رفتن به محتوای اصلی
پنج‌شنبه 26 شهریور 1405 - Thursday, 17 September 2026

تزهائی پیرامون تحولات سیاسی با پتانسیل تاثیر گذاری راهبردی

تزهائی پیرامون تحولات سیاسی با پتانسیل تاثیر گذاری راهبردی
در یک سال گذشته

 

 

مهمترین شاخصه ها و ویژگی های سیاسی و اجتماعی در یک سال گذشته با پتانسیل  تاثیرگذاری راهبردی و استراتژیک بر روندهای کلان و سرنوشت کشور در نگاهی گذرا، بسیارفشرده و تیتروار. این موارد کرونولژیک و به ترتیب وقوع زمانی و یا به ترتیب اهمیت آورده نشده اند.

1- تحولات در ماهیت و در تعادل قوا در حاکمیت جمهوری اسلامی

پس از تحولات یک سال گذشته اینک نیروی برتر و تعیین کننده در نظام، دیگر روحانیت، دستگاه ولایت و یا ولی فقیه احتمالی نیست بلکه دایره ای از فرماندهان سپاه و امنیتی هایند. دیگر سپاه بازوی اجرائی دستگاه ولایت نیست، دستگاه ولایت و روحانیت، پوشش و توجیه ایدئولژیک حاکمیت سپاه و ارگان های امنیتی است. چه مجتبا زنده  و سالم باشد چه مرده یا از کارافتاده. دیگر فصل الخطابی در کار نیست. حذف علی خامنه ای نقطه عطف بود. او آخرین ولی فقیه نظام بود.

 

2- اجتناب ناپذیری جنگ های 12 و 39 روزه، بن بست استراتژیک سیاست های کلان رژیم در پنج دهه گذشته

ضدیت با آمریکا و رویکرد محو اسرائیل، سیاست های اتمی و موشکی، محاصره نظامی اسرائیل، ایجاد نیابتی ها وتلاش برای صدوراسلامگرائی شیعی و مجموعه اقدامات و تشنج آفرینی ها دیر یا زود قطعا به جنگ و تقابل نظامی می انجامید. توجه به این واقعیت از نظرنوع نگاه به صحنه و صف بندی های سیاسی و نیزدر درک روندهای احتمالی آتی در عرصه بین المللی اهمیت بسیاردارد.

 

3- افزایش تاثیر اراده  و تصمیم کشورهای قدرتمند جهانی و منطقه ای بر روندهای سیاسی درایران

عملکرد جمهوری اسلامی طی دهه ها و بویژه در یک سال گذشته اکنون کاررا به جائی کشانده که پارامتر تصمیم قدرت های جهانی و منطقه ای بطورمستقیم بر سرنوشت و حیات مردم کشورما تاثیر گذار است. نه فقط رویکرد امریکا و اسرائیل درباره جنگ یا مذاکره و توافق با جمهوری اسلامی بلکه نوع تعامل دیگر کشورهای منطقه به پارامتری بسیار مهم در نحوه انکشاف و نیز تحلیل روندها درکشورما تبدیل شده است.

 

4- تاثیرات جنگ 12 روزه بر روانشناسی مردم و حکومت

مردم در برابر چشمشان ضربه پذیری نظام، عینیت سقوط آن واز بین رفتن چند رده عناصرکلیدی و زیرزمینی شدن رهبری آن را دیدند. این امر بر امید آنان براثربخشی حمله خارجی برای رهائی ازنکبت نظام اسلامی افزود. شکست در جنگ 12 روزه همچنین حکومت را به سوی ایجاد ساختار غیرمتمرکزو آتش به اختیاری نظامی سوق داد که مثل شمشیر دولبه به بهای ایجاد انشقاق در فرماندهی، در تاب آوری در جنگ 40 روزه یاری اش کرد.

 

5- تجربه انباشته شده در مقیاس ملیونی در مردم در آزمودن سیاه و سرخ و خاکستری و سبز و بنفش

برای اولین بار در حیات جمهوری اسلامی، بخش قابل توجهی از مردم ایران با آزمودن اصولگرایان و اصلاح طلبان و چپ ها و اصلاح طلبان حکومتی، به آقای رضا پهلوی چه به عنوان نماد پادشاهی، چه به عنوان شخصی برای  هدایتگری و هماهنگ کنندگی  روند گذار از جمهوری اسلامی و براندازی نظام روی آوردند. این یک انتخاب استراتژیک بود از سر عاملیت و آگاهانه و نه از سر فریب خوردگی رسانه ای ویا امری صرفا نوستالژیک. دراینجا قصد ارزش گذاری و یا ندیدن کاستی ها را ندارم اما هرآنکس که نخواهد این انتخاب بخش مهمی از مردم و این واقعیت سیاسی و اجتماعی را ببیند، ره به ناکجا آباد سیاسی خواهد برد.

 

6- رویکرد پراگماتیستی چه کسی می تواند؟ چه نیروهایی قادرند تحولی ایجاد کنند؟

اگر بپذیریم عرصه سیاست عرصه اعمال نیروست و اهداف سیاسی تنها با تکیه بر ابزار و منابع قدرت قابل حصول هستند، درامرگذار از نظام  اسلامی و کنار نهادن آن، نگاه ها بیش از پیش برآن نیروهای سیاسی و اجتماعی که امکان وتوانائی ایجاد تغییر و تاثیرگذاری سیاسی دارند متمرکز شده است. جایگاه سخنان زیبا و برنامه ها و منشورهای شسته روفته در فضای سیاسی تنگ ترشده و پراگماتیسمی معطوف به هدف در ارزیابی از نیروها جای خود را باز کرده است.

 

7- کلان گفتمان: نفی انقلاب اسلامی با همه نمودها و مظاهر آن

برای غلبه بر نظام اسلامی حاکم، بسیار از ضرورت وجود و طرح یک کلان گفتمان سخن گفته شده است. بنظر می رسد گفتمان نفی انقلاب اسلامی و تجدید نطرجامعه در مورد یکی از بزرگترین داوری های تاریخی در سال 57 به کلان گفتمان غالب تبدیل شده است. خواست های آزادی های فردی ، پیوند با جهان و جهان غرب، انتخاب زندگی و سبک زندگی، توسعه و رفاه و پیوند با اقتصاد جهانی خود را در نفی انقلاب 57 به نمایش گذارده است. "پنجاه و هفتی" که به عنوان یک ناسزای سیاسی زیاد بکاربرده شده مفهوم  و مصداقی واقعی درزندگی سیاسی  وصف بندی های سیاسی در ایران یافته است.  

 

8- 18 و 19 دیماه نقطه عطفی در تاریخ ایران

تاریخ مبارزات با نظام جمهوری اسلامی را می توان به پیش و پس از این دو روز خونبار با پیامدهائی بسیار مهم و استراتژیک تقسیم کرد. کشتن جنایتبار  ده ها هزار ایرانی  و زخم عمیقی که این جنایت هولناک بر اعماق جان انسان ایرانی نهاده است  حتا در نگاهی میان مدت، امکان تثبیت راه حل های بینابینی را بسیار ناچیز کرده است. هیچ گشایش جدی اقتصادی،  که خود بسیار ناممکن به نظر می رسد قادرنیست اکثریت ملت ایران را با موجودات وجریاناتی مثل قالیباف و روحانی و دیگران آشتی دهد. اگر پدر را به جوان تبدیل کنیم، گفت: جوان کشتی و تخم کین کاشتی، جوان کشته را کی بود آشتی؟

 

9- پیامد های جنگ 39 روزه

تضعیف کلی و عمومی جمهوری اسلامی، تبدیل آن از یک دولت مستقر به یک نیروی زیرزمینی، از میان رفتن رهبرآن به عنوان وحدت بخش و ستون خیمه نظام درکنار آن به نمایش درآمدن توان بقا و دوام آوری نظامی آن. از دیگرعواقب این جنگ علاوه بر تضعیف کلی نظام  که همسو با منافع ملی مردم ایران بود، اشکارشدن بیشتر و تشدید شکاف بین اهداف کشورهای طرف جنگ، آمریکا و اسرائیل، با منافع ملی ایرانیان چه در نحوه پیشبرد جنگ و چه در نحوه پیشبرد مذاکرات است.

 

10- دو راهی و نیز بن بست نظام در تبدیل شدن به یک دولت معمولی با پذیرش نظم و هنجارهای جهانی و یا ادامه یاغیگری بین المللی

مجموعه روندهای سیاسی و درگیری های نظامی و نیزاراده جامعه جهانی حکومت اسلامی را در موقعیت  یک دوراهی و به باور من یک بن بست قرار داده است که یا به نظم موجود جهانی تن دهد که به معنای تسلیم ونفی ماهوی خود خواهد بود و یا به یاغیگری بین المللی ادامه دهد که  آن نیز به معنای نابودی اش بطریقی دیگراست هرچند در این مسیر تخریب ایران نیز برایش اهمیتی ندارد. نظام اسلامی ازتعیین تکلیف دربرابر این دوراهی گریزی ندارد. تشدید بیش از پیش جنگ و جدال های درون حکومتی حاصل گیرافتادن حکومت دراین دوراهی است. تاکتیک به سیم آخرزدن و ایفای نقش مرد دیوانه در عرصه بین المللی نیزفقط کوتاه مدت آب را گل آلود میکند و چاره کار نظام نیست.

 

11- چشم انداز تشدید بحران های گوناگون بویژه ابربحران اقتصادی و برآمد دوباره جنبش های اعتراضی

همه شواهد دال برتشدید همه جانبه  بحران های جاری در ایران بویژه بحران افتصادی و فراروئیدن آن به یک ابربحران است. خود رژیم نیز جنگ اصلی را با مردم  و بیشترین خطر را در خیزش دوباره آنان می بیند. ادامه سرکوب و تشدید ددمنشانه اعدام ها، خود نشانه این هراس و این ارزیابی رژیم است.

 

12- وضعیت نیروهای سرکوب رژیم

در جریان جنگ، نیروهای سرکوب رژیم آسیب جدی دیدند و پس از آن نیز شکاف بین خیابان(طرفداران خیابانی رژیم) به مثابه اهرم فشار جناحی از حاکمیت از یک سو و رهبران آماده توافق نظام از سوی دیگر به تضعیف بیشتراین نیرو منجر شد. متناسب با نحوه پیشرفت مناسبات و مذاکرات با آمریکا پیرامون  تنگه هرمزو تحت تاثیر جدال های حکومتی  بخشی از نیروهای سرکوب در آمادگی های قبلی برای جنایت تجدید نطر خواهند کرد و شواهدی در دست است که بقول خودشان مانند قبل "پای کار" نباشند.

 

13- دینامیسم یگانگی و تضاد توامان باندهای مختلف حکومتی

تضاد مواضع و کشمکش های درون حکومتی واقعیتی است آشکار از سوی دیگر تجربه نیزدرتمام طول حیات ننگین نظام نشان داده است که همواره مبانی وحدت بخش جناح های حکومتی بر اختلافات غلبه داشته است. اکنون اما به نظر می رسد خود نیز حدت و عمق این اختلافات را بزرگتر جلوه میدهند تا بهتر نقش پلیس خوب، پلیس بد را ایفا کنند. این تاکتیک را به نمایندگان اوباما در جریان برجام فروختند و اینک نیز به دار و دسته ترامپ می فروشند.

 

14- پارامتر نیروهای نیابتی به عنوان عامل مستقیم سرکوب درایران

در هر ارزیابی از نیروی سرکوب رژیم باید امکان استفاده  حکومت ازتروریست ها و مزدوران منطقه ای مثل حشدالشعبی، فاطمیون و غیره و حتا حوتی ها را نیزمد نظر داشت. بی دلیل نیست که جمهوری اسلامی در مذاکراتش ایران را به عمق استراتژیک اسلامگرایان شیعی منطقه تبدیل کرده است.

 

15- ضرورت بازبینی نوع نگاه به جنبش های مدنی و صنفی و رابطه آن ها با امر سرنگونی و گذار از جمهوری اسلامی

همه ما از ددمنشی و بی پروائی حکومت اسلامی درقتل و آدمکشی آگاه بودیم اما برای کمتر کسی این حد از سرکوبگری و جنون آدم کشی قابل تصور بود که در دو روز ده ها هزار جوان را به خون بکشند. اکنون این پرسش بطورجدی مطرح است که آیا شیوه های مبارزه مدنی در برابر چنین حکومتی که اجازه تشکیل هیچ تشکلی را هم نمی دهد پاسخ میدهد و کلا با توجه به خصلت وکارکرد مبارزات و جنبش های مدنی در ایران  رابطه آنها  با امرسرنگونی و گذار از نظام چگونه تعریف می شود آن هم در شرایطی که زمان و مخاطراتی که سرنوشت کل کشور را تهدید می کنند نقش مهمی ایفا می کند.

 

16- چشم انداز سیر رویدادها به سمت تقابل های مسلحانه و موضوع دفاع مسلح

صرف نظر از اراده ما واینکه چه بخواهیم یا نخواهیم ممکن است خشم بی کران انباشته شده در جامعه روند ها را به سوی تقابل های مسلحانه  سوق دهد. فراتر از آن امکان دارد اراده بازیگران بین المللی نیزتقابل های مسلحانه از نوع قومی آن را که بسیار مخرب نیزهست به کشورما تحمیل کند. براین اساس باید به این موضوع بدون تابو پرداخت وهمفکری کرد.

 

17- فرهنگ و مناسبات حاکم در میان نیروهای اپوزیسیون (داخل و خارج کشور)

سپهر سیاسی در ایران کاملا قطبی شده و در سطوحی رقابت سیاسی جایش را به دشمنی سیاسی داده است. علاوه بر تخریب های سایبری عوامل رژیم، روی آوردن جمعیتی ملیونی به سیاست با اتکا به  اینترنت و با کمترین دانش سیاسی و با روحیاتی سرکوبگرانه به این بیماری دامن زده است. همه جریان ها و شاخه های سیاسی بدون استثنا بشدت از ضعف جدی فرهنگ رواداری و پذیرش دگراندیش رنج می برند.  در این شرایط و با وجود چنین فضائی بجای همکاری و همگامی، باید سطوح پائین تری از تلاش ها و هماهنگی ها را برای تلطیف و سالم سازی سپهر سیاسی و گریزاز تقابل های زیانبار در پیش گرفت.

 

18- عوامل شکست تلاش های تاکنونی برای همگرائی نیروهای اپوزیسیون
- نبود و یا ضعف جدی فرهنگ رواداری و پذیرش دگراندیش
- نگاه ایدئولوژیک به نوع نظام جانشین و نداشتن پروفیل اثباتی بگونه ای که هویت جریان هائی بربنیاد نفی هویت دیگری استوار است.
- هم راستا و همسنخ بودن برخی نیروهای اپوزیسیون با بنیان های بینشی و رویکردهای سیاسی  پدید آورنده انقلاب اسلامی در سال 57
- اساس قرار ندادن منافع ملی و بجای آن افراط گری و دنبال کردن برنامه های حزبی و فرقه ای و آن هم به شکل حداکثری
- زیاده خواهی  و سهم طلبی براثر نبود سیستم و مکانیزمی برای وزن کشی و روشن نبودن جایگاه، پایه اجتماعی و حد تاثیر گذاری هر نیروی سیاسی تا قبل از 18 و 19 دیماه

اکنون در برابر این شرایط چه باید کرد؟

در پایان با تاکید بر این مهم که باید تماما و در اساس بر نیروی خود ملت ایران متکی شد، به نظر من شایسته است رویکرد اصلی نیروهای اپوزیسیون خواهان براندازی جمهوری اسلامی و طرفدار جمهوریت چه جمهوری خواه و چه طرفدار پادشاهی مشروطه بر وظایف زیر متمرکز شود: سازمانگری، سازمانگری و سازمانگری، گسترش پایگاه اجتماعی، تشدید شکاف در میان مدافعین نظام، مقابله با انحصار طلبی و افراطگری و پرخاشگری و خشونم کلامی در سپهر سیاسی، پیشبرد پروژه های مشترک، تلاش برای ایجاد گسترده ترین توافق های ممکن پیرامون نقشه راه و همان اصول حداقلی که بارها اعلام شده  است و البته همکاری برپایه پذیرش توزیع اختیارات و مسئولیت ها براساس موقعیت و اندازه تاثیرگذاری هر جریان سیاسی.

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

مجدّدا درود بر آقای احمدی گرامی،
توضیحی دیگر با تامّلاتی دیگر.

نتیجه‌ای که از سخنان من گرفته شده است، اساسا با مقصودم فاصله دارد؛ زیرا دغدغه من نه توجیه خشونت؛ بلکه درست برعکس، اندیشیدن در باره امکان ممانعت از خشونت فیزیکی و تعرّض است. من بر این باورم که باید، تا آنجا که در توان ماست، از هر گونه خشونت فیزیکی جلوگیری کرد، حتّا اگر تحقّق کامل چنین آرمانی در جهان واقع، صورتی ایده‌آلیستی داشته باشد. ایده‌آلیستی بودن یک آرمان، به خودی خود دلیل بی ‌اعتباری آن نیست؛ زیرا یک آرمان، حتّا هنگامی که تحقّق کاملش ممکن نباشد، میتواند در واقعیّت، واجد نقشی بازدارنده و تعیین‌کننده داشته باشد و ما را از افتادن در مسیری بازدارد که در آن، خونریزی، انتقام و خشونت، به نام ضرورت تاریخی یا سیاسی توجیه شوند. از همین منظر، حتّا اگر اصل پرهیز از خشونت فیزیکی نتواند به صورت مطلق تحقّق یابد، میتواند همچنان به ‌مثابه یک مرز اخلاقی و سیاسی عمل کند؛ یغنی مرزی که تصمیمها و کنشهای ما را محدود میکند و اجازه نمیدهد هر کس صرفا به این دلیل که خود را در جبهه حقّ میبیند، برای رسیدن به هدف خویش، کاربست هر نوع نیرویی را مجاز بداند. شاید یکی از خطاهای بزرگ تاریخ سیاسی ایران نیز همین بوده است که انسانها، هنگامی که خود را در موضع حقّ تصوّر کرده‌اند، برای خویش مجوزهایی صادر کرده‌اند که اگر همان مجوزها را در دست مخالفان خود میدیدند، آنها را جنایت و تجاوز مینامیدند. از همینجا پرسش من در باره این گزاره آغاز میشود که شما گفته اید: «سیاست، عرصه اعمال نیرو در اشکال مختلف آن است». اگر سیاست را عرصه اعمال نیرو در هر شکلی بدانیم، نخست باید روشن کنیم که نیروها، چگونه اعمال میشوند، چه نیروهایی استعداد اعمال آن را دارند، در چه شرایطی فعّال میشوند، چه کسانی آنها را سازمان میدهند، بر چه زمینه‌های اجتماعی، روانی و تاریخی اثر میگذارند و سرانجام به چه غایت و نتیجه‌ای منتهی میشوند. صرف گفتنِ «اعمال نیرو»، مسئله را حل نمیکند؛ زیرا نیرو فی ‌نفسه نه خوب است و نه بد. آنچه که اهمیّت دارد، منشأ نیرو، نحوه اعمال آن، حدود آن و غایت و پیامدهای آن است که در خدمت آن قرار میگیرد. فشار سیاسی، مقاومت مدنی، تهدید، ارعاب، اجبار و خشونت فیزیکی، اگر چه ممکن است همگی در معنایی کلّی صورتهایی از اعمال نیرو تلقی شوند، امّا از حیث اخلاقی، سیاسی و تاریخی یکسان نیستند و نمیتوان آنها را بدون تمایز در یک مفهوم واحد جای داد. اگر این تمایز از میان برود، سیاست به عرصه توجیه تبدیل خواهد شد و هر کنشی میتواند صرفا به این دلیل که در خدمت هدفی سیاسی قرار گرفته است، مشروع/معتبر/لژیتیم جلوه کند. امروز نیز علیه حکومت فقاهتی، از جهات مختلف، فشار، تهدید و کشمکش وجود دارد؛ امّا پرسش مهمتر این نیست که چه میزان فشار وارد میشود؛ بلکه اینست که چرا، با وجود چنین فشارهایی، دیوار به‌ظاهر سُست این حکومت هنوز فرو نریخته است؟ آیا نباید به جای آنکه صرفا بر شدّت فشار بیفزاییم، در باره علّت دوام آن بیندیشیم؟ اگر فشارهای بسیار الزاما به فروپاشی منجر نمیشوند، پس شاید لازم باشد در تصوّر خود از پیوند میان «فشار» و «قدرت» تجدید نظر کنیم. شاید قدرت صرفا آن چیزی نباشد که در سطح ظاهری و رسمی دیده میشود. شاید بخشی از قدرت در جاهایی مستقر باشد که مخالفان آن، کمتر میبینند: در عادتها، ترسها، وابستگیها، منافع، خاطرات تاریخی، نهادها، شبکه‌های اجتماعی و حتّا در تصوّرات مردم از آنچه که ممکن و ناممکن است. به همین دلیل، شاید پرسش بنیانیتر این باشد که چه چیزی به یک نظام امکان میدهد، علیرغم فشارهای گسترده، خود را بازتولید کند؟ این پرسش ما را از سطح اشخاص به سطح ساختارها میبرد. ممکن است تصوّر کنیم که مسئله چند زمامدار و متصدّی سیاسی‌ هستند و اگر آنان کنار بروند، مسئله نیز پایان خواهد یافت؛ امّا رفتن اشخاص، لزوما به معنای رفتن سیاستی نیست که آنان نمایندگی میکردند. ساختار میتواند اشخاص را کنار بزند و خود را در هیأتی دیگر بازسازی کند؛ همانگونه که یک اندیشه میتواند زبان خود را تغییر دهد، امّا ماهیّتش را حفظ کند. بنابر این دغدغه من فقط رفتن، عزل، خلع زمامداران ولایی یا ابطال زمامداری آنان نیست. اینها ممکن است بخشی از یک تحوّل سیاسی باشند، ولی مسئله اصلی من، عمیقتر از اینهاست: چگونه میتوان از بازگشت آنچه که میخواهیم از آن عبور کنیم جلوگیری کرد؟. ممکن است حاکمان تغییر کنند، نامها تغییر کنند، لباسها تغییر کنند، زبان سیاسی تغییر کند و حتّا نظام حقوقی و ساختارهای رسمی نیز دگرگون شوند، امّا اگر آن اصول و مناسباتی که امکان تمرکز قدرت، تقدیس قدرت، حذف دیگری و توجیه خشونت را فراهم میکنند همچنان باقی بمانند، چه تضمینی وجود دارد که گذشته در چهره‌ای تازه بازنگردد؟ اینجاست که مسئله «پرنسیپها» اهمیّت پیدا میکند. پرنسیپ برای من صرفا یک شعار اخلاقی نیست که در شرایط عادی از آن سخن بگوییم و در شرایط بحرانی آن را کنار بگذاریم. اگر اصلی قرار است واقعا اصل و شالوده باشد، باید درست در لحظه‌ای که زیر پا گذاشتنش آسانتر و سودمندتر به نظر میرسد، بیش از هر زمان دیگری الزام‌آور باشد. ارزش یک اصل در روزهای آرام سنجیده نمیشود؛ بلکه در لحظه‌ای سنجیده میشود که انسان تصوّر میکند برای رسیدن به هدفی بزرگتر میتواند از آن عبور کند. اگر خشونت را در یک مرحله، به دلیل آنکه علیه «دشمن» اعمال شده است، مجاز بدانیم، چه چیزی مانع خواهد شد که فردا شخص دیگری همان منطق را علیه ما به کار گیرد؟ اگر برای نجات جامعه به خود اجازه دهیم برخی اصول بنیانی را موقتا تعطیل کنیم، از کجا معلوم که «موقّت» به قاعده تبدیل نشود و «استثنا» جای قانون را نگیرد؟ در این معنا، مسئله فقط این نیست که چه کسی قدرت را به دست می‌آورد؛ بلکه مسئله این است که قدرت پس از به‌ دست آمدن، با چه اصولی مهار خواهد شد. شاید یکی از عمیقترین خطاهای سیاسی این باشد که تمام انرژی خود را صرف شکست دادن قدرت موجود کنیم، بی ‌آنکه در باره این پرسش بیندیشیم که قدرت فاتح، فردای فتح با چه محدودیّتهایی مواجه خواهد بود. اگر تنها مسئله ما این باشد که «چه کسی برود»، ممکن است ناخواسته وارد چرخه‌ای شویم که در آن هر گروهی برای برانداختن گروه پیشین، همان ابزارها و همان منطق را به کار گیرد و پس از فتح، خودش به حامل همان مناسبات تبدیل شود. از این لحاظ، تحوّل سیاسی هنگامی معنا پیدا میکند که تنها جای حاکمان را تغییر ندهد؛ بلکه مناسبت انسان را با قدرت نیز تغییر دهد. جامعه‌ای که فقط حاکم را عوض میکند، ممکن است همچنان در همان منطق سیاسی گذشته زندگی کند؛ امّا جامعه‌ای که میکوشد اصولی را بنیان بگذارد که هیچ حاکمی نتواند به آسانی از آنها عبور کند، در حقیقت میکوشد امکان بازتولید استبداد را محدود کند. به همین دلیل، نفی خشونت فیزیکی برای من صرفا یک آرزوی اخلاقی نیست؛ بلکه یک اصل سیاسی نیز هست؛ زیرا اگر قرار باشد با خشونت مبارزه کنیم، نمیتوانیم همزمان هنجارهایی ایجاد کنیم که خشونت را، هر گاه در خدمت هدف مطلوب ما قرار گرفت، مجاز بداند. اگر چنین کنیم، تنها موضوع خشونت را عوض کرده‌ایم، نه منطق آن را. آنچه که باید تغییر کند، فقط صاحبان قدرت نیستند؛ باید در باره خودِ امکان تبدیل قدرت به سلطه نیز اندیشید و شاید درست در همین نقطه است که پرسش واقعی مطرح میشود: چگونه میتوان جامعه‌ای ساخت که نه فقط از شرّ حاکم امروز رها شود؛ بلکه نتواند فردا همان شرّ را در چهره‌ای دیگر بازتولید کند؟ پاسخ به این پرسش، نه در انتقام، نه در جابجایی ساده اشخاص و نه در شدّت بخشیدن بی‌ حد و حصر به اعمال نیرو؛ بلکه در ساختن و پذیرفتن اصولی است که همه، پیش از آنکه قدرت را به دست آورند و بیش از آنکه قدرت را به دست آورند، خود را مقیّد به آنها بدانند؛ زیرا مسئله نهایی فقط پایان یک حکومت نیست؛ بلکه مسئله، پایان امکان تکرار همان منطق منفور و خشونت آلود است. اگر نتوانیم راه بازگشت آن منطق را ببندیم، ممکن است روزی تصوّر کنیم که تاریخ را تغییر داده‌ایم، حال آنکه فقط صحنه و بازیگران و زبان آن را تغییر داده‌ایم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

س., 11.08.2026 - 18:46 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود جناب فرامرز حیدریان و سپاس از مطلب مشروحی که نوشتید.

تاکید کرده‌اید به استراتژی دشمن و به “استراتژی بازمانده های گیوتین الهی” هم باید اندیشید و مساله این نیست که ما چه میخواهیم مساله این است که طرف مقابل چه میخواهد و تا کجا حاضر است پیش برود. تا اینجای سخن شما درست است و اساسا بدون بررسی سیاست ها، رویکردها و راهبردهای “طرف مقابل” نمی توان تدوین سیاست و راهبرد کرد. و من در مطلب بالا اساسا به راهبرد بزیر کشیدن نظام اسلامی نپرداختم و تدوین استراتژی مقوله ای جداست که از جمله با توجه به موارد هجده گانه بالا و موارد دیگر باید به آن پرداخت اما از آن تاکیدات پرشمار شما بر دد منشی و امادگی رژیم برای کشتار ملیونی این پرسش پیش می‌آید که آیا می‌خواهید نتیجه بگیرید “در کف شیرنر خونخواره‌ای، غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای؟ ” از نوشته شما نمی توان مستقیم این برداشت را کرد اما تناقضی با بخش دیگری از نوشته شما به چشم می آید آنجا که از شاه کلید سخن می گوئید گویا اگر همه نیروهای مخالف نظام نکبت اسلامی برسر مثلا “گزند ناپذیری جان و زندگی” توافق کنند دست و بال آن نظامی که شما به درستی رویکردها و آمادگی هایش را برای کشتارملیونی و ارتکاب جنایات هولناک برشمردید، بسته می شود و کوتاه می آید؟ آیا اساسا شاه کلیدی وجود دارد؟
من براین باورم که سیاست عرصه اعمال نیرو در اشکال مختلف ان است و نه صرفا متکی بر توافق ها و سخنان خوب و زیبا. البته که توافق و تفاهم برسر اصولی جون گزند ناپذیری جان وزندگی ارزشمند ویاری دهنده است اما فقط به سهم خود و نه به مثابه شاه کلید.
تندرست و شادکام باشید. فریدون احمدی
https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/129034/

س., 11.08.2026 - 18:44 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود بر آقای احمدی گرامی،
تحشیه ای از لابلای هول و ولای انقلاب اکتبر 1917 و فاجعه 1357

زمانی که لنین، در مقام سیاستمداری باهوش و زیرک، «تزهای آوریل» را تحریر کرد، در پسِ آن، یک استراتژی بزرگ و از پیش اندیشیده ‌شده در ذهن داشت: فروپاشاندن نظام تزاری و بنیانگذاری نخستین حکومت پرولتاریایی جهان. خمینی نیز، برخلاف لنین، نه تنها از هوش و زیرکی برخوردار نبود؛ بلکه در بسیاری از وجوه، تجسّم تمام‌ عیار بلاهت و حماقت سیاسی بود؛ با اینهمه، هنگامی که کتاب «حکومت اسلامی» را نوشت و منتشر شد، در ذهن خود طرحی را میپخت که صرفا به تصاحب قدرت در ایران محدود نمیشد؛ بلکه سودای پایه‌گذاری نخستین حکومت الهیِ مستضعفان را داشت و استراتژی آن را فراتر از ایران و در افقی جهانی میدید. از این مقدمه که بگذریم، تزهای شما، به گمان من، در چارچوب چنین مفهومی از استراتژی قرار نمیگیرند؛ زیرا نخستین پرسشی که ناگزیر در ذهن آدمی پدیدار میشود، اینست که آیا شما از چشم‌انداز بازمانده‌های گیوتین الهی، به استراتژی خود آنان نیز اندیشیده‌اید یا نه؟. مسئله فقط این نیست که ما چه میخواهیم و چه چیزی را نمیخواهیم؛ بلکه مسئله این است که طرف مقابل چه میخواهد، برای رسیدن به خواسته خود چه امکاناتی در اختیار دارد و برای حفظ قدرت خویش تا کجا حاضر است پیش برود. آنان میخواهند که به هر قیمتی که شده، در قدرت و بر مصدر تصمیمگیری باقی بمانند و امتیازهای خود را حفظ کنند؛ ولو اینکه بهای این پابرجایی، برپا کردن هر روز و هر شبِ «دی ‌ماههای خونین» باشد. آنان سالهاست، به انواع و اقسام راهها، به مردم ایران فهمانده‌اند که اگر قرار باشد خودشان «حاکم مطلق» باقی نمانند، حاضرند جمعیت ایران را به همان تعدادی قلیل برسانند که در سال فاجعه 1357 وجود داشت؛ یعنی حدود سی ‌و شش میلیون نفر. معنای چنین تهدیدی مگر جز این است که برای بقا و دوام حکومت خود، حاضرند دهها میلیون ایرانی را، از صغیر و کبیر، به قتل برسانند و از این بابت نیز ککشان نگزد که دیگران در باره آنان چه خواهند گفت؟ مگر آن پاسدار در تلویزیون علنا نگفت که «مادرانتان را به عزایتان مینشانیم»؟ مگر آن آخوند کذایی نگفت که «چهل هزار نفر» کم بوده و باید بیشتر از اینها میکشتند؟ پس بحث فقط نباید بر سر این باشد که چه چیزی باید برود؛ بلکه باید پیش از هر چیز در این باره اندیشید که با کسانی که اکنون حاکمند، به گیوتین اتکا کرده‌اند و از اذان صبح تا بوق شامگاه، جوانان این مملکت را بر سر چوبه‌های دار می‌آویزند، چگونه باید برخورد کرد؟. اصل قضیه دقیقا همینجاست؛ زیرا اینکه کثیری میلیونی از ایرانیان، چه درونمرز و چه برونمرز، در نخواستن این سیستم فقاهتی متحدالعقیده‌اند، تقریبا محل هیچ تردیدی نیست؛ اما مسئله تعیین‌کننده آن اقلیت حاکم، مسلح، به‌ شدت خونریز و تشنه جنایتهای عریان و همچنین ذینفعانی هستند که برای حفظ قدرت و امتیازهای نجومی خود، از قِبَلِ همین حکومت، حاضرند تا چه اندازه جنایت کنند و تا کجا پیش بروند. همین شناخت از استراتژی طرف مقابل است که باید مخالفان را هوشیار، بیدارفهم و همبسته کند؛ زیرا نمیتوان صرفا با گفتن اینکه «همه مردمان ایران، این نظام را نمیخواهند»، تصوّر کرد که مسئله استراتژیک حل شده است. مسئله اصلی آن است که پیششرط‌های این همبستگی بر کدام محورها باید شکل بگیرند، به‌گونه‌ای که طرف مقابل، با وجود دسترسی به انواع و اقسام امکانات قدرت، نتواند در صفوف متّحدین و همبستگان خللی ایجاد کند و آنان را از درون به جان یکدیگر بیندازد. من سالیان سال است که گفته‌ام مهم نیست ایرانیان به چه قوم و نژاد و زبان و تشکیلات و فرقه و سازمان و امثالهم گرایش و تعلّق دارند؛ بلکه مسئله بنیانی اینست که باید کوشید «پرنسیپهای باهمزیستی مردمان ایران» را از کهنترین لایه‌های تاریخ و فرهنگ ایرانیان دریافت و سپس بر شالوده آنها به اقدامهای کلیدی همّت کرد. تا امروز امّا کمتر کسی گوش خود را به این «بنمایه‌های فرهنگ باهمستان ایرانیان» بدهکار کرده است؛ زیرا هر کسی خواسته است فقط «اصول مرامنامه» خودش را به حیث شرط همکاری و همبستگی مطرح کند و با تمام قوا از آن دفاع نماید. نتیجه چنین رویکردی نیز از پیش روشن است: همبستگی هرگز؛ تشتّت و تفرقه و رقابت و خصومت تا ابد. برای رفتن به جایی، فقط داشتن استراتژی کافی نیست؛ بلکه نخست باید استراتژی حاکمان را دقیق شناخت و سپس شاهکلیدهایی پرنسیپهایی را پیدا کرد که نیروهای حاکم نه تنها نتوانند آنها را از میان بردارند؛ بلکه حتّا نتوانند آنها را علیه نیروهای همبسته به کار گیرند. این شاهکلیدها باید چنان بنیانی و فراگیر باشند که هیچ گرایش سیاسی نتواند آنها را ملک طلق خود بداند و هیچ گروهی نتواند دیگری را به دلیل پذیرش آنها طرد کند. برای مثال، «گزندناپذیری جان و زندگی» نه تنها در مرامنامه هیچ گرایش سیاسی خاصّی صورتبندی نشده است؛ بلکه اصولا به هیچ گروه و سازمان و حزب و فرقه‌ای نیز منتسب نیست؛ زیرا پرنسیپی عام و جهانی است که میتوان آن را حتّا فراتر از مفاد متعارف «حقوق بشر» دید. اهمیّت این پرنسیپ دقیقا در همین عام و فراگیر بودن آن است؛ زیرا وقتی «جان و زندگی» به‌ عنوان یک اصل بنیانین پذیرفته شود، بسیاری از امکانهای تبلیغاتی، خصومتی و تفرقه‌ای طیف حاکمان، پیشاپیش خلع سلاح میشوند؛ چونکه «جان و زندگی» فقط جان و زندگی مخالفان را در برنمیگیرد؛ بلکه جان و زندگی خود آنان را نیز شامل میشود و همین موضوع، موجب میشود که نتوانند اقدامهایی را مرتکب شوند که همان اصل بعدها علیه خودشان به کار گرفته شود. این فقط یک نمونه از شاهکلیدهایی است که باید در فرهنگ باهمستان ایرانیان جست ‌و جو کرد و همین منطق را باید در باره دیگر پرنسیپهای بنیانی باهمزیستی نیز دنبال کرد: اصولی که نه به قوم و زبان و مذهب و سازمان و ایدئولوژی خاصّی تعلّق دارند و نه میتوان آنها را به سود یک گروه مصادره کرد؛ بلکه از آنِ همه مردمانی هستند که در این سرزمین با یکدیگر زندگی کرده‌اند و میخواهند در آینده نیز در کنار یکدیگر زندگی کنند. اگر مدّعیان گوناگون اپوزیسیون بتوانند این شاهکلیدهای اساسی را از اعماق تاریخ و فرهنگ کهنسال ایران دریابند و به جای تحمیل مرامنامه‌های خود، آنها را به بنیان همکاری و همبستگی تبدیل کنند، آنگاه نه تنها امکان ایجاد یک همبستگی واقعی پدیدار خواهد شد؛ بلکه مهمتر از آن، ابزارهای اصلیِ تفرقه‌ افکنی طرف مقابل نیز کارایی خود را از دست خواهند داد؛ زیرا آنچه که نیروهای همبسته را به یکدیگر پیوند میدهد، دیگر شخص و حزب و سازمان و ایدئولوژی نخواهد بود؛ بلکه اصولی خواهد بود که فراتر از همه اینها قرار دارند. مسئله در نهایت این نیست که چه کسی بر دیگری غلبه کند؛ بلکه مسئله این است که آیا میتوان بنیانی برای باهمستانی ساخت که هیچ قدرتی نتواند با دست گذاشتن بر تفاوتهای قومی و زبانی و سیاسی و سازمانی و تاریخی آن را از درون متلاشی کند. اگر این شاهکلیدها شناخته و به کار گرفته شوند، من تضمین میکنم که پسمانده‌های ولایت گیوتینی، نه فقط در ایران؛ بلکه در سراسر خاورمیانه و جهان، در برابر نیروی چنین همبستگی، همچون «لشگر آنوبیس» در فیلم «مومیایی»، در کمتر از بیست ‌و چهار ساعت ناپدید خواهند شد؛ زیرا قدرت آنان، پیش از آنکه در سلاح و سرکوب خلاصه شده باشد، در شکافهایی است که میان ما میسازند و تا زمانی که نتوانیم شکافها را با پرنسیپهای مشترکِ باهمزیستی پُر کنیم، هر استراتژی دیگری نیز دیر یا زود در برابر همان قدرت حاکم، فرسوده خواهد شد. بنابر این، شاهکلید مسئله نه فقط یافتن راهی برای رفتن و خلع و عزلِ آنان؛ بلکه یافتن بنیانهایی است که پس از رفتن آنان نیز بتواند مردمان ایران را در کنار یکدیگر نگه دارد؛ زیرا اگر نتوانیم «باهمستان» را بر شالوده پرنسیپهای مشترک بنا کنیم، رفتن یک قدرت، به‌ خودی‌ خود، تضمین‌کننده آمدن آزادی و باهمزیستی نخواهد بود.
شاد زی و خوشکام باش!
فرامرز حیدریان

س., 11.08.2026 - 08:39 پیوند ثابت