در این سخنرانی، کیانوش توکلی با مرور تجربه اعتراضهای سالهای اخیر، از دی ۱۳۹۶ و آبان ۱۳۹۸ تا جنبش «زن، زندگی، آزادی» و اعتراضهای دی ۱۴۰۴، بر این نکته تأکید میکند که اپوزیسیون برای عبور از وضعیت کنونی، تنها به شعارهای تازه نیاز ندارد؛ بلکه باید مسیر طی شده را نیز با نگاهی انتقادی بررسی کند.
او از ضرورت آسیبشناسی، بازنگری در برخی رویکردها، پرهیز از تعمیق شکافهای سیاسی و ایجاد پلهای ارتباطی میان جریانهای مختلف مخالف جمهوری اسلامی سخن میگوید. همچنین بر نقش شاهزاده رضا پهلوی، بهعنوان اثرگذارترین چهره جریان پادشاهیخواه، در آغاز این فرایند تأکید میکند.
این سخنرانی دعوتی است به تأمل درباره یک پرسش اساسی:
آیا بدون بازنگری در گذشته، میتوان آیندهای متفاوت ساخت؟
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
دیدگاهها
چرا مدّعیان سیاست، هنوز دانش سیاست را نمیفهمند؟.
درود بر کیانوش عزیز،
تبصره ای از هول و ولای شب اول قبر و امتحانات نکیر و منکر!
آنچه که در اینجا بیان میکنم، سخنی نیست که از هیجان یک لحظه یا واکنشی گذرا برآمده باشد؛ بلکه حاصل تأمّلی است که بارها از منظرهای گوناگون و در موقعیّتهای مختلف در باره آن اندیشیدهام و در بارهاش نوشتهام. اینکه آیا سخنانم توانستهاند در ذهن کسانی نفوذ کنند، پرسشی ایجاد کنند یا انسانی را به بازنگری در مواضع و پیشفرضهای خویش وادارند، موضوعیست که نه در اختیار من است و نه دغدغه اصلی من؛ زیرا اندیشه، هنگامی که از ذهن صاحب خود بیرون میآید، دیگر ملک شخصی او نیست؛ بلکه وارد قلمرو گسترده تجربه انسانی میشود و هر انسانی بر اساس میزان آمادگی ذهنی، تجربه شحصی و تاریخی و جهان معنایی خویش با آن روبرو میشود. من از آغاز بر این باور بودهام که انسانها در ذات خویش موجوداتی نادان، بی خرد یا فاقد توان تشخیص نیستند. خطای بزرگی است اگر ناتوانی انسان در دیدن حقیقت را به ذات او نسبت دهیم. انسان غالبا نه به دلیل فقدان عقل سلیم؛ بلکه به دلیل گرفتار شدن در شبکهای از معناها، باورها، ترسها، عادتها و روایتهایی که از کودکی و جامعه به ارث برده است، از دیدن حقیقت بازمیماند. گاهی آنچه که بر چشم انسان پرده میافکند، نبود نور نیست؛ بلکه انباشت سایههایی است که در طول زمان بر ذهن و جان او نشستهاند. انسان میتواند قربانی کژفهمی خویش شود، نه از آن جهت که فاقد شعور است؛ بلکه از آن جهت که شعورش در حصار قالبهایی بسته و از پیش ساخته شده گرفتار آمده است.
انسان، موجودی است که تنها در جهان اشیاء زندگی نمیکند؛ بلکه در جهانی از نمادها، معناها، خاطرهها و روایتها زیست میکند. ملّتها نیز تنها با مرزهای جغرافیایی و ساختارهای سیاسی تعریف نمیشوند؛ بلکه با تصویری که از گذشته، هویّت و آینده خویش میسازند، شکل میگیرند. هنگامی که در باره گرایشهای سیاسی و فکری ایران در یک قرن گذشته سخن میگوییم، مسئله بنیانی تنها شناخت نامها، گروهها و أحزاب و سازمانها و گرایشها نیست؛ بلکه پرسش عمیقتر این است که هر یک از گرایشها، چه نسبتی با آزادی، کرامت و ارجمندی انسان و حقّ انتخاب او دارند؛ زیرا آزادی صرفا یک خواسته سیاسی در میان دیگر خواستهها نیست؛ آزادی شرط ظهور انسان به عنوان موجودی مسئول، خردمند و آفریننده است. هر اندیشهای/مذهبی.ایدئولوژیی که آزادی را محدود کند، در حقیقت امکان شکوفایی انسان را محدود کرده است. معیار نهایی سنجش هر گرایش سیاسی و فکری، نه فقط شعارهای آن؛ بلکه نسبتی است که با آزادی انسان برقرار میکند.
من بر این باورم که فاجعه سال 1357 تنها یک تغییر حکومت نبود؛ بلکه رخدادی بود که در لایهای عمیقتر، پیوند ایرانیان را با حافظه تاریخی و فرهنگی خویش، دچار گسست کرد. جامعهای که پیوند خود را با ریشههای تاریخی و فرهنگی اش از دست بدهد، نه تنها بخشی از هویّت خود را از دست میدهد؛ بلکه توانایی فهم اکنون و ساختن آینده را نیز تضعیف میکند. بازگشت به اصالت تاریخی و فرهنگی، به معنای بازگشت کورکورانه به گذشته نیست؛ زیرا تاریخ نه زندانی برای ماندن؛ بلکه سرچشمهای برای شناختن خویشتن است. ملّتی که گذشته خود را بفهمد، بهتر میتواند آینده خود را آگاهانه بسازد. از همین منظر، من «شاهزاده رضا پهلوی» و گرایش پادشاهیخواهی را یکی از امکانهای شایان تأمل و ارزشمند برای عبور از این وضعیّت تاریخی دانستهام؛ امّا این دیدگاه هرگز به معنای ساختن یک اسطوره سیاسی، تقدیس یک فرد یا قرار دادن یک گرایشی در جایی فراتر از نقد نبوده و نیست. هیچ انسان، هیچ رهبر و هیچ گرایش سیاسی نباید از قلمرو پرسش، ارزیابی و داوری آزاد بیرون گذاشته شود. حمایت از یک امکان سیاسی، به معنای نفی دیگر امکانها نیست؛ همانگونه که نقد یک گرایش نباید به حذف و بی اعتبار کردن کامل آن تبدیل شود. مسئله اصلی برای من نه دفاع از یک نام؛ بلکه دفاع از امکان نجات ایران و بازگشت جامعه ایرانی به مسیر آزادی، خردورزی و سازندگی است.
در سراسر تاریخ تفکّر بشری، هیچکس تا کنون همچون «سقراط نامدار» پا به عرصه وجود نگذاشته است. این فیلسوف بی همتا و بسیار دوست داشتنی هیچگاه برغم فرزانگی ستودنی اش، داعیه فرمانروایی نداشت؛ بلکه با درایت و هوشیاری و بیدارفهمی در عصر خودش که به «عصر دمکراسی آتن» مشهور است، بر این اندیشه بود که ما شهروندان یونان هیچکداممان «پریکلس» نیستیم و مرد سیاستمدار نیز نیستیم، امّا این حقّ را داریم که در باره «رفتارها و گفتارها و کردارها و تصمیمهای پریکلس و صاحبان قدرت» داوری کنیم. این حقیقت، یکی از بنیانیترین اصول زندگی سیاسی است. قدرت بدون نقد، به خودکامگی نزدیک میشود و جامعه بدون توان داوری، به جمعیّتی بی اراده تبدیل خواهد شد. عرصه سیاست، میدان فرشتگان معصوم نیست؛ بلکه میدان انسانهایی است با تواناییها، ضعفها، خطاها، آرزوها و محدودیّتهای واقعی. سیاست، عرصه باهمزیستی انسانهاست. عرصه گفت و گو، اختلاف، اصلاح، پیوند و گسست. بنابر این، انتظار داشتن از گرایشی یا انسانی کاملا بینقص، نه نشانه خردمندی؛ بلکه نشانه ناآشنایی با طبیعت انسان است. مسئله اصلی این نیست که چه کسی فاقد خطاست؛ مسئله این است که کدام نظام فکری و سیاسی ظرفیّت اصلاح خود، پذیرش نقد و پاسخگویی در برابر مردم را دارد. ولایت فقاهتی در فاصله نیم قرن اثبات کرد که هرگز مستعد أصلاح نیست؛ زیرا داعیه تملّک حقیقت را دارد.
از نگاه من، «شاهزاده رضا پهلوی» و گرایش پادشاهیخواهی، با همه ضعفها، کمبودها و کاستیهایی که ممکن است داشته باشند، یکی از امکانهای موجود برای عبور از بحران تاریخی کنونی ایران هستند. امّا ارزش هر امکان سیاسی تنها زمانی آشکار میشود که در فضای آزادی، محل آزمون قرار گیرد. کسانی که واقعا ایران و مردمانش را دوست دارند، باید به جای تلاش برای تحمیل گرایش خود، برای ایجاد شرایطی مبارزه کنند که در آن، همه گرایشها بتوانند آزادانه خود را در برابر داوری مردمان قرار دهند؛ زیرا پیش از هر بحثی در باره قدرت، باید در باره «آزادی» سخن گفت. تا زمانی که آزادی، تامین و تضمین نشده باشد، هیچ گرایش سیاسی، فرصت واقعی را برای اثبات شایستگی خود ندارد. مردمان تنها در فضای آزاد میتوانند دریابند که کدام اندیشه و گرایش، توانایی ساختن آینده را دارد و کدام اندیشه و گرایش، فقط حامل وعدهها و تصوّرات ذهنی خویش است. به همین دلیل میگویم کسانی که زمانی با نگاهی معتدلتر به برخی گرایشها و حتّا «شاهزاده رضا پهلوی» مینگریستند و سپس بدون تأمل عمیق به نفی کامل آنها پرداختند، باید پیش از داوری در باره دیگران، در مبانی فکری خود بازاندیشی کنند. اندیشه زنده، اندیشهای است که توان اصلاح خویش را دارد. ذهنی که در قالبهای ایدئولوژیکی و بسته زندانی شود، حتّا اگر از «آزادی و دمکراسی» سخن بگوید، ممکن است در عمل از آن فاصله بگیرد. سیاست به انسانهایی نیاز دارد که قدرت پرسش کردن، شهامت تغییر دادن و توان دیدن فراتر از مرزهای گروهی خویش را داشته باشند.
در مسئله بخشش و دادگزاری نیز باید میان احساس شخصی و حقّ قانونی قربانیان تفاوت گذاشت. من به عنوان یک فرد میتوانم ببخشم، امّا حقّ ندارم به جای قربانیان و بازماندگان آنان سخن بگویم. کسانی که رنج مستقیم را تحمّل کردهاند، صاحبان اصلی این حقّ اخلاقی هستند. با این حال، جامعهای که میخواهد از چرخه سرسام آور خشونت و خونریزی و جانستانی و انتقام رهایی یابد، باید تفاوت میان دادگزاری و انتقامگیری را دریابد. بخشش به معنای فراموش کردن حقیقت نیست و دادگزاری به معنای انتقامگیری نیست. دادگزاری؛ یعنی قرار دادن حقیقت در جای اصلی خود، شنیدن صدای قربانیان و سپردن داوری نهایی به قانون و اصول انسانی. عاملان اصلی جنایتها باید پاسخگوی اعمال خود باشند، امّا این پاسخگویی باید در چارچوب قانون و با حفظ کرامت انسانی صورت گیرد؛ زیرا جامعهای که برای مبارزه با ظلم، خود به ابزارهای ظلم متوسّل شود، تنها شکل ستم را تغییر داده است. آینده ایران نه با حذف انسانها؛ بلکه با دگرگونی شیوه اندیشیدن ساخته خواهد شد. راه رهایی در پیوند دوباره میان حافظه تاریخی - فرهنگی، آزادی سیاسی، مسئولیّت اخلاقی و خرد انسانی است. ملّتی که بتواند گذشته خود را بدون نفرت، حال خود را بدون فریب و آینده خود را بدون ترس بنگرد، خواهد توانست دوباره خویشتن تاریخی و فرهنگی خویش را بازیابد و از نو آفرینندگی خویش را آغاز کند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان