حمله مسلمانان به زنان در پاریس
Nadja Natalie
عضو پارلمان. دانمارک
ویدئویی از یک مرد مسلمان ۳۱ ساله که سه زن را در خیابان پاریس با چاقو مورد حمله قرار میدهد، در حال حاضر در شبکههای اجتماعی در حال پخش است.
سه زن بیگناه. ظاهراً یکی از آنها باردار است!
هر سه نفر به بیمارستان منتقل شدهاند و دو نفر از آنها به شدت از ناحیه شکم و کمر دچار جراحات ناشی از چاقو شدهاند.
وقتی مرد چاقوزن به زمین افتاد، صدای او به زبان فرانسوی شنیده میشود که میگوید: "C’est Allah qui m’a ordonné" که میتوان آن را به "این خدا بود که به من دستور داد این کار را انجام دهم" ترجمه کرد.
بنابراین حمله دیگری با انگیزه اسلام سیاسی.
اما اگر از سمیرا نوا و بخش بزرگی از چپها بپرسید، احتمالاً فقط دو چاقو بوده و نه یک مسلمان که به سه زن بیگناه حمله کرده است. یا چون از چاقوی آشپزخانه استفاده شده، ممکن است او را سرآشپز بنامند.
بنابراین شاید بهتر باشد تیتر را به این تغییر دهیم:
"چاقوها زنان را از پا در میآورند" یا "چاقوی سرآشپز زنان را از پا در میآورد"
این کار اسلام را از تصویر حذف میکند
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
ایمان کور و پیامدهایش.
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای طبقه هفتاد و هشت میلیاردم کتابخانه تفاسیر قرآنی، ردیف دویست تریلدیاردم سمت بینابین کفر و ایمان از قعر کفریّات اجنبی!
آن مردِ سی و یک ساله نه دروغ میگوید و نه لزوما دچار روانپریشی است. او سخنی را بر زبان میآورد که امکانِ استناد و توجیهِ آن را در متنی میبیند که نزد میلیونها انسان، «کلامِ الله»، حقیقتِ مطلق و سرچشم نهاییِ امر و اخلاق شمرده میشود. اگر گفتارِ او هولناک و پیامدهایش نگران کننده است، مسئله را نمیتوان با روانی خواندنِ گوینده، نسبت دادنِ دروغ به او یا تقلیلِ سخنش به سوءبرداشتِ فردی از میدان بیرون راند. پرسشِ بنیانیتر این است که چه نوع ساختارِ فکری و چه منطقِ تقدیس شدهای میتواند به انسان اجازه دهد امری را که با جان، آزادی و زندگیِ دیگران در تعارض است، به نامِ حقیقتِ مطلق توجیه کند؟ اگر سخنِ او از دلِ نوعی خوانشِ متنمحور و امرپذیر برمیآید، پس مسئله فقط یک فرد نیست؛ مسئله، مناسبت میانِ متن، تقدّس، تفسیر، اقتدار و مسئولیّتِ اخلاقی است. کسانی که قرآن را با دقت خواندهاند، میدانند که مفاهیمِ «قتل، قتال، حرب، جزا، ارعاب، انذار و مجازاتها و تهدیدهای خشونتآمیز» در آن حضور دارند و آیاتی چون «اقتُلوا أئمّةَ الکفر» نیز بخشی از متن هستند. مسئله، انکارِ وجودِ این آیات یا پنهانکردنِ آنها نیست؛ مسئله، سرنوشتِ اخلاقی و اجتماعیِ آنهاست. هنگامی که متنی به منزل کلام الله، حقیقتِ نهایی و منبعِ فراتر از خطای آمری معرفی میشود، امریّه مندرج در آن دیگر صرفا گزارههایی تاریخی و بی اثر باقی نمیمانند؛ آنها میتوانند به سرچشم اعتبار/مشروعیّت، الگوی اطاعت و پشتوانه قدرت تبدیل شوند. همینجاست که باید پرسید که آیا تقدّس میتواند یک امر را از داوریِ اخلاقی معاف کند؟ آیا نامِ الله میتواند انسان را از حقِّ پرسش محروم کند؟ آیا امری که به نامِ امریّه آسمانی صادر شده است، باید بی آن که در محکِ خردورزی، وجدان و حرمتِ زندگی آزموده شود، پذیرفته شود؟ پاسخ باید روشن، قاطع و بی ابهام باشد: نه! هرگز!.
هیچ متنِ مقدّسی، هیچ امریّه آسمانی و هیچ اقتدارِ دینی حقّ ندارد جانِ انسان را از قلمروِ حرمت خارج کند. هیچ تقدّسی نباید به سپری برای مصون ماندن از نقد تبدیل شود و هیچ امری نباید صرفا به سببِ انتساب به الله، از داوریِ اخلاقی معاف شود. اگر امری به نامِ الله عرضه شود، امّا با کرامت، آزادی و حقِّ زیستنِ انسان ناسازگار باشد، وظیفه انسان، اطاعتِ کورکورانه نیست؛ بلکه وظیفه او پرسش، نقد و داوری است. اخلاق، اگر در برابرِ قدرتِ مقدّس خاموش شود، دیگر اخلاق نیست؛ بلکه به دستگاهِ اطاعت فروکاسته میشود. خرد نیز اگر در برابرِ تقدّس خشونت مآب زانو بزند، دیگر خرد نیست؛ بلکه به ابزارِ توجیهِ اقتدار تبدیل میشود.
انتقادی که من و بسیاری دیگر از منتقدانِ به مدّعیانِ «اسلامِ راستین» مطرح میکنیم، دقیقا از همین نقطه آغاز میشود. اگر در گفتارِ شما ذرهای صداقت، صمیمیّت و مسئولیّتِ اخلاقی وجود دارد، نمیتوانید پیوسته از رحمت، عدالت، صلح و کرامت سخن بگویید، امّا هنگامی که با آیات و امریّه هایی روبرو میشوید که ظرفیّتِ مشروعیّت دادن به خشونت و قتل و تجاوز و غارت و چپاول و شکنجه و مصادره و امثالهم را دارند، به سکوت، به تأویلهای سخیف بی پایان و توجیههای مصلحتی پناه ببرید. نمیتوان از انساندوستی سخن گفت، امّا از نقدِ بخشهایی از میراثِ دینی که علیهِ انسان به کار گرفته میشوند، گریخت. نمیتوان هر بار که خشونتی به نامِ دین و الله و قرآن و رسول و امثالهم رخ میدهد، هم مسئولیّت را به گردنِ «برداشتِ نادرست»، «افراطگرایی» یا «سوءاستفادۀ دیگران» انداخت، امّا از بررسیِ خودِ متن، جایگاهِ تقدّس و ساز و کارِ اطاعت سر باز زد. اگر متن هیچ نقشی در شکلگیریِ این خوانشها ندارد، پس چرا باید مقدّس و مرجعِ نهایی باشد؟. اگر امریّه ها صرفا تاریخی هستند، چرا همچنان مطلق، فراتاریخی و لازمالاتباع معرفی میشوند؟ اگر تفسیر تعیینکننده است، چرا حقِّ تفسیر در انحصارِ نهادهای دینی و صاحبانِ اقتدار باقی میماند؟ و اگر جان و کرامتِ انسان برتر از هر متن و امریّه ای است، چرا این اصل به صراحت، بی قید وشرط و بدونِ استثنا اعلام نمیشود؟ اینها پرسشهای حاشیهای نیستند؛ اینها قلبِ مسئله هستند. هر دفاعی که از پاسخ دادن به آنها بگریزد، در اصل از حقیقت دفاع نمیکند؛ بلکه از مصونیّتِ یک اقتدار ناحق و خونریز و جبّار و سفّاک دفاع میکند.
حقیقتِ تلخ اینست که بخشِ بزرگی از پروژههای «اسلامِ راستین سازی»، پژوهشهای دینی و سرمایهگذاریهای هنگفتی که برای تبلیغ، گسترش و بازتولیدِ اسلامیّت انجام میشود، از مواجهه با این گرهِ بنیانی میگریزند. انبوهی از نیرو و سرمایه صرفِ اثباتِ زیباییِ دین، دفاع از هویتِّ دینی، بازسازیِ چهره کریه و به شدّت زشت و بوگندوی الله و اسلامیّت و پاسخگویی و فحّاشی به منتقدان میشود؛ امّا پرسشِ تعیینکننده همچنان بی پاسخ میماند: چگونه باید امکانِ تبدیلِ امر مقدس به مجوّزِ خشونت را از بنیان خنثا کرد؟ چگونه میتوان تضمین کرد که هیچ آیه، هیچ روایت، هیچ فتوا و هیچ تفسیرِ دینی نتواند جانِ انسان را به نامِ حقیقت قربانی کند؟. سکوت در برابرِ این مسئله، بی طرفی نیست. سکوت، هنگامی که با اقتدار، نهاد و منافع همراه شود، به ساز و کاری برای حفظِ وضعِ موجود تبدیل میشود. نهادهای دینی، مراجع، روحانیان، پژوهشگران، دانشگاهیان و مدافعانِ «اسلامِ راستین» اگر از نقدِ روشن و بی پرده ظرفیّتهای خشونتزای کثیری از أوامر الهی و خوانشهای دینی پرهیز میکنند، باید پاسخ دهند که سکوتشان چه چیزی را حفظ میکند: حقیقت را یا اقتدار را؟ آیا این خاموشی برای پاسداری از انسان است یا برای حفظِ امتیاز، نفوذ، سیطره و قدرتِ نهادی؟ زیرا اقتدار از پرسش میترسد، امّا حقیقت از پرسش نمیترسد. آنچه که خود را حقیقتِ مطلق مینامد، امّا نقد را کفرگویی، پرسش را دشمنی و مخالفت را جُرم میشمارد، در عمل از حقیقت دفاع نمیکند؛ بلکه از مصونیتِّ قدرت و توجیه شمشیر خونریز دفاع میکند. حقیقتی که برای بقا به خاموشکردنِ اندیشه و گرفتن جان و زندگی محتاج باشد، حقیقت نیست؛ بلکه امریّه ای است که لباسِ حقیقت پوشیده است.
نقدِ اسلامیّت نیز به معنای دشمنی با انسانهای مسلمان نیست. انسانها را نباید به سببِ تولّد، تعلّق یا زیستن در یک سنّتِ دینی محکوم کرد. موضوعِ نقد، انسان نیست؛ ساختارِ فکری و نظامِ اقتداریی است که میکوشد اوامر دینی را برتر از وجدانِ انسانی بنشاند و تقدّس را سپری در برابرِ مسئولیّتِ اخلاقی قرار دهد. نقدِ ریشهای، یعنی ایستادن در برابرِ این اصل که «چون خدا /الله گفته است، پس انسان حقِّ پرسش ندارد». نقد یعنی اعلامِ این حقیقت که هیچ نامی، حتّا نامِ خدا/الله/عیسا مسیح/یهوه و امثالهم، نباید به مجوزی برای خاموشکردنِ عقل، تعطیلکردنِ وجدان و بی ارزش قلمداد کردن و گرفتن جانِ انسان تبدیل شود. نقد یعنی جدا کردنِ حقیقت از اقتدار، ایمان از اجبار، معنویّت از خشونت و انسان از بندگیِ بی چون و چرای آمریّت.
هر امری که جانِ انسان را تحقیر کند، باید نقد شود؛ هر تفسیری که خشونت را مقدّس شمارد، باید در برابرِ خرد و وجدان رسوا شود. هر نهادی که با سکوت، راهِ پرسش را ببندد، باید پاسخگو باشد و هر قدرتی که تقدّس را ابزارِ مصونیّتِ خویش قرار دهد، باید از جای برتر و دست نیافتنیِ خود فرود آورده شود. این داوری نه از نفرت؛ بلکه از وفاداری به کرامت و ارجمندی شاهنشاهی انسان برمیخیزد. نفرت، انسانها را هدف میگیرد؛ امّا نقد، اندیشهها و ساختارهای قدرت را. نفرت، چشم را میبندد؛ امّا نقد، چشم را میگشاید. نفرت، ویران میکند؛ امّا نقد، امکانِ آفرینشِ جهانی دیگر را پدید میآورد. مسئله نهایی، ساده امّا سرنوشتساز است: آیا انسان برای حفظِ تقدّسِ متن وجود دارد، یا متن باید در خدمتِ حرمتِ انسان باشد؟ اگر متن بر انسان مقدّم شود، آزادی قربانی میشود؛ اگر امر الهی بر وجدان مقدّم شود، اخلاق فرو میپاشد؛ اگر اطاعت بر خردمندی مقدّم شود، مسئولیّت از میان میرود؛ و اگر تقدّس بر جانِ انسان مقدّم شود، خشونت میتواند خود را فضیلت بنامد و کشتن میتواند در لباسِ تکلیف ظاهر شود.
به همین دلیل، نخستین وظیفه انسانِ آزاد، اطاعت نیست؛ بلکه اندیشیدن انتقادی است. نخستین وظیفه اندیشمند، توجیهِ میراث نیست؛ بلکه آزمودن و به محک زدنِ آن است. نخستین وظیفه وجدان، دفاع از هر حقیقتِ مقدّس نیست؛ بلکه دفاع از جان و زندگی هر انسانی در برابرِ هر قدرتی است که میخواهد به نامِ تقدّس بر او امر براند. انسان برای این در جهان حضور ندارد که همواره تکرارکننده و مُجری آمریّتهای به ارث رسیده باشد؛ بلکه انسان توانِ آن را دارد که بیندیشد، بیافریند، ارزشهای نو بسازد و جهانی انسانیتر پدید آورد. فرزانگی آدمی از لحظه ای آغاز میشود که انسان از خودش بپرسد که آیا این امر و کلام الهی، زندگی را پاس میدارد یا آن را قربانی میکند؟ آیا این تقدّس، آزادی میآفریند یا اطاعت؟ آیا این حقیقت، راهِ اندیشیدن را میگشاید یا راهِ پرسش را میبندد؟ اگر پاسخ، قربانی کردنِ انسان باشد، وظیفه ما سکوت نیست. وظیف ما نقد کردن است؛ نقدی بی هراس، بی تعارف و مسئولانه؛ نقدی که هیچ متن، هیچ امری و هیچ قدرتی را از داوریِ اخلاقی معاف نمیکند؛ زیرا انسان نه برای بندگیِ بی چون وچرای امریّات؛ بلکه برای اندیشیدن، آفریدن و ساختنِ جهانی آزادتر، دادگزارانه تر و انسانیتر به وجود آمده است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان