جمهوری اسلامی از همان سالهای نخست استقرار خود، تنها به سرکوب مستقیم مخالفان بسنده نکرد. این نظام بهتدریج آموخت که برای بقا باید میدان سیاست را نیز بازآرایی کند ، اما نه فقط با حذف نیروهای مخالف خود، بلکه با شکل دادن به نوعی نظم چندپاره در درون اپوزیسیون. نتیجه این روند، پیدایش فضایی شد که در آن مخالفان بیش از آنکه در برابر حکومت تعریف شوند، در تقابل با یکدیگر قرار گرفتند.
در این میان، دشمنسازی به ابزاری دائمی بدل شد. اما این دشمن، همیشه بیرونی نبود. در مقاطع مختلف بخشهایی از خود مخالفان بهعنوان خطر اصلی برجسته شدند: یکبار با نام تجزیهطلبی، بار دیگر با هراس از مجاهدین، و در دورههایی با ترس از بازگشت سلطنت یا قدرتگیری جریانهای دیگر . آنچه تغییر میکند نامهاست، نه منطق. منطق ثابت این است: انتقال ترس از حکومت به نیروی دیگری از میان مخالفین همان حکومت.
به این ترتیب نوعی میدان موازی شکل گرفت؛ میدانی که در آن نیروهای سیاسی به قطبهایی تبدیل شدند که هر یک دیگری را تهدید اصلی میداند. در چنین فضایی، انرژی و توان سیاسی به جای تمرکز بر ساختار قدرت، صرف رقابت و حذف متقابل میشود. اختلافها بهتدریج از سطح نقد عبور کرده و به مرز دشمنی میرسند، و هر تلاش برای همکاری پیش از آنکه شکل بگیرد، بیاعتبار میشود.
یکی از پیامدهای مهم این وضعیت، شکلگیری نوعی همپوشانی ناخواسته میان برخی مخالفان و خود حاکمیت است. نه از سر باور، بلکه از سر ترس. وقتی یک نیروی سیاسی رقیب خود را خطرناکتر از حکومت بداند، ممکن است عملاً به تداوم وضع موجود تن دهد یا حتی در پی نوعی پناه در همان ساختاری باشد که در سطحی دیگر با آن مخالف است و یا با برافروختن احساس بی پناهی درونی خود را در اختیار منافعی بیرون از منافع ملی واگذارد . این وضعیت بیاعتمادی را عمیقتر و امکان همگرایی را دشوارتر میکند.
با این حال این تصویر تنها حاصل طراحی از بالا نیست. شکافهای واقعی در جامعه ایران از تفاوتهای ایدئولوژیک گرفته تا گسلهای تاریخی و هویتی بستری را فراهم کردهاند که چنین الگویی بتواند بر آن سوار شود. جمهوری اسلامی این شکافها را ایجاد نکرده، اما در تشدید و جهتدهی آنها نقشی تعیینکننده داشته است.
نتیجه نهایی اما چیزی جز تعلیق مداوم سازماندهی سیاسی نیست. در فضایی که اعتماد فرسوده شده و هر جریان دیگری را تهدیدی بالقوه میبیند، شکلگیری یک نیروی منسجم و مؤثر بهشدت دشوار میشود. حتی در لحظات اوج نارضایتی اجتماعی، این چندپارگی مانع از آن میشود که انرژی اعتراضی به یک مسیر مشترک و پایدار تبدیل شود. و چند پارگی نخبگان سیاسی خود را در ابعادی دیگر در درون جامعه نیز انتشار میدهد .
در مواردی حتی فراتر از این، نوعی خشونت نمایشی چه در گفتار و چه در بازنمایی رسانهای در بدنه نیروهای مخالف بازتولید و منتشر میشود. این امر میتواند بهتدریج هنجارهای کنش سیاسی را فرسایش دهد و تصویری خشن و بیثبات از اپوزیسیون بسازد. تصویری که هم امکان جذب اجتماعی را کاهش میدهد و هم بهطور غیرمستقیم، روایتهای امنیتی حکومت را تقویت و همزمان تقابلات درون مخالفین را گسترده تر میسازد.
شاید مهمترین گام برای عبور از این وضعیت پیش از هر چیز دیدن و فهمیدن همین سازوکار باشد: اینکه چگونه یک میدان چندقطبی فرساینده شکل گرفته و چگونه بازتولید میشود. بدون چنین درکی، هر تلاشی برای همگرایی، ناخواسته در همان چرخهای گرفتار خواهد شد که سالهاست خود را تکرار میکند.
س.ملکوتی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!