رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 15 شهریور 1405 - Sunday, 6 September 2026

از خویشاوندی آشکار و پنهانِ اپوزیسیونها با ولایتِ گیوتینی

از خویشاوندی آشکار و پنهانِ اپوزیسیونها با ولایتِ گیوتینی

تاریخ نگارش:08/08/2026 برابر با هفدهم مُرداد ماه سال 2585 شاهنشاهی

از خویشاوندی آشکار و پنهانِ اپوزیسیونها با ولایتِ گیوتینی

[در پایورزی استوار بر پرنسیپهای فرهنگ باهمستان ایرانیان: گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی]

چرا ما نتوانستیم مام میهن را دوست بداریم و بدانگونه که شایسته سرزمینی با اینهمه تاریخ پُر فراز و نشیب، فرهنگ غنیمایه و جهان آرا، خاطره ها و رنجهای استخوانسوز است، ارج نهیم؟. چرا ایران، این خانه مشترک و این میراث تاریخیِ چندین نسل، برای ما به چیزی تبدیل شد که توانستیم آن را در بازار قدرت، تعصّب، منفعت،  مذهب و دین ایمانخواه، کینه توزی و انتقامخواهی و ایدئولوژی به حراج بگذاریم و سرانجام خود را آواره سرزمینهایی کنیم که در آنها، گاه نه‌ تنها از وطن؛ بلکه از خویشتنِ خویش نیز دور افتادیم؟. چرا آنچه که میتوانست در وجود ما، زاینده، پرورنده، بالنده و آرزومند بزرگی، عزّت، شرف، آبرو و آزادی باشد، به پای رذالت، شرارت، کینه ‌توزی، انتقامگیری و اعتقاداتی قربانی شد که به جای آنکه انسان را از بند برهانند، او را در بند خویش کشیدند؟. چه چیزی در مام میهن با مزاج ما ناسازگار بود که آن را از خود راندیم؟. چه چیزی در ایران برای ما چنان سنگین و نامطبوع شد که آن را استفراغ کردیم و به جای آن بر سر سفره چیزهایی نشستیم که نه از جنس آزادی بود، نه کرامت، نه حقیقت و نه بزرگی؟. چرا از آنچه که خود داشتیم روی برگرداندیم و سپس در غربت و آوارگی، حسرت همان چیزی را خوردیم که روزگاری در کنارمان بود؛ یعنی چیزی که از آغاز به ما تعلّق داشت، در تاریخ ما بود، در زبان ما بود، در فرهنگ ما بود و در جان و حافظه جمعی ما ریشه داشت؟. چگونه به جایی رسیدیم که خانه خویش را ترک کنیم و پس از آن، در غربت و اجاره نشینی، آرزوی بازگشت به همان خانه‌ای را داشته باشیم که خود از آن روی برگردانده بودیم؟.
آیا واقعا مشکل ما این بود که ایران را دوست نداشتیم؟. شاید نه؛ شاید مشکل عمیقتر، به دلیل فقدان عشق بود. شاید ما نمیدانستیم که چگونه باید ایران را دوست بداریم؛ زیرا دوست داشتن یک سرزمین تنها به این نیست که به نام آن، افتخار کنیم، از قدمت تاریخش سخن بگوییم، به بزرگی نیاکانمان ببالیم و خود را فرزند فرهنگی کهنسال بدانیم. اگر این دوست داشتن در عمل به دفاع از آزادی، کرامت، دادگزاری، نگاهبانی از جان و زندگی، خردورزی، مهرورزی و راستمنشی و حقیقت و شأن انسان منتهی نشود، چه تفاوتی با احساس نوستالژیک و بی‌ هزینه دارد؟. ما نمیتوانیم با افتخار به گذشته، مسئولیّت خویش را در برابر اکنون از میان ببریم. تاریخ با شکوه نیاکان برای فرزندان آنان خودکاروار، فضیلت اخلاقیِ ایجاد نمیکند. هیچ ملّتی نمیتواند به فضیلت گذشتگان خود تا ابد فخر بفروشد و در زمانه خویش خلاف همان فضیلتها (= گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی) زندگی کند. گذشته، میراث ماست، امّا میراث، مجوّز افتخار کردن نیست؛ بلکه مسئولیّت ادامه دادن و پایداری و اصالت است.
پس چرا ما ایران را به ارزانترین سکه عالمِ حقارت و ذلالت [= ولایت گیوتین الهی] فروختیم و آنگاه دل به این خوش داشتیم که «فرزند ایرانیم» و تاریخی کهن و فرهنگی بزرگ داریم؟. آیا صرفا ایرانی ‌بودن برای ایرانی ‌بودن کافی است؟. آیا میتوان به نام ایران افتخار کرد، امّا آزادی را تحقیر کرد؟. آیا میتوان از فرهنگ ایران سخن گفت، امّا با اندیشیدن و پرسشگری، دشمن بود؟. آیا میتوان از بزرگی نیاکان گفت، امّا در برابر قدرت، کرامت خویش را فروخت؟. آیا میتوان عاشق ایران بود، امّا انسان ایرانی را خوار شمرد؟. آیا میتوان و مُجاز و محقّ بود که برای حفظ قدرت و اقتدار و امتیاز، خاک ایران را به بیگانگان فروخت، امّا از میهندوستی و مردمدوستی روضه خوانی کرد؟. اگر پاسخ این پرسشها منفی است، پس باید پذیرفت که وطندوستی، پیش از آنکه یک حسّ باشد، یک مسئولیّت اخلاقی است. وطن را دوست داشتن؛ یعنی فقط دوست داشتن خاک نیست؛ بلکه همچنین دوست داشتن انسانهایی است که بر آن خاک زندگی میکنند؛ یعنی پذیرفتن حقّ آنان به آزادی، امنیّت، اندیشیدن، انتخاب، کرامت و زندگی شرافتمندانه. ایران اگر قرار باشد فقط یک نام مقدّس باشد، هیچ مسئله‌ای را حل نمیکند؛ امّا اگر ایران را یک امکان انسانی و تاریخی بدانیم، آنگاه دوست داشتنش به معنای ساختن شرایطی خواهد بود که انسان ایرانی بتواند در آن آزادانه و با کرامت زندگی کند. از همینجا باید سهم خود را نیز در فجایع میهن ببینیم. آیا ما فقط قربانی تاریخ بوده‌ایم؟. آیا همیشه دیگران تصمیم گرفته‌اند و ما فقط تحمّل کرده‌ایم؟. آیا هیچ سهمی در انتخابها، سکوتها، تعصّبها، نفرتها، ساده ‌اندیشیها و تسلیمهای خود نداشته‌ایم؟. اگر چنین بیندیشیم، خود را از مسئولیّت تاریخی خویش معاف کرده‌ایم. این سخن به معنای انکار ستم، استبداد، فریب، خشونت یا مسئولیّت کسانی نیست که آگاهانه به ایران و ایرانی لطمات جبران ناپذیر رسانده‌اند؛ بلکه به این معناست که اگر بخواهیم از تکرار فاجعه جلوگیری کنیم، باید آن بخش از حقیقت را نیز ببینیم که خوشایند ما نیست. ما فقط آن چیزی نیستیم که بر سرمان آمده است؛ بلکه ما همچنین آن چیزی هستیم که در برابر آنچه که بر سرمان آمده، انتخاب کرده‌ایم. ملّتی که همه شکستهای خود را به گردن دیگران می‌اندازد، هنوز شکست خود را نفهمیده است.
چه چیزی در انسان وجود دارد که میتواند او را وادار کند تا آزادی خود را به بهای امنیّت تحمیلی و دروغین بفروشد؟. چه چیزی او را آماده میکند تا حقیقت را به پای عقیده و مذهب و ایدئولوژی قربانی کند؟. چرا انسان، گاهی از آزادی میترسد، امّا از اطاعت تحقیری نمیترسد؟. چرا گاهی از دشمن واقعی، کمتر از هموطن متفاوت خود میهراسد؟. چرا انتقام میتواند برای او شیرینتر از دادگزاری باشد؟. چرا تعلّق به یک عقیده، فرقه، مذهب، دین ایمانخواه یا قدرت، گاهی چنان مقدّس میشود که انسان حاضر است برای حفظ آن، خانه و هموطن و حتّا آینده فرزندان خویش را قربانی کند؟. اینها فقط پرسشهای سیاسی نیستند؛ بلکه پرسشهایی در باره خود انسان‌ هستند. شاید مسئله ما در اساسی ترین معنای خود، ناتوانی از تشخیص تفاوت میان ایمان و تعصّب، عشق و مالکیّت، وطندوستی و عبادت، آزادی و رهایی از مسئولیّت بوده است. ما گاهی ایران را دوست داشته‌ایم، امّا نه بدانگونه که باید؛ زیرا ایران را خواسته‌ایم، بی‌ آنکه همیشه انسان ایرانی را بخواهیم. وطن را خواسته‌ایم، امّا گاه، آزادیِ ساکنان وطن را تاب نیاورده‌ایم. به تاریخ خود بالیده‌ایم، امّا از درسهای تلخ آن نیاموخته‌ایم. از فرهنگ خود سخن گفته‌ایم، امّا در رفتار خود با دیگری، همان فرهنگی را که میستودیم نقض کرده‌ایم و شاید این بزرگترین تناقض وجودی ما باشد که میخواهیم وارثِ بزرگیها باشیم، بی‌آنکه الزاما انسانِ بزرگی باشیم.
ایران امّا با افتخار ما به گذشته نجات نخواهد یافت. ایران را نه با تکرار نام «کوروش و فردوسی و حافظ و سعدی و دیگر بزرگان نامدار و عزیز» میتوان زنده نگه داشت و نه با حسرت خوردن بر آنچه که از دست رفته است. گذشته به ما، هویّت میدهد، امّا اکنون و آینده از ما آفرینندگی میخواهد. ما نمیتوانیم برای همیشه در موزه تاریخ زندگی کنیم. ایران فقط آن چیزی نیست که از گذشته به ما رسیده است؛ بلکه ایران همچنین آن چیزی است که ما باید برای آیندگان بیافرینیم. از این منظر، پرسش اصلی شاید دیگر این نباشد که چرا ایران را از دست دادیم؛ بلکه این باشد که چرا نتوانستیم انسانی را در خود پرورش دهیم که شایسته ایرانِ آزاد، آباد، سر بلند و انسانی باشد؟ و اگر پاسخ این پرسش را پیدا نکنیم، حتّا اگر تاریخ پیش رو، دوباره فرصتی در اختیارمان بگذارد، چه تضمینی هست که اشتباهات گذشته را با نامها و صورتهای تازه تکرار نکنیم؟.
شاید مشکل ما در اصل، نه فقط یک حکومت خونریز و گیوتین به دست، نه فقط یک ایدئولوژی و مذهب مخرّب، نه فقط یک دوره تاریخی و نه فقط یک نسل بوده باشد. شاید بخشی از مشکل در نسبت ما با قدرت، با حقیقت، با آزادی، با دیگری و سرانجام با خویشتن نهفته است. اگر چنین باشد، تغییر بیرونی بدون دگرگونی درونی، تنها صورت فاجعه را عوض خواهد کرد. احتمال دارد به هر طریقی که ممکن باشد، قدرتمدارانی بروند و قدرتخواهانی دیگر بیایند؛ امّا اگر انسان تشنه قدرت، انسان گریزان از آزادی، انسان متعصّب، انسان انتقامجو و انسان آماده تسلیم در برابر اقتدار همچنان باقی بماند، آیا چیزی در بنیان مسئله تغییر کرده است؟. این پرسشی است که باید از خود بپرسیم. آیا میخواهیم که فقط حکومتها را تغییر دهیم یا اینکه میخواهیم انسانی را نیز که میتواند دوباره همان حکومتهای منفور را بیافریند، تغییر دهیم؟.
شاید آزادی ما از شناخت صادقانه خویشتن آغاز شود. باید جرئت کنیم و از خود بپرسیم. سئوال کنیم ما که بودیم، چه شدیم، چرا چنین شدیم، کجا آزادی خود را فروختیم، کجا حقیقت را با مصلحت عوض کردیم، کجا از ترس به قدرت پناه بردیم، کجا از دادخواهی، به بیدادگری درغلتیدیم و دادگزاری را فراموش کردیم و کجا آنقدر به عقیده خویش، وابستگی و ایمان کور داشتیم که دیگر قادر به دیدن انسانِ آنسوی عقیده نبودیم؟ و شاید مهمتر از همه بپرسیم که از این پس چه میخواهیم بشویم؟؛ زیرا ایران تنها یک وطن جغرافیایی و بخشی از خاک کره زمین نیست که باید از آن دفاع کرد؛ همچنین فقط یک گذشته کهنسال نیست که باید به آن افتخار کرد و همینطور فقط یک نام نیست که باید بر زبان آورد؛ بلکه ایران یک مسئولیّت تاریخی - فرهنگی است؛ یعنی مسئولیّتی که هر نسل باید آن را از نو بفهمد، از نو بپذیرد و از نو به آیندگان بسپارد. اگر ایران را واقعا دوست داریم، باید از خود بپرسیم که آیا آماده‌ایم بهای دوست داشتن را بپردازیم. بهای آزادی، بهای تحمّل دیگری، بهای اندیشیدن، بهای اعتراف به خطا، بهای کنار گذاشتن انتقام، بهای مقاومت در برابر تحقیر و بهای پذیرفتن مسئولیّت؛ زیرا آسان است که بگوییم «ایران را دوست داریم»؛ امّا دشوار آن است که چنان زندگی کنیم؛ طوریکه ایران از وجود ما زیان و ضرری نبیند.
شاید سرانجام مسئله این نباشد که چرا ایران را از دست دادیم؛ بلکه مسئله این باشد که چرا نتوانستیم انسانی باشیم که ایران را از دست ندهد و اگر فردای آزادی – چنانچه بقایی از ایران و ایرانی  در شرایط فعّال بودن گیوتین خونریز الهی بماند -  دوباره همان انسانهایی باشیم که دیروز بودیم، از کجا معلوم که دوباره فاجعه های پیشین را نیافرینیم؟. شاید نخستین گام بازگشت به ایران، بازگشت به جغرافیا نباشد؛ بلکه بازگشت به اصالت ایرانی خویش باشد. به انسانی که بتواند میان عشق و تعصّب فرق بگذارد، میان وطن و قدرت تمایز بگذارد، میان ایمان و جزمیّت خشک و روانخوار فاصله بگذارد. آزادی را برای دیگری نیز بخواهد و بفهمد که هیچ آرمان، هیچ عقیده، هیچ قدرت و حتّا هیچ تصوّری از میهن، آنقدر مقدّس نیست که بتوان به نام آن، کرامت و ارجمندی و جان و زندگی انسان را قربانی کرد؛ زیرا اگر قرار باشد ایران دوباره ساخته شود، پیش از ساختن شهرها و نهادها و حکومتها، باید انسانی ساخته شود که شایسته زیستن در آن ایران آرزویی باشد و احتمالا این همان حقیقت تلخی باشد که سالها از دیدنش گریخته‌ایم.  ایران و خودمان را تنها آنگاه نجات خواهیم داد که نخست بفهمیم چه چیزی در خودِ ما میتواند دوباره ایران را به نابودی بکشاند.
با این تفاصیل میتوان همچنان افزود که ژرفترین و هولناکترین خودفریبیِ انسان، نه در نادانیِ او؛ بلکه در لحظه‌ای نهفته است که یقین پیدا میکند میان خودش و کسانی که با تمام قوا علیه آنان صف‌آرایی کرده است، هیچ خویشاوندیِ روحی و فکری وجود ندارد. هیچ انسانی به‌ سادگی حاضر نیست این احتمال را به خویش راه دهد که شاید در ژرفترین لایه‌های اندیشه و رفتارش، همان چیزی را حمل میکند که در دیگری از آن نفرت دارد. آدمی، تا زمانی که در چارچوب قدرت، اقتدار و امتیاز می‌اندیشد، همواره بیرون از خویش را مظهرِ شرّ مطلق میبیند و خود را رسول خیرخواهی و حقیقت. بزرگترین ظفرمندی هر قدرتِ استبدادی، نه در خاموش‌کردنِ مخالفانش؛ بلکه در این است که مخالفانش را، بی‌ آنکه خود بدانند، به بازآفرینندگانِ مسلک وجودیِ خویش تبدیل کند. آنچه که به گیوتین خونریز، استمرار میدهد، فقط زورِ بازو و سبعیّت ارگانهای تابع نیست؛ بلکه ناتوانیِ قربانیان در شناختِ رگه‌های استبدادی است که در اعماقِ جانِ خودشان خانه کرده اند. حکومت فقاهتی، از روزی که گیوتینِ خونریزِ خود را بر سرنوشتِ ایران و ایرانیان فرود آورد تا همین ثانیه های جاری، نه‌ تنها توانست هر جنایت و تباهیِ ممکن را در گستره این سرزمین مرتکب شود؛ بلکه در طول نیم‌ قرن، موفّق شد بسیاری از دشمنانِ سرسختِ خود را نیز، آگاهانه یا ناآگاهانه، به بازتولیدِ همان مرام و مسلکی وادارد که خود بر بنیانِ آن استوار شده بود؛ یعنی چارچوبی که جهان را به دو اردوگاهِ خیر و شرّ تقسیم میکند و برای خویش، حقیقتی انحصاری قائل است. تراژدیِ بزرگِ تاریخِ معاصرِ ایران، شاید نه فقط در وجودِ حکومتِ فقاهتی؛ بلکه در این واقعیّتِ تلخ نهفته باشد که بخشِ بزرگی از مخالفانِ آن نیز، در عمیقترین لایه‌های ذهنیّت خویش، همچنان اسیرِ همان شیوه اندیشیدن باقی مانده‌اند؛ همان یقینِ کور، همان خود حقّ ‌پنداری، همان تمایلِ سیری ‌ناپذیر به حذفِ دیگری و همان ناتوانی در نگریستن به خویشتن.
کسانی که هنوز رازِ دوامِ این گیوتینِ خونریز را فقط در دستگاههای سرکوب، زندانها و ماشینِ تبلیغات جست ‌و جو میکنند، بهتر است لحظه‌ای از هیاهوی ایدئولوژی فاصله بگیرند و با رادمنشی و شهامتِ فکری، به کارنامه گفتارها، رفتارها و مواضعِ خود در این نیم‌ قرن بنگرند. شاید آنگاه دریابند که هیچ استبدادی، تنها به نیرویِ سرنیزه پا بر جا نمیماند. هیچ حکومتی نمیتواند پنجاه سال تمام دوام بیاورد و شبانه روز با اذان صبحگاهی به قتل عام و اعدام و تجاوز اقدام کند، مگر آنکه خطاها، حماقتها، تعصّبات، خودشیفتگیها و ناآگاهیهای مخالفانش [= اپوزیسیونها] نیز، دانسته یا نادانسته، در استمرارِ آن سهمی نداشته باشند. آنکس که هنوز گمان میکند از دایره خطا بیرون ایستاده است و خود را از هر گونه شباهت با آنچه که محکوم میکند، مبرّا میداند، بیش از همه در دامِ همان خودفریبی‌ گرفتار شده است که سرچشمه تمام استبدادهاست؛ زیرا استبداد، پیش از آنکه یک نظامِ سیاسی باشد، وضعیّتی از آگاهیِ انسان است؛ یعنی وضعیّتی که در آن، فرد خود را حقیقتِ مطلق میپندارد و دیگری را تجسّمِ مطلقِ شرّ.
انسان، پیش از آنکه انگشتِ اتّهام را به سوی دیگری بگیرد، باید جرئت کند و آیینه را در برابرِ خویش قرار دهد و از خود بپرسد که تا چه اندازه از آنچه که با آن میجنگم، در درونِ خودِ من نیز زنده است؟.  بسا سهمگینترین فتح هر استبدادی، نه در تسخیرِ سرزمینها و نه در انباشتنِ زندانها و گورستانها؛ بلکه در این باشد که مخالفانِ خویش را نیز به اسیرانِ جهانبینیِ خود تبدیل کند؛ طوریکه آنان، بی‌ آنکه بفهمند، با همان واژگان بیندیشند، با همان خشم داوری کنند و با همان عطشِ قدرت، رؤیای فردای خویش را بسازند. مصیبتِ بزرگ آن نیست که انسان در برابرِ ظلم بایستد؛ مصیبتِ بزرگ آنجاست که در هنگامه نبرد با ظلم، خود به آیینه همان چیزی بدل شود که قصدِ نابودیِ آن را داشته است. تاریخ، آرامگاهِ ملّتهایی نیست که فقط از ستمِ حاکمان شکست خورده‌اند؛ بلکه تاریخ، گورستانِ وجدانهایی نیز هست که هرگز جرئت نکردند از خود بپرسند که «آیا آنچه را که محکوم میکنیم، در اعماقِ وجودِ خودِ ما نیز ریشه ندوانده است؟». هر قدرتی، پیش از آنکه شمشیرش را بر شاهرگ گردنها فرود آورد، در ذهنهایی خانه میکند که از شک‌ کردن به خویش هراس دارند و حقیقت را ملکِ خصوصیِ خود میپندارند. شاید بزرگترین خدمت به آزادی، نه فریاد کشیدن علیهِ دشمن؛ بلکه ویران‌کردنِ بتِ کوچکی باشد که هر انسانی در اعماقِ وجودِ خویش از «حقانیّتِ مطلقِ خویش» ساخته است؛ زیرا آنکس که هرگز خویشتن را به محکِ تردید نمیسپارد، دیر یا زود، خواه در لباسِ حاکم و خواه در هیئتِ مخالف، به همان چیزی تبدیل خواهد شد که امروز با تمامِ وجود از آن نفرت دارد.

1-    فضای عمومی  و حریم خصوصی؛ آخرین پناهگاهِ خودبودگی

اگر استثناها هنوز وجود دارند و همچنان میزیند، دوامشان را باید در همان حقیقتی جست ‌و جو کرد که آنان را از قاعده جدا میکند. اصالت؛ یعنی حقیقت گوهریی که انسان را از بدل خویش، از نسخه تکرار شونده دیگری و از صورتهای از پیش ساخته‌ شده سبک و سیاق همسانی زندگی متمایز میسازد. استثنا بودن، پیش از آنکه به معنای متفاوت بودن باشد، به معنای خود بودن است؛ یعنی خود بودنی که حاضر نیست تمام حقیقت خویش را به خواست و نگاه دیگری واگذار کند. امّا سالهاست که سرزمین ارزشمند و شایسته احترام و ارجمندی به نام «حریم خصوصی»، آرام‌آرام در معرض هجوم قرار گرفته و مرزهای آن، یکی پس از دیگری فرو ریخته است. پروسه فروپاشی به طور ناگهانی رخ نداده است؛ بلکه به ‌تدریج و گام ‌به ‌گام، از زمانی آغاز شد که مطبوعات و وسایل ارتباط جمعی و سپس طرّاحان، و مهندسان و تکنسینها و ذینفعان شبکه‌های اجتماعی [= فیسبوک، اینستاگرام، تیک تاک، یوتوب، ایکس و امثالهم]، امکان نفوذ خود را از سطح ارتباطات عمومی به ژرفترین لایه‌های زندگی خصوصی انسانها گسترش دادند.
«حریم خصوصی»، روزگاری همچون واحه‌ای سبز و دلنشین در میان صحرای هول ‌افکنِ همشکلی، همگونگی و تقلید بود. جایی که انسان میتوانست از نگاه دیگری فاصله بگیرد و برای لحظاتی، بی‌ آنکه ناگزیر باشد خود را توضیح دهد یا به نمایش بگذارد، فقط خودش و در خلوت خویشتن باشد، امّا امروز همین واحه نیز در معرض خشکسالی است. فضای عمومی، بیش از پیش، از عرصه حضور به صحنه نمایش تبدیل شده است؛ یعنی جایی که انسان نه لزوما برای زیستن؛ بلکه برای دیده ‌شدن زندگی میکند. در چنین جهانی، هر چه که بیشتر دیده‌ شدن ارزش پیدا میکند، نادیده ‌ماندن به تدریج به چیزی مشکوک و مظنون تبدیل و متّهم میشود. انسانی که همه زندگی خود را عرضه نمیکند، انسانی که بخشی از وجودش را برای خویشتن نگه میدارد، انسانی که نمیخواهد هر تجربه، هر احساس و هر لحظه زندگی‌اش به تصویر، روایت و نمایش بدل شود، گاه با برچسبهایی چون «عقب ‌مانده»، «غیرعادی» یا «بیگانه با زمانه» مواجه میشود؛ گویی در جهان امروز، حقِّ پنهان ‌ماندن از نگاه موذی و فضول دیگران، خودش به نشانه‌ای از عقب‌ ماندگی بدل شده است.
امّا مسئله فقط این نیست که دیگری وارد حریم ما شده است. شاید مسئله هولناکتر این باشد که خودِ انسان نیز دیگر چندان تمایلی به دفاع از حریم خصوصی ندارد. او گاه خلوت خویش را با میل و رغبت در برابر توجّه، تأیید و دیده ‌شدن واگذار میکند. اگر دیگری حریم ما را بشکند، میتوانیم از تجاوز سخن بگوییم؛ امّا وقتی که خودمان درِ این حریم را به روی نگاه دیگران میگشاییم، مسئله عمیقتر میشود. دیگر تنها با تعرّض به حریم خصوصی مواجه نیستیم؛ بلکه با تغییر میل انسان مواجهیم. انسان امروز گاه چنان به دیده ‌شدن خو گرفته است که از دیده ‌نشدن بیم دارد. ارزش خویشتن را نه فقط در آنچه که به ذات خویش هست؛ بلکه در میزان بازتابی میسنجد که در نگاه دیگران پیدا میکند. «لایک/سابسکرایت»، تأیید، توجّه و واکنش دیگران، آرام ‌آرام میتوانند جای تأیید درونی را بگیرند که انسان پیشتر از نسبت خویش با خودش دریافت میکرد. در چنین وضعیّتی، انسان ممکن است به موجودی بدل شود که نه فقط زندگی میکند، بلکه دائما زندگی خویش را برای دیگری اجرا میکند. اینجاست که وسایل ارتباط جمعی و شبکه‌های اجتماعی، اگر چه در ظاهر ابزار ارتباط‌ هستند، ولی میتوانند به ساز و کارهای قدرتمندی برای تولید همشکلی تبدیل شوند. مسئله صرفا این نیست که همه شبیه یکدیگر لباس بپوشند یا سخن بگویند؛ بلکه همشکلیِ عمیقتر زمانی رخ میدهد که انسانها کم‌کم با یک منطق مشترک زندگی کنند؛ آنهم اینکه «دیده‌ شدن، تأیید شدن، مقبول‌ بودن، واکنش‌گرفتن و هماهنگ ‌شدن» با آنچه که جمع میپسندد.
در این معنا، «ماتریکس همشکلی» الزاما انسان را مجبور نمیکند که دقیقا شبیه دیگران باشد؛ بلکه گاهی از او میخواهد که به شیوه‌ای که خودش تعیین کرده متفاوت باشد. حتّا تفاوت میتواند به مُد روز تبدیل شود و «خاصّ بودن» نیز به نوعی همشکلی بدل شود. آنگاه انسان، تصوّر میکند که آزاد است، حال آنکه حتّا شکل متفاوت‌ بودنش نیز از پیش در چارچوبی اجتماعی تعریف شده است. از اینجا مسئله «اصالت»، اهمیّت پیدا میکند. اصالت را نباید فقط متفاوت ‌بودن از دیگران دانست؛ زیرا ممکن است که انسانی فقط برای متفاوت جلوه‌ کردن، متفاوت رفتار کند ولی در عمیقترین لایه وجودش، همچنان اسیر نگاه دیگران باشد. اصالت شاید چیزی دشوارتر باشد به معنای تواناییِ تشخیص این پرسش که کدام بخش از آنچه که هستیم واقعا از خود ماست و کدام بخش را بی ‌آنکه بدانیم از دیگران تقلید کرده و به ارث برده‌ایم. انسان اصیل کسی نیست که هیچ اثری از دیگران در او نباشد. چنین انسانی اساسا وجود ندارد. ما در تغار و بستر زبان، فرهنگ، تاریخ، خانواده و جامعه ساخته شده‌ایم. اصالت در بیگانگی مطلق از دیگری نیست؛ بلکه در تواناییِ برقراری نسبتی آگاهانه با دیگری است. در اینکه بتوانیم میان صدای خود و صداهایی که در درونمان سکنی گزیده‌اند، تمایز بگذاریم.
از این منظر، حریم خصوصی دیگر صرفا یک محدوده شخصی یا یک حقّ اجتماعی نیست؛ بلکه شرایطی برای شکلگیری خود است؛  زیرا انسان در خلوت خویشتن است که میتواند بدون اجبار به نمایش، بیندیشد. بدون نیاز به تأیید، تصمیم بگیرد. بدون ترس از داوری، خود را بیازماید و بدون آنکه مجبور باشد تصویری از خویش بسازد، با حقیقت خویشتن مواجه شود. امّا خطر بزرگتر آنجاست که نگاه دیگری حتّا پس از خروج دیگری از زندگی ما، در درون ما باقی بماند. ممکن است که انسان در اتاقی کاملا تنها باشد، امّا همچنان خودش را از چشم دیگران ببیند. همچنان از خود بپرسد که اگر دیگری مرا ببیند، در باره‌ام چه خواهد اندیشید. در این وضعیّت، فروپاشی حریم خصوصی دیگر به معنای ورود دیگری به خلوت ما نیست؛ بلکه به معنای ورود نگاه دیگری به درون ماست. شاید راز مهمترین ظفریابی نگاه دیگران در این نباشد که دیگری همه زندگی ما را ببیند؛ بلکه این باشد که ما حتّا در تنهایی نیز نتوانیم خود را جز از منظر و نگاه او ببینیم.
در چنین شرایطی، فضای عمومی میتواند به نمایشگاهی عظیم از انسانهایی تبدیل شود که بیش از آنکه خود را زندگی کنند، تصویر خود را مدیریّت میکنند. انسان نه فقط به یک «خود»؛ بلکه به یک «تصویر عرضه شدنی از خود» تبدیل میشود و فاصله میان این دو، جایی است که بحران آغاز میشود. پیامد چنین وضعیّتی تنها از دست رفتن حریم خصوصی نیست؛ بلکه پیامدش نیز هنگامی که خلوت، سکوت و امکانِ نادیده‌ ماندن فرسوده میشود، بسیاری از فروزه های بهمنشی و فضیلتهایی که در تار و پود آدمیگری تنیده‌اند نیز در معرض فرسایش قرار میگیرند. «وقار، شرم، نجابت، تأمّل، خویشتنداری»  و حتّا برخی از صورتهای اخلاقیِ سکوت، در جهانی که همه‌ چیز باید دیده و نمایش داده شود، دشوارتر مجال رشد پیدا میکنند؛ زیرا بسیاری از ارزشهای بهینه انسانی دقیقا در جایی شکل میگیرند که تماشاچی وجود ندارد. انسان فقط با آنچه که آشکار میکند ساخته نمیشود؛ بلکه بخش مهمی از حقیقت او در چیزهایی نهفته است که آشکار نمیکند. در سخنانی که نمیگوید. در تجربه‌هایی که به نمایش نمیگذارد و در گوشه‌ای از وجودش که همچنان از دسترس نگاه عمومی مصون نگه میدارد. به همین دلیل، «حریم خصوصی» را میتوان «گوهر شبچراغِ» جهان معاصر دانست؛  یعنی گوهری کمیاب که در هیاهوی نمایش جهان ماتریکسی، مصرف زدگی ، ترندگرایی، توجّه و همشکلی، هر روز دشوارتر یافت میشود. ارزش «حریم خصوصی» در این نیست که انسان را از جهان جدا کند؛ بلکه در این است که میان انسان و جهان، فاصله‌ای باقی بگذارد تا او بتواند بدون بلعیده‌ شدن در گرداب نگاه دیگران، دوباره به خویشتن بازگردد؛ زیرا انسان برای خود بودن به دیگری نیاز دارد، امّا برای خود ماندن به فاصله‌ای از دیگری نیز محتاج است. شاید باید از خویشتن پرسید که آیا هنوز میتوانیم جایی در وجود خود داشته باشیم؛ طوریکه در آن برای نگاه دیگری، وجود نداشته باشیم؟. آیا هنوز میتوانیم چیزی را تجربه کنیم که نیازمند ثبت ‌شدن نباشد؟. چیزی را دوست داشته باشیم که نیازمند اعلان‌کردن نباشد؟. بیندیشیم، بی‌ آنکه مخاطبی داشته باشیم؟ و زندگی کنیم، بی ‌آنکه زندگی‌کردنمان به نمایش گذاشته شود؟.  اگر روزی پاسخ این پرسشها منفی شود، شاید دیگر مسئله فقط این نباشد که «حریم خصوصی» را از دست داده‌ایم؛ بلکه شاید آنگاه بخشی از تواناییِ خود بودن را از دست داده باشیم و چه بسا تراژدی انسان معاصر دقیقا در همین نقطه آشکار شود. او گمان میکند که بیش از همیشه و سابق، آزاد است؛ زیرا بیش از همیشه امکان دیده‌ شدن دارد، غافل از اینکه آزادی فقط تواناییِ ظاهر شدن نیست؛ بلکه تواناییِ ناپدید شدن و نادیده شدن نیز هست. آزادی فقط حقّ سخن گفتن نیست؛ بلکه حقّ سکوت کردن نیز هست. فقط حقّ دیده ‌شدن نیست؛ بلکه حقّ دیده ‌نشدن نیز هست و شاید اصالت انسان از همان لحظه‌ای آغاز شود که جرئت کند بخشی از خویشتن را از جهان پس بگیرد؛ بخشی که نه برای تأیید دیگری، نه برای مصرف جمع، نه برای نمایش و نه برای الگوریتمها؛ بلکه فقط برای خودِ او باقی بماند؛ زیرا اگر انسان، چیزی برای پنهان‌کردن، چیزی برای سکوت‌کردن و چیزی برای زیستن در خلوت خویش نداشته باشد، ممکن است روزی دریابیم که آنچه از «خود» باقی مانده، نه یک انسان؛ بلکه تنها تصویری از انسانی است که دیگران توانسته‌اند آن را ببینند.

2-    ذهنیّتهای قالبی و واقعیّتهای پُر تلاطم

هولناکترین استبداد، آن نیست که بر تختِ حکومتها تکیه زده باشد؛ بلکه دهشتناکترین استبداد، آنست که در ژرفای ذهنِ آدمی مأوا گزیند و انسان را چنان در حصارِ باورهای جزمی، نصوصِ مقدّس و دستگاههای ایدئولوژیک محبوس کند که دیگر توانِ اندیشیدنِ مستقل را در خویشتن بازنشناسد. هیچ قدرتِ سیاسی، هر اندازه نیز که سرکوبگر و خون‌آشام باشد، به اندازه ذهنیّتی که اختیارِ داوری را از انسان سلب کرده است، ویرانگر نیست. آنگاه که آدمی، عقایدِ موروثی و اصولِ اعتقادیِ خویش را معیارِ مطلقِ حقیقت و میزانِ نهاییِ تشخیصِ خیر و شرّ برای همه زمانها و همه جهانها میپندارد، در حقیقت، نخستین قربانیِ استبداد، خودِ اوست؛ زیرا پیش از آنکه دیگری او را به بند کشد، او خود، نیرویِ پرسشگری و شهامتِ بازاندیشی را در وجودِ خویش به زنجیر کشیده است.
چنین انسانی را نمیتوان صرفا نکوهش کرد؛ زیرا مسئله، تنها خطای فکری نیست؛ بلکه نوعی فقرِ وجودی است. فقری که آدمی را از بزرگترین موهبتِ خویش؛ یعنی توانِ اندیشیدن، محروم میکند. تراژدیِ زندگی او در این نیست که به چیزی ایمان آورده است؛ بلکه تراژدی در اینست که فراموش کرده است مغزی برای سنجیدن، وجدانی برای تمییز دادن و خردی برای داوری کردن نیز دارد. او نمیداند که کشفِ حقیقت، نه در تکرارِ بی ‌چون‌ و چرای پاسخهای آماده؛ بلکه در خطر کردنِ اندیشیدن و رویاروییِ بی‌ واسطه با واقعیّت زاده میشود. انسانی که در باتلاقِ جزم‌اندیشی فرومیرود، حتّا اگر سراسرِ زندگی او میدانِ برخورد با واقعیّتهای گوناگون باشد، باز هم آنچه را که با گوشت و پوستِ خویش تجربه کرده است، از دریچه تجربه زنده انسانی نمینگرد؛ بلکه همه ‌چیز را به محکِ پیشفرضهای از پیش ‌ساخته و قالبهای عقیدتیِ خویش میسنجد. او به جای آنکه باورهایش را در پرتوِ واقعیّت بیازماید، واقعیّت را طوری تفسیر و تشریح میکند که با باورهای او سازگار شوند. از همینجاست که استبدادِ حقیقی آغاز میشود. استبدادی که نه بر جسمِ انسان؛ بلکه بر روح و خردِ او امریّه میراند. استبدادی که نه با زندان و شمشیر؛ بلکه با عادتِ اطاعت و تقدیسِ تقلید، انسان را به حضیضِ تبعیّت فرو میکاهد. چه ‌بسا حکومتهای مستبدی که هرگز نتوانسته‌اند با انسان، آن کنند که خودِ او، به نامِ عقیده، با ذهن و وجدانِ خویش کرده است. انسانی که حقِّ تردید را از خویش گرفته باشد، پیش از آنکه آزادیِ سیاسیِ خود را از دست بدهد، آزادیِ روحِ خویش را باخته است. دوامِ استبدادِ سیاسی را باید پیش از هر چیز در استمرارِ استبدادِ ذهنی جست ‌و جو کرد. تا زمانی که ذهنِ انسانها در بندِ تعصّباتِ عقیدتی، ایدئولوژیهای بسته و گرایشهای نص‌محور گرفتار باشد، استبداد نیز  - با هر نام، هر شعار و هر پرچمی - راهِ بازگشتِ خویش را خواهد یافت.

3-    انسانِ چند - نبشه ای و متلاشی شدنِ هنجارهای اجتماعی

ریاکاری و تظاهر و پناه‌ گرفتن انسان در پسِ نقابهایی که به اقتضای میل، منفعت یا موقعیّت بر چهره مینهد، تا هنگامی که همچنان به ‌عنوان انحرافی اخلاقی شناخته میشوند، هنوز امکان درمان دارند؛ زیرا تا زمانی که جامعه، فاصله میان حقیقت و نمایش را میبیند و ریا را ریاکاری میشناسد، امکان بازگشت از آن نیز باقی است. بیماریِ اخلاقی آنگاه به مرحله‌ای خطرناک و چه ‌بسا ویرانگر میرسد که ریاکاری، تظاهر، دروغ، فریب، خُدعه، کلاهبرداری و نقابزنی، نه‌ تنها قبح خود را از دست بدهند؛ بلکه به «اخلاق حسنه» و هنجاری رسمی بدل شوند و حتّا با مُهر و مومِ تقدّس و مشروعیّت/اعتبار، به‌ عنوان فضیلت به انسانها عرضه شوند. از این نقطه به بعد، دیگر با انحراف چند فرد از اخلاق مواجه نیستیم؛ بلکه خودِ معیار تشخیص اخلاق دستخوش انحراف شده است. فاجعه آنجاست که دروغ، زبانِ حقیقت را به عاریت بگیرد. فریب، لباسِ فضیلت بر تن کند و تظاهر، شرطِ پذیرفته‌ شدن در جامعه‌ای شود که صداقت و رادمنشی را نه فضیلت؛ بلکه نوعی ساده ‌لوحی و بی ‌احتیاطی و ابلهی تلقی میکند. در چنین وضعی، مسئله تنها این نیست که انسانها دروغ میگویند؛ بلکه مسئله آن است که جامعه به ‌تدریج چنان سامان مییابد که انسان برای زیستن، حفظ موقعیّت و تأمین بقای خویش، ناگزیر از نمایشِ چیزی میشود که در حقیقت نیست و اینجاست که ریا از یک رفتار فردی به مناسبات اجتماعی تبدیل میشود. انسان، هنگامی که صداقت را پُر هزینه و تظاهر را سودمند مییابد، کم‌کم می‌آموزد که برای هر مکان، هر قدرت، هر مخاطب و هر موقعیّت، چهره‌ای متناسب با منفعت خویش برگزیند. در این مرحله، اخلاق دیگر مجموعه‌ای از اصولی نیست که انسان در خلوت و جلوت بدان وفادار بماند؛ بلکه به نوعی کاسبکاریِ موقعیّتی تبدیل میشود به این معنا که آنچه که در یک مکان و زمانی، «فضیلت» است، ممکن است که در مکانی و زمانی دیگر، «خطا» تلقی شود. آنچه که در برابر قدرتمندی، ستوده است، در برابر قدرتی دیگر نکوهیده باشد. انسان به جای آنکه بپرسد «چه چیزی حقیقتا دُرُست است؟»، ناچار میشود بپرسد که «در این موقعیّت، چه چیزی را باید دُرُست جلوه دهم؟». از همینجا «چند چهرگی» به شیوه‌ای برای بقا بدل میشود. آدمی ممکن است که در ابتدا آگاهانه میان حقیقت خویش و چهره‌ای که به دیگران نشان میدهد فاصله بیندازد؛ امّا تکرار فاصله، سرانجام خودِ انسان را دچار گسست روحی و روانی میکند. نقابی که در آغاز برای پنهان‌ کردن چهره بر صورت نهاده شده بود، اگر سالها بر چهره باقی بماند، ممکن است که به‌ تدریج جای چهره حقیقی را بگیرد. آنگاه انسان نه ‌تنها دیگران را فریب میدهد؛ بلکه ممکن است که در نهایت، خویشتن را نیز فریب دهد و دیگر نداند کدام بخش از وجودش حقیقت است و کدام بخش، محصول سالها تظاهر و ریاکاری.
از این لحاظ، خطرناکترین مرحله ریاکاری، خودِ دروغ نیست؛ بلکه لحظه‌ای است که انسان دیگر نتواند دروغ را از حقیقت بازشناسد. جامعه‌ای که در آن، ریاکاری به اخلاق رسمی تبدیل شود، فقط صداقت را از میان نمیبرد؛ بلکه اعتماد را نیز فرسوده و مضمحل میکند. هنگامی که انسانها نتوانند به گفتار، کردار و نیّت یکدیگر اعتماد کنند، مناسبات اجتماعی ناگزیر به سمت نظارت، اجبار، احتیاط، ترس و محاسبه پیش میروند. هر چقدر که اعتماد، کمتر شود، نیاز به کنترل، بیشتر میشود و هر چقدر که کنترل، بیشتر شود، دلیل برای تظاهر کردن و ریاکاری نیز افزایش مییابد. بدینسان، چرخه‌ای شکل میگیرد که در آن، ریاکاری، بی ‌اعتمادی می‌آفریند و بی ‌اعتمادی، خودش زمینه تازه‌ای برای ریاکاری فراهم میکند. در چنین جامعه‌ای، انسانها ممکن است که در برابر یکدیگر و در برابر تمام نهادهای رسمی، بیش از آنکه «زندگی» کنند، «نقش» بازی کنند. گفتار، رفتار و حتّا سکوت آنان میتواند به بخشی از یک نمایش دائمی تبدیل شود؛ یعنی نمایشی که در آن هر کسی میکوشد نه آنچه را که هست، بلکه آنچه را که لازم است «باشَد»، نشان دهد. بدین ترتیب، فاصله میان «بودن» و «نمودن» روز به ‌روز بیشتر میشود تا جایی که نمود، جای بودن را میگیرد.
امّا انسان برای آنکه بتواند نمایشگری را تا پایان ادامه دهد، ناگزیر است حتّا نیّات و مقاصد فکری، گفتاری و کرداری خود را نیز در قالبِ اخلاق رسمی تفسیر و توجیه کند. او باید بتواند تظاهر خویش را وفاداری، سکوت خویش را مصلحت، فریب خویش را تدبیر و حتّا دروغ خویش را اخلاق بنامد؛ زیرا اگر نتواند برای رفتار خودش توجیهی اخلاقی پیدا کند، تناقض میان وجدان و عملش آشکار خواهد شد. بدینگونه، انسان تنها دروغ نمیگوید؛ بلکه برای دروغ خودش «معنای اخلاقی» میسازد و این شاید یکی از عمیقترین مراحل فروپاشی اخلاق باشد. زمانی که انسان نه ‌فقط بر خلاف وجدان خویش عمل میکند؛ بلکه برای خاموش‌کردن وجدان، واژگان اخلاق را نیز به خدمتِ عمل خویش درمی‌آورد. از اینجا به بعد، مسئله دیگر صرفا فسادِ رفتار نیست؛ فسادِ معیار است.
جامعه‌ای که معیار تشخیص خیر و شرّ، صدق و کذب، فضیلت و رذیلت را از دست بدهد، حتّا اگر همچنان در باره اخلاق سخن بگوید، ممکن است که از حقیقت اخلاق تهی شده باشد؛ زیرا اخلاق تنها مجموعه‌ای از واژه‌های زیبا و دستورهای رسمی نیست؛ بلکه اخلاق، زمانی معنا دارد که میان «آنچه که گفته میشود و آنچه که زیسته میشود»، نسبتی واقعی برقرار باشد. نمیتوان با دروغ، اعتماد ساخت. نمیتوان با تحقیر انسان، کرامت انسانی آفرید. نمیتوان با اجبار، انسانهای آزاد پرورش داد و نمیتوان با تعلیم ریاکاری، جامعه‌ای صادق و بزرگمنش بنا کرد. هیچ آرمان اخلاقی را نمیتوان از مقدّماتی ساخت که خود، بنیان آن آرمان را در عمل ویران میکنند. برای رسیدن به چیزی ایده‌آل، باید «ساختمایه»ای متناسب با آن در بنیان، وجود داشته باشد؛ وگرنه، همان است که حکمت دیرین گفته است: «بی ‌مایه، فطیر است». بحران اخلاقی یک جامعه را نباید فقط در شمار دروغها، فریبها و تظاهر کردنهای افراد جست ‌و جو کرد. پرسش کلیدی، اینست که جامعه هنوز چه چیزی را ارزش میداند و برای چه چیزی هزینه میپردازد. اگر صداقت و راستمنشی هزینه داشته باشند و ریاکاری، پاداش بگیرد، اگر شرافت و عزّت و پاکدامنی، انسان را منزوی کند و تظاهر کردن، او را به موقعیّت و پُست و مقام و کسب امتیاز برساند، نمیتوان فقط از افراد خواست که اخلاقی بمانند؛ زیرا اخلاق برای زنده ‌ماندن، تنها به موعظه نیاز ندارد؛ بلکه به محیطی نیازمند است که امکان زیستنِ اخلاق را فراهم کند.
جامعه‌ای که خاکِ شخصیت انسانهایش به ‌تدریج از درون تهی و سوراخ‌ سوراخ شده باشد، نمیتواند انتظار داشته باشد که در آن، نهالِ رادمنشی، صداقت و بزرگواری ریشه بدواند. جامعه‌ای که انسانهایش همچون آبکش، از دهها منفذِ ریا، مصلحت ‌اندیشی، ترس و تظاهر عبور میکنند، دیگر توان نگه‌ داشتنِ حتّا قطره‌ای از آب زلالِ صداقت و جوانمردی را نیز از دست خواهد داد؛ نه به این دلیل که آب زلال وجود ندارد؛ بلکه به این علّت که ظرفِ نگهدارنده آن، دیگر سالم نیست و شاید دردناکترین حقیقت همین باشد که جامعه، زمانی بیش از همیشه به اخلاق نیاز پیدا میکند که بیش از همیشه امکان اخلاقی ‌بودن را از انسان سلب کرده باشد. در چنین جامعه‌ای، بازسازی اخلاق نیز با امریّه و ارشاد و شعار و تکرار واژه‌های مقدّس آغاز نمیشود؛ بلکه از بازگرداندنِ ارزش به حقیقت آغاز میشود. از جایی که انسان دوباره بتواند میان «آنچه که هست» و «آنچه که وانمود میکند هست» فاصله‌ای نبیند. بتواند راست بگوید بی ‌آنکه صداقت، او را نابود کند. بتواند شرافت داشته باشد بی ‌آنکه از زندگی حذف شود و بتواند بدون آنکه هر لحظه ناچار باشد نقابی تازه بر چهره خویش بنشاند، همان انسانی باشد که هست؛ زیرا هنگامی که «نقاب»، دیگر وسیله‌ای برای پنهان‌کردن چهره نباشد و خودِ چهره شود، مسئله، دیگر ریاکاریِ چند انسان نیست؛ بلکه مسئله جامعه‌ای است که در آن انسان، پیش از آنکه حقیقتِ خویش را گم کند، جرأتِ حقیقت ‌بودن را از دست داده است.

4-    از سرابِ صحراها تا سرابِ مغزها

آدمی، هنگامی که در میانه پهنه‌های بی ‌انتها و سوزانِ صحرا گرفتار میشود و عطش، رمقِ جان و توانِ اندیشیدن را از او میرباید، به تدریج مرز میان واقعیّت و پندار را گم میکند. در آن لحظه، چشمِ خسته و ذهنِ فرسوده، لرزشِ هوا و امواجِ حرارتِ خورشید را به هیئتِ خیزابهای دریا میبیند و چنین میپندارد که نجات، تنها چند گام با او فاصله دارد. در نتیجه، با شتاب و امیدی برخاسته از اضطرار، به سوی آن تصویر میدود بی ‌آنکه بداند آنچه که در برابر دیدگانش گسترده شده، نه حقیقتِ آب؛ بلکه انعکاسِ تمنّایی است که از ژرفای نیازِ او سر بر آورده است. انسان، پیش از آنکه در صحرا از تشنگی هلاک شود، گاه در درونِ خویش به هلاکت میرسد؛ زیرا خطرناکترین بیابان، گستره‌ای نیست که شنهای داغ بر آن پهن شده اند؛ بلکه بیابانی است که در ذهنِ آدمی شکل میگیرد؛ یعنی جایی که تمایل، جایگزینِ شناخت میشود و آرزو، نقابِ حقیقت بر چهره میزند. آنگاه که انسانِ تشنه در میانِ سکوتِ مرگبارِ صحرا سرگردان میشود، چشمِ او دیگر، جهان را آنگونه که هست نمیبیند؛ بلکه جهان را از دریچه نیازِ خویش تفسیر میکند. 
سراب، بزرگترین فریبِ طبیعت نیست؛ بلکه بزرگترین فریب، در لحظه‌ای است که انسان از سرابِ خویش، حقیقت میسازد؛ زیرا انسان نه فقط موجودی اندیشنده؛ بلکه موجودی خواستار است و چه بسیار که خواستِ او، پیش از اندیشه او حکم میراند. او اغلب آنچه را که نمیتواند از دست بدهد، همان چیزی میپندارد که واقعا وجود دارد. شاید بتوان سرگذشتِ بخش بزرگی از کنشگریِ سیاسی و اجتماعیِ ایران را در نیم‌ قرنِ گذشته از خلال همین استعاره فهمید. در سرزمینی که ساختارِ قدرت، افقِ اندیشیدن را محدود کرده و مناسباتِ ایدئولوژیک/مذهبی، امکانِ رویاروییِ بی ‌واسطه را با واقعیّت، دشوار کرده است، بسیاری از مدّعیانِ تغییر، بیش از آنکه با حقیقتِ عریانِ وضعیّتِ تاریخیِ خویش روبرو شوند، اسیرِ تصویرهایی شده‌اند که خودشان آفریده‌اند. آنان، هر لرزشِ افق را نشانه طوفانِ تحوّل پنداشته‌اند و هر سایه‌ای را نویدِ رهایی دانسته‌اند؛ بی‌ آنکه از خود بپرسند که آیا آنچه را که میبینند، حقیقتِ دگرگونی است یا صرفا بازتابِ آرزوهایی که از ناتوانی در فهمِ واقعیّت زاده شده‌اند.
تاریخِ انسان، تاریخِ نبردِ میانِ حقیقت و تسلّی است. انسانها بارها نه به سوی حقیقت؛ بلکه به سوی چیزی حرکت کرده‌اند که تحمّلِ زندگی را برایشان آسانتر میکرده است. بسیاری از جنبشها، بسیاری از امیدها و بسیاری از رؤیاهای جمعی، نه از شناختِ جهان؛ بلکه از ناتوانیِ انسان در پذیرفتنِ جهانِ موجود زاده شده‌اند. انسانی که نمیداند، ممکن است که بیاموزد؛ امّا انسانی که وهمِ خویش را دانایی میپندارد، در برابرِ هر حقیقتی، دیواری از یقین و اطمینان بنا میکند. باید پرسید که آیا کسی که در شناختِ سرابِ درونِ خود شکست خورده است، میتواند کشتیِ دیگران را از میانِ طوفانهای ناشناخته عبور دهد؟. جامعه‌ها نه تنها از دشمنانِ بیرونی؛ بلکه از خطاهای شناختیِ خویش نیز شکست میخورند. ملّتی که میانِ واقعیّت و آرزو تمایز نگذارد، نه تاریخ را میسازد و نه از تاریخ می‌آموزد؛ بلکه همچون انسانی تشنه در صحرا، نیرو و زمانِ خویش را در تعقیبِ تصویری و سرابی از آب از دست میدهد. امّا آغازِ رهایی، لحظه‌ای است که انسان می‌ایستد؛ نه از سرِ شکست؛ بلکه از سرِ بیداری. لحظه‌ای که جرئت میکند از خود بپرسد که آیا آنچه را که سالها در پیِ آن دویده‌ام، حقیقت بوده است یا تنها سایه‌ای که عطشِ من بر دیوارِ جهان افکنده است؟. هیچ ملّتی، هیچ انسانی و هیچ تاریخی، با عبادت سراب به آب نخواهد رسید. نخست باید چشم را از فریبِ تصویر رهانید، آنگاه شاید راهِ واقعیِ دریا آشکار شود.

5-    نقابهایی برای استتارِ خویشتن

انسان، از لحظه‌ای در زندگی خویش، زیر فشار زمانه، ضرورتهای زیستن، بیمها، امیدها و نگاه دیگران، به پنهان‌کردن چهره واقعی خود خو میگیرد. او می‌آموزد که میان آنچه که هست و آنچه که باید بنمایاند، فاصله‌ای بیفکند و برای پاسداری از خویش، به نقابها و پوششهایی پناه ببرد که گمان میکند حافظ امنیّت وجود او هستند. بی ‌تردید، برای استتار میتوان دلایل بی‌ شماری برشمرد: از ترس طرد شدن و زخم ‌خوردن گرفته تا میل به پذیرفته ‌شدن، کامیابی و بقا. امّا کثرتِ توجیهات، هرگز نمیتواند این حقیقت را دگرگون کند که نقاب، هر اندازه نیز ضروری و خردمندانه جلوه کند، در نهایت، فاصله‌ای میان انسان و حقیقت وجود او پدید می‌آورد. استتار، تنها پوشاندن سیمای ظاهری نیست؛ بلکه پروسه ایست که به‌آرامی، انسان را از مدار خویشتن‌بودگی بیرون میراند. آنانی ‌که نقابی بر چهره می‌آویزند، ناگزیر، اندک‌ اندک، خود را با نقش آن نقاب همسان میکنند و سرانجام، به چیزی بدل میشود که سالیان دراز وانمود کرده اند. خطر اصلی نقاب، نه در پنهان‌کردن حقیقت؛ بلکه در دگرگون ‌کردن آن است؛ زیرا آدمی، در تکرار نقشها، چه ‌بسا گوهر یگانه خویش را فراموش کند و سیمای اصیل خود را در هزارتوی نمایشها و صورتکها از دست بدهد.
هر چقدر که بر شمار نقابها افزوده شود، اصالت وجود آدمی بیشتر در پسِ رنگها و نقشهای عاریتی محو میشود. انسانی که پیوسته میان چهره‌های گوناگون سرگردان است، رفته ‌رفته توان تشخیص آنچه را که حقیقتا هست، از کف میدهد و در میان تصویرهایی که برای دیگران ساخته است، خویشتن را گم میکند. از همینجاست که چند چهرگی و چند پاره ‌شدن انسان پدید می‌آید. وضعیّتی که در آن، آدمی نه با حقیقت وجود خویش زندگی میکند و نه با تصویری که از خود ساخته است، به آرامش میرسد. جامعه‌ای که بنیان آن بر استتار متقابل و نمایشهای پایان‌ ناپذیر استوار شده باشد، هرگز به آشتی با حقیقت خویش دست نخواهد یافت؛ زیرا باهمستان انسانی، تنها هنگامی میتواند در خور شأن آدمی باشد که افراد آن، نه بر پایه نقابهای تحمیلی؛ بلکه بر اساس گوهر یگانه و مسئولیّتِ وجودی خویش با یکدیگر پیوند یابند. جامعه‌ای که در آن، انسانها از خویشتن خویش بیگانه شده باشند، هر اندازه نیز که پیشرفته و نیرومند به نظر برسد، در ژرفای خود از فقر معنوی و گسست وجودی رنج خواهد برد. هنر بزرگ زیستن، در افزودن نقابهای تازه نیست؛ بلکه در پاسداری از حقیقتی است که هر انسان را به موجودی یگانه و تکرار نشدنی بدل میکند. اصالت، نه موهبتی آماده؛ بلکه مسئولیّتی دشوار است. مسئولیّتِ وفادار ماندن به چیزی که در ژرفترین لایه‌های وجود، ما را از تمامی نقشها، عادتها و نمایشها فراتر میبرد. تنها انسانی که شهامتِ رویارویی با خویشتن را داشته باشد، میتواند از اسارت صورتکها رهایی یابد و در آفرینش جهانی سهیم شود که در خورِ کرامت و ارجمندی آدمی باشد.

6-    رنجهایی که میمانند و حماقتهایی که زنگار میگیرند.

رنجها و دردهای ژرف و زخمهای روحی و روانی که هرگز التیام نمییابند، تنها خاطره‌هایی تلخ در گذر ایّام نیستند؛ بلکه آنها داغهایی هستند که بر پیکر و جان آدمی حک میشوند و تا واپسین دمِ زندگی، همچون سایه‌ای سمج، پا به پای انسان گام برمیدارند. هیچ زخمی، صرفا به‌سبب شدّتِ خود، ماندگار نمیشود؛ بلکه زخمها زمانی جاودانه میشوند که آدمی از اندیشیدن به سرچشمه‌ های آنها بازبماند و راه درمانشان را در تاریکیِ فراموشی و تسلیم گم کند. دردهایی که به موضوع اندیشیدن بدل نشوند، آرام ‌آرام بر سراسر وجود انسان چیره میشوند و همچون ریشه‌هایی پنهان، در ژرفای روح او میدوند. آنگاه، خرفتی و بلاهت، نه به ‌عنوان عارضه‌هایی گذرا؛ بلکه همچون شریانهای دوامِ رنج، در تار و پود انسان نفوذ میکنند و او را به حمّالِ مصیبتهای خویش بدل میکنند. انسانی که فقط رنج میبرد، امّا در باره رنج خود نمی‌اندیشد، سرانجام به زندانبانِ زخمهای خویش تبدیل میشود.
بزرگترین فاجعه، خودِ درد نیست؛ بلکه فاجعه از لحظه‌ای آغاز میشود که انسان به دردهایش خو میگیرد و زخمهایش را جزئی طبیعی از سرنوشت خویش می‌انگارد. خو گرفتن به رنج، نخستین گامِ سقوطِ خردورزی است؛ زیرا آنجا که انسان به تحمّلِ بی ‌پرسش عادت میکند، نیروی تشخیص و شهامتِ مقاومت را اندک ‌اندک از دست میدهد. بلاهت، همیشه در نادانی آشکار، متجلّی نمیشود؛ بلکه گاه در صبوریِ بی‌ حاصل و در تحمّلِ بی‌ اندیشیدن در باره دردها خانه میکند و همچون خوره‌ای خاموش، آدمی را تا قعر گور بدرقه میکند. نیم‌ قرن اخیرِ تاریخ ایران، زیر سلطه حکومت فقاهتی، با صراحتی هولناک نشان داد که هیچ ملّتی با بردباریِ صرف و با به دوش کشیدنِ بارِ مصیبت، از چنگال فلاکت رهایی نخواهد یافت. رنجی که در برابر آن مقاومتی خردمندانه و استوار شکل نگیرد، نه ‌تنها پایان نمییابد؛ بلکه گستاختر و ویرانگرتر بازمیگردد. مردمانی که در برابر زخم ‌زنندگانِ خویش سکوت کنند، تنها قربانیانِ ستم نیستند؛ بلکه آنان، ناخواسته، راه را برای تکرارِ ستمگری نیز هموار میکنند.
ستمگر، تنها با شمشیر و زندان حکومت نمیکند؛ بلکه مهمترین فتح او در این است که بتواند رنج را عادی جلوه دهد و درد را به بخشی از زندگیِ روزمره بدل کند. متعاقبش انسانها نه‌ تنها زخمهای خویش را بر دوش میکشند بلکه از حقیقتِ زخم نیز غافل میشوند و به‌ جای پرسیدن از چراییِ مصیبت، به تحمّلِ آن افتخار میکنند. ملّتی که میانِ رنج و حماقت آونگوار در نوسان باشد، چگونه خواهد توانست زخمهایی را درمان کند که آنها را بدیهی و پیش‌ پا افتاده میپندارد؟. چگونه میتوان از رهایی و آزادی سخن گفت، وقتی که انسان هنوز دردهایش را تقدیر مینامد و زنجیرهایش را بخشی از طبیعتِ زندگی میپندارد؟. رهایی انسان، زمانی وقوع میابد که رنج را نه سرنوشت؛ بلکه مسئله‌ای بداند که باید در باره‌اش اندیشید؛ چونکه ملّتی که توان اندیشیدن در باره زخمهای خویش و ریشه یابیهای آنها را از دست بدهد، پیش از آنکه آزادی‌اش را ببازد، انسانیّت خویش را از کف داده است.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!