کیانوش توکلی در این سخنرانی به یکی از مهمترین چالشهای امروز فضای سیاسی ایران میپردازد: گسترش قطببندی، هم در داخل کشور و هم در میان نیروهای مخالف جمهوری اسلامی.
او تأکید میکند که گفتوگو الزاماً به معنای اتحاد یا چشمپوشی از اختلافهای سیاسی نیست؛ بلکه راهی برای کاهش سوءتفاهمها، شناخت بهتر دیدگاههای مختلف و جلوگیری از تعمیق شکافهاست. از نگاه او، بازنگری در برخی شعارها و شیوههای برخورد، همراه با گفتوگو با جریانهای گوناگون، میتواند به کاهش تنشها و تقویت فضای سیاسی کمک کند.
این سخنرانی همچنین بر نقش شاهزاده رضا پهلوی، بهعنوان اثرگذارترین چهره جریان پادشاهیخواه، در آغاز چنین روندی تأکید دارد؛ روندی که هدف آن، نه حذف اختلافها، بلکه مدیریت آنها از طریق گفتوگوست.
در پایان، این پرسش مطرح میشود:
آیا میتوان بدون گفتوگو، از دو قطبیهای سیاسی عبور کرد؟
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
دیدگاهها
مالک انحصاری حقیقت، هر گز اهل گفت و گو نیست!
درود بر کیانوش عزیز،
تبصره ای از حجره دیوان بلخ، متعلّق به فغفور خان قضاوت، حضرت گیوتین الله محسنی اژه ای با عنایت به امریّه الهی - فقاهتی مبنی اینکه هر کسی که مخالف اعدام است باید اعدامش کرد!
بزرگان ما از قدیمالایّام گفتهاند که به عمل، کار برآید به سخندانی نیست و من نیز در روزگار معاصر، بارها و بارها، از زاویههای گوناگون، همان سخن بزرگان را بازگفته و با دلیل و برهان بر آن تأکید کردهام. امّا با وجود این همه گفتن و نوشتن، هنوز درِ فلاکتها بر همان پاشنهای میچرخد که از نخستین روزگار نکبت و ذلّت میچرخیده است؛ گویی از همان آغاز، طلسمی بر سرنوشت ما نهادهاند. بارها نوشتهام و گفتهام که «گفت و گو» تنها زمانی معنا پیدا میکند و انگیزه تحقّق مییابد که هیچکس دعویِ «حقیقتِ انحصاری» نداشته باشد. انسانی که خود را مالک مطلق حقیقت میپندارد، اصولا چه نیازی به گفت و گو دارد؟ او نه برای شنیدن؛ بلکه برای تحمیل کردن سخن میگوید. من میخواهم بدانم، با سازمانی که راه هر گونه گفت و شنود را، حتّا بر اعضا و هواداران و گسستگان از خودش، با شدّت و حدّت بسته است، چگونه میتوان وارد گفت و گو شد؟ اصلا گفت و گو در کجای چنین مناسباتی معنا پیدا میکند؟ از آن گذشته، کسی که اسلحه به دست گرفته و مردمان اقلیم کردستان را در گروگان اراده خویش دارد، چگونه میتواند اهل گفت و گو باشد؟ گفت و گو، پیش از آنکه مهارتی سیاسی باشد، خصلتی روحی و اخلاقی است؛ و آن که زبانش را به اسلحه سپرده است، پیشاپیش به شکست زبان اعتراف کرده است.
تاریخ ایران، هزاران سال تجربه را از سر گذرانده است. شاه این سرزمین، «ایرج»، از همان نخستین روز فرمانروایی خویش نشان داد که شمشیر و لشکر، هرگز دلیل حقّانیّت فرمانروایی نیستند؛ بلکه هنر سخن گفتن، حتّی با «اژدها»، است که اصالت، لیاقت و فرّ شهریاری را رقم میزند. قرنها و هزارهها از آن واقعه تکاندهنده فرهنگی گذشته است؛ امّا امروز، اگر سراسر این کره خاکی را بگردی، به دشواری میتوان یک نفر ایرانی را یافت که معنای حقیقی و اصیل «منش ایرج» را فهمیده باشد. ما هزار بار از گفت و گو سخن میگوییم، امّا هنوز نیاموختهایم که گفت و گو، پیش از سخن گفتن، هنر شنیدن است. حالا شما مدام اصرار کن که «برویم گفت و گو کنیم». آنان نیز میگویند: «بله، برویم گفت و گو کنیم.» حتّا خمینی و خامنهای نیز، اگر از قعر گور سر برآورند، خواهند گفت: «بله، برویم گفت و گو کنیم.» امّا پرسش این است که حاصل این همه «گفتن» چه بوده است؟ این همه دعوت به گفت و گو، سرانجام به کجا رسیده است؟ کافی است نگاهی به لینک سمت راست سایت و سخنان آقای «پورمندی» بیندازید که امروز مصدر سخنگویی شده است. ایشان، همچون گذشته، بی آنکه کمترین بینش انتقادی نسبت به دستگاه تبلیغاتی و ارزیابی و راستی آزمایی منابع اطّلاعاتی آن و لابیرنت ساخت و پاختهای مافیائی اش و به شدّت مضحک و مزخرف «رویتر» داشته باشد، سخنی را پیش کشیده که بیشتر به تفِ سربالا میماند تا حرف حساب. ایشان و مجری محترم و دیگر نویسندگان این نمایشنامه مضحک رویتر، بر این باورند که «شاهزاده رضا پهلوی» نتوانسته است اپوزیسیون را متّحد کند و به همین دلیل، مقام او متزلزل شده و در سراشیبی گردنه کندوان در حال سقوط است. امّا آقای «پورمندی» که ظاهرا خود را اهل گفت و گو میداند، متوجّه نیست که مسئله، أساسا بر سر توانایی یا ناتوانی شاهزاده نیست؛ بلکه مسئله، ناتوانی کسانی است که نام اپوزیسیون بر خود نهادهاند و نزدیک به نیم قرن است که در حرف و عمل اثبات کرده اند که لام تا کام، هیچ سر رشتهای از سیاست ندارند و در عین حال، خویشتن را عظیمتر از غولهای اساطیری یونان در عرصه سیاست میپندارند.
با چنین مدّعیانی، از چه نوع گفت و گویی میتوان سخن گفت؟ چگونه میتوان به کمترین حدّ همبستگی رسید، وقتی هر کس خودش و همعقیدگانش را ناقل حقیقتِ مطلق میداند و دیگری را هیچ میانگارد؟ جدّی میگویم؛ به جای آنکه مدام از ناتوانی شاهزاده سخن گفته شود، بهتر نیست حضرات اگر ریگی به کفششان نیست و چیزی در چنته از آگاهی و فهم دارند در باره ناتوانی اپوزیسیون نماها در همراهی، همکاری و همگامی با شاهزاده و با گرایش پادشاهیخواهی بحث شود؟ آن هم نه با تعارف و مجامله؛ بلکه با بینشی انتقادی و بی رحمانه. دیدن زیباییِ چشمان آهو، شکمِ سیر میخواهد. کسی که از فرط گرسنگی، لهله میزند برای لقمهای گوشت، در آهو چیزی جز کباب نمیبیند؛ نه چشمهایش را میبیند و نه وقار و زیبایی اندامش را. منظورم روشن است: انسانی که حقیقتا بخواهد برای مردمان ایران و میهنش گامی بردارد، هرگز حریص قدرت نیست. آن که سودای قدرت در سر دارد، وطن را نیز از دریچه قدرت میبیند؛ امّا آن که دل در گرو میهن دارد، قدرت را وسیله میبیند، نه مقصد. در هر صورت، من، سوای شاهزاده رضا پهلوی و گرایش پادشاهیخواهان، در میان این همه مدّعی اپوزیسیون، کسی را نمیبینم که هم گشوده فکر باشد، هم دوراندیش، هم هوشیار و هم واجد درکی ژرف از سیاست. امّا نکتهای دیگر را نیز باید یادآور شوم. من از نخستین روز قلم زدن، بر اصل گزندناپذیری جان و زندگی که یکی از بنیانیترین پرنسیپهای فرهنگ ایرانی است، پافشاری کردهام. بارها نوشتهام و گفتهام که عبارت «مرگ بر...» باید برای همیشه از زبان و قلم ما زدوده شود و دیگر هرگز تکرار نشود. امّا گفتنِ یک سخن، یک چیز است، فهمیدنِ آن، چیز دیگری و زیستن بر بنیان آن، چیزی دیگر.
هیچ تغییری با تکرار الفاظ رخ نمیدهد. انسان باید خودش، با اندیشیدن خودش و با تأمّل در سرنوشت خویش و مردمانش و میهنش، به این نتیجه برسد که نفرت، هرگز راه نجات هیچ ملّتی نبوده است. آدمی باید خودش، با رنج اندیشیدن، به این نتیجه برسد که هیچ جامعهای با نفرت و کینه توزی و انتقامخواهی ساخته نمیشود و هیچ ملّتی با قصاص کردن به آزادی نمیرسد. راه رهایی، از گذرگاه خردورزی و احترام به جان انسان میگذرد؛ نه از جادّه مرگگویی و مرگخواهی.
از من گفتن بود و هست و اگر مرگ غافلگیرم نکند، شاید همچنان گفتنها و تاکیدها باشد.
شاد زی و خوشکام باش!
فرامرز حیدریان