در این بخش از مناظره، حسین لاجوردی به برخی از پرسشها و نقدها پاسخ میدهد و دیدگاه خود را درباره مسیر آینده اپوزیسیون ایران توضیح میدهد.
او ضمن تأکید بر اینکه تکثر سیاسی بخشی طبیعی از هر جامعه است، معتقد است وجود جریانهای مختلف سیاسی نباید موجب نگرانی باشد؛ بلکه آنچه اهمیت دارد، توانایی این جریانها در جلب اعتماد مردم و تبدیل حمایت اجتماعی به یک راهبرد مؤثر برای تغییر است.
در ادامه، لاجوردی با اشاره به جایگاه و میزان حمایت از شاهزاده رضا پهلوی، استدلال میکند که اصل مسئله، اثبات یا انکار محبوبیت افراد نیست؛ بلکه باید بررسی کرد که چرا با وجود این میزان حمایت، اپوزیسیون هنوز نتوانسته به هدف خود دست یابد. از نگاه او، تمرکز بر آسیبشناسی، یافتن راهحل و گفتوگو درباره عوامل ناکامی، از تکرار اختلافهای سیاسی سودمندتر است.
شما چه فکر میکنید؟
اگر حمایت اجتماعی گسترده وجود داشته باشد، مهمترین مانع تبدیل آن به تغییر سیاسی چیست؟
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
دیدگاهها
آقای لاجوردی از کجا چنین…
آقای لاجوردی از کجا چنین منطقی را آورده اند که صرف داشتن طرفدار الزاما به سرنگونی طرف مقابل می انجامد؟ چنانچه اثبات شود که این گزاره آقای لاجوردی غیر منطقی است به تبع آن پاسخگو دانستن شاهزاده نیز دستکم در این مورد غیر منطقی است.
آقای لاجوردی از کجا چنین منطقی را آورده اند که صرف داشتن طرفدار الزاما به سرنگونی طرف مقابل می انجامد؟ چنانچه اثبات شود که این گزاره آقای لاجوردی غیر منطقی است به تبع آن پاسخگو دانستن شاهزاده نیز دستکم در این مورد غیر منطقی است. در مورد کشتار مردم در دیماه نیز شاهزاده را مسئول دانستن به معنای غیر مسئول دانستن یا به عبارتی صغیر دانستن مردمی است که آگاهانه بر علیه یک رژیم آدمکش قیام کردند. خود آن مردم هنگام خاکسپاری عزیزان شان حتا یک مورد هم ندیدم که شاهزاده را مسئول بدانند. چرا آقای لاجوردی این سخن نادرست را تکرار می کنند و اعتبارشان را زیر سوال می برند؟ خب بر اساس همان «منطق» شما برخورد میکنم: همانطور که میگویید شاهزاده مسئول کشته شدن ایرانیان در دیماه بوده، چون میدانسته که این رژیم دست به کشتار میزده و باز فراخوان داده، خب.. شما که خود واقفید شعبان بی مخ در میان هواداران شاهزاده بسیارند و کاری هم از دست ایشان بر نمی آید. چرا از شاهزاده بناحق مسئولیت و پاسخگویی می طلبید؟ شما آگاهانه این کار را می کنید تا فحش بخورید. لذا.. آقای دکتر لاجوردی باید بابت این مزاحمت شان برای هواداران شاهزاده که ناچار شدند بدترین فحش ها را به ایشان بدهند لازم است که از ین شعبان بی مخ های گرامی عذرخواهی کنند. بعد توقع داشته باشند شاهزاده نیز همینقدر بی منطق بابت کشتاری که خامنه ای کرده از مردم عذرخواهی کند. بیله دیگ.. بیله چغندر. اینجا والا ما صحنه سیاست نمی بینیم صحنه تخت نرد است و کرکری خوانی. عجب گیری کردیم ها!
تغییر به چه معنا و از کدام چشم انداز؟.
درود بر کیانوش عزیز و آقای لاجوری گرامی،
اندکی روضه بحار الانواری از حُجره علّامه های معاصر و مصدر تفسیر!
من نه سودای آن دارم که بر سر الفاظ، مته به خشخاش بگذارم و نه میلی به آنکه سخن را در پیچ و خمِ تفصیلهای ماچوپیچویی گم کنم. آنچه که میخواهم بگویم، صرفا مکثی است بر نقطهای که به گمانم پیش از هر داوری، سزاوار اندیشیدن است. قصد من نه اثبات رأی خویش است و نه ابطال سخن آقای «لاجوردی». من تنها میخواهم پرتوی بیفکنم بر نواحی خاموشی که نه در تیررس عادت هستند و نه در قلمرو عقلِ حسابگر. ساحتهایی که عقلِ ابزارساز، غالبا از کنارشان میگذرد، امّا شهودِ اندیشنده، حضورشان را حسّ میکند همانگونه که ریشه، پیش از آنکه دیده شود، درخت را نگاه میدارد. به همین دلیل، سخنم دعوت به اندیشیدن است، نه فراخواندن دیگران به پذیرش نتیجهای از پیش تعیینشده.
پرسش آقای «لاجوردی» در نگاه نخست، پرسشی استوار و منطقی به نظر میرسد: چگونه ممکن است با وجود اینهمه گرایش، امید، حمایت و دلبستگی به شخصیّتی معین، نه تنها کوچکترین تغییری در نظام گیوتینیِ الهی پدید نیاید؛ بلکه خشونت، خونریزی، اعدام و تجاوز و جنایت و تبهکاریِ متولّیان کریه منظر الهی نیز شدّت بیشتری پیدا کند؟ این پرسش، در ظاهر، پرسشی در باره یک واقعیّت سیاسی است؛ امّا در ژرفای خود، پیش از هر چیز، پرسشی در باره معنای «تغییر» است. پیش از آنکه در پی پاسخ باشیم، شاید سزاوارتر آن باشد که از خود بپرسیم: هنگامی که از «تغییر» سخن میگوییم، دقیقا از چه سخن میگوییم؟ آیا تغییر را تنها آنگاه به رسمیّت میشناسیم که تصویر ذهنی و آرزوی پیشینی ما در جهان بیرونی متجسّد شود؟ یا آنکه تغییر، برآیندی است که گاه در لایههای پنهان واقعیّت رخ میدهد، بی آنکه نگاه شتابزده ما توان تشخیص آن را داشته باشد؟.
فرض کنیم نیمه شب از خواب بیدار میشویم. همه جا در تاریکی فرو رفته است. دو ساعت بعد، بار دیگر چشم میگشاییم و هنوز تاریکی برقرار است. آیا این دو تاریکی، یک تاریکی مشابه هستند؟ یا آنکه در فاصله میان آن دو، جهانی از دگرگونی رخ داده است که چشم ما از دیدنش ناتوان بوده است؟. آیا تاریکیِ نخست، در سکوت و بی هیاهو، به سوی سپیدهدم حرکت نکرده است؟ آیا هر ثانیه از آن، فاصله شب را با روشنایی کمتر نکرده است؟ اگر چنین باشد، پس نبودنِ روشنایی، هرگز به معنای نبودنِ تغییر نیست. این تمثیل، ما را به نکتهای بنیانی رهنمون میشود: بسیاری از خطاهای ما نه از تجربه و تفسیر واقعیّت؛ بلکه از پیشفرضهایی ناشی میشوند که بی آنکه خودمان بدانیم، بر واقعیّت تحمیل میکنیم. ما غالبا معنایی از تغییر را در ذهن خویش تثبیت کردهایم و سپس جهان را با آن معنا میسنجیم. اگر جهان رویدادها مطابق انتظار ما نبود، نتیجه میگیریم که هیچ تغییری رخ نداده است. حال آنکه شاید تنها آنچه که رخ نداده، تحقّق تصویر ذهنی ما بوده است، نه خودِ تغییر. از همین منظر، اگر من از آغاز در ذهن خودم، آقای «کیانوش توکّلی» را مقصد نهایی فرض کرده باشم و در واقعیّت، آقای «فرّخ نگهدار» همچنان بر اریکه قدرت تکیه زده باشد، طبیعی است که بپرسم: این همه جنبش، محبوبیّت، کشمکش، هزینه و امید، چرا به بر آمدن «کیانوش توکّلی» نینجامید؟ چرا «فرّخ نگهدار»، با وجود رسواییهای آشکار و نفرت عمومی، همچنان بر اریکه اقتدار نشسته است و اُرد میدهد؟.
امّا این پرسش، اگر بخواهد حقیقتا دانشپژوهانه و ریشه یاب باشد، نباید نخستین گام خود را به سوی اشخاص بردارد؛ بلکه باید به سوی ساختارها، ریشهها و نیروهای ناپیدایی حرکت کند که اشخاص، تنها تجلّی موقّت آنهایند. مسئله اصلی این نیست که «کیانوش توکّلی» چه بود یا چه نبود، و نه حتّا اینکه «فرّخ نگهدار» چه خصلتهایی دارد. مسئله اینست که کدام مناسبات فرهنگی، اجتماعی، روانشناختی و تاریخی، پیوسته امکان بازتولید «فرّخ نگهدار»ها را فراهم میکنند؛ حتّا هنگامی که اکثریّت جامعه از آنان بیزار است. قدرت، پیش از آنکه در دست یک فرد باشد، در شبکهای از مناسبات، باورها، ترسها، عادتها، منافع و نهادها ریشه میدواند. مادامی که آن ریشهها دست نخورده باقی بمانند، بریدن شاخه ها، هر چند پر هیاهو و امیدآفرین، در نهایت به رویش شاخه هایی دیگر خواهد انجامید. به همین سبب، تمرکز بر افراد، غالبا ما را از دیدن سرچشمههای واقعی قدرت بازمیدارد.
به گمان من، اگر مخالفان نظام گیوتینی ــ و مقصودم همه آنانی است که نه تنها با آن مخالفند؛ بلکه آرزوی برچیده شدنش را دارند ــ بیاموزند که مسائل را در اعماق ناپیدای آنها جست و جو کنند، نه در سطح پُر آشوب رویدادها، آنگاه شاید بتوانند دریابند که چرا آرزوهای جمعی، همیشه به نتایج دلخواه و برآورده کننده انتظار نمیانجامد و چرا آدمهایی که جامعه از آنان بیزار است، همچنان قادر به بازتولید قدرت خویش هستند. در آن صورت، پرسش نیز دگرگون خواهد شد. دیگر مسئله این نخواهد بود که «چرا فلان شخص به قدرت نرسید؟» یا «چرا دیگری همچنان بر مسند قدرت باقی ماند؟»؛ بلکه این خواهد بود که چگونه باید بنیانهای فکری، فرهنگی و نهادی را دگرگون کرد تا اساسا امکان زایش و استمرار چنین قدرتهایی از میان برود. تنها در این افق است که تغییر، از سطح جا به جایی اشخاص، به مرتبه دگرگونی ساختارها ارتقا مییابد و تنها چنین تغییری است که میتواند دوام، معنا و اثر تاریخی داشته باشد. اگر خواننده بتواند مغز این سخن را دریابد، آنگاه خواهد فهمید که «تغییر» صرفا نام یک نتیجه مطلوب نیست – آنطور که آقای لاجوردی و امثال ایشون توقّع دارند -؛ بلکه نام پروسه ای است که از أعماق جامعه و تاریخ وفرهنگ مردمان آغاز میشود، در سکوت و شاید تلاطمهای اجتماعی رشد میکند و پیش از آنکه در سیمای اشخاص ظاهر شود، در بنیانهای اندیشیدن، فرهنگ و مناسبات انسانی رخ میدهد و سپس در عرصه کشورداری بروز پیدا میکند. آنچه که ما غالبا فقدان تغییر میپنداریم، چه بسا تنها ناتوانی ما در دیدن حرکت آرام و ژرف تاریخ و خواست قلبی مردمان میهنمان باشد؛ یعنی حرکتی که نه با شتابِ احساس و هیجانهای زودگذر؛ بلکه با منطق پیچیده فهم هستی و درک شریانهای جامعه سنجیده میشود.
شاد زی و خوش باش!
فرامرز حیدریان