضع صادقانه پژوهشهای اسطوره ای در سده هجدهم و بخش بزرگی از سده نوزدهم بود. موضعی که با صراحت و بی پرده در برابر اسطوره ایستاد و آن را با واقعیّتی که انسان جدید تجربه میکرد ناسازگار دانست. برای عقلگرایی/راسیونالیسم، داوری در باره اسطوره دشوار نبود؛ زیرا جهان تجربی، همانگونه که آن را میشناخت، گواهی میداد که ادّعاهای اسطورهای نمیتوانند به معنای متعارف کلمه، «واقعی» باشند. در نتیجه، پروسه روشن اندیشی بی هیچ تردیدی اسطوره را به مرتبهای فروتر از عقلانیّت/راسیونالیته تنزّل داد و آن را بازمانده مرحلهای آغازین از تاریخ آگاهی انسان شمرد. امّا این وضعیّت نمیتوانست پایدار بماند. تجربه روح انسانی، بسی گستردهتر از افقی بود که عقلگرایی/راسیونالیسم ترسیم کرده بود. به تدریج آشکار شد که همه ساحتهای وجود انسان را نمیتوان در قالب عقل محاسبهگر توضیح داد. از همینجا گرایشی تازه در فلسفه، دینشناخت و اسطوره شناسی پدید آمد. گرایشی که میکوشید در باره لایههایی از تجربه سخن بگوید که از دسترس مقّاش عقل مفهومی بیرون مانده بودند.
رمانتیسم، عرفان جدید و گرایشهای گوناگون عقل گریز، در واکنش به سلطه عقلگرایی، بار دیگر به گستره تصاویر اسطوره ای روی آوردند. ولی این بازگشت، بر خلاف آنچه که در نگاه نخست به نظر میرسد، بازگشتی ساده و بی واسطه نبود. آنان در اسطوره، ژرفا، راز و حقیقتی را حسّ میکردند که پروسه روشن اندیشی از دیدن آن ناتوان بود. با اینحال، این حسّ هرگز به پذیرشی قاطع و بی تردید از واقعیّت اسطورهای نینجامید. در همینجا تفاوتی اساسی میان این دو موضع آشکار میشود. عقلگرایی، هر چند که در داوری خودش خطا میکرد، دستکم با خود سازگار بود. اگر اسطوره را انکار میکرد، انکارش را تا پایان پیش میبرد و آن را با تصویری که از واقعیّت داشت هماهنگ میکرد. امّا دوستی رمانتیسم و عرفان با اسطوره، غالبا دوپهلو و ناپایدار باقی ماند. آنان از یک سو به عظمت و رازآلودگی اسطوره اذعان داشتند و از سوی دیگر، همچنان در همان جهانی زندگی میکردند که عقلگرایی، آن را تعریف کرده بود. به بیان دیگر، هر دو گرایش، با همه اختلاف ظاهریشان، در برابر یک واقعیّت مشترک قرار داشتند: جهان جدید، جهانی نبود که اسطوره، آن را توصیف میکرد. حتّا آنجا که رمانتیسم از اسطوره دفاع میکرد، دفاعش بیش از آنکه بر پذیرش واقعیّت اسطورهای استوار باشد، بر تجربهای زیباشناختی، عاطفی یا معنوی تکیه داشت. اسطوره تحسین میشد، امّا کمتر کسی حاضر بود جهان را حقیقتا از منظر آن ببیند. عقلگرایی و رمانتیسم، با وجود همه اختلافهایشان، در یک نقطه به هم میرسند. هر دو، هر یک به شیوه خود، از پذیرش ادّعای بنیانی اسطوره سر باز میزنند. یکی آن را به نام عقل/راسیونالیسم،ساینتیسم انکار میکند و دیگری به نام معنا و راز میستاید، بی آنکه واقعیّت آن را بپذیرد. تفاوت در زبان است، نه در مسئله. جهان مدرن، خواه در سیمای عقلگرایی و خواه در چهره عرفان رمانتیک، همچنان جهانی است که در آن رخدادهای اسطورهای دیگر به منزله واقعیّت تجربه نمیشوند. دفاع رمانتیسم از اسطوره، هر چند از نظر تاریخی واکنشی ضروری در برابر یکسونگری پروسه روشن اندیشی بود، نتوانست شکاف میان آگاهی جدید و جهان اسطورهای را از میان بردارد. مسئله همچنان باقی ماند. چگونه میتوان واقعیّت اسطوره را فهمید، بی آنکه آن را یا به خیال فروکاست یا به استعارهای شاعرانه/تخیّلی تبدیل کرد؟.
با این تفاصیل و شرح نه چندان کوتاه میتوان در باره تصویر «سیمرغ گسترده پر» به تأمّلی ژرف پرداخت. تصویری که نه فقط یک نماد اسطورهای؛ بلکه حامل تجربیات غنی نیاکان و ژرفاندیشه های دیرینه در باره همبستگی و باهمایی، خردورزی، فرزانگی و توانایی فراگیری یک نظام رامیاری [= سیاسی] و فرهنگی است. اندیشیدن در باره «تصویر سیمرغ»، در حقیقت، اندیشیدن در باره چگونگی رویارویی با بحرانهای خانمانسوز اجتماعی و دشواریهای کشورداری و امکان بازآفرینی یک سامانه فرمانروایی است که بتواند میان قدرت و خردمندی، میان اقتدار و مسئولیّت و میان تاریخ و آینده پیوند برقرار کند. در سنّت اندیشیدن ایرانی، «شاه» صرفا یک عنوان و برچسب و آرایه سیاسی نبوده است؛ بلکه در معنای ژرفتر با تصویر و کلمه «سیمرغ» به عنوان نماد فرّ، دانایی و فرزانگی و جامعیّت نگاهبانی از جان و زندگی گره خورده است. به همین دلیل، تاریخ ایران با «ایده و اندیشه شاهنشاهی» درهمتنیده است و این پیوند، ریشه هایی چندین هزار ساله در حافظه فرهنگی و تاریخی مردمان این سرزمین دارد. امّا بررسی صدماتی و خیانتهایی که در گذر زمان بر «پیکره شاهنشاهی» غالب شده اند، نباید ما را به این نتیجه برساند که اصل و ذات این مفهوم، به خودی خود، نامعتبر یا مردود بوده است؛ بلکه پرسش بنیانی اینست که کدام انحرافها، کدام گسستها و کدام فاصله گرفتنها و زیر پا گذاشتن بُنمایه ها و پرنسیپها و اصول گوهری «سیمرغ گسترده پر» سبب شدند که برخی ساختارهای فرمانروایی، حقّانیّت/لژیتیماتسیون/فرّ معنوی، استواری تاریخی و توان استمرار خود را از دست بدهند.
مسئله اساسی، دفاع یا نفی سادهانگارانه یک شکل سیاسی نیست؛ بلکه بازاندیشی در سرچشمههای اندیشهای و اخلاقی آن است. هر نظام فرمانروایی، زمانی میتواند پایدار و زاینده باشد که با روح زمانه، احتیاجهای جامعه و ارزشهای بنیانی فرهنگ مردمان خویش همآوا و همسو شود. اگر قدرت از خردورزی و دادگزاری جدا شود، اگر فرمانروایی از مسئولیّت اخلاقی فاصله بگیرد و اگر ساختار سیاسی از ریشههای فرهنگی و تاریخی خودش بیگانه شود، حتّا دیرپاترین نهادها نیز توان ایستادگی خود را از دست خواهند داد. ایران امروز، در میانه بحرانی پیچیده و چندلایه، بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازگشت به یک پروسه اندیشمندانه است؛ منظورم پروسه ایست که نه به معنای بازگشت تقلید از گذشته؛ بلکه به معنای بازیابی سرچشمههای زاینده هویّت تاریخی و فرهنگی خویش باشد. این بازگشت، تلاشی است برای یافتن عناصر بنیانینی که در طول هزارهها به فرهنگ ایرانی امکان بقا، آفرینندگی و بازسازی دادهاند. عناصری که میتوانند فروزههای «سیمرغشاه» را از صورت یک خاطره تاریخی – اسطوره ای، به نیرویی زنده برای امروز و آینده تبدیل کنند.
راه امروز و آینده، با گسستن انسان و جامعه از ریشههای خویش نمیگذرد؛ زیرا ملّتی که از سرچشمههای معنایی خودش جدا شود، در خلأ هویّتی و سرگردانی تاریخی گرفتار خواهد شد. آفرینش یک سامانبندی نو و پایدار، محتاج این است که گذشته با نگاهی نقّادانه فهمیده شود، نه اینکه انکار یا تقدیس شود. هدف از اندیشیدن در باره ریشه ها بر این محور میچرخد که از میان تجربههای تاریخی - فرهنگی، خردی تازه، زاده شود. سیمرغ گسترده پر، در این معنا، دعوتی است به پرواز اندیشه، به فراخواندن همه نیروهای پراکنده یک ملّت برای رسیدن به افقی مشترک. شاید مهمترین پرسش امروز این نباشد که چه چیزی را باید بازگرداند؛ بلکه این باشد که چگونه میتوان و باید «روح خردمند و مهرورز ایرانی»، را فراگیر و برای آفرینش یک تمدّن تازه، دوباره در کالبد امروز و آینده دمید. آیندهای که در آن، انسان ایرانی نه بی ریشه؛ بلکه استوار بر میراث نیاکان خویش و گشوده به آفرینندگی نو باشد.
3- پژوهش: اختلاف روایتها و قصِّه پردازیها و هنر و اخلاقِ حقیقتجویی و شهامتِ آفرینش اندیشه
پژوهیدن، پیش از آنکه فنّ گردآوری اطّلاعات، انباشتن منابع و تنظیم مآخذ باشد، هنریست برخاسته از بیداری ذهن، شوق شناخت و شهامت رویارویی با ناشناختهها. پژوهش اصیل از لحظهای آغاز میشود که انسان از پذیرش آسانِ آنچه به او عرضه شده است دست میکشد و جرأت میکند در باره بدیهیترین باورها، پذیرفته شدهترین روایتها و تثبیت شدهترین داوریها پرسش کند. آن که پژوهیدن را تنها در ردیف کردن کتابها، نقل قولها و بازتولید گفتههای پیشینیان خلاصه میکند، هنوز میان «انباشت دانش» و «آفرینش فهم»، تفاوت بنیانی را درنیافته است؛ زیرا دانش، هنگامی به حقیقت نزدیک میشود که از مرحله گردآوری عبور کند و به مرحله اندیشیدن، سنجیدن، تردید کردن و دوباره دیدن برسد. پژوهشگر حقیقی نه حافظهای پر از اطّلاعات، بلکه ذهنی زنده، پرسشگر و نقّاد دارد. او تنها نمیپرسد که دیگران چه گفتهاند، بلکه میپرسد چرا چنین گفتهاند، در چه شرایطی گفتهاند، چه چیزهایی را دیدهاند و چه چیزهایی را ناخواسته یا آگاهانه نادیده گرفتهاند. هر روایت انسانی، هرچند صادقانه باشد، از موقعیّتی تاریخی، فرهنگی و روانی سرچشمه میگیرد و هیچ سخنی کاملا جدا از افق نگاه گویندهاش نیست. به همین سبب، پژوهیدن مایه دار و اصیل نه پذیرش کورکورانه روایتهاست و نه ردّ شتابزده آنها؛ بلکه هنر قرار دادن روایتها در برابر پرسش، مقایسه، تحلیل و سنجش است تا از میان لایههای آشکار و پنهان، امکان نزدیک شدن به حقیقت فراهم شود.
اما حقیقت، اغلب در مسیرهای هموار و تأیید شدنی برای همگان یافت نمیشود. بسیاری از حقیقتهای انسانی در حاشیهها، در سکوتها، در پرسشهای ممنوع، در تجربههای فراموش شده و در دیدگاههایی پنهان شدهاند که به دلایل گوناگون طرد یا خاموش شدهاند. پژوهشگر مسئول کسی است که نه تنها به آنچه مشهور، قدرتمند و پذیرفته شده است توجّه میکند، بلکه توانایی دیدن آنچه را که نادیده گرفته شده نیز دارد. او باید از خود بپرسد که آیا چیزی به دلیل بی ارزشی فراموش شده است یا به دلیل آنکه با منافع، عادتها، قدرتها و پیشفرضهای مسلّط سازگار نبوده است. با اینهمه، پژوهشگر اصیل و جوینده، کسی نیست که خود را مالک حقیقت بداند؛ زیرا لحظهای که انسان تصوّر کند حقیقت را به طور کامل در اختیار دارد، از مسیر حقیقتجویی فاصله میگیرد. حقیقت نه ملکی برای تصاحب؛ بلکه افقی برای نزدیک شدن است. بزرگترین نشانه اندیشه زنده، توانایی شکّ کردن به ذهنیّت خویشتن است. کسی که تنها دیدگاهها و مواضع دیگران را نقد میکند، امّا باورهای خود را از آزمون پرسش مصون نگه میدارد، هنوز به معنای عمیق تفکّر انتقادی دست نیافته است. آزادی اندیشه تنها زمانی معنا دارد که انسان شهامت داشته باشد حتّا بنیانهای فکری خویش را نیز به محک نقد بسپارد.
پژوهیدن بیش از آنکه وابسته به مدرک تحصیلی، عنوان، مقام یا ساختارهای رسمی باشد، نیازمند منش فکری است؛ منش انسانی که در آن فروتنی در برابر حقیقت، شجاعت در برابر قدرت، انصاف در برابر مخالف و مسئولیّت در برابر پیامدهای اندیشه وجود داشته باشد. آموزش آکادمیک میتواند ابزارهای ارزشمندی را برای پژوهش فراهم کند، امّا هیچ نظام آموزشی به تنهایی نمیتواند انسان را پژوهشگر حقیقی بسازد. دانشگاه میتواند روش بیاموزد، امّا روح پرسشگری، استقلال اندیشه و صداقت معرفتی باید در درون خود انسان شکل گیرد. با اینحال، نقد ساختارهای آکادمیک نباید به انکار ارزش دانش سازمان یافته تبدیل شود. دانشپژوهی، زمانی شکوفا میشود که میان آزادی ذهن و انضباط روششناختی تعادل برقرار شود. پژوهش آزاد بدون معیار میتواند به خیالپردازی تبدیل شود و روش بدون آزادی میتواند به تکرار بی جان و بی روح بدل گردد. حقیقت نه تنها به ذهنی آزاد نیاز دارد؛ بلکه به روشی ملزوم است که امکان خطا، اصلاح و گفت و گو را فراهم کند. بنابر این، پژوهشگر ژرفاندیش کسی نیست که فقط علیه محدودیّتها شورش میکند؛ بلکه کسی است که همزمان توان ساختن معیارهای دقیقتر را برای شناخت نیز دارد.
در روزگار ما، آثار فراوانی با عنوان پژوهش علمی تولید و منتشر میشوند، امّا هر نوشتهای که لباس علم بر تن کند، الزاما حامل روح پژوهش نیست. گاه دانش به ابزار تثبیت قدرت، توجیه پیشفرضها و بازتولید گفتارهای مسلّط تبدیل میشود همانگونه که گاه مخالفت با ساختارهای موجود نیز میتواند گرفتار تعصّب و خودشیفتگی فکری شود. به همین دلیل، مسئله اصلی نه تعلّق داشتن یا نداشتن به یک نهاد، جریان یا مکتب خاصّ؛ بلکه میزان صداقت انسان در برابر حقیقتجویی است. پژوهشگر واقعی کسی است که حاضر باشد برای رسیدن به فهمی عمیقتر، از آسودگی پاسخهای آماده عبور کند؛ یعنی کسی که به جای جمعآوری یقینهای دیگران، پرسشهای تازه میآفریند. او میداند که تاریخ اندیشه نه با تکرار سخنان گذشته؛ بلکه با انسانهایی پیش رفته است که جرأت کردند دوباره بیندیشند، دوباره بپرسند و دوباره معنا بیافرینند.
در نهایت، کشف حقیقت، کاری صرفا فردی و درعین حال، مسئولّیتی انسانی است. این راه، راه کسانی است که میان شهرت و صداقت، میان پذیرش عمومی و وفاداری به وجدان و میان راحتیِ پیروی و دشواریِ اندیشیدن، دومی را برمیگزینند. حقیقت به کسانی نزدیک میشود که نه خود را اسیر گذشته میکنند و نه شیفته توهّمات خویش میمانند؛ بلکه با ذهنی آزاد، قلبی مسئول و روحی آفریننده، پیوسته در جست و جوی افقهای تازه فهم و شناخت هستند؛ زیرا بزرگترین دستاورد پژوهش، تنها یافتن پاسخ نیست؛ بلکه پرورش انسانی است که توان پرسیدن پرسشهای بزرگتر را پیدا کرده باشد. جامعهای که پژوهشگران آن تنها ناقل اطّلاعات باشند، در گذشته متوقف میماند؛ امّا جامعهای که پژوهشگرانش آفریننده اندیشه باشند، آحادّش میتواند آیندهای نو را بیافرینند و رقم بزنند.
4- بلاهتِ دانستن در چارچوب معلومات ناسنجیده
آگاهیهایی که از کوره آتش پرسش، تردید، سنجش و آزمون نگذشته باشند، نه تنها نمیتوانند بنیان فرزانگی را استوار کنند؛ بلکه اغلب به امنترین پناهگاه بلاهت و حماقت بدل میشوند. خطرناکترین نادانی، نادانیِ کسی نیست که نمیداند؛ بلکه نادانیِ کسی است که گمان میکند میداند، حال آنکه هرگز دانسته های خویش را به محک اندیشیدن انتقادی نسپرده است. بلاهت بیش از آنکه زاده فقدان آگاهی باشد، مولود یقینهای ناآزموده است. هر آنچه را که آدمی با قطعیّتی شتابزده بر زبان میراند یا بر صفحه کاغذ مینویسد، هر چند که به دهها کتاب، منبع، سند و مرجع آویخته باشد، هنوز هیچ تضمینی برای حقیقت بودن خویش ندارد. حقیقت، نه در کثرت ارجاعها؛ بلکه در توان ایستادگی اندیشه در برابر نقد، پرسش و بازاندیشی آشکار میشود. بسیار دیده شده است که انبوهی از منابع، تنها به زنجیری از تقلیدهای متوالی اعتبار ظاهری بخشیده اند؛ یعنی زنجیری که در آن، هر کس، سخن دیگری را تکرار کرده است، بی آنکه کسی جرئت کرده باشد خودِ آن سخن را بیازماید. گاه استنادهای فراوان، نه نشانه استحکام اندیشه؛ بلکه پوششی برای ضعف آن هستند.
هیچ دانسته ای، صرف آنکه دانسته نامیده میشود، ارزشمند نیست. ارزش هر دانسته، به میزان مقاومت آن در برابر پرسشهای بنیانی و سنجشگری بی محابا وابسته است. اندیشه ای که از پرسش میهراسد، پیش از آنکه حقیقت باشد، باور است و باوری که از نقد میگریزد، دیر یا زود به تعصّب تبدیل خواهد شد. تعصّب نیز چیزی جز بلاهتی نیست که لباس یقین بر تن کرده است. آنچه که انسان را از آدمیگری و فرزانگی تهی میکند، داشتن یا نداشتن اطّلاعات نیست؛ بلکه ناآگاهی نسبت به ماهیّت، اعتبار، مرزها و سرچشمه دانسته های خویش است. بسیاری از انسانها انبارهای بزرگی از اطّلاعاتند؛ امّا اندکی از آنان میدانند که کدام دانسته، حاصل تجربه است، کدام زاده تقلید، کدام محصول تلقین، کدام فرزند عادت، و کدام اسیر خواسته ها و پیشداوریهای خویش. دُرُست از همینجاست که مرز میان آگاهی و توهّم آگاهی پدیدار میشود.
فرزانگی از لحظه ای آغاز نمیشود که انسان بر شمار دانسته هایش میافزاید؛ بلکه از لحظه ای آغاز میشود که به دانسته های خویش، مظنون میشود؛ زیرا نخستین وظیفه خردورزی، افزودن پاسخها نیست؛ بلکه کاستن از یقینهای دروغین است. هر پرسشی که یکی از قطعیّتهای ما را فرو میریزد، میتواند ما را یک گام به حقیقت نزدیکتر کند؛ امّا هر پاسخی که از پرسش مصون بماند، دیر یا زود به زندان اندیشه تبدیل خواهد شد. بلاهت نیز همیشه در هیئت نآگاهی آشکار ظاهر نمیشود. چه بسا بلاهت، خود را در هیئت دانش، تخصّص، اعتبار علمی، شهرت فرهنگی یا حتّا فضیلت اخلاقی پنهان کند. تاریخ اندیشه، مملوّ از خطاهایی است که نه ابلهان و احمقان؛ بلکه دانایانِ مطمئن مرتکب شده اند. هیچکس تنها به سبب دانشمند بودن، نویسنده بودن، فیلسوف بودن یا صاحبمنصب بودن، از امکان لغزش مصون نیست. مصونیّت از بلاهت، نه با منزلت اجتماعی؛ بلکه تنها با استمرار خودانتقادی و فروتنی معرفتی ممکن میشود.
شاید بنیانیترین پرسشی که هر انسان باید بارها و بارها از خویشتن بپرسد، این نباشد که «چه میدانم؟» بلکه این باشد که «از کجا میدانم؟»، «چرا آن را حقیقت میدانم؟»، «اگر خلاف آن ثابت شود، آیا شهامت دست کشیدن از باور خود را دارم؟» و سرانجام، «چه اندازه از آنچه را که یقین میپندارم، تنها عادتی فکری یا میراثی ناآزموده است؟» انسان تا زمانی که دانسته های خویش را موضوع اندیشیدن انتقادی قرار ندهد، بیشتر حافظه خواهد بود تا خردورزی، بیشتر ناقل خواهد بود تا کاشف و بیشتر مقلّد خواهد بود تا جوینده حقیقت. شاید آغاز فرزانگی، نه در افزودن میرران مطالعه کتابها و گردآوری اطّلاعات؛ بلکه در فرو ریختن بتهای ذهنی خویش باشد؛ زیرا بزرگترین بتهایی که آدمی میپرستد، آنهایی نیستند که از سنگ ساخته شده اند؛ بلکه آنهایی هستند که از یقینهای ناآزموده در ذهن او شکل گرفته اند. هر کجا که یقین، جای پرسش را بگیرد، بلاهت آغاز میشود و هر کجا که پرسش، حتّا به سوی خودِ پرسشگر بازگردد، راه فرزانگی گشوده میشود.
5- تراژدی ایران؛ آنجا که عقیده/اعتقادات/ادیان ایمانخواه/ایدئولوژیها، میهن و مردمانش را میبلعند.
هیچ سرزمینی را نمیتوان تنها با مرزهای جغرافیایی یا پیشینه تاریخی آن شناخت. هر سرزمینی پیش از آنکه خاک باشد، تبلور و آیینه شیوه اندیشیدن مردمانش است. ایران نیز در ژرفترین لایه های تاریخ خود، بیش از آنکه با تکیه بر شمشیر، پایدار مانده باشد، بر شالوده توانایی ایرانیان برای عبور از تعصّبها و آشتی دادن تکثّر اندیشه ها با یگانگی میهن استوار بوده است. اختلاف اندیشه ها و عقاید، هرگز خطر برای یک ملّت نیست؛ آنچه که ملّت را به پرتگاه نابودی میکشاند، لحظهای است که عقیده/مذهب/دین ایمانخواه/ایدئولوی و امثالهم، جای انسان را میگیرد و خود را از هر گونه داوری اخلاقی و عقلانی مصون میپندارد. تراژدی بزرگ ایران معاصر را نیز باید در همین نقطه جستجو کرد. نزدیک به نیم قرن است که ساختار قدرت الهی با تکیه بر قرائتی مطلق انگار از حقیقت، کوشیده است ایران و ایرانی را نه غایت؛ بلکه وسیله تحقّق نصوص مذهبی/ایدئولوژیکی خود قرار دهد. هنگامی که قدرت، خود را نماینده حقیقت مطلق بداند، دیگر انسان ارزش ذاتی ندارد؛ انسان تنها تا آنجا ارزشمند است که در خدمت عقیده باشد. از همینجاست که آزادی به گناه، پرسشگری به ارتداد، استقلال فکری به دشمنی، و عشق به میهن به جرمی نابخشودنی تبدیل میشود. این دیگر صرفا یک انحراف سیاسی نیست؛ این فروپاشی بنیانهای فلسفه اخلاق و هنر باهمزیستی است.
ایران امروز، بیش از هر زمان دیگر، مستلزم دگرگونی در شیوه اندیشیدن است. تا هنگامی که هر گروه، باورهای خویش را برتر از ایران بداند، هیچ پیروزی سیاسی، رهایی نخواهد آفرید. میهن، نه میدان اثبات حقانیّت عقاید؛ بلکه ترازوی سنجش اعتبار و به محک زدن عقاید است و خانه مشترک انسانهایی است که حقّ دارند متفاوت بیندیشند و در عین حال، در پاسداری از کرامت یکدیگر همداستان باشند. هیچ ایدئولوژی، هیچ مذهب، هیچ مکتب و هیچ رهبر یا گرایشی نباید از ایران و انسان ایرانی مقدّستر شمرده شود؛ زیرا اگر انسان وسیله حفظ عقیده محسوب شود، عقیده پیشاپیش مشروعیّت/حقّانیّت/لژیتیماتسیون/اعتبار اخلاقی خود را از دست داده است. آنانی که خود را روشنفکر، دانشگاهی، اندیشمند یا کنشگر اجتماعی و سیاسی میدانند نیز نمیتوانند از مسئولیّت تاریخی خویش بگریزند. رسالت اندیشه، صرفا توصیف و تفسیر فلاکت نیست. اندیشمند، گزارشگر ویرانی نیست؛ بلکه معمار افقهای تازه است. اگر قلم فقط بتواند زخمها را بشمارد، امّا راهی به سوی درمان نگشاید، هنوز رسالت خویش را به انجام نرسانده است. فلسفه، زمانی شرافت خود را حفظ میکند که از شرح تاریکی فراتر رود و امکان روشنایی را نیز بیافریند.
رهایی از آنجا آغاز میشود که انسان، برای نخستین بار، جرئت کند حقیقت را بزرگتر از باورهای خویش بداند و ایران را والاتر از همه مرزبندیهای ایدئولوژیک بنشاند. آزادی، محصول پیروزی یک ایمان بر ایمان دیگر نیست. آزادی، ثمره فروتنی عقل در برابر حقیقت و احترام وجدان در برابر کرامت و ارجمندی انسان است. اگر روزی ایرانیان، بویژه فرهیختگان، دانشگاهیان و کنشگران اجتماعی و سیاسی بیاموزند که نخستین وظیفه هر اندیشیدنی، نقد خویشتن است و نه فقط نفی دیگری، آنروز میتوان امیدوار بود که درخت آزادی، نه بر خاکستر انتقام؛ بلکه بر خاک حاصلخیز خردورزی، مدارا و مسئولیّت تاریخی ریشه بدواند. آینده ایران را کسانی نخواهند ساخت که بیش از دیگران یقین دارند؛ بلکه آنانی خواهند ساخت که بیش از دیگران شهامت پرسیدن، شهامت بازاندیشی و شهامت مقدّم داشتن انسان بر هر عقیده و ایدئولوژی را دارند. اگر چنین روزی فرا رسد، آن روز، ایران دیگر قربانگاه باورها و اعتقادات و نصوص مذهبی و ایدئولوژیکی نخواهد بود؛ بلکه سرزمین بلوغ انسانهایی خواهد شد که فهمیده اند هیچ حقیقتی، اگر به بهای نابودی انسان و میهن تمام شود، هرگز حقیقت نیست.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!