ایران کجاست, ایران گرایی چیست؟
ایران را باید ایرانی دید و ایرانی فهمید. این جمله هرگز به معنای این نیست که ما ایرانیان تافته جدا بافته ای هستیم، بلکه مضمون جمله ای عام و فراگیر است چنانکه چین را هم باید چینی فهمید و هند و هر سرزمین دیگری در جهان را نیز.
مشکل ما از جایی آغاز می شود که تحصیل کردگان یا آنچنانکه خود مایلند «روشنفکران» برای سنجش و یافتن ساختارهایی که سعادت و خیر عمومی را برای جامعه در پی داشته باشد از مترو معیارهایی استفاده می کنند که به هیچ عنوان برای قامت تمدنی ما ساخته نشده اند.
این درست است که ما ایرانیان برای مفاهیمی مانند دولت ملت /جامعه مدنی/ سکولاریسم/همزیستی مسالمت آمیز و حقوق برابر شهروندی به صورت تئوریک مفاهیمی نساخته ایم – نساخته ایم چون همه این مفاهیم سه گانه های بدون اینکه اسمی داشته باشند از همان سپیده دم تاریخمان در بطن تاریخی و جغرافیایی ما ساری و جاری و شیوه حکومت گری بوده است.
به زبان دیگر عدم نامگذاری، به معنای عدم وجود این مفاهیم و ساختارهای مدنی نیست.
در کلان شهرهای ایرانی با تقسیم کار بسیار متنوع و مشاغل متعدد از پیشه وری تا هنری و صنعتی ، سیستم مالیات گیری منظم (قانون )؛ رواداری مذهبی (سکولاریسم)، حقوق زنان و کودکان؛ عدم وجود برده داری (حقوق برابر شهروندی)، جشن های مشترک ، دیوانسالاری منظم حکومتی، پارلمان (مهستان) و حتی ارتش منظم به عنوان مثال گارد جاویدان از اصولی بدیهی و زندگی طبیعی در گستره ایرانشهر بوده است.
در مقابل اما دولت ملت های اروپایی که خود را از زیر سیطره سنگین کلیسای کاتولیک و حاکمیت الهی رهانده و هیچ پیشینه و تصوری از جدایی دین از دولت نداشته و همه مظاهر زندگی را در ایمان مسیحی خلاصه می دیدند، می بایست برای ساختار نوین خارج از نفوذ کلیسا مفهوم سازی کنند. هیچ یک از عناصر بالا که تمدن ایرانشهری بر مبنای آن ساخته شده در تمدنهای غربی تا پیش از عصر روشنگری وجود ندارد. اروپاییان نام این دوران یعنی عصر روشنگری را رنسانس گذاشتند که به معنای بازگشت است. بازگشت به چه و کجا؟ بازگشت به عصر– دولت شهرهای یونانی و سپس روم باستان که قریب هزار پانصد سال در زیر آوار حکومت مطلقه الهی – کلیسای کاتولیک در اروپای مرکزی با مرکزیت روم و زبان لاتین و کلیسای ارتدوکس (روم شرقی) به مرکزیت کنستانتینوپل (استانبول) با زبان یونانی بودند. یعنی رهایی از سیطره سیاه و مطلق دین مسیحی که همه مظاهر زندگی را از تولد تا مرگ در زیر باور ایمانی مسیحیت تعریف و تبین میکرد.
راز ماندگاری تمدن ایرانشهری
ابتدا شمه ای از ساختارهای تمدنی ایرانشهری که در طی قرون و علی رغم شکست های ایرانیان از اعراب و سپس ترکان و مغولها ؛ همواره امتداد داشته و به باور عمومی و نهادینه در سرشت ایرانیان مبدل شده را می آورم تا نشان دهم که نبود اسامی و مفاهیمی که توسط اندیشمندان غربی برای ایجاد دولت ملت های غربی ارائه شده چیزی از ارزش تمدنی ما نمی کاهد و بقول زنده یاد دکتر جواد طباطبایی « ما همه این مفاهیم را داشته ایم ،بدون اینکه برایش نامی ساخته باشیم»
ساختارهای حکومتی و اداری ایرانشهری.
نظام ساتراپی : تقسیم امپراتوری به اجزا کوچکتر و اعطای استقلال فرهنگی و مذهبی در عین همبستگی کامل با دولت مرکزی
راه شاهی و سیستم چاپارخانه: اولین شبکه بهم پیوسته پست و ارتباطات پر سرعت جهان
دیوانسالاری یک پارچه و منظم : ثبت دقیق اسناد مالی /حقوقی /مالیاتی / با استفاده از زبان آرامی و خط میخی در جهت عدالت اداری.
بنیادهای مدنی و نقش مردم و حقوق شهروندی
منشور کوروش اولین سند همزیستی مسالمت آمیز و روداری دینی. عدم وجود دین رسمی؛ به رسمیت شناختن آزادی دینی؛ پایان دادن به برده داری(با سقوط دولت برده دار بابل) و احترام به حق تعیین سرنوشت اقوام مغلوب.
نظام دستمزدی و نوعی از بیمه کارگری: بر اساس کاوشهای باستان شناسی در تخت جمشید مجموعه ای در حدود سی هزار لوح گلی بدست آمده که نشان میدهد ؛ کارگران (زن و مرد) برده نبوده بلکه حقوق برابر دریافت میکردند . برای زنان باردار حتی مرخصی با حقوق در نظر گرفته شده بود. از این مهمتر در محیط کار مکانی برای کودکان در نظر گرفته شده بود تا مادران با خیال آسوده بتوانند کار کنند که پایه های مهدکودک های کنونی است.
حقوق برابر و جایگاه حقوقی زنان: زنان نه تنها حقوقی برابر با مردان دریافت می کردند بلکه حتی در مواردی سرپرستی کارگاهها و رده های مدیریتی را با عنوان کادوزان داشته و علاوه بر اینها حق مالکیت مستقل بر دارای خویش را نیز داشته اند.
انسجام ملی (دولت ملت )
ایرانشهر: ایده ای فرهنگی سیاسی بسی فراتر از نژاد/قوم / دین که همه ساکنان فلات ایران را در زیر چتر یک هویت مشترک تاریخی و جغرافیایی جمع کرده بود.
هویت فرهنگی – نوروز ؛ مهرگان ؛ سده جشن هایی که میتوان از آن به عنوان چسب های فرهنگی /اجتماعی و همبستگی ملی و فراتر از تفاوتهای طبقاتی/دینی/ قومی نام برد که زیست فرهنگی مشترک ما را بوجود آورده اند .
مفهوم داد( عدالت عرفی) : حاکمیتی که بر پایه راست کرداری(اشا/ارتا) استوار است که حتی پادشاه نیز موظف به رعایت داد و دوری جستن از دروغ و ستم در حق مردمان است. فردوسی بزرگ در این باره می فرماید —
فریدون فرخ فرشته نبود زمشک و زعنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت این نیکویی تو داد و دهش کن فریدون تویی.
هرچند ما حاکمیت را به اعراب باختیم اما ساختار مدیریتی و دیوانسالاری اداری همچنان و در دست خود ایرانیان باقی ماند و در بعد اجتماعی عنصر فرهنگی که آمیزه ای از فن سیاست ورزی و فرهنگ مشترک (اساطیر اعیاد و رواداری دینی و زبانی ) در جغرافیایی ایرانشهر همچنان ادامه حیات داد.
خواجه نظام الملک در سیاست نامه از قول عبدالملک بن مروان می نویسد:«من از کار این ایرانیان در شگفتم؛ ما صدها سال بر آنها حکومت کردیم و سلطنت راندیم، اما یک ساعت از آنها و خط و تدبیرشان بینیاز نبودیم؛ در حالی که آنها صدها سال است که حکومت میکنند و یک ساعت به ما محتاج نبودهاند.»او این سخن را پس از آنکه متوجه شد دستگاه دیوانی، اداری و مالی خلافت اسلامی کاملاً وابسته به دبیران، کارگزاران و خطاطان ایرانی است و بدون آنها چرخ حکومت نمیچرخد و در ستایش هوش سیاسی و نظام اداری ایرانیان بیان کرد.
خواجه نظام الملک با ذکر این نقل قول به سلاطین ترک (آلب ارسلان و ملکشاه سلجوقی) یادآوری میکند که اگر چه شمشیر و قدرت نظامی را شما دارید ؛ اما اداره ملک و اخذ مالیات فقط در سایه دیوانسالاری دیرپای ایرانی ممکن است و بقای شما به عقل و تدبیر و قلم کارگزاران ایرانی وابسته است.
وقتی از یک تمدن سخن به میان می آید گفتگو از یک مجموعه بهم پیوسته از ساختارهای اداری –نظامی مدیریتی است که در فرهنگی با خاطرات؛ میراث و گذشته تاریخی مشترک و جمعی در یک گستره پهناور به ابعاد سه قاره و در یک هماهنگی طبیعی شکل می گیرد و ساختار حکومتی با فرهنگ و خاطرات جمعی چنان بهم می آمیزد که تفکیک کردن دولت از ملت تقریبا ناممکن است. مردمانی با ادیان متفاوت زبانها و زیست محیط های گوناگون در زیر چتر حکومتی فراگیر که همگی خود را فرزندان خسروان میدانند و در این پهنه گسترده اعیادی همچون نوروز/ مهرگان و سده را جشن گرفته و همگی به اساطیر و داستانهای مشترکی باور داشته اند.
جشن مهرگان داستان به بند کشیدن ضحاک است و همه مردمان و ساتراپ نشین ها علی رغم دین های متفاوت و زبانهای گوناگون داستان به بند کشیده شدن ضحاک را بخشی از هویت ملی خویش می دانسته و آن روز را جشن میگرفتند. توجه می دهم به این شعر از منوچهری دامغانی ، یعنی زمانی که حکومت ساسانیان بدست اعراب سرنگون شده و دیگر ما با سرزمین و جغرافیایی بنام ایران سیاسی مواجه نیستم
منوچهری می گوید : برخیز هان ای جاریه (دخترک پیشخدمت) می در فکن در باطیه (جام می)
آراسته کن مجلسی از بلخ تا ارمانیه (ارمنستان)
آمد خجسته مهرگان جشن بزرگ خسروان
در این ابیات ما هم فرهنگ مشترک و خاطره جمعی تاریخی یعنی به بند کشیدن ضحاک را می بینیم و هم ابعاد جغرافیایی را که از بلخ تا ارمنیه را شامل میشود و از آن بنام جشن خسروان نامبرده میشود.
ارمنیه آنروز شامل بخشی از ترکیه امروز/ اربیل در کردستان عراق تا ارمنستان امروزی بوده و جالب است که ارامنه یعنی مردمانی که هم زبان دیگری داشته و هم مسیحی بوده اند در چنین روزی که ضحاک به بند کشیده می شود یعنی تغییر حاکمیت سیاسی از ضحاک به فریدون را با دیگر اقوام ایرانی جشن می گرفته اند. این هارمونی و هماهنگی بین دولت ملت همان است که هگل از آن بنام اولین دولت ملت جهان نام میبرد .
مسعودی که از او با عنوان «هرودوت شرق » که به دلیل سفرهای متعدد و مشاهدات قوم شناسی و جامعه شناختی دقیقی که از مردم ایران ثبت کرده است نام میبرند؛ در کتاب مروج المذاهب و معادن الجواهر مینویسد : "در ایران باستان و سده های نخستین اسلامی «دهقانان» طبقه اشراف زمیندار محلی و پاسداران فرهنگ، تاریخ و شاهنامه های ایرانی هستند".
مسعودی با شگفتی گزارش می دهد که وقتی از روستاییان و طبقات فرودست ایران درباره نسب شان می پرسد؛ همگی شجره نامه خود را به شاهان ساسانی و کیانی(خسروان) میرسانند. او با لحنی آمیخته به شگفتی می گوید« اگر همه شما فرزندان و نوادگان شاهان و خسروانید ؛ پس رعایا و روستا زادگان واقعی کجا هستند؟» این گزارش نشان دهنده پیوند عمیق و عاطفی همه طبقات ایران با پادشاهی باستانی یعنی حاکمیت دارد.
خواجه عبدالله انصاری (معروف به پیر هرات) در قرن پنجم هجری قمری (عصر غزنویان و سلجوقیان) میزیسته است هم می گوید« البته امروز در بغداد هم برای جشن مهرگان چراغانی بود» .
مقایسه تطبیقی تمدن ایرانشهری و تمدن های غربی
برای این منظور ناچارا دست به مقایسه تطبیقی دو تمدن ایرانی/شرقی و مسیحی/غربی میزنم که اولی از عمری سه هزار سال برخوردار بوده و در یک بستر کاملا طبیعی بالیده است و با ایجاد بنیادهایی بی مانندی، اداره کلان شهرها را با تقسیمات کاری متنوع از هنری تا پیشه وری و صنعتی را با فرهنگ روادارانه و حکمتی خسروانی بهم آمیخته و در مقابل تمدن های غربی با عمری نزدیک به پانصد سال که حداکثر توانسته اند در چارچوب تنگ یک مذهب یک زبان ، دولت ملت های خویش را بنا بگذارند. سه گانه های سکولاریسم ، قانون و بعدها در یک صد سال اخیر دموکراسی همگی برساخته هایی تا اروپاییان که بویی از روداری مذهبی و همزیستی مسالمت آمیز نبرده بودند دست به کشتار هم نزنند .
هگل در درس های فلسفه تاریخ :«تاریخ جهان را به مسیر حرکت خورشید تشبیه میکند. خورشید از شرق طلوع میکند (آغاز تاریخ) و در غرب غروب میکند (کمال تاریخ) و در جایی دیگر می نویسد«تاریخ جهان از شرق به غرب سفر میکند؛ زیرا اروپا بهطور مطلق پایان تاریخ جهان است، همانطور که آسیا آغاز آن است.
(هگل عقل در تاریخ) « ایران زادگاه نخستین امپراتوری راستین و حکومتی کامل است. این امپراتوری نه همچون چین پدرشاهی و نه همچون هند ایستا و بی جنبش و نه همچون امپراتوری مغول زودگذر و نه همچون امپراتوری ترکان بنیادش بر ستمگری است. امپراتوری ایران روزگار درخشانی را پشت سر گذاشته است . ایرانیان مردمان بسیاری را به زیر فرمان خود در آوردند ولی همه آنها را آزادی گذاشتند تا ویژگی های خویش را نگه دارند، از این رو حکومت آنان را می توان بزرگترین امپراتوری دانست. در حالی که چین و هند در اصل خود بی حرکت ماندند. ایرانیان انتقال راستین تاریخ از شرق به غرب اند ».
بی پرده بگویم به باور من تمام این نمایش دموکراسی و حقوق بشر که توسط اندیشمندانی نظیر کانت- هگل - هیوم - جان لاک– روسو و …. تئوریزه و سپس به باور عمومی و در نهایت به قانون و نهادهای حکومت گری مبدل شده اند، پایشان از جایی میلنگد، که این خداوندان اندیشه، خود هرگز به برابری انسانها باور نداشته و در نهانخانه ذهنشان، دو باور نژادپرستی و آنتی سمیتیسم نقشی بسیار پررنگ داشته، و فلسفه شان آمیزه ای از خرد و باورهای مسمومی است که دردمندانه به آنها عمیقا باور داشته اند.
اینکه تا چه اندازه انسانهایی ژرف و نازک اندیش بوده اند، دیگر محلی از اعراب ندارد چرا که زهر نژادپرستی و ضدیت با یهود را به انگبین حقوق سه گانه و طبیعی بشر آمیخته و همراه با روشنگری و ایده های بزرگ ساختن جامعه ای نوین این ژن های ناپاک را نیز نه تنها به افکار عمومی منتقل، بلکه با قدرت استدلالی حیرت انگیزشان این دو پدیده نفرت انگیز را توجیه و بر باور احمقانه توده ها که بیش از هزارو پانصد سال مسموم افکار کلیسا بوده اند مهر تایید زده اند.
موضوع اصلی اینجا این است که تمامی مفاهیمی که توسط اندیشمندان و فیلسوفان غربی تئوریزه و بر اساس نظریات آنها بنیادی هایی نظیر دولت ملت های جدای از نفوذ کلیسا / قوانین مبتنی بر جدایی دین از دولت / پارلمان/ تفکیک قوا / ارتش/ … و هر نهادی مدنی دیگری که ساخته شده ؛ همگی و یکسره متاخر بر تمدن های شرقی و در اینجا بطور مشخص ایران است.
در این مطلب سر آن دارم که شکل گیری دولت ملتهای اروپایی که محصول عصر روشنگری هستند را با چهره واقعیشان نشان دهم تا دیده شود که حتی اندیشمند بزرگی نظیر کانت/ هگل/هیوم و دیگر خداوندان اندیشه سیاسی و فلسفی .... که پایه های تمدن غربی بر شانهء نظرات ایشان استوار است و ساماندهی دولتهای جدا از کلیسا را تئوریزه کرده اند تا چه اندازه خود در ناروادری دینی و عصبیت ضد یهود و نژاد پرستی فرو رفته و تفکراتشان برای ساختن جامعه ای بهتر تا چه اندازه مسموم و زهرآگین بوده است.
هرچند هگل متفرعنانه پایان تاریخ را در غرب می داند؛ اما در یک مقایسه ساده می توان نادرست بودن نظر هگل را به عیان دید. آنهم زمانی که تمدنها را نه در کتابهای درسی و دانشگاهی و محافل آکادمیک بلکه به صورت واقعی و در عرصه های عمومی و کنشهای اجتماعی و خیابانی که نقاب و زرورق های پوشاننده تمدنها بر می افتند و مردم می توانند پیکر برهنه تمدنها را آنچنان که هستند نه آنچنان که می پندارند بینند .
محک و معیار من در مقایسه تمدنی؛ برخورد ی است که جامعه غربی به جنبش های اخیر ایرانیان در خارج از کشور از جنبش مطالبه محور «زن زندگی آزادی» که جهان را به تحسین وادار کرد تا به جنبش ملی شیر خورشید که تمدن ایرانی را در ابعادی حیرت انگیز به جهانیان نمایاند از خود بروز داد است.
اینجا درست همان بزنگاه تاریخی است که اشاره کردم ، یعنی مقایسه تطبیقی دو تمدن، بدون نقاب و برهنه در عرصه های عمومی که مچ تمدن غربی باز می شود و شاهد برخورد بی تفاوت، مغرضانه و بایکوت خبری جهان متمدن غرب با جنبش به غایت صلح جویانه و متمدنانه ای هستیم که از قضای روزگار مغایرتی نه تنها با ارزش های انسانی که غرب مدعی آن است ندارد ، بلکه به یاری جامعه مدنی اروپایی نیز آمده و خیابانها را از اسلام گرایان و چپ ها که ضد یهود بودن شان را در لباس فلسطین محوری و پرچم فلسطین پوشانده اند و ناامنی و ترس را بر فضاهای عمومی حاکم کرده اند جستجو کرد. در مقابل ما دیاسپورای ایرانی با تظاهراتهای ده ها هزار نفری و مسالمت جو و متمدنانه خیابانها را آنها باز پس گرفته ایم.
اینجا همان جایی است که پای ارزش های سه گانه های تمدنی غرب «سکولاریسم/ دموکراسی و حاکمیت قانون» بشدت می لنگد.
چرا قتل عام چهل هزاران تن در دوشب وجدان جهانی را دردی که هیچ ،خراشی هم نینداخت ؟ جواب را باید آنجا جستجو کرد که ما ایرانیان بنا بر ذات فرهنگی و روادارانه در گردهمایی های شکوهمندمان علاوه بر پرچم ملی، پرچم اسرائیل و اوکراین را نیز حمل میکنیم. بنابراین وقتی ما در تظاهراتهای خیابانی صدها هزار نفری پرچم اسرائیل با خود حمل می کنیم ناخودآگاه بر وجدان مذهبی و نهادینه ضد یهودیت کلیسای کاتولیک و پروتستان زخمی ژرف وارد میکنیم. هر مسیحی معتقدی بالقوه ضد یهود است از آن جهت که عامل قتل عیسی مسیح را خاخام های یهودی میداند . برافراشتن پرچم اوکراین در حقیقت جنگ با روسیه ای است که خود را وارث رم سوم می پندارد و با حمله به اوکراین می خواهد مانع پیشروی اندیشه لیبرال بسوی سرزمین مقدس روسیه شود.
در واقع دولت ملت ایرانی به گواه صدها سیاست نامه/ خدای نامه و….. حتی در دوران فطرت سیاسی یعنی زمانی که حاکمان عرب و ترک بر گستره ایران حکم می رانده اند، نه تنها تعطیل نشده بلکه این دستگاه عریض و طویل توسط خود ایرانیان اداره و این میراث گرانبها حفظ و نگهداری شده است.
دولتهای اموی و بعدها عباسی شکلی اسلامی و اقتباسی از نظام پادشاهی ایران ساسانی بودند، چرا که امپراتوری اسلامی که با جنگها و خونریزی بدست حکام عرب افتاده بود با شیوه های قبیله ای و بدوی قابل اداره نبود و این سیستم عظیم دیوانسالاری بازمانده از دولت ساسانی بود که میتوانست ساختار اداری / آبرسانی/ مالیاتی و…را اداره کند که آنهم فقط و فقط توسط خود ایرانیان ممکن بود.
از سوی دیگر و در جهان غرب بزرگان و خداوندان اندیشه سیاسی و فلسفی در حقیقت در پی ساختن چیزهای از قبیل دولت ملت خارج از اراده کلیسا و بعد ها ساختن ساختارهایی سیاسی و اداریی هستند که در جوامع آنان پیشینه و سابقه ای ندارد.
عصر روشنگری یا رنسانس بازگشت به دوران ماقبل تسلط کلیسا و مثلا عصر زرین دولت شهرهای یونان و روم باستان است است که با در هم شکسته شدن دولت روم بدست بربرهای ژرمن غریب به 1500 سال تسلط کلیسا را بر هر دو سوی جهان مسیحیت یعنی جهان کاتولیک در اروپای غربی و مرکزی و در آن سوی روم شرقی یا بیزانس با مرکزیت کنستانتینوپل اتفاق افتاده و فیلسوفان و اندیشمندان نامبرده می بایست ساختارهایی را بر مبنای گذشته های دور بنیان نهند که آن را به خوبی هم نمی شناختند ، اگر و اصولا اگر میشد آن را بازسازی کرد.
تا اینجا می بینیم که جوامع غربی در طی 1500 سال جز زیست در سایه سیاه کلیسا نوع دیگری از زیست اجتماعی را نه تجربه کرده اند و نه می شناسند. اولین بار و با انقلاب کوپرنیکی (کوپرنیک خود کشیش لهستانی است)است که به مرجعیت علمی و مطلق کلیسا ضربه ای خرد کننده وارد میشود و عصر روشنگری آغاز میشود.
هنوز اما چیزی بنام دولت ملت خارج از سیطره کلیسا وجود ندارد. بعدها اندیشمندانی چون توماس هابز و ماکیاولی با جدا کردن مقوله ایمان از دولتمداری ، ایده دولتهای جدا از کلیسا را ارائه و تنها شیوه حکومت گری یعنی قدرت مطلق آسمان بر زمین را به حکومت و قدرت لایزال خدا را به «شهریار»(1) می بخشند
اما خود این بزرگان عمیقا به حقانیت ایمان مسیحی باور داشتند، بنابراین و ناخودآگاه همه تولیدات فکریشان آلوده به حقانیتی بود که بر صلیب رفتن مسیح را تقصیر یهودیان میدانست .
تاکید بر این که جوامع غربی با همه بزرگانشان در عرصه علم / سیاست/ فلسفه و … که در تقلای ایجاد ساختارهای نوین خارج از قدرت کلیسا هستند خودشان تا خرخره در فرهنگ و الهیات مسیحی فرو رفته و آن را امری بدیهی و ثابت می پنداشتند ؛برای اثبات این موضوع است که علی رغم کوشش این بزرگان برای ساختن ساختارهای نوین؛ آنها به ناچار فلسفه هایشان را از نقطه
برای اینکه گفته هایم به افترا و بدفهمی تعبیر نشود شمه ای از نظرات این بزرگان را در اینجا می آورم .
ایمانوئل کانت: او در طبقه بندی های نژادی خود و در رساله «درباره نژادهای مختلف انسان» به نژادپرستی علمی معتقد است و سفیدپوستان اروپایی را برترین نژاد انسان می داند و سیاه پوستان را با استعدادهای طبیعی پایینی ارزیابی میکند که «هرگز به هیچ مفهوم انتزاعی دست نخواهند یافت». کانت به صاحبان برده توصیه میکرد که ساکنان مناطق گرمسیری (سیاه پوستان آفریقایی) را به دلیل آنکه پوست کلفتی دارند با چوب تنبیه نکنند که باعث خونمردگی در زیر پوست و منجر به مرگشان شود که ضرری متوجه برده دار سفید پوست شود بلکه با ترکه بزنند که پوست شکافته و خون جاری شود.
درباره یهودیان: او یهودیت را مذهبی مبتنی بر اصول بیرونی «دگر آیینی » می داند و در کتاب «دین در مرزهای عقل محض» یهودیان را به بی اخلاقی در تجارت متهم و با واژگانی بسیار تند به یهود ستیزی فرهنگی دامن میزند. کانت صراحتا استدلال می کند که علت عقب ماندگی اسپانیا که روزگاری یک امپراتوری مقتدر بود و اینک به انحطاط فرهنگی و عقب ماندگی مبتلا شده به دلیل آمیزش و آمیختگی خون پاک سفیدپوست اروپایی با یهودیان و مورهای مسلمان است.
گئورگ ویلهلم فریدریش هگل : در فلسفه تاریخ خود ، نژادها و فرهنگ ها را براساس میزان تجلی «روح» و آزادی دسته بندی میکند . او در کتاب یاد شده قاره افریقا را خارج از جریان اصلی تاریخ و تمدن و فاقد قوه و درک مفهوم آزادی میدانست. در مورد یهودیان هم یهودیت را در تقابل با عقلانیت و آزادی مسیحی می دانست و در رساله «روح مسیحیت و سرنوشت آن» به تندی یهودیان را مظهر بیگانگی با مفهوم عشق و وحدت در دولت- ملت ارزیابی کرد.
دیوید هیوم : این فیلسوف محبوب و تجربه گرا که به او در سرزمین مادریش دیوید مقدس میگفتند از پیشگامان نژادپرستی علمی در فلسفه غرب است.هیوم در مقالات بسیاری به صراحت نوشت که انسان سفید پوست بطور طبیعی از هوش و استعداد بالاتری برخوردار است و دیگر گونه های نژادی خصوصا سیاه پوستان را فاقد قوه تمیز و عاری از هر دست آورد هنری فرهنگی و تمدنی میدانست.
از منظری به نظر من کاملا صحیح یهودیت و ادیان ابراهیمی را به عنوان ادیان یکتا پرستی شدیدا نقد میکرد و معتقد بود در جوامعی که چند خدایی رایج بوده شاهد رواد رای بیشتری بوده اند. اما در هر حال او هم سعی میکرد تا نقش یهودیان را در تمدن غربی نازل و بی اهمیت نشان دهد.
جان لاک : این فیلسوف بی مانند و خالق لیبرالیسم کلاسیک و حقوق طبیعی از نظر سیاسی با برده داری همسو بود و بومیان آمریکا را «وحشی» و فاقد عقلانیت توسعه یافته دانسته و اروپاییان را مجاز می دانست که آن سرزمین ها را مستعمره خویش کنند. اما در باب یهودیت قائل به روادری بود و میگفت « نه یک کافر نه یک یهودی و نه یک بت پرست نباید بخاطر مذهبشان از حقوق شهروندی محروم شوند».
اعتقاد به یهودی ستیزی و نژادپرستی در تفکر غرب بسیار عمیق؛ساختاری و چند لایه است و نمیتوان آن را به نظرات شخصی و تعصبات فردی فرو کاهید.
شاید در عصر جدید آرنت را بتوان پیشگام نقد نظرات آلوده به یهودی ستیزی و نژادپرستی دانست. او در شاهکارش ریشه های توتالیتاریسم تبارشناسی دقیقی از شیوه مبدل شدن نظرات فلاسفه به ایدئولوژیهای توتالیتری قرن بیستم ارائه میدهد و پیش داوری های نهادینه ای نظیر یهود ستیزی و نژاد پرستی در قرن نوزدهم و بیستم توسط دولتهای استعماری که بر مبنای نظرات همین اندیشمندان(کانت– هیوم و…) به ساختارهای سیاسی مبدل شده بودند مبنای استعمار و غارت آفریقا و آسیا می داند. آرنت دولت ملت های غربی متهم میکند که با محروم کردن گروههایی خاص مانند یهودیان یا بومیان مستعمرات «حق داشتن حق» را از آنان سلب و حقوق شهروندی شان را که ریشه در تفکر اندیشمندان غربی دارد، پایمال میکنند. تناقض بزرگ عصر روشنگری در همین جا نهفته است پایی در یهودستیزی بعنوان بیماری اولیه و نژاد پرستی . حتی اندیشمندانی مانند آدورنو و ماکس هورکهایمر(مکتب فرانکفورتی ها) معتقد بودند که روشنگری غربی و شعار « آزادی و برابری همگانی» در درون خود مفهوم سلطه بر دیگری را پرورش می دهد و ریشه این دوگانگی در جایی نهفته است که اندیشمندانی نظیر کانت و جان لاک عمیقا معتقد بودند که نژادها و گونه های نژادی غیر سفید پوست فاقد عقلانیت لازم هستند و عملا چراغ سبز به استعمار و حذف فرهنگی و فیزیکی صادر میکردند.
چنگیز امیری
۱۴ مرداد ۲۵۸۵ شاهنشاهی
۱۴ مرداد ۱۴۰۵شمسی
۵ اوت ۲۰۲۶ (2026-08-05) میلادی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!