رفتن به محتوای اصلی
شنبه 17 مرداد 1405 - Saturday, 8 August 2026

ارزشهای فرهنگی و پیامدهای فاجعه بار منهیّات و معروفات الهی

ارزشهای فرهنگی و پیامدهای فاجعه بار منهیّات و معروفات الهی

تاریخ نگارش:04/08/2026  برابر با سیزدهم مُرداد ماه سال 2585 شاهنشاهی

ارزشهای فرهنگی و پیامدهای فاجعه بار منهیّات و معروفات الهی

[در نبرد شبانه روزی برای عزل و خلع دژخیمان ولائی که رسالت الهی خود را نابودی جان و زندگی میدانند]

سرنوشت هر اندیشه نو، از همان نخستین لحظه پیدایشش، نه پیشوازی؛ بلکه سوءظن، کژفهمی، انکار و مقاومت است. تاریخ تفکّر بشری را نمیتوان فقط تاریخ کشف حقیقت دانست؛ بلکه باید آن را تاریخ کشاکشِ بی‌ پایان و پُر فراز و نشیب میان حقیقتجویی و عادتهای زنگار گرفته، میان امکان و تثبیت، میان افقهای تازه و کندوی اعتقادات فرسوده تلقی کرد. هیچ آموزه، نظریّه یا تزی تنها به این دلیل که نو است، حامل حقیقت نیست؛ همانگونه که هیچ سنّتی فقط به دلیل دیرینگی‌اش سزاوار احترام و بقا نیست. با اینحال، انسان، غالبا نه در برابر نادُرُستیِ اندیشه نو؛ بلکه در برابر تازگی و بیگانگیِ آن مقاومت میکند؛ زیرا هر اندیشه تازه و بدیع، پیش از آنکه جهان را دگرگون کند، آرامشِ روانیِ حاملانِ یقینهای کهن را بر هم میزند.
انسان، موجودی است که بیش از آنکه در حقیقت، سکونت داشته باشد، در عادتهای آبا و اجدادی سکونت دارد. آنچه که او حقیقت مینامد، در بسیاری از وضعیّتها، چیزی جز انباشتِ اعتقاداتی نیست که گذر زمان، جامه بداهت بر تن آنها پوشانده است. در نتیجه،  هنگامی که اندیشه‌ای نو پدیدار میشود، نخستین واکنش، اغلب داوری در باره دُرُستی یا نادرستی آن نیست؛ بلکه دفاع غریزی از نظمی است که ذهن در آن، احساس امنیّت میکند. ذهن آدمی، بر خلاف آنچه که متفکّران عصر روشنگری میپنداشتند، همواره جوینده حقیقت نیست؛ بلکه چه ‌بسا بیش از حقیقت، در جست ‌و جوی آسودگی و اطمینان خاطر باشد. تراژدیِ تفکّر و فلسفیدن در این است که انسان، حقیقت را دوست دارد، امّا تنها تا آنجا که بنیانهای وجودیِ او را ویران نکند. هر حقیقتِ تازه، در ژرفترین لایه خود، حامل نوعی ویرانگری است؛ زیرا ناگزیر، بخشی از آنچه را که تا کنون مقدّس، بدیهی و تغییرناپذیر پنداشته شده است، فرو میریزد. از همینجاست که مقاومت در برابر اندیشه نو، صرفا یک اشتباه معرفتی نیست؛ بلکه واکنشی وجودی در برابر امکانِ فروپاشیِ هویّت اعتقاداتی است. باید اذعان کرد که بسیاری از انسانها تنها در دوره‌ای از زندگی خویش، از انعطاف لازم برای پذیرش افقهای تازه برخوردارند؛ امّا این موضوع، نه قانونی زیستشناختی؛ بلکه تراژدیِ تاریخیِ آگاهی است. آگاهی، هنگامی که دانشی را به دست می‌آورد، آرام‌آرام، دانش را به دژ دفاعیِ خود تبدیل میکند. آنچه که روزگاری، حاصلِ پرسشگری بود، بعدها به حجّت بدل میشود و آنچه که زاده تردید بود، سرانجام در قالب جزمیّت منجمد میشود. بدین ‌ترتیب، تاریخ اندیشه، بارها و بارها شاهد آن بوده است که فرزندان انقلابهای فکری، خودشان به نگهبانان سرسختِ ارتدوکسیهای تازه بدل شده‌اند.
مقاومت در برابر نوآوری، تنها از درونِ روان انسان سرچشمه نمیگیرد. ساختارهای قدرت نیز در این میان نقشی تعیین‌کننده دارند. حکومتها و دولتها، نهادهای دینی و مذهبی، وسایل ارتباط جمعی، دانشگاهها و شبکه‌های اجتماعی، هر چند که خود را حامل حقیقت معرفی میکنند، امّا در عمل، غالبا بیش از حقیقت، پاسدارِ نظم تثبیت ‌شده‌اند. قدرت، ذاتا از دگرگونی بیم دارد، نه لزوما به این دلیل که نوآوری را باطل میداند؛ بلکه به این دلیل که هر تحوّلی، لژیتیماتسیون/اعتبار/حقّانیّت آنچه را که تا کنون قطعی و بدیهی پنداشته میشده است، مظنون و مشکوک قلمداد میکند. در نتیحه، تاریخِ قدرت، اغلب تاریخِ مقاومت در برابر امکانها و افقهای تازه و دیگرسان است. با اینهمه، خطایی بزرگ خواهد بود اگر هر اندیشه تازه را صرفا به دلیل گلاویزی و سنجشگری قدرت حاکم، حقیقت بینگاریم. تاریخ، گورستانِ اندیشه‌های نوینی است که با وجود تازگی و شور انقلابیشان، چیزی جز خطا، توهّم و ویرانی به بار نیاوردند [= نمونه اش ایدئولوژی مارکسیسم و اعتقادات ایدئولوژیکی شده اسلامیّت]. حقیقت، نه از  دامنه نو بودن برمیخیزد و نه از کهنگی؛ حقیقت، تنها در آزمونِ نقد، استدلال و تواناییِ روشن‌کردن جهان آشکار میشود. اندیشه‌ای که از نقد میگریزد، حتّا اگر پرچمِ نوآوری را برافراشته باشد، هنوز از جزمیّتِ کهن رهایی نیافته است.
اما در پسِ این نزاع تاریخی، پرسشی ژرفتر نهفته است و آنهم اینکه هنگامی که انسان از «ارزش» سخن میگوید، از چه چیزی سخن میگوید؟. آیا ارزش، موضوعی مستقل از انسان است یا محصولِ تمنّاها، ترسها و امیال او؟. آیا دادگزاری، حقیقت، آزادی و زیبایی، در ذاتِ جهان، حضور دارند یا تنها صورتهایی هستند که آگاهیِ انسانی بر آشوبِ هستی تحمیل میکند؟. بی‌ گمان، در باره معنای ارزش، اختلافهای بنیانی وجود دارد؛ امّا نفسِ اختلاف، خودش گواه اینست که آگاهی انسانی با پدیده‌ای روبروست که نمیتواند آن را نادیده بگیرد. انسان، خواه بخواهد و خواه نخواهد، موجودی ارزشگزار است. او نه ‌تنها جهان را میبیند و تجربه میکند؛ بلکه همزمان در باره تجربیاتش داوری نیز میکند. نه ‌تنها می‌اندیشد؛ بلکه ترجیح  و اولویّت میدهد. نه ‌تنها میشناسد؛ بلکه انتخاب نیز میکند. ارزش، پیش از آنکه مفهومی اخلاقی باشد، شیوه‌ای از بودنِ انسان در جهان است. انسان، فقط موجودی نیست که وجود دارد؛ بلکه موجودی است که از خود میپرسد چگونه باید وجود داشته باشد و بزیید. ارزش را نمیتوان به موضوعهای سودمند، مطلوب یا پسندیده فروکاست. ارزش، افقی است که در آن، معنای زندگی، امکانِ انتخاب و مسئولیّتِ انسان نسبت به خویشتن و دیگری شکل میگیرد.
اکنون باید پرسید که آیا ارزش، حقیقتی عینی است یا ساخته ذهن و فرهنگ؟. انسان ناگزیر است که ارزشها را بیافریند، بی ‌آنکه هرگز بتواند با یقین مطلق بداند که آیا ارزشهایش ریشه در ذاتِ جهان دارند یا نه. او محکوم است که انتخاب کند، داوری کند و زندگی خویش را بر بنیانِ ارزشهایی بنا کند که هیچ تضمین نهایی‌ برای مطلق‌ بودنِ آنها در اختیار ندارد.
شاید ارزش، نه در ذات اشیا باشد و نه صرفا در ذهنیّت انسان؛ بلکه در نسبتِ پُر تنش و حل‌ ناشدنیِ میان این دو پدیدار شود؛ یعنی در فاصله‌ای که انسان، میان آنچه که هست و آنچه که باید باشد، تجربه میکند. انسان، موجودی است که هرگز با جهانِ موجود آشتی کامل نمیکند؛ زیرا همواره تصویری از جهانی دیگرسان، جهانی بهتر، دادگزار‌تر و معنادارتر را در درون خود حمل میکند. ارزش، نام همین فاصله است. نام شکافی میان واقعیّت و امکان. انسان، تنها موجودی است که میتواند حقیقت را بجوید، امّا هرگز از کشف حقیقت، مطمئن نباشد. میتواند ارزش بیافریند، امّا هرگز از شالوده ارزشهای خویش یقین نداشته باشد. میتواند جهانی از مناسبات نو بنا کند، امّا سرانجام درمییابد که هر جهانِ نویی نیز روزی به سنّتی کهنه بدل خواهد شد و مستلزم نوآرایی دیگر. رسالت فلسفه نه تقدیسِ موضوعات نو است و نه پرستشِ موضوعات کهن؛ بلکه نگه ‌داشتنِ آتشِ پرسش در میانه این تاریکی است؛ زیرا انسان، تا زمانی انسان باقی میماند که هنوز توانِ پرسیدن و پژوهیدن و شکّ کردن داشته باشد.

1-    در کنار رودخانه و در میان آبهای خزنده رودخانه

میانِ نظاره‌گریِ رویدادها و زیستن در بطنِ رخدادها، صرفا فاصله‌ای در موقعیّت و جا وجود ندارد؛ بلکه سخن از دو نحوه متفاوتِ بودن در برابرِ واقعیّت است. آنانی که نظاره میکنند، با پدیدارها سر و کار دارند. با آنچه که در سطحِ حوادث آشکار میشود و در افقِ ادراکِ بیرونی جای میگیرد. او حرکتِ وقایع را میبیند، پیوندِ علّتها و معلولها را دنبال میکند و از فرازِ امنیّتِ خویش، جهانِ حادثه را تفسیر میکند، امّا آنانی ‌که در متنِ رخداد ایستاده اند، واقعیّت را نه در هیئتِ یک «موضوعِ شناخت»؛ بلکه در مقامِ یک «سرنوشتِ زیسته» تجربه میکنند. برای انسان درگیر با رخداد، حقیقت دیگر صرفا موضوعی برای دانستن نیست؛ بلکه ساحتی برای بودن، رنج کشیدن، بیم داشتن و معنا جُستن است.
ناظر، صورتِ واقعیّت را درمی‌یابد؛ امّا انسانِ درگیرِ واقعه، وزنِ آن را بر هستیِ خویش احساس میکند. آنچه که برای نخستین، یک تصویر است، برای دومی، تقدیری است که هر لحظه میتواند بنیانِ زندگی‌اش را دگرگون کند. تجربه بی‌ واسطه، افقهایی از حقیقت را بر آدمی میگشاید که از دسترسِ مشاهده صرف بیرون‌ هستند؛ زیرا حقیقتِ هر رخداد، تنها در آنچه که دیده میشود، نهفته نیست؛ بلکه در چیزی است که زیسته میشود و در ژرفای آگاهیِ انسان، به رنج، امید، اضطراب و پرسش دگردیسه میشود. با اینحال، صرفِ زیستن در متنِ حادثه نیز انسان را به حقیقت رهنمون نمیکند همانگونه که نظاره‌ کردنِ رویدادها، به‌ خودیِ خود، ضامنِ فهمِ ساز و کارها و امکاناتِ نهفته در آنها نیست. چه ‌بسا انسان در میانه طوفان، چنان در کشاکشِ بقا غرق شود که از تأمّل در معنای آنچه که بر او میگذرد باز بماند و چه‌ بسا ناظر، با وجودِ فاصله‌اش از حادثه، هرگز به عمقِ وجودیِ آن راه نیابد. آنچه که فاصله میانِ نظاره و تجربه را پُر میکند، نه جابجاییِ نقشها؛ بلکه اندیشیدن در باره کیفیّتِ حضوری است که واقعیّت در درونِ ما می‌آفریند.
انسان، آنگاه از مرزِ مشاهده عبور میکند که تجربه را به موضوعِ تأمّل بدل کند و آنگاه از اسارتِ تجربه خام رهایی مییابد که بتواند از درونِ رنجها و اضطرابهای خویش، معنایی فراگیر استخراج کند. در حقیقت، مسئله اساسی نه «دیدن» است و نه «زیستن»؛ بلکه مسئله، نسبتِ میانِ آگاهی و واقعیّت است؛ یعنی نسبتی که در آن، ذهن نه از جهان میگریزد و نه در آن مستحیل میشود؛ بلکه در گفت ‌و گویی پیوسته با آن، خویشتن و جهان را همزمان بازمیشناسد. شاید ژرفترین تفاوتِ تجربه زیسته و نظارت بر تجربه‌ها نیز در همینجا نهفته باشد. ناظر، واقعیّت را از بیرون تفسیر میکند، امّا انسانِ اهلِ تجربه، واقعیّت را در درونِ خویش بازمی‌آفریند. شناختِ اصیل، نه محصولِ مشاهده صرف است و نه نتیجه حضورِ صرف در متنِ حوادث؛ بلکه حاصلِ لحظه‌ای است که در آن، ذهنیّت و واقعیّت، تجربه و تأمّل، بودن و اندیشیدن، به وحدتی خلّاق دست مییابند و انسان، تنها در پرتوِ چنین وحدتی است که درمی‌یابد حقیقت، نه در فاصله‌گرفتن از جهان آشکار میشود و نه در غرق‌شدن در آن؛ بلکه در تواناییِ تبدیلِ زیستن به فهم و تبدیلِ فهم به حکمتی که بتواند تاریکیِ تجربه را به روشناییِ معنا بدل کند.

2-    کار و پیکار

واژه «کار» در ژرفای زبان و تجربه ایرانی به معنای انجام دادنِ فعلی برای گذران زندگی نبوده است؛ بلکه در بنیان خود، اشاره‌ای به «علّت»، «سبب» و «دلیل» داشته است؛ یعنی سرچشمه‌ای که کنش را از بی‌ معنایی جدا میکند و به آن ارزش و ضرورت میبخشد. از این لحاظ، «پیکار» نیز نه به معنای ستیزه و جنگ و جدال و دعوا؛ بلکه به معنای رفتن در پیِ علّتها، جست ‌و جوی بنیانها و کوششی برای شناختِ چراییِ موضوعات فکری بوده است. اصطلاح و زبانزد «برو پی کارت!». دقیقا ریشه در تجربه عمیق از کار و پیکار دارد. دگرگونی معنای اصیل این دو مفهوم، تنها تغییر در کاربرد دو واژه نبوده است؛ بلکه نشانه دگرگونی در شیوه نگرش انسان ایرانی به زندگی، کیهان، گیتی و مقام خویش در نظام هستی بوده است. هنگامی که «کار» از پیوند خود با علّت و معنا گسست و به صرفِ مشغولیّت، تحمّلِ رنج و تقلّای بی ‌هدف فروکاسته شد، انسان نیز نسبت خویش را با حقیقتِ وجودیِ خود از دست داد و هنگامی که «پیکار» از جست‌ و جوی شناخت و حقیقت جدا شد و به دشمنی و رویارویی خصمانه تبدیل شد، زمینه برای بسیاری از رنجها، تباهیها و گسستهای تاریخی فراهم آمد.
از چشم ‌انداز نیاکان ایرانی، کاری که بر بنیانِ علّت استوار بود، انسان را به «خویشکاری» خویش میرساند. خویشکاری؛ یعنی شناختن چیزی که در ذات انسان نهاده شده است و آشکار کردن آن در جهانِ بیرونی. هر انسانی، حاملِ امکانی یگانه بود و هست؛  یعنی امکانی که باید آن را کشف کرد، پرورش ‌داد و همچون بذری در خاکِ هستی افشاند. امّا پروسه آشکار کردنِ خویشتن، هرگز به معنای آسیب رساندن به دیگری یا تباه کردن زندگیِ دیگر هستومندان نبود و نیست؛ زیرا انسانِ صاحبِ خویشکاری، نه ویرانگرِ جهان؛ بلکه سازنده و آراینده آن است. پیکارِ اصیل آدمی نیز در همین مسیر معنا مییافت و معنا دارد. پیکار برای شناختِ علّتِ خویشکاری خویش. نبردی درونی برای رهایی از نادانی، غفلت و بیگانگی با حقیقتِ خود. انسان، زمانی به شکوفایی خویشباشی نزدیک میشود که فروزه‌های بهمنشی، استعدادها و تواناییهای نهفته خویش را آشکار کند و از وجود خود اثری بیافریند که پس از او نیز در جهان باقی بماند.
از همینجاست که مفهوم «یادگاری» معنا پیدا میکند. یادگاری در بنیان خود چیزی جز «یاد - کاری» نیست؛ یعنی کاری که چنان از حقیقتِ وجودیِ انسان سرچشمه گرفته باشد که پس از رفتن او، یادش همچنان نیرویی بیدار کننده و انگیزشی و تلنگری برای دیگران باشد. یادآوریی که انسانهای پس از او را به سوی کشف و انجامِ خویشکاریهای خویش فرا بخواند. در چنین نگرشی، گیتی برای انسان، جای غارت، چپاول، جنایت، جانستانی، تجاوز، اعدام، شکنجه، مصادره دارائیها و تبهکاری نیست؛ بلکه میدانِ آشکار شدنِ زیبایی، هنر، آفرینندگی و نمایشِ فروزه‌های انسانی است. جهان، همچون کارگاهِ آفرینش، فرصتی است برای آنکه هر انسانی، نقشی از حقیقتِ خویش را در آن پدیدار کند تا دیدنِ زیباییهای آفریده ‌شده، یادآور بزرگی، توانایی و صلابت انسانهایی باشد که در هر عصر، چیزی بر شکوهِ هستی افزوده‌اند. امّا پرسش کلیدی این است که بر ما ایرانیان، چه گذشته است که دیگر نه «کار» را در معنای ژرف آن درمی‌یابیم و نه «پیکار» را؟. چگونه شده است که کار برای ما به معنای صرفِ رنج بردن، عرق ریختن، حمّالی کردن و فرسودنِ خویشتن در آمده است و پیکار، به جای جست ‌و جوی حقیقت و شناختِ علّتها، به معنای جنگ، خونریزی، کینه ‌ورزی و نبردِ انسان با انسان تبدیل شده است؟. احتمالا بزرگترین نیاز زمانه ما، بازگشت به معنای فراموش‌شده این دو واژه باشد. بازشناختنِ کاری که از آگاهی سرچشمه میگیرد و پیکاری که برای یافتنِ حقیقتِ خویش انجام میشود؛ زیرا انسان، هنگامی که علّتِ بودنِ خود را بیابد، دیگر صرفا زندگی نمیکند؛ بلکه به آفریننده معنا در جهان تبدیل میشود.

3-    قانون برای دیگران؛ انسان، قدرت و ناتوانی در مهار خویشتن

هدف حقیقی از قانونگذاری چیست؟. آیا انسان، قانون را پدید می‌آورد تا دیگران را محدود کند، رفتار آنان را در چارچوبی معیّن قرار دهد و مرزهای حرکتشان را تعیین کند؟ یا اینکه قانون، پیش از آنکه ابزاری برای مهار دیگری باشد، آیینه‌ای است که انسان را در برابر خویشتن قرار میدهد تا اندازه خود را بشناسد، حدود خواسته‌هایش را دریابد و بفهمد که آزادی او از جایی آغاز نمیشود که خواست او آغاز میشود؛ بلکه از جایی معنا پیدا میکند که حقّ ّدیگری نیز به رسمیّت شناخته شود؟. انسان اغلب قانون را برای دیگری میخواهد، امّا برای خویشتن استثنا قائل میشود. انسان در مقام داوری، خواهان قانونی سختگیر، دقیق و بی‌ اغماض است، امّا هنگامی که همان قانون به سوی او بازمیگردد و منافع، قدرت، پُست و مقام یا امتیازاتش را محدود میکند، ناگهان به دنبال تفسیر و تشریح و تبصره و توجیه و شرعیّات بافی و استثناء میگردد؛ گویی انسان در اعماق وجود خویش، قانونی را میپسندد که دیگران را مقیّد کند، امّا خود او را از آزادی بی‌ حدّ و مرز محروم نکند و میدانی لجام گسیخته و بی مانع برایش مهیّا کند.
امّا قانون اگر قانون باشد، نمیتواند چهره‌های متفاوت داشته باشد. قانون حقیقی، این نیست که تنها بر ضعیفان اعمال شود و قدرتمندان را در حاشیه آن قرار دهد؛ زیرا قانونی که در برابر قدرت زانو بزند، دیگر قانون نیست؛ بلکه صورت ظاهری اراده قدرت است. ارزش قانون دقیقا در جایی آشکار میشود که توانایی شکستن آن وجود دارد، امّا انسان از شکستن آن خودداری میکند؛ زیرا پذیرفته است که هیچ مقام، ثروت، شهرت یا نفوذی او را از مسئولیّت انسانی‌اش جدا نمیکند. در هر صورت، تراژدی عمیقتر آنجاست که گاهی انسان حتّا قانون را نه برای تحقّق دادگزاری؛ بلکه برای تثبیت موقعیّت خویش میخواهد. قانون میتواند هم ابزار دادگزاری باشد و هم پوششی برای قدرت. هر قانونی الزاما دادگزارانه نیست و هر آنچه که به نام قانون نوشته میشود، لزوما با حقیقت اخلاقی هماهنگ نیست. انسان خردمند فقط نمیپرسد که «آیا این قانون است؟»؛ بلکه میپرسد که «آیا این قانون، شایسته کرامت و ارجمندی انسان است؟ آیا جان و زندگی انسان را پاس میدارد یا تنها نظم ظاهری را بر دادگزاری واقعی ترجیح میدهد؟».
قانون، زمانی شایسته احترام است که هم انسان را از تجاوز به حقوق دیگری بازدارد و هم خودِ قدرت را مهار کند. اگر قانون، تنها برای کنترل افراد عادی باشد، امّا صاحبان قدرت را از پاسخگویی معاف و مستثناء کند، جامعه نه در مسیر دادگزاری؛ بلکه در مسیر تقدیس و تثبیت امتیاز حرکت میکند. در چنین شرایطی، قانون به جای آنکه دیوار محافظ حقّ باشد، به ابزاری و سپری و سنگری تبدیل میشود که برخی از پشت آن، دیگران را نظارت میکنند و خود از نظارت مصون میمانند. مسئله اساسی این نیست که انسان، قانون را میشناسد یا نمیشناسد؛ بلکه مسئله این است که آیا انسان حاضر است خود را نیز موضوع همان داوری قرار دهد که در باره دیگران اعمال میکند. دشوارترین موضع اخلاقی، زمانی آغاز میشود که انسان مجبور شود همان معیاری را در باره خویش به کار گیرد که در باره دشمن، رقیب یا دیگری به کار میگیرد. بسیاری از انسانها دادگزاری را دوست دارند و میستایند، امّا نه همیشه زمانی که دادگزاری از آنان چیزی را طلب میکند.
قانون در عمیقترین معنای خود، دشمن آزادی نیست؛ بلکه دشمن توهّم انسان در باره آزادی بی‌ حدّ و حساب است. انسان آزاد، کسی نیست که هر چه را که میخواهد انجام دهد؛ زیرا چنین آزادیی دیر یا زود به اسارت دیگران می‌انجامد. انسان آزاد، کسی است که آنقدر به بلوغ و شعور فرهیخته رسیده باشد که بداند هر خواسته‌ای، حقّ نیست و هر توانایی، مجوّز انجام دادن نیست. قدرت انجام دادن یک کار، هرگز به معنای حقّ انجام دادن آن نیست. امّا دردناکترین حقیقت در باره قانون اینست که هیچ قانونی نمیتواند انسانی را که در درون خود به دادگزا ری باور ندارد، واقعا دادگزار کند. قانون میتواند دست انسان را ببندد، امّا نمیتواند الزاما قلب و بینش او را تغییر دهد. میتواند رفتار را کنترل کند، امّا نمیتواند همیشه نیّت را اصلاح کند. در نتیحه، جامعه‌ای که تنها بر ترس از مجازات بنا شده باشد، جامعه‌ای قانونمند نیست؛ بلکه جامعه‌ای است که در آن، انسانها هنوز قانون را بیرونی و تحمیلی میبینند، نه به عنوان بخشی از وجدان انسانی خویش.
قانون زمانی به اعتبار اجرایی نزدیک میشود که از بیرون به درون انسان منتقل شود؛ یعنی زمانی که فرد نه از ترس قاضی و مجازات و حبس؛ بلکه از احترام به انسانیّت دیگری، از تجاوز به حقّ او ممانعت کند. در چنین لحظه‌ای، قانون، دیگر فقط مجموعه‌ای از مواد و تبصره‌ها نیست؛ بلکه تبدیل به یک آگاهی اخلاقی میشود. باید همچنان از خویشتن پرسید که آیا ما قانون را میخواهیم تا دیگران را محدود کنیم، یا آن را میپذیریم تا خودمان محدودیّتهای اخلاقی خویش را بشناسیم؟. آیا قانون را دوست داریم؛ چونکه از ما حمایت میکند، یا آن را محترم میشماریم حتّا زمانی که خواسته‌ های ما را محدود میکند؟. ارزش واقعی قانون نه در لحظه‌ای که حافظ منافع ماست؛ بلکه در لحظه‌ای آشکار میشود که در برابر تمایلات ما می‌ایستد و به ما یادآوری میکند که ما تنها صاحب حقّ نیستیم؛ بلکه ما در برابر حقّ دیگران نیز مسئولیم.
تراژدی انسان اینست که همیشه خواهان دادگزاری/عدالت است، امّا اغلب دادگزاری/عدالت را از زاویه منافع و امتیازهای خویش مینگرد. او قانون را زمانی مقدّس میشمارد که پشتیبان اوست و زمانی آن را مظنون و مشکوک قلمداد میکند که مانعی در برابر خواسته‌هایش قرار میگیرد. ولیکن رُشد اخلاقی انسان از جایی آغاز میشود که بفهمد قانون برای شکست دادن دیگری نیست؛ بلکه برای شکست دادن آن بخش از وجود خویش است که میخواهد خود را استثنا بداند. در نهایت، ارزش هر جامعه ای را نه از تعداد قوانین آن؛ بلکه از میزان تواضع انسانهایش در برابر قانون میتوان سنجید؛ زیرا بزرگترین ظفریابی قانون، زمانی نیست که ضعیف را وادار به اطاعت کند؛ بلکه زمانی است که قدرتمند را وادار کند بپذیرد که او نیز همچون دیگران، محدود، پاسخگو و تابع همان حقیقتی است که خود برای دیگران مطالبه میکند.

4-    دروغ آشکار و حقیقت عریان

هولناکترین و تکاندهنده‌ترین دروغها، زمانی پدیدار نمیشوند که حقیقت، غایب است؛ بلکه دُرُست در لحظه‌ای ظهور میکنند که حقیقت، بی‌ پرده، عریان و بی ‌پناه در برابر چشمان انسان ایستاده است. مصیبت بزرگ انسان در این نیست که گاهی حقیقت را نمیبیند؛ زیرا نادیدن، همواره از بلاهت و نادانی سرچشمه نمیگیرد. فضاحت عمیقتر آنجاست که انسان، حقیقت را میبیند، نشانه‌های آن را لمس میکند، آثار آن را در زندگی خویش تجربه میکند، امّا به دلایل پیچیده‌ روانی، تاریخی و وجودی، توان پذیرفتن آن را از دست میدهد. در چنین لحظاتی، دروغ، دیگر صرفا یک سخن نادُرُست نیست؛ بلکه به پناهگاهی روانی بدل میشود که انسان برای گریز از سنگینی حقیقت به آن پناه میبرد.
دروغ، زمانی به اوج قدرت خود میرسد که تنها از زبان دروغگو اظهار نمیشود؛ بلکه در ذهن و روان انسانهایی جای میگیرد که برای حفظ آرامش درونی، هویّت عقیدتی، تعلّق یا امنیّت خویش، حاضر میشوند بخشی از واقعیّت یا تمامی آن را انکار کنند. در اینجا، مسئله، دیگر فقط فریب دادن دیگران نیست؛ بلکه مسئله، آمادگی انسان برای فریب خوردن است؛ زیرا هیچ قدرتی نمیتواند دروغی را برای همیشه بر جامعه‌ای تحمیل کند، مگر اینکه در بخشی از روان جمعی انسانها، احتیاجی، ترسی یا زخمی وجود داشته باشد که آن دروغ بتواند بر آن تکیه کند. از همین لحاظ، خطرناکترین دشمن حقیقت همیشه دروغگو نیست؛ زیرا دروغگو به ‌تنهایی ناتوان است. خطر اصلی زمانی شکل میگیرد که انسان، در برابر حقیقتی که او را به بازنگری در خویشتن فرا میخواند، تصمیم میگیرد حقیقت را قربانی آرامش روانی خود کند. گاهی دروغ نیست که حقیقت را شکست میدهد؛ بلکه ناتوانی انسان در تحمّل حقیقت است که به دروغ، امکان بقا میدهد. حقیقت، ممکن است همچون خورشید در میانه‌ آسمان بدرخشد، امّا چشمهایی که سالها به تاریکی عادت کرده‌اند، گاهی از نور گریزان میشوند؛ نه به این دلیل که نور وجود ندارد؛ بلکه به این دلیل که دیدن آن، مسئولیّت به همراه می‌آورد.
در تجربه‌ تاریخی ایران معاصر، به ‌ویژه در چهارچوب عملکرد متولّیان، مُجریان و ذینفعان از ساختار ولایت فقیه، میتوان نمونه‌ای آشکار از نبرد میان حقیقت و روایتسازی را مشاهده کرد. ساختاری که از آغاز استقرار قدرت خود تا امروز، برای حفظ اقتدار و قدرت و امتیاز خویش بارها به انکار، توجیه، بازتعریف واقعیّت و تولید روایتهای جایگزین متوسّل شده است. در برابر این تلاشها، واقعیّتهای اجتماعی، تاریخی و انسانی همچنان حضور خود را حفظ کرده‌اند؛ زیرا واقعیّت را میتوان برای مدّتی پنهان کرد، میتوان در باره‌ آن تردید ایجاد کرد، میتوان آن را تحریف کرد، امّا نمیتوان برای همیشه آن را از تجربه‌ زیسته‌ انسان حذف کرد. اکنون پرسش ژرفتر پیش می آید که پرسشی فقط سیاسی نیست؛ بلکه پرسشی در باره‌ سرشت انسان است. چگونه ممکن است انسانی که رنج را میبیند، تناقض را تجربه میکند، شکاف میان وعده و واقعیّت را احساس میکند، همچنان در چارچوب روایتی باقی بماند که با جهان پیرامونش ناسازگار است؟. چه نیروهایی در اعماق روان انسان فعّال میشوند که او را وادار میکنند به جای تغییر باور، واقعیّت را تغییر یافته تصوّر کند؟. شاید پاسخ را باید در تراژدی اساسی انسان پژوهید. انسان فقط موجودی نیست که حقیقت را میجوید؛ بلکه او موجودی است که گاهی برای گریز از حقیقت نیز توانایی شگفت‌ انگیزی دارد. انسان، گاه از آزادی میترسد؛ زیرا آزادی، مسئولیّت انتخاب را بر دوش او میگذارد. گاه از حقیقت میگریزد؛ زیرا حقیقت، او را مجبور میکند که در باره‌ گذشته، باورها و تصمیمهای خویش داوری دوباره کند. پذیرش حقیقت همیشه یک کامیابی ساده‌ عقلانی نیست؛ بلکه گاهی فرو ریختن جهانی است که انسان، سالها در آن زندگی کرده است. مسئله فقط این نیست که چرا صاحبان قدرت، دروغ میگویند؛ بلکه مسئله‌ بزرگتر اینست که چرا انسانها گاهی به دروغ اجازه میدهند که جای حقیقت بنشیند. چرا جامعه‌ای ممکن است میان آنچه که میبیند و آنچه را که باور میکند شکافی عمیق ایجاد کند؟. چرا ذهنیّت انسان ،گاهی به جای رهایی، به زنجیرهایی پناه میبرد که خودش ساخته است؟.
احتمالا نبرد آشکار در تاریخ بشر نه میان انسان و دشمن بیرونی؛ بلکه میان انسان و توانایی او برای فریب دادن خویشتن باشد. استبدادها زمانی پایدار میشوند که در بیرون، ابزار قدرت داشته باشند و در درون انسانها، زمینه‌ پذیرش. حقیقت، زمانی کامیاب و فائق میشود که انسان نه فقط دروغ دیگران را افشا کند؛ بلکه شجاعت مواجهه با توهّمات خویش را نیز پیدا کند. بنابر این پرسش نهایی فقط این نیست که چرا حقیقت عریان نتوانسته است بر دروغ غلبه کند؛ بلکه پرسش بنیانیتر اینست که چه چیزی در وجود انسان باید دگرگون شود تا حقیقت، پس از دیده شدن، پذیرفته شود؟؛ زیرا دیدن حقیقت، آغاز آگاهی است، امّا پذیرش آن، آغاز دگرگونی است. انسان، زمانی از اسارت رها میشود که نه تنها پرده‌های دروغ بیرونی را کنار بزند؛ بلکه پرده‌هایی را نیز که در درون خویش بر حقیقت کشیده است، جرئت پاره کردن آنها را داشته باشد. آزادی، پیش از آنکه یک وضعیّت سیاسی باشد، یک وضعیّت روحی و وجودی است و نخستین گام آن، شهامت ایستادن در برابر حقیقتی است که شاید بیش از هر دشمنی، ما را به چالش فرا میخواند؛ آنهم حقیقت در باره‌ خودمان.

5-    دمکراسیخواهی در لوای استبداد عقیدتی

بسیاری از انسانها پیوسته از «آزادی عقیده» و «دمکراسیخواهی» سخن میگویند، امّا در ژرفای وجود خویش هنوز با دشوارترین شرط آزادی مواجه نشده‌اند، منظورم توانایی رها شدن از اسارت یقینهای خود. آنان آزادی را میطلبند، ولی اغلب نه به ‌حیث مجالی برای رویارویی اندیشه‌ها؛ بلکه همچون ابزاری برای اینکه باورهای خویش را در فضای عمومی تثبیت کنند و دیگران را به پذیرش آنچه که خودشان حقیقت میپندارند، فراخوانند. این همان تناقض تراژیکی است که در تاریخ اندیشه سیاسی انسان بارها تکرار شده است. انسان گاهی برای رهایی از سلطه دیگری قیام میکند، امّا پس از دستیابی به قدرت، همان زنجیری را بر دیگران میبندد که روزگاری خود از آن رنج میبرد.
دمکراسی پیش از آنکه نظامی از قوانین، انتخابات و نهادهای سیاسی باشد، آزمونی دشوار برای فرزانگی و فرهیختگی روح انسان است. آزمونی که از او میپرسد آیا میتواند با حقیقتی متفاوت از حقیقت خویش زندگی کند؟. آیا میتواند اندیشه‌ای را تحمّل کند که با عمیقترین باورهایش در تضاد است؟. آیا میتواند بپذیرد که شاید بخشی از آنچه که با تمام وجود از آن دفاع میکند، نه حقیقتی مطلق؛ بلکه تنها روایتی محدود از جهان باشد؟. جامعه آمیخته به مناسبات دمکراتیک تنها زمانی امکان ظهور مییابد که انسانها نه فقط حقّ داشتن عقیده؛ بلکه حقّ ابطال عقیده و گسستن و خطا کردن، اصلاح شدن و دگرگون کردن اندیشه خویش را نیز به رسمیّت بشناسند. بزرگترین مانع دمکراسی، صرفا وجود عقاید مخالف یا حتّا نادرست نیست؛ زیرا جامعه انسانی همواره با تفاوت، اختلاف و تعارض اندیشه‌ها زیسته است. خطر اصلی آنجاست که انسان، نسبتی مطلق‌گرایانه با عقیده خویش برقرار کند؛ یعنی عقیده را نه همچون محصولی انسانی، تاریخی، بازاندیش پذیر؛ بلکه همچون حقیقتی نهایی و مقدّس تصوّر کند که باید دیگران در برابر آن تسلیم شوند. از همینجا استبداد آغاز میشود؛ نه همیشه در ساختارهای سیاسی؛ بلکه نخست در قلمرو ذهنیّت آدمی. 
کسانی که فقط زمانی از نبود دمکراسی شکایت میکنند که عقیده‌شان نتوانسته به قدرت برسد، در حقیقت، نه مدافع آزادی؛ بلکه خواهان فرصت برای به کرسی نشاندن عقیده خویش هستند. آنان آزادی را تا زمانی میخواهند که نتیجه آن مطابق میلشان باشد؛ امّا هنگامی که آزادی، امکان ظهور اندیشه‌ای دیگر را فراهم میکند، همان آزادی را تهدیدی علیه خویش میبینند. این وضعیّت، پارادوکس دردناک انسان است.  انسان میتواند آزادی را بخواهد، امّا همزمان از پیامد واقعی آزادی هراس داشته باشد؛ زیرا آزادی حقیقی نه تضمین موفقیّت ما؛ بلکه تضمین حضور دیگری است. تفکّر انتقادی زمانی به معنای واقعی خود وفادار میماند که تیغ نقد را پیش از همه، متوجّه خویش کند. خطر بزرگ برای انسان فقط عقاید تغییرناپذیر دیگران نیست؛ بلکه یقین پنهانی است که در درون خود او شکل میگیرد و به او القا میکند که چون خود را موجودی عقلانی میداند، در نتیجه، از خطا مصون است. بسیاری از اشکال تازه استبداد، نه با نفی عقل؛ بلکه با ادّعای مالکیّت عقل آغاز شده‌اند.
دمکراسیخواهی واقعی، دفاع از هر عقیده‌ای بدون سنجش و پرسش نیست؛ زیرا آزادی بدون حقیقتجویی میتواند به آشوب ذهنی و تسلیم در برابر هر ادّعایی فروکاسته شود. امّا دمکراسی همچنین به معنای نابودی یا خاموش کردن عقایدی که نادرست میپنداریم نیست؛ بلکه به معنای قرار دادن همه باورها در میدان گفت ‌و گو، استدلال، تجربه و نقد است. عقیده‌ای که توان ایستادگی در برابر پرسش را ندارد، نه با ممنوعیّت آن؛ بلکه با آشکار شدن ضعفهای درونی خویش فرو میریزد. انسان دمکرات کسی نیست که تصوّر میکند همیشه حقّ با اوست؛ بلکه کسی است که پذیرفته است ممکن است اشتباه کند و امکان خطا، او را به شنیدن، آموختن و تغییر دادن ذهنیّت و مواضعش وامیدارد. فروتنی معرفتی، شاید دشوارترین فضیلتی باشد که انسان باید برای ساختن جامعه‌ای آزاد بیاموزد؛ زیرا انسان را وادار میکند میان «داشتن عقیده» و «عبادت عقیده» تفاوت بگذارد. عقیده‌ای که به انسان خدمت میکند، او را به پرسشگری دعوت میکند؛ امّا عقیده‌ای که انسان را به خدمت خود میگیرد، او را از پرسش محروم میکند و گمارده و ذلیل میکند. انسانها اغلب برای آزادی میجنگند، ولی کمتر برای آزاد شدن از اعتقادات فرسوده خویش تلاش میکنند. آنان زنجیرهای بیرونی را میشکنند، امّا گاه زنجیرهای درونی را مقدّس نگه میدارند. دمکراسی پیش از آنکه رهایی از سلطه دیگری باشد، رهایی از تمایل سلطه در درون خود انسان است. جامعه‌ای آزاد نخواهد شد؛ مگر آنگاه که انسانها نه تنها حقّ سخن گفتن خود؛ بلکه حقّ شنیده شدن سخنان دیگری را نیز پاس بدارند. نه تنها خطای منتقد عقیدتی خویش؛ بلکه امکان خطای خود را نیز بپذیرند.

6-    لایه ها و زیرلایه ها و درهملایه های روح ایرانیان؛ تأملی در چیستی ایرانی بودن

روح ایرانی، در ژرفترین لایه‌های هستی تاریخی - فرهنگی خویش، پدیده‌ای است شگفت انگیز، ظریف، لطیف و سرشار از ظرفیّت آفرینندگی؛ یعنی روحی که در طول هزاران سال، نه تنها در زبان و شعر و موسیقی و معماری و نگارگری؛ بلکه در شیوه نگاه به جهان و کیهان، در جست ‌و جوی معنا، در تمایل به زیبایی و در تلاش برای آشتی دادن انسان با رازهای هستی آشکار شده است. امّا این روح لطیف، در طول تاریخ، ناگزیر شده است زرهی سخت و پیچیده بر تن کند. زرهی که شاید یکی از مقاومترین و چندلایه‌ترین ساختارهای دفاعی فرهنگی در میان ملّتهای جهان باشد. زره ایرانی، صرفا پوششی برای پنهان کردن گوهر درونی نیست؛ بلکه خودش بخشی از تاریخ گوهر ایرانی است. حاصل قرنها مواجهه با گسستها، هجومها، شکستها، دگرگونیها، سلطه‌ها و تلاش برای بقاست. ایرانی، در طول تاریخ، همواره میان دو ضرورت بنیانی گرفتار بوده است: ضرورتِ حفظ خویشتن و ضرورتِ سازگاری با جهانی که پیوسته در حال تغییر و گاه در حال تهدید او بوده است. به همین دلیل، برای شناخت روح ایرانی، نمیتوان تنها به چهره آشکار آن نگریست؛ زیرا آنچه که در سطح دیده میشود، اغلب نتیجه هزاران سال تجربه، مقاومت، پنهانکاری، بازسازی و بازآفرینی است.
کسی که بخواهد به حقیقت ایرانی بودن نزدیک شود، باید هنر عبور از صخره‌های پیچیده معنا را بیاموزد. باید بتواند در تونلهای تاریک حافظه تاریخی، در لایه‌های تو در توی فرهنگ، اسطوره ها، زبانها، رنجها و آرزوها حرکت کند؛ زیرا هر چقدر که انسان به سرچشمه‌های  هویّت ایرانی نزدیکتر میشود، نه با یک حقیقت ساده و یکپارچه؛ بلکه با جهانی چند چهره و گاه متناقض روبرو میشود. اصالت ایرانی، شاید نه گوهری ثابت و منجمد در گذشته؛ بلکه رودخانه‌ای تاریخی باشد که در مسیر هزاران ساله خود، از سرزمینها، اندیشه‌ها، شکستها و کامیابیهای بسیار عبور کرده است. ایرانی بودن، نه یک پاسخ آماده؛ بلکه پرسشی زنده است که هر نسل باید دوباره آن را از نو مطرح کند؛ چونکه ملّتها زمانی زنده میمانند که هویّت خود را نه همچون یک میراث سنگ ‌شده؛ بلکه همچون امکانی برای آفرینش آینده تجربه کنند. سفر در سمت و سوی شناخت، آسان نیست. در هر لایه‌ای که پژوهشگر به سوی فهمیدن هویّت ایرانی پیش میرود، با لایه‌های دیگری از معنا مواجه میشود. لایه‌هایی که گاه به جای رساندن او به یک پاسخ نهایی، او را وارد هزارتوی پرسشها میکنند. شاید راز فرهنگهای بزرگ همین باشد. آنها نه مجموعه‌ای از پاسخهای قطعی؛ بلکه انبوهی از پرسشهای بی ‌پایان‌ هستند. زُمُختی و صلابت زره دفاعی ایرانی را باید در متن تاریخ و فرهنگ ایرانیان جست ‌و جو کرد. در سرگذشت ملّتی که بارها مجبور شده میان حفظ خویشتن و پذیرش تغییر، میان مقاومت و انعطاف، میان حافظه گذشته و ضرورت آینده انتخاب کند. امّا در این میان باید پرسید که آیا زره حفاظی و دفاعی، فقط محصول دشمنیهای بیرونی است، یا بخشی از آن نیز نتیجه زخمهای درونی، تناقضهای تاریخی و ناتوانی در گفت ‌و گو با خویشتن است؟.
شناخت یک ملّت، تنها ستایش زیباییهای آن نیست؛ بلکه شهامت نگاه کردن به سایه‌های آن نیز هست. هیچ فرهنگ و تمدّنی تنها از نور ساخته نشده است. فرهنگی که «حافظ و فردوسی و خیّام و مولانا و عطّار و پورسینا و بیرونی و دیگر بزرگان» را پرورش داده است، تاریخهایی از خاموشی، تعصّب، حذف و فراموشی نیز در خود دارد. بزرگی یک فرهنگ در این نیست که خود را بی ‌نقص تصوّر کند؛ بلکه در توانایی آن برای دیدن زخمهای خویش و تبدیل آنها به آگاهی است. فرش ایرانی و معماری ایرانی، شاید از عمیقترین آیینه‌های این جهان درونی باشند؛ نه فقط به عنوان آثار هنری؛ بلکه همچون زبانهایی خاموش که جهانبینی یک ملّت را روایت میکنند. در نقشهای فرش، در هندسه بناها، در پیوند نور و فضا، در آمیختگی نظم و خیال، میتوان بخشی از روحی را دید که همواره میان زمین و آسمان، واقعیّت و رؤیا، عقل و شهود در حرکت بوده است. امّا آنچه که در تاریخ سیاسی و اجتماعی آشکار میشود، همیشه تمام حقیقت یک ملّت نیست. گاه صورتهای قدرت، روایتهایی بر یک جامعه تحمیل میکنند که انسانها را نه چنان ‌که هستند؛ بلکه چنان‌ که باید باشند تعریف میکنند. در چنین شرایطی، عظیم ترین کشمکش یک ملّت به احتمال زیاد نه فقط با حاکمان؛ بلکه با فاصله‌ای باشد که میان «بودن واقعی» و «تصویر تحمیل‌ شده از بودن» ایجاد شده است.
با اینهمه، هر جامعه‌ای بخشی از سرنوشت خویش را در درون خود حمل میکند. پرسش دشوار این نیست که فقط چه کسانی بر ما حکومت کرده‌اند؛ بلکه پرسش کلیدی و شایان اندیشیدن، اینست که چه شرایطی اجازه داده اند تا شیوه‌هایی از قدرت پدید آیند و دوام آورند؛ طوریکه نه تنها در سمت و سوی بُنمایه های فرهنگ مردمان ایران نبوده اند؛ بلکه علیه آنها نیز جنگیده اند. گوهر ایرانی، نه در گذشته‌ای دست‌ نیافتنی؛ بلکه در توانایی بی ‌پایان آن برای بازآفرینی خویش هست. در تمایل شگفت ‌انگیزی که قرنها میان ویرانی و آفرینش، میان سوگ و شادی، میان سکوت و آواز، راه خود را ادامه داده است. تراژدی ایرانی شاید همین باشد: روحی که تمایل به آزادی، زیبایی و آفرینندگی دارد، امّا بارها مجبور شده است برای بقا، زرهی سنگین بر تن کند. زرهی که هم او را حفظ کرده و هم، گاهی مانع پرواز کامل او شده است. شاید پرسش ما ایرانیان این نباشد که «ما چه بوده‌ایم؟»؛ بلکه این باشد که «با تمام آنچه که بر ما گذشته است، امروز و فردا، چه میتوانیم بشویم؟»؛ زیرا ملّتها تنها با گذشته خود تعریف نمیشوند؛ بلکه همچنین با توانایی‌شان برای معنا بخشیدن دوباره به آینده تعریف میشوند. روح ایرانی، اگر هنوز زنده است، در توانایی نوزایی نهفته است. توانایی تبدیل زخم هولناک به خردورزی مهر آمیز، خاطره به آگاهی و تاریخ به امکان آفرینش و دیگرسان زیستن. ایرانی، گوهرش رامشگری و رنگین کمان هزاران رنگ دلآویز است که قرنهاست میکوشد بدانسان در گیتی و کیهان آشکار شود که به ذات خویش هست. راز کشمکشهای جامعه ایرانیان با حُکّام نالایق در همین مُعضل کلیدی نهفته است.  

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!