رفتن به محتوای اصلی
جمعه 16 مرداد 1405 - Friday, 7 August 2026

شیاد، مانند عبدالکریم سروش

شیاد، مانند عبدالکریم سروش

 

قبلا در اینجا نوشته ام، هرگاه بیادم می آید که «روشنفکران» 57تی از بازرگان گرفته تا بنیصدر و جلال آل احمد چه بلایی بر سر ایران آوردند و چگونه نسل ما را گمراه کردند بشدت کفری میشوم و هربار که به بحثی  بر میخورم که این مسائل را می شکافد فشار خونم بالا میرود. راستش من قضیه نصف نصف می بینم. نصفیش شیادی امثال سروش و علی شریعتی و جلال آل احمد بود و نصف دیگرش نسل تازه ایرانی که شهری و روستایی اش از دم هالو بودند. اصن خود بازرگان یکی از هالوهای بنام ایران بود. برعکس کیانوری هفت خط و طبری فهیم و با کلاس. اینها می فهمیدند. اما بد می فهمیدند. خیلی دلم میخواست این هردو امروز زنده بودند و نظرشان را در مورد «شاه آمریکایی» می دانستیم. بگذریم.. برگردیم به بحث مون.  ایرانیه دیگه.. غل و غشی نداره و ساده و پپه و مقداری هم ندید بدید. برای همین هم تا اسم دوتا متفکر غربی رو میاوردی انگار حرفت براش وحی منزل بود. بیخود نبود ذبیح الله منصوری افسانه خواجه تاجدارش را به نام ژان گوره بیرون داد. البته ژان گوره میخواست اعاده حیثیت کنه که چرا از اسمش سوء استفاده شده بعد معلوم شد اصلا ژان گوره ای در کار نیست و منصوری از خودش در آورده بود. و ایضا در این مورد بخصوص آن قدیم ها که در فامیل اگر تک و توک دکتر و مهندس پیدا میشد، حتا امثال پوری فش فشوی دایی جان ناپلئون جماعت افتخار میکردن که آقای دکتر جواب سلام شونو با احوالپرسی مخلوط کرده. در ایران دهه پنجاه که هنوز بخش بزرگی از جامعه یا بیسواد بود یا تصدیق شش ابتدایی داشت - البته تقصیر شاه بود خودم بگم تا درویش پور نرفته سر قبر ساعدی دایره بزنه - داشتن یکی دوتا پزشک یا مهندس در فامیل و یا در میان در و همسایه کلی افه داشت.  و خلاصه این که... اگه هالو نبودیم، با دوتا جزوه سر به دار نمی دادیم. اگر هالو نبودیم، پیرمرده با عمامه و عباش و تسبیح و آفتابه ش  تو ذهن مون یک این همانی با مرحوم پدر بزرگ مان ایجاد نمیکرد که خاطرخواهش بشیم و عیال سابق جلال تقاضای صیغه شدن بکنه. اینو سرچ کردم راوی چنین گفت: 

  • روایت غلامحسین ساعدی: در مصاحبه‌ای از پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، ساعدی به دیدار اعضای کانون نویسندگان با خمینی در روزهای نخست انقلاب اشاره می‌کند. 
  • نقل حرف‌ها: ساعدی ادعا کرده است که سیمین دانشور در آن دیدار شیفته فضای به وجود آمده بوده و به نقل از او گفته شده که «ای‌کاش امام مرا صیغه کند» یا عبای  ایشان را بوسیده است.  

     آخه آدم دلش به درد میاد که همین سیمین دانشور که چند باری کتاب سووشون اش را خوندم . و همین زن دعوت های شهبانو برای همکاری برای اجرای سیاست های ادبی و هنری را نمی پذیرفت. همه شان واهمه انگ خوردن داشتند. . رجوی اگر هالو نبود سطح مفهموم ترور را از سر نفهمی به پیازی و لبویی و کریم بستی سطحی نازل نمیرساند.  

ساواک هالو

 وقتی چک می کنم مشکل ساواک با نویسندگان چه بود از ساده لوحی ساواک خنده ام میگیرد. سیاست مثل یک بازی فوتبال است. اگر دائم تو گل بزنی بازی اصلا بی مزه میشود. گویا شاه این موضوع را خوب درک نمی کرد. اول باید عده ای درس خوانده را که به رویکرد مدرن او اعتقاد داشتند تربیت میکرد برای بحث های سیاسی داغ. و بعد ایرادات مسخره ای که منتقدین به رژیم داشتند را پاسخ می گفت. بدین ترتیب شاید چند انتقاد به تن شاه می نشست اما عوضش بیست تا گل به حریف میزد. بحث های آنها بیشتر پلیمیک بود و رجز خوانی و حرف مفت تا حرف حساب. یکیش همین ساعدی. وقتی خواندم برای چی این بابا را گرفتند زندان انداختند کفری میشوم. بسادگی میشد او را سکه یک پول کرد. با آن فیلم گاو مسخره اش. همه شان را میشد راحت در تلویزیون دست انداخت. دریده های چاخانی مثل جلال آل احمد که میگفت صمد را ساواک کشته. باید او را در رسانه ها سکه یک پول میکردند و مسخره اش میکردند. این رژیم آخوندی انصاف را که خوب بلد است. اگر یک مو از زیرکی و حرامزادگی این آخوندها در تن پرویز ثابتی بود کار به اینجاها نمی کشید. با این تفاوت که پرویز ثابتی بدون حرامزادگی و از منظر حق با مخالفان برخورد میکرد و تماشاگران استادیوم ایران مسلما برنده کسی را میدانستند که بیشتر گل زده بود. واقعا  بدون بکار گیری خشونت در ساواک راحت میشد در بحث ها و در انظار اینها را سکه یک پول کرد. حالا دوتا از فساد در دستگاه انتقاد میشد. راحت باید پاسخ داده میشد که همه جای دنیا حتا در سوئد فساد هست و مشکل اجتماعی است نه حکومتی و این قبیل برخوردها که متاسفانه شاه بر نمی تابید. 

باری.. امروز حتا بدون نیاز به «زیرکی و یا حرامزادگی» بحث هایی در خود ایران جریان دارد که در رسانه «پارسی» به این مسائل پرداخته میشود و من با تماشایش هم لذت میبرم و هم بشدت کفری میشوم. وقتی این ویدیو را گوش میکنم بشدت کفری میشوم شما را نمیدانم. اگر شما سن و سال تان به جایی میخورد که پای سخنان علی شریعتی بودید یا نوارهایش را گوش میکردید یا کتابهایش را میخواندید یا نوشته های ساعدی و جلال را می بلعیدید .. خب من در حال بازی فوتبال در کوچه های خاکی بودم و خیالم راحت بود که اونایی که اون بالا نشستن کارشون رو خوب بلدند برای همین مادرم بجای آن که گوشت را در گنجه زیرزمین که خنک بود بگذارد حالا میگذاشت توی یخچال ارج و کرسی را برچیده بودیم و اولش با کرسی ناسیونال و بعد هم که بخاری ارج آمد و خلاصه پیشرفت ها را حس میکردیم نه این که در موردش مطالعه بکنیم و این خیلی با ارزش بود که شما چیزی را حس بکنید. برای مایی که در غرب زندگی میکنیم مفهوم زندگی غربی زمین تا اسمان با آن که در ایران هست تفاوت دارد. 

باری منظور از این صغرا کبراها این هست که شما هم با شنیدن حرفهای عباس سوری و بنیامین سوری کفری بشوید که چگونه ساعدی ها ال احمد ها و عبدالکریم سروش ها دو دره بارتان کردند. من طرف حساب اینها نبودم و نمی شناختم کفری میشوم که اینها چرا شما جوانان مملکت را آگاهانه گمراه کردند.  شما را به خشم دعوت می کنم. 

 

https://www.youtube.com/watch?v=e5hYNOM2A-0

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

انتشار از:

محسن کردی

تصویر

تصویر

تصویر

دیدگاه‌ها

محسن کردی
محسن کردی

یک سوال: چطور این فضای مسخ‌شدگی دسته‌جمعی، در ماه‌های اول پس از انقلاب، گریبان روشنفکران کانون نویسندگان را گرفت و آن‌ها را به سرعت دچار سرخوردگی کرد؟

چطور این فضای مسخ‌شدگی دسته‌جمعی، در ماه‌های اول پس از انقلاب، گریبان روشنفکران کانون نویسندگان را گرفت و آن‌ها را به سرعت دچار سرخوردگی کرد؟
پاسخ:
آنها دچار شوک شدند. تلخی کام شان بیشتر از آگاهی شان به ساده لوحی خودشان بود و متوجه شدند که دچار هالودگی حتا آگاهانه شده بودند. یعنی حتا سخنان غیر معقول اگر به ضرر شاه بود از جانب آنها تایید میشد. روشنفکران برگ بزرگی خوردند. البته این را هم بگویم که من عقیده دارم که هیچکس نمیتوانست عمق فاجعه را دریابد. در فکر کسی نمی گنجید که پس از انقلاب اصلا اسمی از شکنجه که هیچ.. بد رفتاری بیاید. بگذار یک خاطره دیگر از فردی دیگر را بگویم. دکتر جمشید اسدی اقتصاد دان ساکن فرانسه در یک مصاحبه تلویزونی از خاطراتش با علی خامنه ای در حدود سه ماه در زندانی کمیته مشترک تعریف میکرد. او میگفت علی خامنه ای در زندان اشک میریخت و میگفت جمشید آن روزی که حکومت اسلامی برقرار شود دیگر ظلمی در کار نخواهد بود. جمشید اسدی در همان مصاحبه خطاب به خامنه ای گفت آقای خامنه ای این سخن شما را بیاد دارم و ازاو خواست که با مردم درست رفتار کند. این نشان میدهد که حتا خود آخوندها هم نمیدانستند که در اجرای امر جنایت تا کجاها میتوانند پیش بروند . و شوکی که به روشنفکران ساده لوح و بی تجربه وارد شد از همینجا بود. اگر اخلاق و فرهنگ روسی بر کشور ما حاکم بود آن حرامزادگی روسی اجازه نمیداد که کسی مثل خمینی بتواند فریبش بدهد. شاید خود خمینی هم نمیدانست چه دستی در بی اخلاقی و نابکاری دارد. البته میدانست.. اما نه دیگه تا اینجاش را! فک کنم خمینی به خودش هم برگ زد!

چ., 29.07.2026 - 22:30 پیوند ثابت